روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۴۹۶ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

1653 : وضعیت مزخرف

معزم قفل کرده نمیتونم کار کنم ادامه کتابو بخونم. تا حالا اینجوری شدین احساس کنین نمیدپنین بشینین کلمات انگار جلو چشتون لیز بخورن درست نبینین؟؟ تا حالا شده نفهمین واقعا نفهمین چی به چیه؟؟؟ من الان اینجوریم. نمیدونم چیکار کنم خیلی سرعتم کنده خیلی. :(((



مهم نیست سعی میکنم عوضش کنم. یعمی خب دیدم نمیتونم بخونم اومدم یه عکاس نگاه کنم. کاش اینقدر کند نبود. تموم کردن یه کتاب مثل فتح قله میمونه


خیلی خب اگه کار نکنم چیکار دارم بکنم؟؟ هیچی :/ واقعا هیچی خالی خالی :دی یعنی چیزایی میتونه باشه اما از حوصله و شخصیت من خارج پس حتی یواش یواش حتی تیکه تیکه باید انجام بدم. همین این کارا یه جذابیتی بهش میدن. به این زندگی

1652 : بخش هایی از کتاب : مقدمه


کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز


+ علت پوشیدهٔ همهٔ رنج ها ، میرا بودن است که خود شرط اولیهٔ زندگی است. اگر قرار باشد که زندگی را تایید کرد نمیتوان میرایی را نفی کرد.

تنها خرد حقیقی دور از انسان ها ، در تنهایی بزرگ زندگی‌میکند ، و تنها از طریق رنج میتوان آن را به دست آورد. فقط تنهایی و رنج است که دریچهٔ ذهن را به روی آنچه بر دیگران پوشیده است باز میکند. «ایگیوگاریوک»


+ باید جنبه ای آیینی پیدا کند و اسطوره ای شود.

+ ما باید به شهود خود و هستی حقیقی خود تکیه کنیم.


+ طرفه آنکه از دیدگاه کمبل ، پایان سفر قهرمان، بزرگ کردن قهرمان نیست. او در یکی از سخنرانی های خود میگوید، « این کار یگانه کردن خود با یکی از چهره ها یا قدرت های تجربه شده نیست. جوکی هندی ، در تلاش برای رستگاری ، خود را با نور همانند میکند و هرگز باز نمیگردد. کسی که کمر به خدمت دیگران بسته باشد ، هیچ گاه تن به چنین فراری نمیدهد . هدف غایی جستجو باید کسب خرد و قدرت برای خدمت به دیگران باشد نه رهایی و سعادت شخصی.او میگفت ، یکی از تفاوت های بی شمار شخص مشهور و قهرمان در این است که  اولی فقط برای خودش زندگی میکند ، و دومی برای نجات جامعه.» 

+ یکی از مسیر های ورود به جهان صفحات چاپ شده است.


+ تند باد انرژی این مرد تمام پهنهٔ امکانات فکری دانشجویان را در مینوردید.

+ همهٔ ما افسون شده به سخنان او گوش میسپردیم. 


+ کسی که میخواهد سرنوشت راهنمای او است، کسی که نمیخواهد سرنوشت او را به دنبال خود خواهد کشید. 


+ امکان نداشت به حرفش گوش داد ـ حقیقتا حرفش را شنید ـ به درک جریانی از زندگی تازه و هیجان انگیز در آگاهی خود ، و اوج گیری تخیل خویش دست نیافت. 


+ به خیال او این همسرایی عظیم و همهمه وار هنگامی آغاز شد که اجداد اولیهٔ ما شروع به پرداختن داستان هایی دربارهٔ حیواناتی کردند که برای تأمین غذای خود می‌کشتند و نیز دربارهٔ دنیای ماوراء طبیعی که به نظر می‌رسید این حیوانات پس از مرگ به آنجا میروند. «جایی در آن دوردست» ، در فراسوی دیدرس وجود ، « خداوند حیوانی» حضور داشت ، قدرت مرگ و زندگی انسان هارا به دست گرفته بود : اگر او نمیتوانست حیوانات را باز پس فرستند تا دوباره قربانی شوند ، شکارگران و خویشاوندانشان از گرسنگی میمردند. لذا جوامع اولیه آموختند که « جوهر زندگی این است که زندگی با کشتن و خوردن تداوم می‌یابد ؛ این همان رمز بزرگی هست که اسطوره ها باید به آن بپردازند.»شکار به یک آیین قربانی تبدیل شد ، و شکارچیان نیز به مجریان عمل کفاره پس دادن به پیشگاه ارواح مفارقت یافتهٔ حیوانات تبدیل شدند، با این امید‌که آنهارا به بازگشت و قربانی شدن دوباره ترغیب کنند. احشام فرستادگانی از دنیای دیگر تلقی میشدند، کمبل بر این گمان بود که میان صید و صیاد « نوعی همنوایی جادویی و شگفت انگیز » پدید آمد ، چنان که گویی آنها در یک چرخهٔ «رمز آلود و بی زمان از مرگ، دفن ، و رستاخیز به هم گره خورده اند . هنر ـ نقاشی های دیوارهٔ غارها ـ و ادبیات شفاهی آنها انگیزه ای را شکل بخشید که ما امروزه آن را دین مینامیم. 


میخواستم بگم که عکاسی کلا اینجوری هست. رابطه عکاس با عکس
عکاسی هم همین مرگ و زنده شدن.
خودش اسطوره است اما این که چی میمیره و چی زنده میشه مهمه این همون چیزی که تو مقالهٔ اشباح اگلستون خوندم. هر روزه و روزمره. نمیدونم من دارم ربط میدم یا داره بهم ارتباط ولی من میبینمش. 
رابطه ی عکس و عکاس. چیزی لحظه ای گذار از واقعیت که از بین میره و دوباره متولد میشه و همین اسطوره ای میکنه این عکسارو همین موجب بروز هاله میشه اما بقیه عکسایی که با لحظه قرار و با زندگی هر روزه هست این رو ندارن. 

+ کشفیات جدید علم « مارا دوباره به دنیای باستان متصل کرده است » زیرا این امکان را به ما داده است که در کل کاینات « بازتابی بزرگ شده از درونی ترین ماهیت خویش را بشناسیم ، به گونه ای که در واقع ما گوش ها ، چشم ها ، اندیشه و سخن کایناتیم، یا به بیان الهیاتی گوش ها ، چشم ها ، تفکر و کلام خداوندیم» 

+ بسیار خردمند بود و یادگیری ؛ در واقع «معرفت او بر پهنهٔ وسیع چشم انداز گذشتهٔ ما در حدی بود که معدودی از انسان ها تا کنون به آن رسیده‌اند» اما او از این هم بیشتر بود.

