روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۶۸۷ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

1862 : غیر قابل تحمل

این روزا کارکردن برام خیلی سخت شده. حالم خوب بودا. اون کتاب به اون سختی رو تونستم بخونم. بعد از روزی که رفتم پیش دکتر و روانپزشکم اینجوری شدم. یعنی ربطی داره؟ داروهامو تغییر زیادی نداد حتی دو ماهه نوشت که همینجور خوب بمونم مشکلی نبود. پس چرا اینقدر سخت شده؟ خسته شدم از خستگی از کند کار کردن از تنبلی و کرختی. همش باید برای این که کار کنم به خودم چنگ بندازم یا سیلی بزنم تا بلند شم و بهوش بیام. این داستان این روزاست. بعضی وقتا خنثی ام. هیچ حسی ندارم نه شاد و نه غمگین. هیچ حسی هیچی تکونم نمیده. مها میگه چرا یهو اینجوری میشی؟ دست خودم نیست. واقعا نمیدونم. کاش میشد درست بشه. غیر قابل تحمل. 

1861 : بعد از یه قرن

احساس میکنم یه قرن که اینجا ننوشتم. در حالی که فقط دوروز میشه. تمام دیروز رو توی رخت خواب گذروندمو اتاق تاریک نفهمیدم کی شب شد. تقریبا کل روز رو خواب بودم و یه ذره هم سریال دیدم همین سر جام. یعنی یه همچین وضع اسفناکی دارم. یادم میاد بهم گفته بود باید همیشه از تلاشو پیگیریم مراقبت کنم مثل بزرگ کردن یه بچه دوروز هست که ولش کردمو وضع وحشتناکی دچارم. نمیخوام فقط یه ادم افسرده باشم که نه راه پیش داره نه پس. باید سعی کنم رو به جلو حرکت کنم. ادم هیچوقت از اینده که خبر نداره پس تو لحظه باید کار کنه. حقیقت اینه خسته شده بودم از دویدن و نرسیدن به مقصد یا ندیدنش. خسته شده بودم از راه طولانی که اومدم. پاهام درد گرفته بود باید استراحت میکردم. اما الان دیگه اونجوری نیست. هرچند که واقعا خستم حس خوابالودگی دست از سرم بر نمیداره اما من نباید بزارم این تبدیل بشه به یه بهانه برای تنبلی. به هرحال شرایط اینجوری و همینجوری هم باید پیش ببرمش. دلم میخواد شجاعت داشته باشم و همینجوری با همین شرایط کار کنم. میدونم میتونم. باید این تنو از تخت خواب بلند کنمو کتابمو دست بگیرمو دوباره شروع کنم. یعنی میشه من یه روز آدم بزرگی بشم و بتونم به بقیه کمک کنمو راهگشا براشون باشم؟ یعنی میشه عکاس بزرگی بشم و بتونم به عکاسی برگردم؟ یعنی میشه جزو کسایی باشن که موقعیت عکاسی رو بهتر میکنه؟ یعنی میشه بتونم بنویسمو توی فلسفه هم راهگشا باشم ؟ یعنی میشه؟ من رویاشو دارم با تنبلی هیچ اتفاقی نمیفته باید رو خودم کار کنم. فقط همینو میدونم.

1860 : نقطهٔ آغاز

این روزا احساس میکنم تو نقطه ی شروع جدیدی قرار دارم. احساس میکنم یه مرتبه جلو اومدم توی زندگیم که با گذشتم متفاوت هست. احساس میکنم تجربه جدیدی قراره کسب کنم که نمیدونم چجوری فقط متوجه تغییراتی میشم. من مائده اولش ترسیدم و نمیدونم این شروع به کجا میرسه. باید حواسم باشه به بیراهه نکشم.خیلی باید رو خودم کار کنم. فکر میکنم راه سختی در پیش دارم. اما نه دیگه نمیترسم یا اگه ترسیم باشه بی صدا خفه اش میکنم. نباید بزدل باشم. اگه بخوام بهتر بشم بایید روش کار کنم. باید ضعفامو شجاعت بخرج بدمو ببینم و باهاشون روبرو بشم و بعد کم کم عوضشون کنم. فکر میکنم تمام ادمای بزرگی که میشناسم و دوسشون دارم همچین پیشامدهایی رو تو زندگیاشون داشتن فقط باید تلاشمو کنم.


