روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۳۲۱ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

2516 : فکر کن...

بیا فکر کنیم تا ده سال دیگه من زبان فرانسه و انگلیسی رو یاد گرفتم. میتونم بخونم بنویسم فکر کنم حرف بزنم. فوق العاده است حس فکر کردن بهش. این که یه دختر سیو پنج سالم و به آرزوم رسیدم. البته تازه اول راهم ولی چه کیفی میده حتی فکر کردن بهشم منو سر ذوق میاره. فکر کنم تا اون موقع ارشدمو رشته فلسفه خوندمو تمومش کردم. فکر کن میخوام عکاسی کنمو مجموعه هام همچنان روشون کار کنم. فکر کن کلی کتاب خوندم و شاید خیلی نا آگاهیم کمتر شده. فکر کن چه لذتی میده بهم. اما همه اینا به حرف ساده است باید تلاش کرد براش زمان گذاشت حتی شکست خورد اما جا نزد. فکر کن. فکر کن که از ته وجودم از اون مائده ی این چند ساله راضی باشمو کیف کنم از خودم. دلم نمیخواد مثل دوره ی قبل از استادم که حسرت میخورم باشم. فکر کن یروز بتونم. آخ که وقتی فکر میکنم دلم میخواد سیو پنج سالم باشه. سی و پنج سالگی چقدر غریب برام. من هیچوقت تا قبل این فکر نکنم فکر کرده باشم اینجوری به آینده که فکر کنم دلم میخواد چی باشم و دلم بخواد زمان بگذره و امیدوار باشم. فکر کن همه کتابای بالزاک و فلوبرو به زبان فرانسوی بتونم بخونم. آخ که ته دلم گیلی ویلی میره. آخ فقط فکر کن من همونی بشم که باید و دلم میخواد بشم. فکر کن استادم هز حض حظ حز :دی کنه از دیدنم که چیکار کردم. کاش خوشحالش کنم. فکر کن مامان بابام کلی بهم افتخار کنن. فکر کن شاید اصلا یه جای دیگه باشم شاید. فکر کن به همه اینا برسم چقدر دنیام بزرگتر شده. فکر کن دیگه اون دختر دستو پا چلفتی نباشم :دی. اونی که هیچی نمیدونست و بلد نبود. فکر کن خیلی چیزا هست که بعد اون باید بهش فکر کنم. فکر کن چه کیفی میده. منتظرتم هر روز که بیدار میشم کار میکنم تا شب که بتونم بتونم اونی که دلم میخواد فکر کنم باشم. اما من هنوزم اون دخترک کنجکاوو که دلش میخواد یاد بگیره رو تو وجودم تا اخر عمر نگه میدارم. قول میدم. فکر کن شاید اون موقع بتونم به بقیه هم کمک کنم تا بتونن راهشونو پیدا کنن. همین. شبها به همینها فکر میکنم و میخوابم. این که بتونم بهتر بشم. خیلی بهتر از الانم. 

2515 : پر حرفی

وای باورم نمیشه تازه ساعت سه و من بیشتر کارامو کردمو فقط ادامه دادن خوندن کتابم مونده تقریبا که دیگه هرچی بیشتر بخونمو بفهممش بهتره تا هر وقت که بخوام بخوابم. حمومم باید برم تازه یه دو ساعتم خوابیدم  . فکر کنم زمان داره با من راه میاد حسابی دمش گرم :دی. 

کتاب خیلی سخته نمیدونم قراره چجوری اسم همه کتابا و نوشته هاشون یادم بمونه :/ باید چند بار بخونم کتابارو اینجوری هرچقدرم تکرار کنم تو مخم نمیره. نمیخوام فاز منفی برما ولی فکر نکنم امسال قبول شم چون خیلی سخته و من زمان کم دارم حتی اگه باهام راه بیاد. یعنی میشه یروز بتونم فلسفه قبول بشم اونم دانشگاه تهران؟ این آرزو رو به گور نبرم؟ من واقعا دارم براش تلاش میکنم. اما خیلی سخته یعنی شاید این چند ماه ممکن جواب نده؟؟ نمیدونم همه اینا سوالای بی جوابه شاید نباید بهش فکر کنم. من کارامو میکنم دیگه هرچی شد. اما زبانهارو مطمئنم که از پسش میتونم بر بیام تا بیست سال دیگه روشون کار میکنم مگه میشه به نتیجه نرسه اگه تداوم داشته باشه! والا بوخودا دلم میخواد دم پیری بشینم کتابای دوستامو با زبان خودشون بخونم. چه کیفی کنم خداااا. تازه عکاسیم برم برای خودم چیز میزم بنویسم. خلاصه که همین. دلم نمیخواد پیر که میشم هیچ کار نداشته باشم تا بکنم. یه خورده از پیری میترسم. میترسم کسیو نداشته باشم. آدم نمیدونه قراره سرنوشتش چی بشه اما من امید دارم امیدوارم آینده ی روشنی در انتظارم باشه حتی اگه سختی توش داره. بعضی وقتها بدبین میشم. به آدمهایی که میشناسمشون. بدبین که نه یجور نگرانیه که سراغم میاد. به این فکر میکنم تا کجای راه همراه زندگیم میمونن. باید همه جوره مایه بزارم از خودم یا نه. اخرم این فکرارو از سرم بیرون میکنمو میگم باید سعی کنی خوب باشیو براشون مایه بزاری از خودت. 

