روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۳۴۱ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

132 : نـَدامـَت


همه چیز از خیلی وقت پیش شاید بارها گفته شده بود اما من، من نادان تر از این حرفا بودم که بخوام بفهمم.میدونی واقعا اینو که دیدم حس کردم میخوام بمیرم در جا.از همون موقع اگه میفهمیدم الان پشیمون نبودم .حالا هیچوقت نمیشه به عقب برگشت.دیگه نمیتونم برگردمو دوباره تجربه کنم.تو این سه ماه مونده چجوری میشه جبران کرد همه چیزو.خب فکر مکنم حقمه، حقمه جایی که هستم .حقمه هنوز گیرم. حقمه جایگاهم با بچه هایی که بهترن یکی نباشه .حالا که دارم میخونم نوشته هارو هرچند کامل نی و بدرد استادم نمیخورن اینا ولی خودم میفهمم چقدر بیتوجه بودم چه چیزایی که گفته شد  و من بی توجه با حماقت محض ازش گذشتم.اینارو از اول مینویسم میبینم دنبال میکنم .ساجده میگفت استاد حرفای خودشو نمیخواد برداشتای  مارو میخواد. من درمورد اون موقع الان چه برداشتی میتونم جز این داشته باشم که انگار کر بودم همونیم که میشنیدمو انجام نمیدادم.ساجده میگفت تابستون مینویسه چون نوشته هاش خیلی طولانی میشن. من الان مینویسمشون دوباره چون اون موقع نفهمیدم شاید بررداشتام خیلی زیادم نشه.و این بزرگ ترین خطا و پشیمونی عمرمه.کاش میشد برگشت عقب.کاش عقلم میرسیدو اینقدر بیشعور نبودم. یعنی ممکنه الانم کاریو انجام بدم نفهمم؟؟بعد به چند سال دیگه دوباره به نفهمیم پی ببرم؟ حال وحشتناکه اینو استادم گفته بود الان تازه میفهمم یعنی چی نمیفهمی چجوری میگذرونی وقتی تبدیل به گذشته میشه مشخص میشه .آینده مبهمه. فردا فردا زمانو نباید از دست داد. اصلا تو کلمات نمیگنجه حالم که چقدر ناراحتم از خودم.میدونی آرزومه برگردم به مهر ماه 94.مو به مو بنویسم.مو به مو انجام بدم. احساس میکنم مایه ننگم مایه سر افکندگی.نمیخوام اسم کسیو یدک بکشم بعد خودم پوچ و توخالی باشم بدتر مایه آبروریزی بشم. نمیخوام پولدار بشم .مشهور بشم .نمیخوام بهترین عکاس شم. فقط میخوام بفهمم .و وقتی یه روزی اگه اسمم برده شد گفته نشه هنوز همونیم که بودم .هنوز همون سطحم.اگه هیچیم نمیشم مایه ننگ نشم.هیچ چی وحشتناک تر از نفهمی نیست .این که نفهمی، نفهمیدی! همه اونایی که کشیدن عقب همه اونایی که نفهمیدن پشیمون میشن.و این بدترین مجازاته...

131 : بیداری

شب بیداری هایمان همچنان پا برجاست. 

خوابم نمیبره :(


یادم نمیاد آخرین باری که با چراغ خاموش به خواب رفتم کی بود.حتی یادم نمیاد از کی با چراغ روشن میخوابم و چون و چرای دقیقش را هم.فکر میکنم از بچگی بود اون موقع ها مها به کوچکترین نوری حساس بود (هنوزم هست) و من به تاریکی.همیشه اصرار داشتم حداقل چراغ بالکنو روشن بزاریم اما موفق نمیشدم بیشتر مواقع سر این قضیه با هم دعوا داشتیم اما من زورم نمیرسید.عجیبه که دوتا خواهر نقاط اشتراکشون اینقدر کم باشه؟ما تقریبا توی هیچی شبیه همیم .نه ظاهر نه خصوصیات اخلاقی نه عادتها نه هیچی فقط از پدر و مادر مشترکیم.البته این به این معنی نیست که یکیمون بد باشه یکیمون خوب کلی گفتم. داشم میگفتم یه چیزایی هست خودتم نمیدونی شاید یه دوره ای از زندگیم البته حل شد این مسئله تا جایی که یادم میادتو تاریکیم میخوابیدم  البته کیشو یادم نی.اما بعد یه مدت سر یه قضایایی شدت گرفت و ما همچنان این نور مزخرفو باید تحمل کنیم.بعضی وقتا جدا دلم میخواد خاموش کنم چراغو اما نمیتونم.البته من همیشه برای چند دقیقه میتونم اگه مجبور باشم مثلا وقتایی که باید فیلم عکاسیو میپیچیدیم توی تانک بزاریم واسه ظهور.همیشه سریع انجام میدادم وقتاییم که طول میکشید همه فکر میکردن عرق کردنم واسه گرماست ولیی هرجور بود انجام میدادم.یا کارگاه رنگی که باید عکسو رو کاغذ چاپ میکردیم .من همیشه کاراشو میکردم بعد چراغو خاموش میکردمو سریع کاغذو میزاشتم روشن میکردم آگرانو که همون نور قرمزش بیاد دوباره تموم میشد میپیچیدم تو کیسه میبردم اونور یعنی مکافاتی بوودا مکافات اما با تمام اینا دوسش داشتم کارگاه هارو.بگذریم کم کم دارم حس میکنم داره خوابم میگیره بهتره ببرم تا نظرش عوض نشده :)