1651 : کتاب جدید : قدرت اسطوره

این کتابو پارسال استادم معرفی کرده بود من خریدم و شروعش کردم اما هیچوقت تمومش نکردم چون یه چیزو اشتباه فهمیده بودم و خب خجالت زده بودم و شاید از دست خودم عصبانی اما عوضش درس گرفتم و الانم به نظرم اونقدر اشتباه بزرگی نبود چیزی بود که هرکسی ممکن براش پیش بیاد منم که خب خوشحال :دی در نتیجه از صفر خونده موشه انگار نه انگار. و قرار نیست اشتباه قبلمو تکرار کنم.  اما دقیقا همزمان با وقتی که میخوام راجع به عکاسی فکر کنم! راستش میدونم اتفاقات زیادی افتاده. اتفاقاتی که من نه پشت سر گذاشتم و نه فکر میکنم قراره خیلی پشت سر بزارم. کتاب سونتاگ خیلی کمکم کرد. خیلی حرفاش شخصیتش زندگیش تفکراتش اخلاقش همه چی همه چی نه فقط حرفاش راجع به بیماری البته اینم بود. میدونم فقط احساس میکنم نمیخوام بیکار باشم. میخوام حتی اشتباه کنم نمیخوام چیزی رو پشت سر بزارم هیچی تموم نمیشه تقریبا! اما خب قرارم نیست ادم تا آخر عمر زانوی غم بغل بگیره در ظاهر و بگنده دلم میخواد جاری باشم حرکت کنم به جلو برم حتی با رنج حتی با سختی ناراحتی غصه هرچی. با همه چیزایی که گذشته و همراهم دنبالم میان پشت سرمن و از من جدا نمیشن. امروز ۲۹ مرداد یادم قبلا برای ماهم سالم هفته ام حتی روزم یه برنامه ریزی کلی میکردم چند وقت بود فراموش کرده بودم خب حالمم خوش نبود اما الان فکر میکنم این عادت در حدی که بدونم قراره چیکار کنم باید برگرده. احساس میکنم همون انرژی رو دارم که اخرین ترم دانشگاهم داشتم. کار کردن کار کردن کار کردن. مهم نیست اشتباه کنم میدونم که قراره حتی اشتباه انجام بدم یا نمیدونم به هر حال پیش میاد بهتر از هیچ کار نکردن. و همه چیزایی که گذشته هست منم.  من. و اتفاقا بیشتر میفهمم زندگیم چی و خب راهی که انتخاب کردم چیه. فکر میکنم خودمو شناختم. چیزایی از خودم فهمیدم که خبر نداشتم واقعا نداشتم. احساس میکنم راه ام مشخص تره نه که نترسم ام انگار روشن تر میبینمش. اگه یسری چیزا نمیشد من از کجا میفهمیم کیم از کجا جرئت میکردم یسری چیزارو بخوام و یسری چیزارو رد کنم. کلا یسری تفکراتم عوض شد. نگاهم .نه که مهم نباشن. مهمن خیلی مهمن. اما حالا وقت کار کردن سعی کنم هرچی که هست نگه دارم و تبدیل بشه به چیزی که  شاید قدرتی که روی کارم فرقی نمیکنه ضعیف خوب بد قوی هرچی انجام بشه. باید شروع کنم. دوباره و دوباره...


کتاب جدید : قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز

1650 : اتمام کتاب : گفتگوی کامل رولینگ استون



سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.


+مایلم متفاوت بنویسم. مایلم آزادی متفاوت تری از آنی که الان دارم پیدا کنم. به عنوان نویسنده از آزادی هایی برخوردارم ، اما آزادی های دیگری وجود دارند که من ندارم و تنها با تمرین میتوانم پیدایشان کنم. کافکا میگوید هرگز نمیتوانی آنقدر تنها باشی که بتوانی بنویسی، و حرفش درست است.


+در بزرگسالی مقدار نه چندان زیادی داروهای روانگردان خورده‌ام  گِرَس ‌ـ که خیلی کم کشیده‌ام ـ سیستم عصبی من را تغییر داده است. به طور مثال کمک کرد آرام شوم. گفتنش احمقانه است ، ولی واقعیت دارد. قبل از کشیدن گرس هرگز تا این اندازه راحت و آرام نبوده‌ام. برای اولین بار وقتی حدودا بیست و دوسالم بود گرس کشیدم. مجبور نیستم بکشم تا آنطور آرام شوم ، ولی با کشیدن آن با بخشی از خودم که آرامش داشت آشنا شدم. نمیدانستم که قرار است آرام بگیرم یا اصلا خوب بود یا نه و یا چیزی از آن بدست می آید یا نه [میخندد] ، فقط نمیدانستم چطور میتوانم به چنین آرامشی برسم .آنچه از مواد یاد گرفتم نوعی انفعال بود که برای من که خیلی حالت عصبی داشتم خوب و مفید بود. مرادم از انفعال در معنای خوبش است به همان معنای ویلهم رایشی ان چون همیشه باید در حال انجام کاری میبودم.


+در واقع چیزی بود که کمکم کرد ولی سبک من را تغییر نداد. برای همین است که میگویم نوشتن از یک چیز قوی تری می‌آید.


یعنی این دارو ها فقط منو بهتر میکنن تغییری توم ایجاد نمیشه توی کارم کار از چیز بزرگتری اینجاد میشه که ربطی به سیستم عصبی نداره. 

یه حرفایی که راجع به کتابا میگه سرخ و سیاه مثلا باید در بزرگسالی خونده بشه تا فهمیده بشه. اوه حالا مونده وقتش برسه پس بخونم منم. باید برادران کارامازوفو بزارم تو لیست خریدم. 


+آثاری وجود دارند که برای این که ستایش‌شان کنی باید تجربهٔ بیشتری به دست آورده باشی. 


+اینجا آرزوی دیدار آدمی بی تکلف را دارم که دربارهٔ زندگی شخصی اش حرف بزند و راجع به احساساتش . کسی که احساسش اورا از خود بیخود کند. 


+واقعه ای که احساسات تازه ای را بیدار کند همیشه مهم ترین تجربهٔ انسان است.


+ساده نیست که بتوانی در آرامش عاشق باشی، بدون شک و تردید اعتماد کنی، جدی جدی امیدوار باشی ، شجاعانه رفتار کنی ، وظایف سخت را با انرژی پایان ناپذیر انجام دهی. 


+در آن مقاله میگوئید ویتنامی ها این خودکشی را «تاثیر عملی» نمیدیدند بلکه به آن به عنوان « توفیق اخلاقی عمل او و کمال آن در تعالی نفس » نگاه میکردند. 

+وقتی می‌بایست داستان‌های کتاب من ، و غیره را ویرایش میکردم ، تکان دهنده بود که در مقام خواننده و نه نویسنده متوجه شدم این داستان‌ها مضمون مشترکی دارند، یعنی جستجو برای تعالی نفس و تلاش شجاعانه برای این که آدمی متفاوت یا بهتر یا شریف تر یا اخلاقی تر بشوی ـ به این معنا که هرچیزی که آدم تمنا دارد به آن احترام میگذارد واجد نوعی ویژگی اخلاقی است ، چرا که کیفیت یک هنر ، یک الزام ، یک غایت یا یک ایده‌ال را پیدا میکند.


+در فکرم ایده ای درباره ی بچه بودن و بزرگسال بودن دارم. همینطور این مفاهیم را در ذهنم بالا و پایین میکنم گاهی فکر میکنم هیچ تفاوتی میان آنها نیست و این تمایز کاملا ساختگی است. تنها به این دلیل که بزرگتر میشویم و پوست هایمان چرمی تر میشود ، خوب که چی چه اهمیتی دارد ؟ چه اهمیتی دارد که چند سال دارید؟ نباید در مورد کاری که میخواهیم انجام دهیم دغدغه داشته باشیم که آیا کاری بچه گانه است یا کار آدم بزرگ هاست. من فانتزی هایی در مورد کودکی دارم. ـ منظورم کودکی خودم نیست ، بلکه از ارزش هایی حرف میزنم که در گشودگی ، معصومیت و آسیب پذیری و حساسیتی که در کودکی نسبت به چیزها وجود دارد خودرا نشان میدهند ـ و فکر میکنم چقدر بد است که این ویژگی ها  را در بزرگسالی حفظ نمیکنیم. 


+عشق یعنی کامجویی بازی ، بی مسئولیتی و لذت طلبی و احمق بودن ولی تصویر ما از آن تبدیل شده به وابستگی ، ضعیف شدن و نوعی بردگی عاطفی و این که با کسی که دوست داریدبه عنوان پدر یا خواهر و برادر رفتار کنید. بخشی از وضعیت کودکی تان را بازتولید میکنید، بخشی که آزاد نبودید و به والدین خود به خصوص به مادرتان وابستگی کامل داشتید. 


+چیزهایی هست که تنها در سکوت بین آدم ها اتفاق می‌افتد. 


+سکوتی را که شفاف است دوست دارم ، چون آدمها میتوانند پس پشت آن را ببینند. 


+اگر ببینم دارم با یک احمق صبحانه میخورم احساس شرمندگی میکنم  ـ اگر چه فکر نمیکنم باید شرمنده باشم ـ و همچنین احساس میکنم که استثمار کرده ام و این بخشی از شرطی شدن زنانه است. و بعد فکر میکنم ، « خب مردان هم همین کار را با زنان میکنند و چنین احساسی هم ندارند.» ولی نمیتوانم جلوی این حس را بگیرم که دارم کار کثیفی میکنم.


