روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۳۹۵ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

200 : کوچکترین ستاره دریایی اقیانوس

من کوچکترین ستاره دریایی اقیانوس بوده ام!

در تاریکترین عمق نقطه ی درازگودال ماریانا،

خواب همانند زندانی خوف ناک در برم گرفته بود؛

جز آن نه مکان معنا داشت و نه زمان.

خواب با بیداری همطراز بود

جز سیاهی قیر گون آب ،هیچ چیز بر تنم سنگینی نمیکرد 

ناگهان ،در انتهای آرام ،

 آتشفشانی رخ داد ،

درون حلقه ی آتش افتادم.

اقیانوس،

نور را بر من پاشید

بسان نگاتیو ، برمورهای نقره ام نور خورد.

تصویری مخفی درونم شکل گرفت.

اقیانوس مرا پیدا کرد

آزاد شدم،

آگاه شدم.


من کوچکترین ستاره دریایی اقیانوس هستم!

هیچ چیز نمیدانم.

اقیانوس ، جریان آب را مدام و مدام سمتم روانه میکند

به حرکت وا میداردم

مانند کودکی نو پا ناتوانی مدام بر من چیره میشود

و راه را گم میکنم.

نادانی ،سقوطم را به همراه دارد

اقیانوس رهایم نکرده است

موجهارا به سویم میفرستد

دستهایم را میگیرد تا کم کم شناگر شوم

در برابر ضعف هایم صبر میکند

از او یاد میگیرم.

او حرکتم میدهد

جز آموزه های اقیانوس هیچ چیز نمیدانم ؛

 

من کوچکترین ستاره دریایی اقیانوس خواهم بود!

اما ،تصویر مخفی درونم کَم کَمَک ظاهر میشود

اقیانوس بر جانم نقش انداخته است

لایه لایه ی وجودم از نقره های سیاه پاک میشوند.

هویدا شدم.


هیچ  نیستم.

جز کوچکترین ستاره دریاییِ اقیانوس.

او منشأ آغاز حیاتم بود

و راه را نشانم داد

و من کوچکترین جزء دلبسته ی این عظمتم...

                                                                                                                  م.د.ر






درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی...

حسین منزوی

همایون شجریان

199 : آدمی بر یک حال نمی ماند... رهایی نیست...

198 : نگاه کن

"۱"

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سالِ پست

سالِ درد

سالِ عزا

سالِ اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سالِ کبیسه

 

" ۲ "

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتا مرگ دام نیست

چرا که یارانِ گمشده آزادند

آزاد و پاک

  

" ۳ "


من عشقم را در سالِ بد یافتم

که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم

گُر گرفتم.

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی، سیاهی نیست

چرا که خاک، خوب است.

 

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سالِ بد دررسید:

سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا

سالِ تاریکی.

و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

 

تو خوبی

و این همه‌ی اعتراف‌هاست.

من راست گفته‌ام و گریسته‌ام

و این بار راست می‌گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

 

 

" ۴ "

 

تو خوبی

و من بدی نبودم.

تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.

عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی‌ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــ

من به اقرارهایم نگاه کردم

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم.

 

 

" ۵ "

دلم می‌خواهد خوب باشم

دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

 

نگاه کن:

با من بمان!

 

احمد شاملو ۱۳۳۴



دلم نیومد کامل نزارمش.چقدر خوب بود نه؟ شاملو شاملو  ...میخواستم خودم بنویسم نشد یعنی شد اما یجوری بود ولش کردم .پاکش کردم...

 نمیدونم چی بگم.چجوری بگم.نباید هر حرفی زد این روزا وسواس گرفتم رو این موضوع.

امروز سر کلاس یاد جلسه اولی که عکس بردیم سر کلاس افتادم. اولین بار که عکس چیدم روی میزو حرف زدم و بچه ها حرف زدن...
تصاویر توی ذهنمِ دونه به دونه . یسری چیزا رو بعد گذشت زمان میفهمی .
 