عکس برای خیلی وقته پیشه. اون موققع که از آ به خ میخوندم. دیگه عکسی به دیوارنیست. بادکنکو ضبط قدیمی تو اتاقم پیدا نمیشه. عجیب نیست ادم با دو - سه ماه پیشش تفاوت داره؟ من چقدر نمیدونم چه کلمه ای میتونم استفاده کنم که فقط به این فکر میکردم 4 ساله دیگه کجام.این که هفته دیگه کجام خودش  مهم ترین مسئله است.چرا من فردارو جزو آینده حساب نمیکردم؟ از این همه حماقت خودم متنفرم. 

130 : آهای خبردار!

 

رگ خواب -همایون شجریان

 

 

 

آهای غمی که

مثل یه بختک

رو سینه‌ی من

شده‌ای آوار

از گلوی من

 دستاتو وردار

دستاتو وردار ...

 

حسین منزوی

سفره هفت سین از اون پشت داره چراغ میزنه :)))

۹۶/۰۱/۰۱ رو دارین؟ 

4 سال دیگه میشه 1400 نمیدونم چرا یه حس غریبی بش دارم.یعنی 4 سال دیگه این موقع من کجام؟ کجای زندگیم؟

راستی من تو سال خروس بدنیا اومدم ها ها ها چه اتفاق خجسته ای D: 

129 : روز عید 30 اسفند :)