کتاب نامه های ونگوگ ، ترجمة رضا فروزی :

پیوسته از خود میپرسم آیا این دشواریها نیرومند تر از من نخواهند بود؟ و بر من چیره نخواهند گشت؟...


1859 : یه راه دورو دراز خیلی دور

امروز هیچکار نکردم فقط خوابیدم یا فکر کردم البته پیاده رویم رفتم شب راه رفتمو فکر کردم به خودم به هدفم به آینده ام به حرفای دیروز به چیزی که میخوام به نقص هام به ترس هام به چیزی که هستم به چیزی که میخوام باشم. میدونی  من برای فلسفه خوندن فقط نباید کنکور بدم. باید یسری نقص ها و ایرادایی که دارمو برطرف کنم بعد برم شوخی که نیست. یه مقطع بالاتره و خب رشتهٔ سخت تر نمیشه برم ساکت باشم که یا حرف نزنم و فعالیت نداشته باشم. خوشبحال بقیه خیلی از من جلوترن. من هنوز نه کار دارم نه درآمد. نه که پول مهم باشه اما لازم هست. دوروز دیگه ۲۵ سالم میشه باید تا قبل سی سالگی تکلیف این چیزا مشخص بشه. چه مهارت هایی که بقیه دارن هر ادم سالمی و من ندارم. نمیتونم روابط اجتماعی وحشتناک سخت برام. معاشرت کردنم میلنگه. حرف زدنم توی جمع. اینا چیزی نیست که با کتاب خوندن فقط رفع بشه البته نه که بی تاثیر باشه حرف زدنم بهتر شده. توی عکاسی هم یجور دیگه. فقط یه ذره ترسیدم. احساس میکنم با یه دنیای بزرگ طرفم و نمیدونم چیکار باید کنم. باید زندگیمو عوض کنم باید یسری چیزایی که ضعیفم توشونو قوی تر کنم کار کنم روشون. یعنی میشه ؟ حتما راه درازی دارم. مطمئن نیستم تهش به جایی ختم بشه. 


من باید خودمو بسازم. و این کار کم و راحتی نیست. 

1858 : اتمام کتاب ، کتاب جدید

دیشب رفتم دکتر. بعدش حالم خوب نبود نشد چند صفحه آخر کتاب رو تموم کنم. این کتاب رو باید دوباره حتما بخونم. برای اولین بار بد نبود خوندنم. با فلاسفه و نظریه هایی که دادن روندی که جلو اومده آشنا میشیم. 

کتاب بعدیم جلد دوم نامه های ونگوگ هست. جلد یکشو چند وقت پیش خوندم. 

خیلی حرف هست که بخوام بزنم. از چیزایی که دیروز گذشت حرفایی که با روانشناسم زدم. خیلی چیزا ذهنمو درگیر کرده نمیدونم چه کاری درسته چیکار باید بکنم الان . معلقم نمیدونم باید چجوری درستش کنم. احساس میکنم ذهنم خسته است امروز. نا ندارره به همه چیزا فکر کنه. دلش میخواد بخوابه. تخت. من رفته اون پشت مشتای مغزم. زانوشو بغل کرده تو تاریکی نشسته پشتشم کرده به خودمو میگه الان نه. الان حرف نزنیم! بیخیال

1856 : سی سالگی

امروز بهتر از روزای قبلکار کردم. هرچند بعد مدتها پشت میزنشستمو عادت نداشتم. یه حال دیگه ای داشت ولی که بدم نیومد. هایدگر و هوسرل رو تموم کردم. واقعا یه چیزاییش فهمیدنش سخته خب. اما من میخونم و رد میشم مطمئنم به مرور هرچقدر بیشتر بخونم بیشتر سختیش کم میشه یعنی مطلب برام جا میفته. 