تجربهٔ بزرگ مادر بودن...


البته که دلم میخواد... اما اصلا و ابدا دلم نمیخواد.

همیشه حسرتشو میخورم میدونم اما درستش همینه. خیلی دوسش داشتم اگه بود... و الان هم! و اینم به خاطراون  نه خودم. 

دیشب به خاطرش اشک هم ریختم ولی دیشب خواب دیدم یه بچه بغلم و دارم شیرش میدم شاید چهار پنج ماهِ بود تو خواب بچم بود :)))) الان اینقدر خوشحالم که نیست. اینجا چی داره.


+کمی از خانه بیرون برو ولی نگذار این کار به بخش اصلی زندگیت تبدیل شود.«پروست»


+مسئله این است که چه میزان در جامعه زندگی میکنی ، جامعه به معنای مبتذلش، و چقدر اوقات احمقانه ای را که به نظر تو یا به نظر آدم های دیگر پرشکوه می‌آیند سپری میکنی.


+نمیگویم آدم باید در لاک خودش فرو برود ولی فکر میکنم باید انضباط فوق العاده ای داشته باشد و حرفهٔ نویسنده ، به معنای عمیق آن ضد اجتماعی بودن است، مثل نقاش ها.


+هریک از ما برای نجات جهان آمده ایم. 


+واقعا جهانی وجود دارد و من واقعا احساس میکنم در این جهان هستم.



+دادن عنان به دست تخیلم مثل ماشینی است که مرا جای دیگری میبرد ـ دقیقا مرا بیرون از آنچه انجام میدهم ، فکر میکنم و احساس میکنم میبرد، بیرون از چگونگی نوع زندگی و رابطه ام با آدمها و همین را دوست دارم.


+سعی میکنی خودت را کش بیاوری و فراتر بروی.و برای بدست آوردن تمرکزی که برای این کار لازم است ، آدم باید کار کند، نه در معصومیت بلکه با شدت و حدت در خود فرو رفتن ، که اگر خودت را خیلی زیاد به آدمها و خواسته هایشان وام بدهی ، یا اگر درگیر تصور آدم ها در مورد کارت و یا درگیر نظرشان در مورد خودت باشی ، از هم میپاشد و محو میشود.



+فکر میکنم چیزهای خارق العاده ای وجود دارند که اتفاق می افتند و میتوانند همه چیز را تغییر دهند، فکر میکنم یک عمل میتواند معادل تجلی آگاهی باشد ، و چیزی میتواند اتفاق بیفتد که به نظر موجه نمی‌آید ـ گرچه منظورم این نیست که نمیتوان آن را توضیح داد چون همه چیز پس از وقوع قابل توضیح است حتی اگر این توضیح اتفاقی باشد ـ میدانید ، ساعتی که از کار ایستاده بالاخره دوبار در روز زمان درست را میگوید. 


+نسبت به هنر والا یک پستی و دنائتی وجود دارد که آنقدر مایوس کننده است که من حتی حوصله نمیکنم در حد نوشتن یک مقاله وارد مجادله شوم. 

+وقتی میشنوم کسی به من میگوید داستایوسکی را دوست ندارد چون بسیار آشفته است ، میگویم ، ببخشید یک لحظه ! شاید شما بگویید دلیلش این است که آدم ها دیگر به اندازه کافی آن را خوانده اند و این که لازم است مدتی استراحت کنند. ولی نمیدانم ، واقعا نمیدانم : چرا باید به آنها اجازه ی استراحت داد. 


دلم میخواد فیلمایی که ساخته رو ببینم.


+طبیعت ارتباطات جدید این است که هرچیزی میتوان گفت و هر با هر بافت و زمینه ای دیگر ، تا چیز ها بتوانند همزمان در بافت و زمینه های دیگر قرار بگیرند، مثل عکاسی. ولی چیز شرم آوری در چنین موقعیتی هم وجود دارد . البته امتیاز بزرگی هم دارد ، چون چنان آزادی عمل و آگاهی میدهد که آدمها قبلا هرگز آن را نداشتند. ولی معنای آن این است دیگر نمیتوانید معانی اصیل و عمیق را حفظ کنیدچون به ناچار از کار افتاده میشوند ، آلوده میشوند ، تغییر شکل میدهند و استحاله می یابند. دنیایی که در آن همه چیز بازیافت و از نو ترکیب میشود و همه چیز به یک مخرج مشترک تقلیل میابد. پس وقتی شما ایده ای از یک فانتزی یا مضمون یا تصویر را به جهان عرضه میکنی چنان شتاب عظیمی دارد که احتمالا قابل کنترل و محدود شدن نیست. و این شاید دلیل فوری دیگری است برای این که آدم گاهی ساکت باشد. میخواهی چیز هارا با دیگران در میان بگذاری ولی از سوی دیگر نمیخواهی فقط به ماشینی خوراک بدهی که نیازمند میلیون ها فانتزی ، شئ و محصول وباور است که باید هر روزه به آن خورانده شود تا به کارش ادامه دهد.



+شگفت انگیز بودن زبان در این است که ما برای یک چیز واحد واژگان مثبت و منفی داریم. برای همین زبان یک گنج لایتناهی است.


منم یه همچین حسی دارم. فرانسه بودلر فلوبر اصلا توی ذهنم نبود سونتاگ این چیزارو گفته راستش قبلا.  


+اینطوری راهم به آنجا ختم شد تا با آن آغاز کنم. در سرم یک فرانسهٔ خیالی داشتم که عبارت بود از والری فلوبر بودلر و رمبو و ژید. ولی این تصویر هیچ ربطی به فرانسهٔ امروزی نداشت، فرانسه ای که تو سرم بود برایم بسیار مهم بود. میدانستم که گذشته است اما دوست داشتم در آن مکان باشم ود آن معماری زیبایی که همهٔ این چیزها در آن اتفاق افتاده بود ، و آن زبان را بشنوم. 


+نمیتوانم دوازده ماه یا حتی ده ماه در سال را در نیویورک زندگی کنم. زندگی بسیار مصنوعی است.


+باید فضای خودت را خلق کنی.فضایی مملو از سکوت و کتاب


+جایی ، مکانی در درون خودم، من جدا افتاده‌ام. 


+فکر میکنم در زمان های متفاوتی در زندگی مثل همهٔ هنرمندان مخفی شده‌ام، با کارهایم و با خواندن و با بودن با یکی دوتا از دوستانم، در حالی که از جهان میترسیده‌ام ، چون آدم ها میخواستند به من بگویند کارهایی را که انجام میدهم متوقف کنم و من اصلا نمیخواستم بشنوم و یا اصلا نمیخواستم با آن پند و اندرزها ناراحت شوم. بسیاری از آدم ها به ویژه زنان ، از من پرسیده اند : « چطور مأیوس نشدی؟ باید میفهمیدی نباید مثل گذشته بلند پرواز باشی.» حس میکنم هرگز مأیوس نشدم چون هرگز به این پیام گوش نکردم ، ولی برای آن که آن را نشنوم حتما دستگاه شنوایی‌ام را یکجورهائی خاموش کرده‌ام. پس اگر هم جدا افتاده‌ بودم تنها به این معنا جدا افتاده بودم که به طور غریزی خودم را در مقابل چیزهایی که میتوانسته‌اند مرا مأیوس کنند محافظت کرده ام. 


+چقدر از آغاز دوریم؟ اولین بار چه زمانی شروع کردیم جراحت را حس کنیم؟... این جراحت پایدار ، این حسرت عظیم برای مکانی دیگر تبدیل کردن این مکان به مکانی دیگر.


+نمیخواهم به خاستگاه‌هایم برگردم. فکر میکنم خاستگاه‌هایم تنها یک نقطه ی شروع هستند . حس من از چیز ها این است که خیلیی فاصله گرفته ام. و همین فاصله گرفتن از خاستگاه‌ها است که مرا خرسند میکند . [...] چیزی ندارم که به آن برگردم و نمیتوانم تصور کنم چه چیزی پیدا خواهم کرد. 