سال جدید رسید. امروز روز پر هیجانی بود. صبح ،وقتی  آخرین ساعتای سال 95 بود مامان اینجوری بیدارم کرد که یه پرنده تو بالکنمون تخم گذاشته.جالبیش اینجا بود برای لونه درست کردن نیومده تیکه های چوبو جمع کنه! تیکه های فلزه -__- پرنده هام آهنی داره میشه زندگیشون جلل خالق D: هیچی خیلی کوچولو بود مامان گفت دست نزنم بش بوی انسان نگیره گفت بزار راحت باشن قراره براشون آبو دونه هم بزاریم . با این که خیلی عجیب بود اما کلی خوشحال شدم .خب  آخرین خاطره سال نودو پنجم این بود. و اما عید خیلی همه چی رو دور تند بود .انگار واقعا آغازه.یه شروع جدید.سال جدید .ساجده میگفت یاد حرف استاد افتاده که سال تحویل را گفته بود یه حال عجیبیه ،پر ازامید برای همه مثل به وجد اومدن. واقعا هم همینه ها.مهسا میگفت اونم یاد اون حرف بوده که اون محول الحول و الاحوال واقعا صحت داره حال همه عوض میشه توی هر شرایطی که باشه.من که اصلا فکر کنم اینارو نشنیدم هرچی بود یادمم نبود اما واقعا همیشه همینجوریه برام.این شروع شدنه.حسی بهش دارم که به تاریخ تولدم ندارم.عجیبه نه.خب بزار از بقیه اتفاقا بگم.بعد سال تحویل بعد از این که نهار خوردیم میخواستیم بریم خونه باباحاجی .حاضر میشدیم بریم لوله پکیج ترکید یعنی نترکید شیلنگش در اومد نمیدونم چیشد اصلا هرچی که بود آبی بود که میریخت لگن گذاشتیم زیرش یعنی آبی بود که میریختا بعد هی از لگن خالی میکردیم ظرفشویی از برق کشدیدمش قطع نمیشد هیچی دیگه آخر آبو از بیخ قطعش کردیم.الان آب نداریم وصلش کنیم دوباره همین آشه همین کاسه.خلاصه این که مثبت نگر باشیم آب روشنیه.سال خوبیو در پیش داریم :)))) 
بعدشم که تولد باباحاجی خب سر همین قضیه ی آب دیر رسیدیم قرار بود سورپرایزش کنیم خالم اینا اونجا بودن خب خوب بود امسالم شکر خدا سایشون سلامت بالا سرمون بود.به هر حال از بقیه بزرگترا همین یه پدر بزرگ مونده برامون که اونم دلمون میخوادد خوشحالو سلامت باشه :) بعد تولدم که رفتیم تو خیابونا گشت زدیمو بستنی خوردیم.
الان چند روز بود به بابا میگفتم آلبوم رگ خواب همایون شجریانو بخره اما یا یادش میرفت یا این طرفا نداشت هیچی دیگه امشب  رفتیم برام خرید کلی ذوق کردم.اینم یکی از کاراییه که تصمیم گرفتم شروع کنم یعنی خب مثل کتاب خریدن که سال گذشته اگه حتی پی دی اف بود سعی کردم دان نکنمو بخرمش . که خب  هر آلبوم جدیدی که میادم بخرم دان نکنم مزشم یه چیز دیگست.
امروز اولین روز بود یعنی؟ فردا اول فروردینه.احساس میکنم باید زودتر شروع کنم در مورد عکاسی عیدم هنوز شک دارم باید زود تر تکلیفو روشن کنم دو هفته بیشتر وقت ندارم.امیدوارم سال جدیدی که میادو بتونم خوب بسازمش خوب تلاش کنم حتی اگه تلخی هست از پسش بر بیامو تلاش بیشتری کنم برای فردایی که قراره برسه دلم میخواد امسال رو زبانم کار کنم کنکور که نمیخوام بدم واسه ارشد.نمیخوام بقول استاد این چیزایی که فهمیدمو یاد گرفتم رسوب شه تو مغزم .دلم میخواد به کارایی که علاقه دارم بیشتر برسم. کتاب بخونم نقاشی کنم . حتی اگه تونستم یه ساز سنتی که دوست دارمو کم کم یاد بگیرم. رو عکاسی کردنم بیشتر وقت بزارم واسه مطالعه.اگه بتونم شاغل بشم عالیه.این که در آمد خودمو داشته باشم .کارای تایپ کتاب خانم میمو میخوام دست بگیرم به نسبت دستم تو تایپ خوبه دو تا کتاب داره واسه تایپ یکیشو تا 25 فروردین باید بدم سختیش عربی  داشتنشه ولی خب  هرکاری سختی داره دیگه خوبم هست این که کاریو کنی که کمک به کسی باشه خودت حس مفید بودن میکنی و زنده بودن میکنی.شاید معرقم دست بگیرم دوباره . صدای بریدن چوب.بوی چوبااااا دلم ضعف رفت همین الان باهاش.میخوام امسال رو تغذیه هم دقت کنم.نه این که رژیم بگیرم برا لاغری .من آدمی نیستم که یهو با رژیم بتونم لاغر کنم در طول این 4 سال تونستم با فعالیت بدنیو کم خوردن بیشتر اوقات 25 کیلو حدودا کم کنم. فست فودم تقریبا قطع شده به خصوص سوسیسو کالباس نمیخورمشون مگه این که مجبوری شه یا موقعیتی شه که خب نشه .اما خیلی کمتر شده باید رو چربیو قندو نمکو اینامم کار کنم.من خیلی شیرینی جات دوست دارم.و خب اگه اینا بیش از حد بشه خوب نیست.در نتیجه اینم یکی دیگه از گزینه هاییه که واسه سال جدید میخوام ترک کنم.تو دفترم خیلی نوشتم از این چیزا امیدوارم بتونم بتونم عادتای بدو کم کم کم کنارشون بزارم یا حداقل کمشون کنم.آدم باید خودش حواسش به سلامتیش  باشه فکر کنم خیلی طولانی شد بهتره ننویسم دیگه.خلاصه این که امروز روز خوبی بود. یه روز موندنی :)

128 : آخرین شب 95!

تازه رسیدم خونه...