ثبت نام ارشد شده موندم امسال امتحانی شرکت کنم یا پولشو بدم کتاب بخرم :/ واسه خودش پول یکی دوتا کتاب که میشه :دی‌ ولی شرکت میکنم که رله بشه برام. ذوق دارم برا این که خب تقریبا یه ذره دلم برای آینده ام چیزی میخوادو رویایی داره مثلا این که فلسفه بخونم سعی کنم مثل استادم سونتاگ اونز جاکوملی وولف بنیامین و آدمایی کهدوست دارم بشم. هیجان آور نیست؟ تو جای من بودی چجوری بودی؟ ادم خب وقتی تصور میکنه هیجان زده میشه. البته با وضع الانم زیاد نباید حساب کنم من اخرشو رویا پردازی میکنم. الان تنها چیزی که دارم کتاب خوندن و زبان خوندن. دلم میخواد صبحا زود بیدار شم. الان بخوابم که اینجوری بشه بیشتر استفاده کنم شبامبرم پیاده روی امشبم رفتم اگهتنبلی نکنم خیلی خوب میشه. هوا واقعا سرد شده زمستون نزدیکه چقدر زود پاییز داره تموم میشه. یادم با مها کلی برنامه داشتیم واسش اخرشم هیچی. البته جفتمون داریم میخونیمو کار میکنیم بی هیچیم نیست. نتیجه آزمایشمم گرفتم همه چیش تقریبا ظاهرا نرمال تا ببینم دکتر چی میگه. گروه خونیمم +O خجسته و خوشحال :/ 

این کتاب انگار هیچی نمیدونم ازش اینقدر داده ها زیادن تو مغزم که کلا ارور میده :/ یجوری کلا هیچی نشون نمیده که چی فهمیده :/ ولی باید بشینم پاش یکی دوروزه تمومش کنم زیاد نمونده. از این ماه اگه پول تو جیبیمو بگیرم باید همش منابعو کتابای مربوط به فلسفه رو باید بخرم. اما وسطش اگه خسته شدم حتما یه رمان یا چیز متفاوت هم میخونم دل آدم باز بشه. 

همین دیگه بیشتر روزمرگیامو نوشتم نه؟؟ فکر تو سرم هست اما اصلا دستم به نوشتنشون نمیره. نمیدونم چرا شاید چون فکر میکنم مهم نیستن. 

دلم میخواد زود تر بزرگ بشم مثلا سی ساله. به نظرت من سی سالم بشه چجوری میشم؟ دلم میخواد مثل استادم بشم. سی سالگی دلم میخواد یسری چیزام عوض شده باشه. فکر کردن بهش هیجان انگیزه. کاش تو ذوقم نخوره. 


اصلا میدونی چیه ؟ چند وقت حالم خوب نیست ادم که همیشه بالا نیست که همه چیش عالی باشه منم گیر کردم دارم تلاشمو میکنم زودتر خوب بشم. این پستای بی نمکم از سر همین حالمه. ادم دست خودش نیست.