+فقط میخواهم بگویم ایده ام جلوتر و جلوتر رفتن است ، آغاز های نو و بر نگشتن به خاستگاه ها.


+وظیفهٔ نویسنده ، توجه به جهان است، ولی مسلما این وظیفه آن طور که من برای خودم تعریف میکنم همچنین برقراری رابطه تهاجمی و خصمانه با دروغ و کذب به هر شکلی است... و این که باید کاملا آگاه بود که این وظیفه پایانی ندارد چون هرگز نمیتوانی به دروغ یا آگاهی کاذب یا نظام های تفسیر پایان دهی ولی همیشه باید آدم هایی در هر نسل باشند که به چنین چیزهایی حمله کنند و این همان چیزی است که مرا در مورد اکثر جاهای دنیا که هر انتقادی از جامعه فقط از طرف خود دولت مطرح می شود ، ناراحت می‌کند. فکر میکنم همواره باید آدم های آزاد و مستقلی وجود داشته باشند که هرقدر هم دون کیشوت وار ، تلاش کنند که چند سر بیشتر قطع کنند، تلاش کنند تا توهم و کذب و عوام فریبی را نابود سازند ـ و چیزهارا پیچیده تر کنند چون گرایش عجیبی به ساده سازی چیزها وجود دارد . اما برای من بدترین احساس این است که با چیزهایی که قبلا گفته ام و نوشته ام موافق باشم ـ این مرا بیشتر از هرچیزی آزار میدهد چون به این معنا است که دیگر از فکر کردن افتاده ام. 



اینم تموم شد و من راه افتادم تقریبا. خیلی احساس میکنم از این که کار میکنم بهترم. نمیدونم زبان بخونم یا کتاب شروع کنم چیکار کنم. اما بیکار نمیشینم.

اینو یادم رفت بزارم. 

+ولی چیزی که به شدت در نیویورک غایب است طبیعت است در هر شکلش. با هیچ چیزی که به طور عادی زندگی میکند و میمیرد سرو کار ندارید. نمیتوانید به پشت روی زمین دراز بکشید و در شب به آسمان نگاه کنید و آسمانی پر ستاره ببینید، کاری که به شما در میرایی خودتان و جایتان در عالم بسیار می‌آموزد.

1649 : روزهای آخر مرداد

وای زمان نیست احساس میکنم وقت ندارم یعنی امشب میخوام کتابو تمومش کنم خدای من باورت نمیشه هزار بارم بخونیش باز دلت میخواد بخونی. یعنی یه همچین چیزی این بار حرفای بیشتری ازش یادم میمونه. اول اینارو مرتب کردم نوشتم بعد رفتم پیاده روی صبح نرفتم. بعد گفتم برگشتم کاملش میکنم که الان هیجان زده ام میترسم نرسم تموم کنم هرچند تموم کردن مهم نیست ولی خیلی ازش نمونه. نمیدونی چقدر احساس علاقه میکنن بهش. فهمیدم من کلا از یه عده ادم خوشم میاد و باقی خیلی برام فرقی ندارن یعنی کسایی که واقعا دوسشون دارم تو یه چیزایی واقعا اشتراک دارن و دلم میخواد منم بهشون بپیوندم. :))))) چقدر من از انتخابی که واسه جلدای درباره عکاسی کرده خوشم میاد سرشت بازتابی عکاسی... از این فکر کردنش از حس و غریزه اش. باید درباره عکاسی رو هم دوباره بخونمش. بهتره برم. دیگه. راستی نگفتم بهتون تختمو با مها عوض کردیم اون اومد پایین بالاهم صفایی اما مکافات یجوری شبا به خصوص شب اول استرس داشتم رو هوا :/ اما الان اوکی تقریبا جای خوابم با کارم فرق داره نشستم رو میز مها یعنی صندلی گذاشتم مثل کتابخونه اونم رو تختش یکی از صندلیای مبلو برداشتم مال میزبان پشتش بلند راحت رو صندلی مها اصلا راحت نبودم. کلا باید جام راحت باشه. امروز داشت سرم درد میگرفت چایی با خرما خوردم خوب شد اینو کشف کردم در مورد خودم اون روز صبحونه گفتم شکر نریزم زیاد قند نمیخورم فقط صبحا که اونم گفتم حذف کنم بعد هیچی کل روز احساس خستگی و سرد درد داشتم. جای اونم تصمیم گرفتم عسل بخورم صبحا که جبران بشه چون عادت دارم کامل بخورم. به خصوص این که اشتهامم زیاد شده همش گشنه ام میشه :/ مکافاتی داریم. به هر حال روزای خوبی و حالم خیلی بهتره.

کتاب گفتگوی کامل رولینگ استون

سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.


+فکر میکنم واکنش های ما بسیار حسی هستند و در نهایت حرکتی‌.

+بیماری را تفسیر نکن. از یک چیز چیز دیگری نساز. هرگز منظورم این نبوده که نباید سعی کنیم چیزی را توضیح دهیم یا بفهمیم، ولی نباید بگوییم معنای حقیقی ایکس فقط ایگرگ است و بس. ایدهٔ شی فی نفسه را رها نکنیم چون شی فی نفسه حقیقتا وجود دارد. بیماری همان بیماری است. 

+فکر میکردند کسی که عجیب غریب رفتار میکند و دچار حمله های سرخوشی میشود سفلیس دارد. والدین اگر میدیدند پسران بیست یک ساله شان شروع به تند حرف زدن کرده اند، نمیتوانند بخوابند و پر از تحرک و ایده و برنامه های خیال پردازانه هستند ، آنها را به دکتر می‌فرستادند که ببینند سفلیس دارند یا نه. 

+جنون این کودک به خاطر اوتیسم او بود. و تنها با انزوا و محجوری میتوانست قریحه اش را حفظ کند، انزوایی که حاصل جنون است. 

+شیاطین مرا مگیر که فرشتگانم هم با آنها خواهند رفت. «ریلکه»



+به نظرم مسئله این است که تو عوض شده ای. ده سال پیرتر شده ای، کار آزاد میکنی و یک دنیا تعهد کاری داری و شاید هیچ چیز مثل کار نمیتواند از جذابیت آن نوع دیگر زندگی کم کند. 


+این که سفلیس بهایی است که باید برای نابغه بودن بپردازی  و همان ویژگی هایی دارد که روزگاری به سل نسبت داده میشد. البته سفلیس، جنون ، رنج و بالاخره مرگ را با خود به همراه می‌آورد ، اما میان آغاز و پایان آن اتفاق عجیبی برای شما می‌افتد. انفجاری در سرتان رخ میدهد و میتوانید از خود نبوغی نشان دهید. نیچه ، موپاسان و تمام کسانی که سفلیس داشتند از آن مردند. ولی دچار همان حالات سرخوشی ذهنی و روحی بودند که بخشی از نبوغشان بود و یا آن نبوغ را تولید میکرد. بنابراین سفلیس سویهٔ رمانتیکی هم به عنوان بیماری نبوغ دارد که قبل از این که به جنون کامل برسید برای یکی دو دهه دچار تحرک زیاد و غلیان روحی میشوید. البته این پاقعیتی است که آنها در عین نابغه بودن سفلیس هم داشتند. با این حال چنین چیزی در مورد سرطان وجود ندارد. 


+خیلی بی قرارم و نمیخواهم این بی قراری فروکش کند. برعکس دلم میخواهد بیشتر شود، انرژی بیشتر ، جنب و جوش بیشتر.



+فکر میکنم که میشود از «خوانش» عکس ها حرف زد. این هم یک استعاره است و مفهوم خوانش عکس ، بار زیادی با خود حمل میکند. ولی این درست است که عکس ها شایستگی این همه توجه را دارندو باچنین توجهی چیزهای بیشتر و بیشتری در آنها میبینیم. عکس هایی هستند که وقتی به آنها نگاه میکنم ناگهان در آنها چیزی میبینم که قبلا ندیده ام. بدیهی است که آن را دیده بودم، به این معنی که چشم همه چیز را میگیرد، ولی درواقع آن را ندیده بودم ، چون بر آن تمرکز نکرده بودم. 