میتونست شب خوبی باشه.اما آخرین روز و شب نودو پنج خیلی خوب پیش نرفت.ادم فقط  امید میده به خودش گاهی برای خوب شدن اوضاع باید جدا شد.دل کند.به هر حال خوشحالم فردا عیده.ولی نه حالو هواشو دارم نه حوصله شو.دلم میخواد تنها باشم.


عیدتون پیشاپش مبارک  :)

127 : خود درگیری

مخاطب این متن خودمم اگه طولانیه اذیت میشین نخونین.شایدم اصلا چیز زیادی نفهمین صرفا تمام چیزایی بود که تو ذهنم جولون میداد.



اگه مثل اون دفعه شکست بخوره چی؟ هان؟ لعنت به من چیکار کنم.اگه باز کسی نفهمه ؟ اگه نتونم توضیح بدم جوری که وارد جزئیات نشم؟بهتر نیست شخصی نباشه؟ چجوری بهم ربطشون بدم ؟ یعنی بهش رسیدم این که چجوری کنار هم قرار بدم اما همه چی به من بر میگرده. میترسم مسخره باشه میترسم.اما نه مهم نی مگه استاد نگفت باید خودت راهشو پیدا کنی دارم تلاشمو میکنم.میخوام بریزم بیرون تا پذیرفتنش راحت بشه تا آزاد شم از بندش نمیدونم میشه یا نه.خیلی وقت این حالِ منه. مال امروزو دیروز نیست.مدتهاست. حتی عکسم دارم اما همیشه یه فولدر جدا تو لپ تاپ هست که میریزمشون اونجا حالا اونایی که پاک کردم بماند.تابستون که اومدم مجموعشون کنم نمیخواستم به بچه ها بگم نمیخواستم مجبور شم از خودم بگم  یه چیز دیگه گفتم هرچند اخرش به اینجا کشید که گفتم به خودم مربوطه حتی یادم نیست چی گفتم.فقط مهم اینه که من نتونستم خوب توضیح بدم عکسا یکپارچگی نداشتن یعنی من ههمونایی که همون موقع گرفته بودمو با یسری عکس دیگه که ربطی نداشت بردم.اما مهم نیست اصلا از همونجا شد که دیگه برام مهم بودنش کم رنگ شد.این که فکر کنم عکسای من برای  بقیه چجوریه .نه که مهم نباشه اما این که بخوام دفاع کنم از عکسام. نه نمیخوام که برام مهم باشه نمیخوام دفاع کنم.هرکی هرجور دلش میخواد فکر کنه اصلا مگه برا بقیه باید عکس گرفت .نمیتونم نمیتونم واسه بقیه عکس بگیرم میخوام عکسا بخشی از وجودمو درونشون داشته باشن.شاید اینا رویا باشه شاید بقیه نفهمن اما من فکر میکنم به این چیزا.شایدم بهتره تمام عکسارو که عکاسی میکنم دوباره بندازم یه گوشه ی کامپیوتر یه گوشه که هر از چند گاهی به تعدادشون اضافه شه اما کسی نبینه حتی خودم.فرار کنم دوباره از همه چی.مثل همیشه .شاید بهتر باشه بیخیالش شم.میدونی تا دیشب مطمئن شده بودم که خوبه. فقط اجرا مهمه که باید عکاسی کنم و چیدمانشونم اونجوری باشه و با اون ترتیب به همه چیش فکر کردم  حتی چیزی که میخواستم بگم اما الان که فکر میکنم احساس میکنم شاید باید بکشم عقب .نه این که سنت شکنی باشه یعنی هست برا من هست شاید برا بقیم باشه اما برا استاد یعنی در برابر استاد سنت شکنی نیست فکر کنم از خودش یاد گرفتم فقط  فکر میکنم نمیدونم. اما این که من به خودم همچین اجازه ای بدم که انجام بدم فکر نکنم درست باشه یعنی نمیدونم اصلا درست انجامش بدم یا نه مسلما اونجوری نیست عین عین کارای خودش فقط وقتی به چیدمانی که برا بقیه انجام داد دقت کردم .یعنی خود عکسا نه ها چیدمانشون  و این که اینجوری میخوام کنار هم بزارم اصلا همین که کنار هم بزارمشون.چرا فکر میکنم هیچکس منو نمیفهمه. خب اگه بخوام اونجوری که از عید برداشت بقیست عکاسی کنم پس مال بقیست مال من نیست من جزوی از دوربین میشم. صرفا یه ابزار برای بیان. اما اگه اونجوری که خودم میخوام و همیشه درگیرشمو حال و هوامه و به خودم برگرده عکس بگیرم اونوقت دوربین جزئی از من میشه.انگار که یکی از اعضای بدنمه و با عقل من، حس من کار میکنه .فقط به من بر میگرده.یعنی فکر میکنم .میخوام که اینجوری باشه نمیخوام مثل بقیه چیلیک چیلیک بشه شایدم عکسام مثل بقیه شه اما همیشه که اینجوری نمیمونه نه؟ دارم چرت میگم؟ اگه بگم چقدر برام مهمه باور نمیکنی .هیچکس باور نمیکنه.دلم میخواد تمام چیزایی که تو مغزم جولون میده رو اجرا کنم نترسم.فوقش میفهمم راهو اشتباه اومدم دیگه نه؟فوقش میفهمم دیگه نباید فکر کنم بهش.ولی حداقل بعدش دنبال راه جدیدم .تو کلاسم نشون میدم استادم فوقش میگه اشتباهِ فقط کافیه بهم بگه .ولش میکنم .میدونم همیشه درست میگه درست راهنمایی میکنه و همه چیو میدونه.میدونم میفهمه حتی چیزاییو که من نمیفهمم .میدونم میکشونتم به سمتی که باید.هرچی که الان بلدمو از خودش دارم .من یادم نمیره چیزی بلد نبودم یادم نمیره از کجا اومدم همینجا میدونم هنوزم بالا نیستم پایینم اما قبلش حتی پله اولم نبودم. من هیچی نمیدونستم اصلا آشنا نبودم با خیلی چیزا.هیچکس بهم نمیگفت . من پرت بودم از همه جا. میدونم الانم ببرم حتی اگه اشتباه باشه میندازتم به مرور تو مسیر درست. نباید بترسم از چیزی از بقیه فقط خودش مهمه حرفش .بقیه اولویت نیستن.مهم نیست جدیم نمیگیرن.مهم نیست ممکنه نفهمن دلیل خیلی رفتارای منو.مهم نیست مهم اینه دارم یاد مگیرم .میخوام که یاد بگیرم. درسته که این ترم دیگه نمره برام مهمه.مهمه که بفهمم فهمیدم درستو غلطو. اما یاد گرفتن خیلی بیشتر از نمره اهمیت داره.میدونی من از این ادماییم که دیرو زود داره برام اما سوختو سوز نداره بالاخره میفهمم.یعنی فکر کنم همیشه یه خورده تاخیر دارم .شاید همون آن ،همون لحظه نگیرم اما میگیرم بالاخره.حداقل بیشترشو.