اه فردا کلاس ساعت هفتو نیم دارم بدتر از این چیزی داریم؟ حوصله صبح زود پاشدن ندارم .هر فعه دیر میزسم نمیدونم چرا فرقیم نداره 4 صبح پاشم یا 7 :| فردا راس 7 نیم اونجام :) 

197 : نهمین یکشنبه ی ترم آخر

خب خیلی وقت نیست که رسیدم خونه. امروز روز خوبی بود .واقعا میگم .بد نبود استادو سورپرایز کردم با کارم ! D:
خدایی خیلی بد بود یعنی کارم .خب من واقعا نمیدونستم خب  فکر کردم کلا نباید شبیهش باشه.همیشه گند میزنم وقتی گیج میشم سر کپی عکاسمم همین شد تازه الان میفهمم کپی چیه تازه فکر میکنم میفهمم باید واسه خودم دوباره انجامش بدم درست :(((( اگه خوب بود واسه پایان نامم ورش میداشتم ولی میترسم گند بزنم.بگذریم فکر میکنم یه چیزایی برام روشن شد و باید دوباره کار کنم روش یعنی کلا هرچی فکر میکردمو پاک کنم آخ چقدر دلم میخواد عکسای امروزمو بسوزونم :))))))البته فکر کنم هممون گیج بودیما . ولی من واقعا ترکوندم .اصلا من با ایده همیشه مشکل داشتم با ایده دادن خودمم مشکل دارم.از اول ترم. کاش اینو بفهمم خیلی برام مهمه دوست دارم یه مجموعه خوب ازش در بیاد .کپی عکاسم عکس خوب در اومدا ولی فکر نکنم مجموعه شده باشه یه مجموعه درست حسابی. دلم میخواد رو همین جاکوملی کار کنم باید دوباره بخونم در موردش ببینم عکساشو و فکر کنم.البته برام روشن تر شده باید فکر کنم و زمان بیشتری برای اجرا کردنش بزارم نه مثل این هفته که همش خواب بودم اگه شده قهوه بخورم با کافئین خودمو بیدار نگه دارم ( اصلا قهوه دوست ندارم مگه با شیش مَن شکر :) :| :/ ) باید این کارو بکنم . وای خیلی چیزارو از امروز ننوشتم تو دفترم بایدد فکر کنم هرکدوم که یادم اومدو بنویسمش.خدا کنه بشه .باید به جزئیاتم توجه کرد .امیدوارم این هفته که میاد نزدیک تر بشم. استاد میگفت اگه بشه شبیه عکاسی بشیم ته ماجراست چقدر دلم میخواد مثل جاکوملی بشم حداقل نزدیکش. نمیددونم بیخیال.


مهسا برام هدیه خریده عیدی :) یه دفتر با جلد گل گلی که من خیلی دوست دارم با کتاب تنهایی پر هیاهو  از بهومیل هرابال .یعنی اینقدر ذووووووق کرددددددددددم که نگوووووو . بعد برام تو دفترم نوشته بنویس مثل پروژه نوروز .دلم نمیاد تو دفتره بنویسم خرابش کنم.اما مینویسم پاکنویساشو اونجا میکنم برام بمونه :) خیلی ذوق کردم. بلدن کوتاه بنویسن من اصلا بلد نیستم دو خطی یه چی بنویسم که تمام احساساتم توش بیاد .نمیدونم چرا :))))) ولی خوبه بسی ذوق مرگ شدم.


با ساجده امروز بعد کلاس رفتیم غذا خوردیم خیلی گشنمون بود که بعدش بریم اریا برا کارش کلی حرف زدیم . در مورد پروژه که خب خودش کلی کمک بود بهم روشنم کرد یه جاهایی گیج بودم.روم نمیشد به استاد بگم یه تیکه رو نفهمیدم یعنی آخرش اومدم بپرسما ولی خب استاد اونوقت فکر میکرد کل چیزایی که گفته رو نفهمیدم کلا ازم نا امید میشد شایدم شد :( . ولی فهمیدم . من میدونم میدونم میدونم :)))) خب ساجده جواب داد بم اونایی که شک داشتمو :))) خدایی گیج بودم الانم نمیدونم درسته یا نه ها ولی یه چیزایی فکر میکنم فهمیدم مثل هفته پیش نیستم. که کلا شوت باشم .یعنی خدا کنه فهمیده باشم . فکر نمیکردم جنس تصویر باید یکی باشه فکر میکردم اگه بشه کپی میشه. واسه همین کلا فرق داشت کارم کلا افتضاح بود . واسه هفته جدید سعی میکنم به نکته های بیشتری توجه کنم نکته های ریز تر.