1855 : فردا

اقا من فکرم درگیره. یعنی همه آدما یا نه اصلا بعضیاشون میدونن دقیقا برنامشون برای آینده چیه؟ چیکار میکنن چیکار میخوان بکنن؟ من گیجم نمیدونم مثلا تو عکاسی دقیقا هدفم چیه مثلا میدونم میخوام به عکاسی برگردم یا چیزای دیگه که همشون خیلی کلی اند. خیلی بخوام جزئی بشم اینه که عکاسی کنم یعنی بدونم که باید انجامش بدم. اما هیچ ایده ای ندارم که چقدر طول میکشه یا خب بعدش میخوای چیکار کنی؟ مثلا الان میگم دوست دارم دانشگاه برم فلان رشته خب بعدش چی؟ بعدشو نمیدونم کجام ؟ یعنی بقیه میدونن که دقیق کجا قرار میگیرن؟یه خورده ترسیدم از خودم از این دنیایی که روبرومه و من نمیدونم انگار توش گم بشم. میترسم. میترسم راهو اشتباه برم یا گم بشم :(. من رسما الان هیچی نیستم. چجوری آدما چیزی میشن؟ اصلا من باید بشم یا نه؟ چجوری میشه آدم بزرگی شد ؟ چجوری میتونی به بقیه کمک کنی؟ چجوری میشه واقعا؟؟؟ دورو ورم کسی نیست ازش یاد بگیرم هرکیو میبینم انگار با من فاصله دارن انگار از اول براشون مسلم بوده که اینجوری میشن. چرا من اینجوریم؟ چرا اینقدر راه برام واضح نیست. من نمیدونم فردام چی میشه چه برسه به ده سال بعدم. من دلم میخواد آدم بزرگی بشم اما نمیدونم آدمای بزرگ چجوری اینقدر بزرگ شدن!فقط میدونم راه ساده ای نیست. اصلا تلاشی که من سعی میکنم انجام بدم کار ساز هست یانه‌؟ واقعا نمیدونم فردام قراره چه شکلی باشه. براش نگرانم. 

1854 : یکشنبه

یه خورده حالم بد شد. بعد نهار بخوصوص. دیدی یهو ناراحت میشی دپ میشی خوابمم میومد. خسته از خستگی لعنتی. رفتیم پیاده روی با مها زیادم طول نکشید اما اینقدر خوب بود که نگم. هوای آزاد روحمو زنده کرد. چیه همش تو اتاقم. الان دارم هوسرل و هایدگر رو میخونم. مها رو میزش نمیشینه جمع کردم وسایلمو از تخت اومدم پشت میز نشستم. وسایلمم گذاشتم سرخوش و مرتب. اگه امشب بتونم این فصل رو بخونم و بفهمم خیلی خوب میشه. دیدی بعضی کتابا هرچی به تهش میرسه انگار کش بیاد. کتابش خوبه ها خیلی چیزا ادم یاد میگیره. به صورت گفتمان هم هست. قبلا یه برنامه تلویزیونی بوده. 