126 : روزای آخر سال 95

بهار 95


شنبه، عادت آغاز است نه شروعی مدلل .
عادت ، اراده را نابود می کند.
عشق، اوج خواستن است؛
خواستن ، اوج اقتدار اراده.
عادت، بازداشت ِکارکرد اندیشه است.
هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.

مارکس را اگر گهگاه محترم داشته ام، بیزارم از این که گفته است "روزی خواهد رسید که انسان،همه ی کارهایش را،به عادت خواهد کرد"

خودکارانه زیستن،پایان انسانی زیستن است:
عادت هر روز صبح زود برخاستن -درست سرساعت، سر دقیقه.سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت.اداره.امضا.اتوبوس.آب.چای.زنگ در.کتاب خواندن.خرید؛خرید به عادت.

هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.
نمازت را هم،هر روز،با شعوری نو بخوان؛با ارتباطی نو؛با برداشتی نو.
به آنچه می کنی بیندیش:
عبادت چرا؟ سخن گفتن با نیروی لایزال چرا؟

عادت،فرسودگی ست.ماندگی.آب راکد.مرداب.تغییر بده!بیندیش و جا به جا کن!


چرا باید با شنبه آغاز کنیم آن گونه که انگار شنبه ها رنگ شان،بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنجشنبه هاست؟


بهار همه چیزش با تابستان،با زمستان و با پاییز فرق دارد.
حق است که بهار را یک آغاز پرشکوه بدانیم،نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده:
امروز بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق صورتی گل محمدی؛امروز یاس بسته ی خاموش؛فردا سیلاب نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش خیره کننده،بل به علت حسی از خواستن،طلبیدن،عاشق شدن،بالا پریدن،فریاد کشیدن،شکوفه کردن،باز شدن روح...