دلم میخواد بازم کتابای جان برجرو بخونم اما یسری کتاباش چاپ تمومن و من نمیدونم از کجا باید پیداشون کنم. میبینی دنبال ترجمه گشتنم مکافات. اگه خودم زبانم خوب بودا میتونستم بخرمو بخونم. به نظرت چقدر طول میکشه زبانم خوب بشه؟ چند ساله دیگه؟ یعنی چقدر طول میکشه تا از پس یه کتاب بر بیام؟؟ یه کتاب واقعیا نه ااز سطح بندیا. فقط ذوق اون موقع رو دارم که زبان کار میکنم میدونم یه امر تداومیه یعنی نباید ولش کرد. چقدر حرف میزنم. نه؟؟؟ برم کتابمو بخونم. میدونم میدونم که از پسش بر میام. میدونم که بقیه هم این کارارو انجام میدن اگه اونا میتونن پس منم میتونم. فعلا دعا کن فلسفه قبول بشم. که خب بخشی از آینده ام بهش بستگی داره. 

2514 : کتاب جدید : تاریخ فلسفه

خب من یه ذره خوابیدم تا ظهر. :/ تازه میخوام کتاب جدیدو شروع کنم. کتاب تاریخ فلسفه جلد پنج ، نوشتهٔ فردریک کاپلستون ، ترجمهٔ امیر جلال الدین اعلم ، نشر علمی فرهنگی. هر دفعه که یکی از این کتابهارو میخوام شروع کنم میترسم ازش. نمیدونم به خاطر تعداد صفحات زیادشه یا ترس از نفهمیدنش هست. اما هرچی هست شروع میکنم. امیدوارم بفهمم و یادم بمونه و درست بخونم. کتاب قبلی رو حالا بعدا دوباره میخونم. اما اینا خب ترسناک تره. برم که با ترسم روبه‌رو بشم. هبز منتظرمه و تقریبا چیزی ازش نمیدونم. 

2513 : اتمام کتاب : پیروزی و شکست پیکاسو

این کتاب هم تموم شدو من کلی باهاش حال کردم . واقعا نمیدونستم چجوریه مترجمم چیزی ننوشته بود اولش. ولی به مرور که خوندم خب مسلما فهمیدم جریان از چه قراره. کتاب خوبی بود فقط درمورد نقاشی و یا خود پیکاسو نبود یعنی بود اما خب چجوری بگم نمیدونم :/ میشد ازش یادگرفت که چجوری به قضیه نگاه کرده . ویا چیزایی بود که در مورد شاید ادمای دیگه یا هنرای دیگه هم صدق میکرد. شایدم من اشتباه میکنم نمیدونم فقط احساس کردم اینجوری بود. همین امروز ساعت پنج بیدار شدم ظرفارو شستم صبحونه رو حاضر کردم مهارو بیدار کردم و بعد خوردن صبحونه نشستیم به کار کردن. تازه ساعت هفتو نیمه باورم نمیشه. یه خورده هم اعتراف میکنم خوابم میاد. خب کتاب جدیدم قراره بخونم که تو پست بعدی میگم. فعلا برم سراغ زبان خوشحالم که به خودم جایزه دادم این کتابو بین کتابای دیگه ام خوندم ^___^  امروز نهار فکر کنم با منه  . چی بخوریم؟ تخم مرغ :/ :دی

 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ سما صالح زاده، نشر حرفه نویسنده 

موفقیت، هنرمندی را که تقاضای معافیت دارد تبدیل به فردی گریزان می کند ، و کسانی که از زمانه ی خود فرار می کنند اولین کسانی هستند که توسط آن فراموش میشوند. آنها مانند تملق گویانی هستند که هیچ گاه بیشتر از ولی نعمت خود عمر نمی کنند. 