+وقتی به طرف کسی میروی و میگوئی بی حرکت بایست و آنوقت عکس آن آدم را میگیری. این ها انواع تصرف است که به نظر آدم ها خیلی عادی و مطبوع می آید چون دوربین دارند وقتی چیزی را میبینند میخواهند با خودشان به خانه ببرند ، آن را در قالب عکس میبرند. دنیا را جمع آوری میکنند. 



+عکاسی چشمان تازه ای به ما میدهد و دیدمان را تمیز و شفاف میکند. 


+فکر میکنم عشق به قطعه در ابتدا به خاطر یک حس خاص نسبت به وضعیت اندوهبار تاریخ و ویرانی های زمان به وجود آمد چون آنچه مردم به شکل قطعه دیدند در واقع کارهایی بود که بخشی از آنها گم شده بود یا از بین رفته بود و یا دور انداخته شده بود. و البته حالا برای آدم ها این امکان وجود دارد و خیلی هم تشویق میشوند آثاری در قالب قطعه خلق کنند. 

به یک معنا عکس ها هم همینطور هستند. 

بله فکر میکنم عکاسی هم به شکل قطعه در می آید. ماهیت عکس این است که وضعیت ذهنی یک قطعه را دارند . البته چیزی در خود کامل است. ولی در نسبت با گذر زمان ، به صورت قطعه ای گویا از آنچه در گذشته برایمان مانده است در می آید: « بله آن موقع خیلی خوشحال بودیم ، آنجا ایستاده بودیم و تو خیلی خوشگل بودی ، من این را پوشیده بودم و نگاه کن چقدر جوان بودیم »... چیزهائی از این دست. منظورم این است که ، وقتی آدمها عکس میگیرند با این روحیه عکس نمیگیرند بلکه زمان عکس هارا تغییر میدهد.



+از زمانی که شروع به فکر کردن کردم ، متوجه شدم که تنها راهی که میتوانستم مسائل را به شکل تئوریک درک کنم، دیدن معانی ضمنی شان و استعاره یا پارادایم نهفته در آنها بود.


+استعاره ها برای تفکر بسیار لازمند، اما اگر از آنها استفاده میکنید ، نباید آنهارا باور کنید ـ بدانید که فقط داستانهای ضروری هستند، شاید هم ضروری نیستند. هیچ فکری به ذهنم خطور نمیکند که در لفافه استعاره ها نباشد. ، ولی همین واقعیت حدود آن را اشکار میکند. و آنچه مرا همواره جذب میکند گفتاری است که آن شکاکیت را بیان میکند و ورای استعاره به چیزی می‌رسد که پاک و شفاف است و یا به گفتهٔ بارت درجهٔ صفر نوشتار است. 

+دو چیزی که زیاد میخوانم شعر و تاریخ هنر

+پروژه ی روشن فکرانه. برای من ، در واقع پروژه ی نقادی است ـ به معنای عمیق نقادی ـ این که آدم به ناچار درگیر ساختن استعاره های نو میشود چون برای فکر کردن باید از آنها استفاده کند. ولی دست کم باید نسبت به استعاره هایی که به ارث برده ایم منتقد و شکاک باشیم تا بتوانیم موانع فکری مان را باز کنیم ، بگذاریم هوا بیاید و چیزها وسعت بگیرند.


+آدم هایی که ستایششان میکنم آدم هایی هستند با این حس مبارزه میکنند که اگر کسی چیزی می‌نویسد به نوعی باید انکار ناپذیر باشد . و این کیفیتی است که در کارهای بکت، کافکا، کالوینو و بورخس میبینم ، همینطور در کارهای نویسنده ی بزرگ مجاری گئورگی کنراد.

+حقیقت در نظر من چیزی نیست جز نفی اشتباه و کذب . من چیزی را که فکر میکنم حقیقت دارد فقط وقتی کشف میکنم که ببینم چیز دیگری کذب است: دنیا اساسا مملو از کذب است و حقیقت چیزی است که با انکار کذب برجسته میشود . به یک معنا ، حقیقت کاملا تهی است ولی به هر حال آزاد شدن از کذب یک رهائی بزرگ است. 

+یکی از جنگ های قدیمی من جنگ علیه تمایز میان اندیشه و احساس بوده است که در واقع پایه ی تمام دیدگاه های ضد روشنفکری است: قلب و سر، فکر کردن و احساس کردن ، فانتزی و قضاوت ... و من باور نمیکنم که این ها حقیقت داشته باشد. ما کم و بیش بدن های مشابه داریم ولی افکارمان بسیار متفاوت است. بر این باورم که بیشتر با ابزاری که فرهنگ در اختیارمان گذاشته است فکر میکنیم تا با بدن هایمان و در نتیجه تنوع بیشتری در جهان داریم. برداشتم این است که تفکر شکلی از احساس است و احساس شکلی از تفکر.
به طور مثال کاری که من انجام میدهم به شکل کتاب یا فیلم یا چیزهایی در می‌آید که من نیستند اما چیزی را ـ به شکل کلمات، تصویر یا هرچیز دیگرـ باز نویسی میکنند و به نظر می‌آید که این فرایند ، فرایندی کاملا فکری و عقلی است. ولی اکثر کارهایی که انجام میدهم همان قدر که به عقل و دلیل ربط دارند ، کشف و شهودی هم هستند. اینطور نیست که درک و فهم از قبل برای خود عشق بدیهی است اما دوست داشتن یک آدم به معنای درگیر شدن با انواع فکر ها و قضاوت هاست.

+من فکر میکنم زنان باید به دنبال قدرت باشند.


+اما من بر این باور نیستم که چیزی به نام نوشتن مردانه و زنانه وجود داشته باشد.


+نوشتن اساسا ساختن اشیا است. من با همسان سازی های قدیمی افلاطون و ارسطو که شاعر را با نجار مقایسه میکردند موافقم.

+فکر میکنم زنان بایدبه خود ببالند و با زنانی که در سطوح عالی به فعالیت مشغول اند هم ذات پنداری کنند و از آنها به خاطر این که حساسیت زنانه یا حس زنانه ای نسبت به امر جنسی نشان نمیدهند انتقاد نکنند. ایدهٔ من این است که همه چیز را از تفکیک و تبعیض در بیاوریم. من از نوع فمینیست های ضد تفکیک هستم.

+فکر میکنم خوب است مردها بیشتر زنانه باشند و زنان بیشتر مردانه . از نظر من چنین دنیایی دنیای جذاب تری خواهد بود. 

+وقتی کمی بزرگ تر میشوی میفهمی که همه چیز بر تفکر یا این/یا آن استوار است که حالا اسم های مد روزی پیدا کرده است مثل دو جنسیتی یا جنسیت دوگانه ، اما فکر نمیکنم باید چنین اسمی به آن داد چون آن وقت فقط ملک طلق یک گروه از طرفین بحث میشود. 

1648 : عکاسی پروژه جدید

اغا اینو یادم رفت بگم دیروز بود صبح رفتیم بیرون. یعنی مامان بابام میخواستن برن سر خاک گذشتگان گرامی منم گفتم میام یعنی مهام اومد فقط به خاطر مسیر سرنشین بودن اتوبانو این داستانها. بعد دوربینمم بردم چون قبلش فرصتی پیش اومده بود به یسری چیزا فکر کنم همینجوری میخواستم ببینم میتونم ایا یا نه اصلا اصلا زیاد عکس نگرفتم ولی چند تاش خیلی خوب بود از نظر خودم و اندازه خودم حالا چرا به چشم اومد و خوشم اومد چون که من اصلا عکاسی شهری زیاد نکردم. به دلایلی که الان فکر میکنم وقتش دیگه کنارشون بزارم و ردشون کنم و انجامش بدم هرچند اثرش هست به هر حال فکر نکنم معلوم نشه نمیدونم راستش بقیه باید بگن. نه که هیچوقت انجام نداده باشما چرا بوده ولی اونجوری که اون عکاسیام بوده نبوده. منظورم توی روزه چون عیدم یجورایی عکاسی شهری میشه و شاید چیزی جایی که شلوغ باشه شایدم دارم چرت میگم. به هر حال با این که کمه اما دلم گرم شد. کاش میشد بزارم و نشون زدم اما نه میتونم و نه نیتشو دارم. فکر میکنم بهتره ابدا دیده نشه اینجا فضای مجازی نه که قرار باشه جای دیگه دیده بشه شایدم نظرم عوض بشه اما خب ادم نمیدونه چی بشه فکر میکنم الان این درست. هنوز اصلا حتی شکلم نگرفته مجموعه هم نیست مثل دفعات اولیه که عکاسی میکردیم و بعد انتخاب میشد روش کا میکردیم. خودمم نمیدونم چی میشه و چقدر سخت به نظر میاد ام. من دوست دارم. این سختی هیجان گنگ بودن ماجراجویی فکر کردن و...