1853 : سرنوشت

به نظرتون چرا من اینقدر ساکتم. مثلا این زندگی منو غرق خودش کرده؟ هه!بعیدم نیست. اخه ادمی که یه روز یهو همش میخوابه تقریبا کلشو اصلا وقت داره غرق زندگی بشه؟ از این وضعیت راضی نیستم اما کاریم ازم بر نمیاد. احتمالا مقداریش تاثیر قرصاست یا بیماری قبلنام اینجوری بودم خوابم زیاد بشه. چیکارش حالا میتونم کنم؟ هیچی. فرض کن بخوای با دستو پای شکسته و ضرب دیده از کوه یا اصلا فقط یسری پله بری بالا چه شود! هدفتم خیلی گنده است چون تو اصولا از کارای سخت خوشت میادو نمیدونم چرا علایقت اینقدر بزرگو دست نیافتنین. آخرشم معلوم نی چی بشه. امروز یادم افتاد یه نشست یکی دو سال پیش رفته بودم جزئیاتش خاطرم نیست فقط یه میز بزرگ بود من اینطرف جلوی جلو نشسته بودم دو تا دوستامم اون طرف. یه دختری کنارم بود توجهم بهش جلب شد چون سمعک تو گوشش بود منم احتمالا تازه گذاشته بودم اولش زیاد راحت نبودم دختره ازم فکر کنم پرسید چی میخونی گفتم عکاسی شما چی؟ گفت فلسفه ی هنر. برام جالب بود که امروز یادم اومد آدم بعضی وقتا انگار آیندهٔ خودشو ببین و نفهمه حالا نکه من شرکت نکرده قبول باشما اما دوست دارم که بشه. حالا هنوز فقط یه لیست پر از کتاب دارم که فعلا اولیشو دارم برای خوندن که دارم میخونمش. اصلا نمیدونم بقیه چجوری میخونن اما من نمیتونم حفظی بخونم یا کنکوری :/ هی بخوام فکر کنم بشینم مثلا کتابای همشونو حفظ کنم که چی نوشتن چی گفتن واسه همین ممکنه هیچوقت به آرزوم نرسم. اما چه اهمیتی داره من به مسیر نگاه میکنم. مسیری که تهش من رشد کردم کلی کتاب خوندم حالا بشه یا نشه. نکه مهم نباشه ها دوست دارم بشه اما شاید من نشه برام شانسیم هست. وقتی میگم شانس منظورم واقعا شانس. مثلا این که من هیچوقت نمیخواستم برم دانشگاه آزاد عکاسی اصلا انگار همه چی دست به دست هم داد تا من برم :/ عکاسی سراسری رو میخواستم و البته الانم احساس میکنم چقدر خوشبخت بودم که اینجوری شد. خلاصه که ادم هیچوقت نمیدونه چی میشه. شاید فکر کنی چیزی خوب اما برعکس پیش میره و تو باور نمیکنی چی شد اینجوری شد. مثلا تا همین دو سال پیش من تصمیم نداشتم اصلااز دانشگاه هنر خوشم نمیومد حالا الان دقیقا چیزی رو میخوام که فقط اونجاست :/. میبینی دارم سعی میکنم متمرکز شم رو هدف و زندگی و برنامه های خودم. فکر کنم دارم بزرگ میشم اینجوری که از پس خودم بر بیام. اگه فلسفه میخوام به خاطر عکاسیم هست من اعتقاد دارم فلسفه هر چیزیو بهتر از چیزی که هست هم میکنه. مثلا دکتری که فلسفه میخونه با دکتری که نمیخونه زمین تا آسمون فرق داره. توی عکاسی هنر هم همین. و همین. دوباره میخوام بخوابم چون خیلی خوابم میاد با این که تا عصر خواب بودم. چقدرم چسپید بهم لعنتی. راستی یه رره از نیچه هم خوندم. به نظرم قابل فهم تر اومد شاید چون یه کتابش رو خونده بودم منظورم این یسری چیزارو انگار میدونستم. باید سعی کنم فکر کنم کتابای خود فیلسوفارو بخونم نه؟ یه آمار باید درارم. حالا از قضا این ماه هنوز پول تو جیبیمو نگرفتم. حالا که کتاب میخوام کلی.


به نظرت تو سرنوشت من هست که فلسفه بخونم؟ انقدر که انگار راه پر پیچو خمی رو گذروندم باورم نمیشه این همون راهه. حتی فکر نمیکنم دو سال دیگه کجا هستم. بعضی وقتا احساس میکنم یه چیزی منو دنبال خودش میکشونه. کی میدونه آینده چی میشه؟

1852 : خوابالودگی

من امروز فقط خوابیدم. صبح پاشدم رفتم آزمایش بعد از قرنی دوباره آزماش ادرارم دادم :/ سقم سیاست همین چند وقت پیش گفتم نرفتم دیگه ازمایش بدم :/ بعدش رفتم عکسمو گرفتم سه در چهار برای ثبت نام عکس نداشتم اسکن کنم که اینم شبیه همه هست جز خودم :دی بعدش اومدم خونه نه اینطورا بود بیهوش شدم تا یک. یک بیدارم کردن نهار بهورم خوردم دوباره بیهوش شدم تا الان انگار کوه کندم. هنوزم خوابم میاد :/ تازه همت کنم بیهوش نشم الان میخوام نیچه رو شروع کنم. اینقدر خوابم میاد که نمیدونم بیدار میمونمو میفهمم یا نه. خلاصه که همین. اینم از امروزم کاش برم دکتر یه راهی برای خوابیدنو خستگیم باشه هرچند از دفعه قبل بهتر شدم مثلا :/ ولی هنوز خستم و خواب آلود.