بهار،بیش از آنکه حادثه ای در طبیعت باشد،حادثه ای ست در قلب آدمی.

و پیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد، در حسی انسانی وقوع می یابد.

این،در بهاران گل نیست که باز می شود،گره های روح انسان است...



نادر ابراهیمی

یک عاشقانه ی آرام

عکس: بهار نودوپنج


یادمه این کتابو که خوندم نمیدونم چرا شاید اون دوره از زندگیم بود نمیتونستم بفهممش. نمیتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش.یجورایی انگار خوندنش اذیتم میکرد واسه همین تا یه جاییش خوندم میدونستم خوبه اما نمیدونم چرا واقعا هم خوب بودا اما نتونستم ادامه بدم باید دوباره بخونمش لیست کتابایی که باید بخونم زیاد شده .این چند روز اصلا نتونستم بخونم کتاب .فکرم خیلی درگیره.درگیره سالی که گذشت . سالی که میاد. پروژه عید الانم آیندم کارایی که باید بکنم کارایی که باید حواسمو جمع کنم تکرار نکنم آنالیز همه چیز . درآوردن عادات بد و این که چیا رو باید تغییر بدمو رو چه چیزایی باید کار کنم میفهمی؟درگیر اینام و از این دست موارد واسه همین نمیتونم تمرکز کنم واسه کتاب خوندن. گذاشتمش طوفان قبل عید که آروم شد دست بگیرم. در بهاران گل نیست که باز میشود گره های روح آدمیست...
خدا رو امروز نزدیک تر از همیشه حس کردم اینقدر نزدیک که باعث شد کاریو انجام ندم میفهمی از رگ گردن هم نزدیک تر بود بهم تو وجودم بود تو وجودم .. حالا الان هرکی ندونه فکر میکنه چیکار میخواستم بکنم :)
کاش میتونستم براشون همه چیو جبران کنم.همه چیو . کاش قدرتشو داشتم خوشحالشون کنم . کاش...


125 : کفشدوزک

کفشدوزک بال داشت و میتونست پرواز کنه .اما نباید فراموش میکرد که هیچوقت پرنده نمیشه..هیچوقت . کفشدوزک حتی با بالهای خودشم خوب نمیتونست پرواز کنه.تازه داشت یاد میگرفت که هر بار به واسطه ی سقوطش صدمه میدید. کفشدوزک نمیتونست پرنده بشه. دلیل نمیشد چون چند باری موفق پر زده بود بتونه فکر کنه پرنده میشه.کفشدوزک باید ابر خیالاشو به سمت درست میفرستاد.کفشدوزک باید قبول میکرد که کفشدوزکه و رویاهاش با تمام پرنده هایی که زندگی معمولیو شادو دارنو تا اون بالاها اوج میگیرن فرق داره.کفشدوزک فقط یه شبهایی به رویاهای بقیه فکر میکرد.اونم زمانهایی بود که میتونست مثل پرنده ها کاریو انجام بده که ازش دور بود و توی ذاتش نبود.کفشدوزک قبول کرد و ابر رویاهاش مثل پتک سنگینی روش افتاد و اون سقوط کرد.


امشب شب خوبی بود . خیلی خوب :)

خوابم نمیبره.

124 : کافکا

سرکشی نکنید. آرام بمانید. آرامش، نشانه ی قدرت است . و از طریق آرامش ، به قدرت هم میتوان رسید . این قانون قطب است . پس ،آرام بمانید . سکوت و آرامش ، انسان را آزاد میکند _ حتی در پای چوبه ی دار.



از خود نمیتوان گریخت. این تقدیر است .تنها امکانی که برایت میماند نگریستن است ، و فراموش کردن اینکه بازیچه شده ای...




پرتره کافکا- اثر گرهارد ریشتر- رنگ روغن روی بوم - سال 1971



گفتگو با کافکا - گوستاو یانوش- فرامرز بهزاد- خوارزمی

گفتگو با کافکا - گوستاو یانوش



123 : تلخی

همیشه میگفت حرف تَلخ ،مِهر گرمو میبَره..

این بار که لب باز کرد،

فضای اتاق سرد شد.

تلخی همه جارو گرفت،

کم کم به درونم راه پیدا کرد...

یخ زدم!


عاطِفه ، مُرد.


من نوشت.
منظور از عاطفه شخص نیست :) 



براستی که برای خیلی چیزها کلمه ای وجود نداره...