1647 : بخش هایی از کتاب :

امروز سحر خیز شدم. هوا هم خنک شده. شاید برم پیاده روی شایدم بزارم وسط کارم هروقت خسته شدم برم. درسته که هنوز کندم اما کار میکنم و درست هم. خود سونتاگ تا چند ماه بعد از فهمیدن بیماریش نتونسته بود اونجوری که باید کار کنه. اینا چیزایی که دیروز خوندم حدود چهل صفحه. خب من فکر کنم توی دوباره خوانیا خیلی بهترم ! وقتی میخونم فکر میکنم اون بار پس چی میخوندم ؟ :/ خیلی چیزای ریز تری رو میبینم یا کلا خیلی چیزا شو میفهمم. دلم میخواد این دفعه مو به موشو در بیارم. هرچی که نمیدونمو همه چی . و چقدر دلم میخواست خاطرات و یادداشت هاشو بخونم. خیلی دلم میخواد.چقدر من این آدم رو دوست دارم و این کتاب فوق العاده است چون مو به مو یاد میگیرم. کاش میشد مثل سونتاگ میشدم. کاش میشد دیدش. اما خب فقط با کتابها میتونی ارتباط برقرار کنی باهاش. 

کتاب گفتگوی کامل رولینگ استون

سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.



عالم سیاسی هانا آرنت می‌نویسد :« تنها استعاره ای که می‌توانددر مورد حیات ذهن درک کرد ، حس زنده بودن است. بدون نَفَس زندگی ، جسم آدمی جسدی بیش نیست؛ بدون تفکر ، ذهن آدمی مرده است.»



از نظر من فکور بودن تنها راه وجود داشتن من است... میدانم که از انفعال ( و وابستگی ) میترسم. وقتی ذهنم را به کار میگیرم ، حس میکنم فعال ام ( مختار و مستقل ). و این خوب است. 

سونتاگ مدخل یکی از خاطراتش از خود می‌پرسد «چه چیزی به من حسی از نیرومندی می‌دهد؟ » ودر پاسخ میگوید: « عاشق بودن و کار کردن.»و تایید وفاداری به سرمستی های پرشور ذهن. برای سونتاگ عشق ورزیدن ، میل و فکر کردن آشکارا در بن خود فعالیت هایی هم ارز بودند. 
به نظر می‌آید شباهتی میان عملکرد های اروس در ذهن یک عاشق و عملکردهای دانستن در ذهن یک متفکر وجود دارد. زمانی که ذهن سراغ دانستن برود فضا برای میل گشوده میشود.«آن کارسون»

یاد اون شعر بودلر که مست باید بود از همه چی هرچی که هرکس میخواد افتادم. 


در جهان جیمز همواره چیزی بیشتر وجود دارد. ـ متن بیشتر ، آگاهی بیشتر ، فضای بیشتر ، پیچیدگی بیشتر در فضا، خوراک بیتر برای نشخوار آگاهی.   

او اصل میل را در داستان وارد میکند که در نظر من کار تازه ای است. این میل ،میلی شناخت شناسانه است ، میل به دانستن که مانند میلی جنسی است  و اغلب از میل جنسی تقلید یا آن را دو چندان میکند.


سونتاگ در خاطراتش ، « حیات ذهن» را با این کلمات توصیف میکند: « اشتیاق ، اشتها، عطش ، حسرت، سیری ناپذیری، شیفتگی، رغبت»


سونتاگ در تمام نوشته هایش سعی میکرد مقولاتی کلیشه ای مثل مرد/زن و پیر/ جوان را به چالش بکشد و آنها را زیر ورو کند. از نظر او اینها زندگی انسان را محدود و خالی از خطر میکنند. از این رو سونتاگ همواره در حال بررسی و آزمایش درک خود از این به اصطلاح دو قطبی ها بود. قطب بندی هایی چون تفکر و احساس، فرم و محتوا،اخلاق و زیبایی شناسی و آگاهی و هوس از نظر او میتوانستند تنها وجوه متفاوتی از یکدیگر به شمار آیند ـ بسیار شبیه برجستگی های روی پارچه ای مخملی که با یک تماس دو بافت و دو نوع احساس را به وجود میآورند، دو پرده و دو نوع درک.



«ما در هیچ چیز مگر چیزی که لذت را افزایش دهد احساس نزدیکی نمیکنیم. » و این که « هرجا با درد احساس نزدیکی کنیم مطمئنا این احساس نزدیکی در ترکیبی ظریف با لذت ایجاد شده و ادامه یافته است.» 

سوزان جمله به جمله حرف نمیزد بلکه با پاراگراف های حساب شده و جامع پاسخ میداد. 

هر اتفاقی که برای من می‌افتد موضوعی می‌شود که درباره‌اش فکر کنم. یکی از کارهای من همین فکر کردن است.

 اگر درباره چیزها فکر نکنید احتمالا همان کلیشه های مرسوم را تکرار خواهید کرد، حتی اگر این کلیشه ها بسیار روشنگر باشند.فقط داشتم به آن فکر میکردم. روی تخت بیمارستان دراز کشیده ای و دکتر ها وارد میشوند و جور خاصی حرف میزنند... به آنها گوش میدهی و به آنچه دربارهٔ تو میگویند فکر میکنی، به معنای آن و به اطلاعاتی که به دست میآوری و بهارزیابی خودت از همهٔ این ها. اما در عین حال فکر میکنی چقدر عجیب که آدم ها این طور حرف میزنند و متوجه میشوی دلیلش تمام باور هایی است که در دنیای بیمار وجود دارد.

در رنج کشیدنش چیزی غیر اصیل وجود نداشت. 
واقعا با چیزی ارتباط برقرار نمیکنی مگر این که تجربه اش کنی .


آسان ترین کار دنیا این است که به آنچه دارد بر سرت می‌آیدفکر کنی. در بیمارستان هستی و فکر میکنی دارم میمیرم و باید تلاش عظیمی به خرج دهی تا بی اعتنا بمانی و فکر نکنی.
تلاش عظیم و واقعی برای بی اعتنا ماندن را زمانی به خرج دادم که بسیار بیمار بودم و اصلا نمیتوانستم کار کنم تا کتاب دربارهٔ عکاسی را تمام کنم. چنین حالی مرا عصبی میکرد. تقریبا شش یا هفت ماه بعد از تشخیص سرطان بود که بالاخره توانستم کار کنم. هنوز مقالات دربارهٔ عکاسی را تمام نکرده بودم ، گرچه کتاب در ذهن من تمام شده بود و تنها کار باقی مانده انجام آن و نوشتن آن به نحوی درست و دقیق بود، به نحوی جذاب و زنده ــ ولی نوشتن دربارهٔ چیزی که در آن لحظه مسئله ام نبود دیوانه ام میکرد. فقط میخواستم کتاب بیماری با مثابه استعاره را بنویسم چون تمام افکر مربوط به کتاب در همان یکی دوماه اول بیماری سریعا به ذهنم آمده بود و واقعا باید خودم را مجبور میکردم تا توجهم را به کتاب دربارهٔ عکاسی معطوف کنم. 