دلم میخواد آنالوگ عکاسی کنم از آرش پرسیدم یکی از بچه های کلاسِ خیلی اطلاعات و سوادش بالاست به خصوص تو این چیزا گفت اگه بخوای کار کنی باید خودت ظاهر کنی اما واسه اسکنش یه حلقش حدودا 105 تومن در میاد تازه اگه بتونم خودم ظاهر کنم اما گفت الان نمیتونی اونجوری کار کنی سخته تو دو هفته برا کسی مثل من که از دارو مارو ها اطلاعی نداره به صرفه نیست تا راه بیفتم طول میکشه .اما بعد دانشگاه خیلی دوست دارم دست بگیرم و یاد بگیرم دلم میخواد خب اما دستمان بستست :) جزو هدفهای  بلند مدتِ یه روزی یه روزی لابراتوار شخصییمو میزنم. فعلا میریم سراغ دوربین دیجیتالمون کشفش کنیم چجوری ازش میشه در مسیر چیزی که میخوام استفاده کنم نه این که به قول آرش هریچی اون برام پیش میاره انجام بدم .کلا نکته های خوبی در این مورد بم زد .خوشمان آمد.


باید فکر کنم باید خوب بشه باید بتونم افرین مائده هی تکرار کن.خنگ بازی در نمیاری .نمیزاری سال دیگه برات روشن شه . نمیزاری دیر بفهمی. زود میفهمی زود روشن میشی :)

196 : چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
 واژه ای در قفس است.


حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود


من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.


و به آنان گفتم :
سنگ ، آرایش کوهستان نیست.
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ!
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید

 لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید


و من آنان را ،
به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
 به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت


و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه


زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
 سِحر میداند،سِحر!


سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار، به دوش آوردند.


باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
 خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم...


 سهراب سپهری




عجیب نیست؟ این همه قدرت؟! خیلی عجیبه . از چی تبدیل شد به چی! من مبهوت این همه پیچیدگیم.
نه فقط این. حتی انسان هم. اینقدر عادی شده که شاید خیلیا به چشمشون نیاد. که چی به چی میشه. یه موجود زنده...
ترسناکِ. چیزی از تو.نباید فکر کنم شایدبه این چیزا.اما خیلی مسئولیت میخواد .کاش میفهمیدیم.




195 : پر خوابی

دیشب فکر کنم تا سه خوابیدم. زود خوابم برد. اما صبح 10 نیم بزور پاشدم بالاخره مامان تو این هفته یه بار تونست موفق باشه تو بیدار کردنم :دی تا صبحانه خوردم بلند شدم به حاضر شدن برای عکاسی رفتن. یه حس بدی دارم حس میکنم اشتباه انجام دادم   :((((((((((((((((((((((((((( . تعداد عکسام زیاد نیست .خب سوژه ها رو باید بگردم پیدا کنم همینجوری یه جا باشه نیستو و خب همینم زمان میبره این گشتنو طی کردن مسیر .امروز واقعا تلاشمو کردم ولی کم پیدا کردم که مناسب باشه. اصلا روم نمیشه ببرم چاپ بچینم روی میز .البته هرچی اومد تو ذهنمو پیاده کردم فکر کنم مشکلم به همین برگرده ، ایده بد اومده تو ذهنم :/ .نه این که عکس بد باشه خودم ربطشو میفهمم اما مطمئن نیستم برای بقیه هم مشخص باشه.بعد این که من از یه عکس ایده گرفتم یعنی خیلی بیشتر ازش ایده گرفتم و اولویت اولمه  اما دوتا عکس دیگم دیدنشون بی تاثیر نبوده هرچند مستقیم نشده.نمیدونم چجوری بگم. کلا این هفته نمیدونم چی شد که تموم شد وگرنه همیشه طولانی تر بود اگه این خواب لعنتی نبود .وااای هیچ جوابی برا اینقدر خسته بودنم ندارم. فقط دوست دارم به حالت قبل برگردم .کلا نرمال نیست نه به وقتی که از نبردن خوابم گریم میگرفت نه به الان که زندگیم رفته رو هوا دارم گند میزنمو عمرمو از دست میدم. خب میدونی دلم میخواد کلی چیز بنویسم اما چنان خوابم میاد که نگو. جوری پشت سر هم با همه وجودم خمیازه میکشم که باور نمیکنه کسی. هوا هم بشدت گرم شده و خب از گرما متنفرم. ترجیح میدم یخ بزنم اما گرمم نشه با این که پنجره  بازه اما بازم گرمه. این گرما بهم دهن کجی میکنه و یادم میاره تابستون نزدیکه.

 


194 : موجها


موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق


193 : روزای پر بــــار :/




دیشب یعنی امروز صبح حدودای 3-4 بود که خوابم گرفت چراغ به شدت اذیتم میکرد با این که نورشم اون جوری زیاد نیست اما دلم تاریکی با نور میخواست! از اونجایی که به جز این نور دیگه ای تو اتاقم نداشتم پرده رو کامل زدم کنار چراغ رو خاموش کردم . نور خیابونو ساختمونای بغل بود افتاده بود رو سقف یعنی تاریکی محض نبود .بعد مدتها خوابیدم با نور کمتر از همیشه خوابیدم البته به اینم فکر میکردم خیلی زود صبح میشه و اینقدرم خسته بودم که زود خوابم برد.

میخواستم امروز برم بانک و عکاسی واسه بانک که مامان هر چقدر بیدارم کرد بلند نشدم نمیتونستم میفهمین هرکاری میکردم قدرت باز کردن پلکارو نداشتم .این هفته از اون هفته هاست ک کلا باید بخوابم :| :/ اصلا نمیتونم جلو خوابمو بگیرم . رفتم بیرون که برم عکاسی به زور خودمو مجبور کردم اما اصلا نمیتونستم تمرکز کنم .هیجی برام جذاب نمیومد اصلا ایده هستا اما این که روی چی کجا پیادش کنمو نمیدونم اصلا نمیتونستم عکاسی کنم و خب نتیجش این شد که عکس نگرفتم و دست خالی اومدم خونه :((( فردا جمعست و من فقط فردارو وقت دارم سر فرصت زمان بزارم و هنوز نمیدونم چیکار کنم. این هفته ی کذایی نمیدونم چمه که اینقدر خستم. بعدم که نهار خوردم موجهارو گرفته بودم دستم میخوندم که باز  پلکام سنگین شد . یعنی واقعا نمیتونستم مقاومت کنم همونجوری تو همون حالت که کتاب دستم بود بیهوش شدم حتی نتونستم بزارمش کنار یعنی میخواستم اما میگم نمیتونستم .این هفته کارام بد نشه خدا کنه اصلا نتونستم عکس بگیرم که ببینم بد یا خوب خوشم نمیاد مثل ادمای بی مسئولیت بی خاصیت دست خالی برم اما خب دلمم نمیخواد کم کار کرده باشم و فقط برای خالی نبودن عریضه 4 تا عکس بزارم بدون هیچ کیفیتی .فردا باید همه تلاشم رو بکنمو بزنم بیرون خدا کنه بتونم :( خیلی اعصابم خورده که هیچ کاری نکردم اصلا احساس میکنم از خودم بدم میاد :( الانم دوباره خوابم گرفته ای بترکی مائذه که اینقدر میخوابی :(( -___- .عصر مامان بیدارم کرد امشب خونه باباحاجی بودیم همه برای شام طرفای شیش بود گفت میخواد زود تر بره منم واسه این که دوباره نخوابم پاشدم حاضر شدمو رفتم. یک ساعتم نیست برگشتیم. خب باید بگم خوش گذشت بدک نبود روحیم عوض شد.

گوشم گرفته و کیپ شده . آلرژی بهاری :( از این بخش بهار متنفرم. و خب نمیتونمم پنجره اتاقو ببندم چون خیلی گرم میشه اتاق و کلافم میکنه.

خیابون تاریکِ و مثل دیشب چراغ ساختمونا روشن نیست که یه نوری تو اتاقم بیاد در نتیجه باید با همون نور سابق بخوابم.

واقعا خیلی روزای پرباری دارم :/ 

راستی یه خبر خوب جوجه هامون به دنیا اومدن :))))))))))))
اینقدر ذوق کردم دیدمشووون کوچولوئن خیلی. بعد میلرزیدن خیلیم زشتن :)

192 : سِـــــلـــول ها !

سِلول مُرده !

سِلول زنده.

یک زندگی،

یک سرنوشت...

یک جنگ ناتمام!


مرده ها هیچوقت زنده نمیشن . امیدوارم زنده ها حالا حالاها نمیرن !
 اگه اینجوری بشه من میبازم.
من میمیرم!