 

انسان خواستار درک زمان حال است تا بتواند آینده را شکل دهد . در ذهن انسانهای متفکر ، زمان حال همیشه به طور توامان مورد تاخت و تاز گذشته و آینده قرار میگیرد. آنان که در حال شورش و طغیانند معمولا از تصویر آینده الهام میگیرند. اما این حقیقتی ثابت است که گذشته اگر میتوانست حال را سرنگون میکرد. 

 

همانطور که همه می دانند ، اسپانیایی ها به شیوه ی سوگند خوردن خود مغرورند. آنها صاف و سادگی پیمانهایشان را ارج می نهند، و می دانند که سوگند خوردن می تواندیک ویژگی ، و حتی گواهی برای شرافت باشد. پیش از این هیچکس به نقاشی سوگند نخورده بود...

2511 : بخشی از کتاب : پیروزی و شکست پیکاسو

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، جان برجر ، ترجمهٔ سماء صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

 

نقاشی از من قوی تر است . نقاشی من را به انجام هرچه می خواهد وا می دارد. 

 

او خود را کاملا به لحظه و اندیشهٔ اکنون تسلیم می کند تمام گذشته، آینده ، برنامها ، علت و نتیجه را رها میکند. او خود را به تجربه ای که در حال وقوع است می سپارد . هر چیزی که انجام داده و یا بدست آورده تنها هنگامی اهمیت دارد که بر او در لحظهٔ تسلیم تاثیر گذاشته باشد. این شیوه ای ـ دست کم ایده آل ـ است که پیکاسو در آن کار میکند ، و بسیار شبیه نیرویی است که فرد نابغه خود را تسلیم آن میکند. 

 

هر چیز جالبی در هنر ، درست در همان آغاز اتفاق میفتد. هنگامی که از آغاز گذشتید تقریبا به پایان رسیده اید. 

 

پیکاسو تشخیص داد که باید به پاریس برود زیرا می دانست هیچ آینده ی حرفه ای در اسپانیا نخواهد داشت...

 

2510 : دلم میخواست برای زمان دیگه ای باشم...

وقتی کتابو میخونم همش فکر میکنم چرا زمان ما اینجوری نیست. انگار بودو نبود ما هیچ فرقی نداره. انگار ماها هیچ کاری نمیکنیم. انگار تو زمان و مکان وجود نداریم با این که هستیم. چقدر دلم میخواست جای دیگه توی اون زمانها بودم. زمان پیکاسو یا زمان سونتاگ و بارت. اما خب چیکار میشه کرد. من اینقدر دیر به دنیا اومدم. و باید با همین شرایط پیش برم. 

 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ سما صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

2508 : روز خوب

من اوووومدممم. روز خوبی بود بعد از مدتها کلاس زبان هرچند توش کلی سوتی هم دادم. اما منو مهارو با هم برد پای تخته. باورت میشه. نه به اون یکی نه به این. من خوب بودم نمرم شد ۹۰ جفتش هم رایتینگم هم دیالوگ گفتنم. اینم خوبه دیگه من به همینم راضیم. خلاصه که به خاطر همینم شده اروم گرفتم. قبل از کلاس اصلا دوست نداشتم برم یعنی به بیخیال کلاس زبان شدن هم فکر کردم بعد گفتم دختر جان این بود هدفت و کار کردنت ؟ اینقدر زود جا زدی؟ هیچی دیگه فکرمو جمع کردم انداختمش اونور :/ فکرای موذی الان فقط لغت خوندنام مونده البته کتابم باید جلو ببرمش اگه بیهوش نشم. فردا صبح زود بیدار میشم شاید دوباره ساعت چهار. یوووهوووو 