ببینید فقط میخواهم کاملا در زندگی‌ام حاضر باشم ــ در جایی که هستی واقعا باشی، در زندگی‌ات با خودت معاصر باشی، تمام توجهت. ا به جهان معطوف کنی، جهانی که تورا در بر دارد. تو جهان نیستی ، جهان باتو یکسان نیست ولی تو در آن هستی و به آن توجه میکنی . این همان کاری هست که نویسنده میکند ــ نویسنده به دنیا توجه میکند. چرا که من با این تصور خود باورانه که فکر کنیم همه چیز در ذهن ماست ، بسیار مخالفم . ولی اینطور نیست! واقعا دنیایی خارج از ذهن تپ وجود دارد ، چه تو در آن باشی یا نباشی. و اگر در حال تجربهٔ عظیمی هستی ، از نظر منآسان تر است نوشته هایت را به آنجه واقعا دارد بر سرت می‌آید ربط دهی به جای آن که خودت را درگیر مسائل دیگر کنی تا فرار کنی، با این فرار تنها داری خودت را دوپاره میکنی. 
آدم ها فکر میکنند حتما خیلی بی تفاوت بوده ‌ام که توانسته ام کتاب بیماری به مثابه استعاره را بنویسم، ولی من هرگز و ابدا بی تفاوت نبودم.



 علاوه بر احساس دلهره و وحشت ، و درد جسمانی ، شدیدا ترسیده بودم، مثل سگ ترسیده بودم. اما در عین حال لحظاتی هم سرشا از هیجان و شور و شوق زیاد بودم . حس میکردم انگار دارد چیز فوق العاده ای اتفاق می‌افتد، انگار ماجراجویی بزرگی را شروع کرده ام. ماجراجویی بیمار بودن و احتمالا مردن، و این حس غریبی است که میل به مردن پیدا کنی. نمیخواهم فکر کنم که  فکر مثبتی بود چون حرف احمقانه ای است ولی حتما جنبهٔ مثبتی هم داشت. 

آدم میتواند از این که به حد مطلوبی نرسیده است احساس شرم کند. 

در زندگی شخصی دوست دارم احساس مسئولیت کنم. هروقت در زندگی شخصی در وضعیت افتضاحی قرار میگیرم [...] ترجیح میدهم مسئولیت آن را خودم قبول کنم و گناه را به گردن کس دیگری نندازم.

به نظرم وقتی بیمار میشوی و بیماری بدی هم داری ، درست مثل این است که یک ماشین به تو زده باشد و فکر نکنم نگرانی در مورد این که چه چیزی تورا بیمار کرده است چندان معنایی داشته باشد. عاقلانه این است تا آنجا که میتوانی منطقی باشی و به دنبال درمان درست بگردی و واقعا بخواهی زندگی کنی. شکی نیست که اگر نخواهی زندگی کنی ممکن است با بیماری ات هم دست شوی. 

من هم خیلی لجم گرفته بود ولی عصبانی نبودم چون کسی نبود که از دستش عصبانی شوم. نمیتوانی از دست طبیعت عصبانی باشی. نمیتوانی از دست بیولوژی عصبانی باشی. 
ما همه میمیریم. ــ پذیرش آن خیلی سخت است ــ و همهٔ ما این روند را تجربه خواهیم کرد احساس میکنی انگار کسی ــ و این بیشتر در ذهنت اتفاق می‌افتد  ــ در یک مخزن فیزیولوژیک گیر افتاده است که معمولا می تواند تنها هفتاد یا هشتاد و چند سالی آبرومندانه دوام بیاورد. یک زمانی رو به زوال می‌گذارد و پس از آن هم برای نیمی از زندگیت، اگر نه بیشتر ، میبینی این ذخیرهٔ مواد دارد به پایان می‌رسد. و هیچ کاری هم نمیتوانی بکنی . توی آن گیر افتاده ای و وقتی تمام شود تو هم با آن تمام میشوی.


این بدن آرام آرام خراب میشود دیگر به خوبی گذشته کار نمیکند و پوست دیگر آنقدر زیبا نیست و بعضی چیزها از جا در رفته اند و این تجربهٔ خیلی غم انگیزی است. 

 آدم هایی را می‌شناسم که به دلیل خواندن کتاب بیماری به مثابه استعاره به دنبال درمان درست رفته اند ــ آدمهایی که هیچ درمانی برایشان تجویز نمیشد، مگر نوعی روان درمانی و حالا به یمن این کتاب دارند شیمی درمانی می‌شوند. اما این تنها دلیلی نوشتن این کتاب نبود ـ این که نوشتم چون حس میکردم چیزی که میگفتم حقیقت داشت ــ بلکه نوشتن چیزی که برای مردم مفید باشد بسیار لذت بخش است. 


آنچه در جوانی و پیری میتوانی انجام دهی به اندازه ی آنجه به عنوان زن یا مرد میتوانی انجام دهی دیمی و بی پایه است. [...] دلت میخواهد در زندگی تا آنجا که میشود در انتخاب را باز بگذاری ، البته دلت میخواهد آزاد باشی تا بتوانی درست انتخاب کنی. [...] ولی زمانی می‌رسد که باید بپذیری که دیگر نمی‌شود چیزی را به تاخیر انداخت و این که دیگر واقعا انتخابت را کرده ای.

برداشت کافکا(از سل) که میگوید این واقعا بیماری روحی من است که خودش را‌به چیزی جسمانی وصل کرده است ــ به تدریج که دیگر کسی از سل نمرد از بین رفتند. واگر دلیل ابتلای به سرطان کشف شود ولی درمان آن را پیدا نکنند ، آن وقت همین اسطوره ها در مورد سرطان ادامه پیدا خواهد کرد. 

1646 : دومین خواندن :

کتاب گفتگوی رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو که جاناتان کات انجام داده دوباره بخونم با ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی نشر حرفه نویسنده.

این کتاب فوق العاده و عزیز ...

یه خورده به نظر ساکت اومدم چند روزه انگار اما اونجوریم نبود. فقط دیروز که ساعت ۹ بیدار شده بودم تا سه نصف شب حدودا بیدار بودم و نمیخوابیدم. مگه خوابم میبرد حالا هی هرکاری میکنم انگار نه انگار. یه خورده یجوری میشم و نمیدونم چجوری باید بگمش.  بگذریم. بع خوابیدم هشت نه امروز بیدار شدم رفتم بیرون برای لپ تاپ تا چه پیش آید تا ظهر. هوا خوب بودا باد میومد. همچین ظهر گرم شد قشنگ تنوری شدم اپمدم خونه کتابو دست بگیرم بیهوش شدم تا ۶ اینطورا. بعدشم کتابو خونمو البته کلی زبان از صبح خوندم کار کردم شنیدم از صبح و تا الان که دوباره مول چی خوابم گرفته انگار نه انگار عصری خوابیدم :/ 


با کلی خوشحالی رو تختم که این روزا کنج دنجم شده دوباره میخوابم و گوله میشم و کتابو دست میگیرم. حس میکنم دوباره بهترم. 

1645 : اتمام و بخش‌هایی از کتاب خوشی ها و روزها


خب این کتاب تموم شد. خیلی خیلی خیلی خفن بود با این که اولش حالم خوب نبود اما خب بعنی به نظرم مدتها اومد همچین کتابی انگار نخونده باشم اینقدر به وجدم بیاره به تلاطم بندازتم و چیزایی رو از خودم یادآوری کنه حتی ارامش بخش باشه و.... بالاخره تونستم :))) فکر نمیکردم حالا حالاها از پسش بر بیام. اما شد.


نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+این پیشداوری آنان است که سنگینی می‌کند هرچند که آن را چون گلی خوش نگار و اندکی شگرف ارایه ی خود میکنند.


+خیال زندگی بهتر از زیستن آن است هرچند که زیستنش هم خیال کردنش باشد. 


+پسرک ده ساله ای را میشناختم که تنی رنجور و تخیلی پیش رس داشت ، و به دخترکی بزرگتر از خودش عشقی صرفا ذهنی می‌ورزید. ساعت‌ها پس پنجره می‌ایستاد تا گذر دختر را ببیند، اگر نمیدیدش گریه می‌کرد، و اگر می‌دیدش باز گریه میکرد و حتی بیشتر...