191 : الکی الکی گذشت

امروز صبح که تا خوابیدم ساعت شش بود .حدودای ساعت یک اینطورا بیدار شدم هنوز به شدت خوابم میومد اما گشنم بود صبحانه نخوردم گفتم یهو ناهار بخورم. عکاسیم دیدم هنوز نمیدونم ایده چیه دوباره اون چند تا عکس  که هر کدوم مال یه عکاسه و برام یه چیزی داشتو نگاه کردم نوشتم هرچی که بود رو رو کاغذ . خب باید چیزی باشه که خود عکاس بهش توجهی نکرده. خیلی سخته و خب بچه ها میگفتن استاد گفته مهمترین پروژست و واقعا ههم همینه. مغزم انگار کپ کرده .یه خورده هم نمیتونم درست تمرکز کنم که باید چیکار کنم .امروز که کلا خسته بودم  تا نهار حاضر شه فکر میکردم  که چیکار کنم رو چی کجا چه محیطی کی میشه ایده ای که حالا نمیدونم ایده هست یا نه یعنی درستو غلطیشو انجام بدم.

همش فکرم میرفت سمت این که شب برم عکاسی اصلا نمیدونم چرا اینقدر شب رو دوست دارم یه جورایی امنیت بیشتری دارم واسه بیرون رفتن انگار عکاسی کردن برام راحت تره خودم راحت ترم یعنی با خودمم زیاد دیده نمیشم از این فکررای چرتو پرت که احتمالا خیلی کسی متوجه نمیشه منظورمو. اما خب از یه لحاظ دلمم نمیخواد تو شب باشه .این پروژه حداقل .روز بهتره با توجه به چیزی که میخوام یعنی نمیدونم باید هرچی که هستو انجام بدم تا عملیش نکنم درست و غلط بودنش مشخص نمیشه. اگه از چند تا عکس باهم ایده بگیری ایراد داره؟ یعنی از یه عکاس نیست هر عکس مال یکیه . فکر نکنم درست باشه .اصلا نمیدونم ایدست یا نه ها ولی اینا تو مغزمه نمیدونم باید جداشون کنم یانه ترجیح میدم هرچی اومده رو انجام بدم. اصلا تو عکس نیست حتی یسریاش که تو مغزمه اصلا قاطی کردم فکر خودمو با ایده ای که از عکس باید میگرفتم :| -___- شایدم اصلا نشه یعنی بتونم انتخاب کنم ولی تا نرم بیرون مشخص نمیشه . 

بعد نهار یه خورده که گذشت نفهمیدم اصلا کی خوابم برد . نه به این که یه وقت یه وقت خوابم نمیبره نه به این موقع ها .ساعت حدودای فکر کنم 5-6 بود مامان گفت میخوام برم تجریش میای با هم بریم .پاشو چقدر میخوابی خلاصه گفتم میام اما مگه میتونستم چشامو باز کنم.حتی برام بستنی اورد نتونستم بگیرمو گفتم نمیخوام نمیتونستم بیدار شم. اصلا نفهمیدم مامان رفت تلفن زنگ میزد نفهمیدم کی بود . بزور بیدار شدم رفتم صورتمو شستم دیدم نیست مامان .زنگ زدم گفت رفته نزدیک خونست اگه میرم حاضر شم با هم بریم .تنبلیم میومد . اما گفتم میام وایسا .برگشت خونه تا حاضر شم. گفتم برم بیرون هم مامان تنها نره هم حالو هوام عوض بشه. هم این که برم تو شهر سبک سنگین کنم واسه عکاسیم. نمیخوام تو طبیعت باشه  اگه البته نظرم عوض نشه و خب میخوام سعی کنم اینم حالو هوای خودمو داشته باشه هرچند حتی اگه به صورت مشخص دیده نشه. باید به اجرا هم توجه کنم .فردا باید برم عکاسی مطمئن نیستم با این همه خوابی که کردم باز خوابم ببره امشب یا نه اما صبح باید بیدار شم اول برم بانک بعدشم پی عکاسی. باید هرچی که هستو انجام بدم با دست خالی رفتن هیجوقت کار جلو نمیره حداقل اشتباه باشه برام مشخص میشه اشتباهِ و دیگه بهش فکر نکنم.  این موضوع فکر کنم آخرین پروژست و چه زود این ترم داره به تهش میرسه :( . کتابم هیچی نخوندم امروز اصلا روز عجیبی بود الکی الکی الان یک نصف شب شده. هیچ کار نکردم من :/