2507 : بیماری

من بیماریم فقط یه بیماری نه بیشتر از اون. منظورم اینه تمام کارایی که من میکنم ربطی بهش نداره. کتاب خوندنم فلسفه دوست داشتنم عکاسی کردنم اینجا نوشتنم زبان کار کردنم صبح زود بیدار شدنم و خیلی چیزای دیگه و افعالی که انجام میدم به خاطر وجود بیماریم نیست. مسخره است اگه بگی کتاب میخونی چون بیماری. :/ یا زبان دو تا کار میکنی چون مریضی و الان جوگیر شدی. دیروز توی پیج حرفه نویسنده از سونتاگ از کتاب بیماری به مثابه استعاره اش نوشته بود که میگفت ابتلا به بیماری را تفسیر نکنید بیماری چیزی نیست جز همان بیماری. این همه اسطوره و فانتزی به آن نبندید. من الان دچار هیچ توهمی نیستم بشمم به هیچکس ربطی نداره جز خودم و آدمای محدود دورم. والا اعصاب ندارم :دی الان یهو این یادم افتاد گفتم بگم که بمونه ^=^ . شاید یسری از خصوصیات اخلاقیم مرتبط باشه با بیماریم من نمیگم هیچی زندگیم تحت تاثیرش نیست ولی خدایی یسری چیزا واقعا ربطی بهش نداره. حالا چون تو خودت اینکارارو حال نداری بکنی به بقیه حرف نزن. هرکسی این کارارو میتونه انجام بده همه چی به انتخاب آدما بر میگرده. این که زندگیشونو چجوری میخوان بسازن و بگذرونن. من انتخابم اینهاست حتی اگه سالمم بودم حتی قبل این که بفهمم مریضم هم انجام میدادم این کارارو. یعنی از وقتی که با استادم کلاس برداشتم شخصیتم و کلا زندگیم عوض شد. اگه به بیماریم ربط داشت قبل از اون هم این کارارو میکردم در حالی که اون موقع قبل از آشنایی با استادم ادم مزخرفی بودم. 

2506 : کنجکاوی

داشتم فکر میکردم من این همه اسم پیکاسو رو شنیدم چرا یک بار دنبالش نرفتم؟؟ منظورم این نیست که فقط بیوگرافیشو نخونده باشم چرا خوندم در اون حد اما بیشتر کنجکاوی نکردم. چرا بیشتر ماها از چیزایی که باهاشون روبرو میشیم راحت رد میشیم؟؟ یه دفتر چه ی کوچیک دارم تصمیم گرفتم که چیزای کوچیکی که اینجا و اونجا به گوشم میخوره و من نمیدونمو توش بنویسم تا برم دنبالش. بیشتر کنجکاوی کنم. حالا نه که همه وقتم اینجوری بره ها ولی خب فکر کنم کار خوبی اگه انجامش بدم. هرچند همینجوری هم مثلا وقتی کتاب میخونم اگه چیزیو ندونم سرچ میکنم تا یاد بگیرم اما یه کم بیشتر از این میخوام باشم. 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو، نوشتهٔ جان برجر و با ترجمهٔ سماء صالح زاده ،نشر حرفه نویسنده خیلی کتاب خوبیه. در مورد پیکاسو نوشته اما به همون اکتفا نکرده درسته اومده چیزایی گفته که مسلما به پیکاسو ربط داشته اما فقط این نیست تو وقتی میخونی مطلب و علم بیشتر از اون بدست میاری. خلاصه که خیلی کتاب خوبیه. من میخوندم یاد کتاب تصویر مردم هم افتادم. نه از این نظر که در مورد کوربه بود تو این کتابم گفته راجع بهش منظورم کلی تره نمیدونم چجوری بگمش بیخیال. 

چشم برهم زدن ساعت دوازده شد. دلم نمیخواد زمان بگذره. کاش کلاس زبان نبود نه؟ خیلی وقته انگار تو جمعش نبودم دو جلسه غیبت کردم دو جلسه هم خودش تعطیل بود به نظر طولانی میاد. کاش چشم برهم زدن بگذره. باید شجاع باشی مائده. یاد بگیر شجاع باشی و با ترسهات و اضطرابت روبرو بشی. کاش دکترم زودتر میومد. واقعا دلم میخواد برم پیشش. کاش راهی بود تا همه چیز درست میشد. بازم بیخیال. نمیخوام به این چیزا فکر کنم. نه که بترسما نه فقط میخوام فکر کنم هیچ چیزی برای اضطراب و ترست وجود نداره و تو فقط باید راحت باشی. راحت باش لعنتی. نمیخورنت که. خب من دیگه برم زمان تند داره گازشو میگیره بره. تنهام هستم اما زیادم بد نیست برعکس هفته ی گذشته دارم حال میکنمو خودمو تحویل میگیرم :دی برم دیگه این اخریش بود. 

2505 : روز جدید

امروزم شروع شد و من به کل تا ساعت پنج تنهام. یجوریه . بهش عادت ندارم اما چه فرقی برام داره در هرصورت سرم گرمه کارام هست. امروز دیر بیدار شدم هفت اینطورها از فردا سعیم اینه که زودتر بیدار بشم مثل قبلا. دیشب واقعا خسته بودماااا نگم برات. واااای اینجا واقعا تو خونه سرده بخاریم زیاد کردما اما فرقی نکرد اصلا:/ پتو پیچ کردم خودمو :/خلاصه که همین برم انجام بدم کارامو. از پسش بر میام.