+هربار میکوشید دلسردی اش را در عیب شرایطی ببیند که اتفاقی پیش می‌آمد.


+خیالش را در سر می‌پروریم و به خیالش دل می‌بندیم. نباید بکوشیم آن را زندگی کنیم: همچون آن پسرک خود را به درون سفاهت پرتاب خواهیم کرد، البته نه یکباره ، چه در زندگی همه چیز خرده خرده و نا محسوس به خرابی می‌گراید. پس از ده سالی دیگر رویاهایمان را باز نمیشناسیم. ، انکارشان می‌کنیم.. 



+غصه هایم ناگهان محو شده بود.  تصمیم های پدرم ، احساسهای پیا، نیرنگهای دشمنانم هنوز بر من چیره بود اما دیگر سنگینی نمیکرد ، دیگر چون ضرورتی طبیعی بود که برایم اهمیتی نداشت. تناقض آن درخشش تاریک ، معجزهٔ آن تسکین جادویی همهٔ نامرادی هایم هیچ تردید و هیچ ترسی در من نمی انگیخت، بلکه در شیرینی فزاینده‌ای پیچیده و غوطه ور بود که شدت لذتناکش سرانجام بیدارم کرد. چشمانم را باز کردم ، رویایم رخشان و رنگ پریده ، پیرامونم گسترده بود.


+براستی بیشه ها هرگز به خوابی آنچنان سنگین نرفته بودند، و حس می‌کردی که ماه از این بهره گرفته بود تا بی سر و صدا آن جشن بزرگ بی رنگ و نرم و شیرین را در آسمان و در دریا بپا کند. اندوهم پایان گرفته بود.  
میشنیدم که پدرم سرزنشم می‌کند ، پیا پوزخندم می‌زند، دشمنانم دسیسه میچینند، اما از این همه هیچ چیز بع نظرم واقعی نمی‌امد. تنها واقعیت آن روشنایی غیر واقعی بود و من لبخند زنان به آن رو میکردم. و نمیفهمیدم چه شباهت اسرار آمیزی نا مرادی های مرا به رمز های شکوهمندی که جشنشان در بیشه ها ، آسمان و دریا برپا بود میپیوندد، اما حس میکردم که توضیحشان ، تسکینشان ، عفوشان به زبان آورده شده است و مهم نیست که عقل من به راز آنها پی ببرد یا نه ، چون دلم این راز را خوب در می یافت. مادر مقدس شبم را به نام خواندم ، اندوهم خواهر جاودانی خود را د ماه شناخته بود، ماه بر فراز درد های زیبا شده و در درون دل من می درخشید که در آن ابری نمانده و اندوه طلوع کرده بود.

+اثر غمگین یک هنرمند واقعی با لحجهٔ خاص کسانی سخن میگوید که رنج کشیده‌اند و هرکسی که رنج کشیده باشد وا میدارند هرچیز دیگری را وا بگذارد و فقط گوش کند. 


+قدر کسانی را که شادکاممان میکنند بدانیم، باغبانان دلنوازی اند که جان هایمان را شکوفا میکنند . اما از این بیشتر قدر زنان بدسگال یا فقط بی اعتنا و دوستان بی رحمی را بدانیم که غصه دارمان کرده اند. اینان ویرانگر دل ما بوده اندکه اکنون آکنده از آوارهایی ناشناختنی است، چون توفان بلایی درختها را از ریشه کنده و نازک ترین شاخه هارا شکسته اند، اما این توفان بذر های بارآور خرمنی نامعلوم را نیز کاشته است. اینان با درهم شکستن همهٔ شادکامی های کوچک که فقر بزرگمان را از چشممان پنهان می‌داشت، با تبدیل دلمان به میدان غمبار برهنه ای امکانمان داده اند آن را سرانجام تماشا و داوری کنیم.


+دومینیک گفت : نمیتوانم عذرشان را بخواهم ، نمیتوانم تنها بمانم. 
غریبه با غصه گفت : درست است با من که باشی تنها میمانی ، اما در هر حال باید نگهم داری . از قدیم بدی هایی به من کرده‌ای که باید جبران کنی. من بیشتر از آنها دوستت دارم و یادت میدهم از خیرشان بگذری. پیر که بشوی دیگر به سراغت نمی آیند. 
دومینیک گفت نمیتوانم. [...]
غریبه ، غریبه که داشت محو می‌شد در جوابش گفت:
عادتی که امشب هم مرا فدایش کردی فردا قوی تر می‌شود و از خون زخمی که به من میزنی تا به او خوراک برسانی بیشتر نیرو میگیرد. از این که یک بار دیگر هم از او اطاعت کرده ای جبارتر میشود، روز به روز تورا بیشتر از من دور می‌کند و بیشتر وا میداردت که مرا رنج بدهی . به زودی مرا می‌کُشی. دیگر هیچوقت مرا نمیبینی . با این همه به من بیشتر مدیون بودی تا به بقیه ، که به زودی هم ولت میکنند. من در درون توام و با این همه برای همیشه ازت دورم. ، دیگر تقریبا وجود ندارم . من جانت‌ام، من خود توام.

+عشق چون این رویا، با نیروی تجلی‌ای همین اندازه اسرار آمیز از کنار من گذشته است. از همین رو شما که دلدار مرا می‌شناسید، در رویای من نبوده اید، نمیتوانید مرا بفهمید و سعی نکنید اندرزم بدهید. 

+حالت طبیعی آدمها و صفای صحنه به این گونه تابلوها جلوهٔ خوشایندی میدهدو بر اثر دوری ، در فاصلهٔ میان ما و آنها روشنایی برقرار میشود که آنهارا غرق زیبایی میکند. 


+ دهانم را به دستم می‌فشارم و زمان درازی عطری را فرو میبرم که ، در گرمای خاطره ، موجهای سنگینی از مهربانی ، شادکامی و از «تو» می‌پراکند.  آه دلدارم، هنگامی که می‌توانم به آسانی از تو بگذرم، هنگامی که شادمانه در یاد تو ـ که دیگر همهٔ اتاق را فرا گرفته ـ شناورمدبی آنکه نیازی بع نبردی با سد تن عبور نا پذیر تو باشد، این را شگرف و مقاومت ناپذیر به تو میگویم که نمیتوانم از تو بگذرم، این حضور توست که به زندکی من این رنگ فاخر ،غم آلود و گرم را میدهد. 


+هنگامی که در درون خود به گردش می‌رویم می‌توانیم صدف هایی شگرف و زیبا جمع کنیم، سپس گوشمان را به آنها بچسبانیم و با لذتی غم آلود و دیگر بدون هیچ دردی آواهای گستردهٔ گذشته هارا بشنویم. ( البته نه اونقدر بدون درد) آنگاه با مهربانی به کسی می‌اندیشیم که از بخت بدمان بیشتر از آنکه دوستمان داشت دوستش می‌داشتیم.

+هرگز با تو حرف نزده بودم. در آن سال حتی از چشمانم هم دور بودی. 

+آنگاه به راستی تا عمق این اندوه را حس کردم که چرا تو بمّاده در کنارم نیستی و فقط در جامه ی حسرتم ، در واقعیت تمنایم با منی.


+چنان که برخی بیماران مالیخولیایی را چنین درمان میکنند که می‌گذارند با دست خود صندلی و آدم زنده‌ای را که رویش نشسته است، و بیمار هردوشان را شبح می پنداشت، لمس کند ، و بدین گونع با خود واقعیت که دیگر جایی برای شبح در زندگی واقعی نمیگذارد ، شبح را از آن می‌تارانند.


+دیگر نمی‌توانست چون گذشته در درون خود تکیه گاهی داشته باشد. حس میکرد که زیر پایش از زمین سخت سلامتی خالی میشود که والا ترین تصمیم ها و زیبا ترین شادمانی ها از آن میرویند ، چنان که ریشه ی سپیدار ها و بنفشه ها در خاک سیاه و نمناک است.

1644 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید