روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۵۰۲ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

2713 : نکته ی طلایی

بچه تر که بودم فکر میکردم برای بهتر شدن زندگیم باید از بیرون اتفاقی بیفته. یا کسی بیاد کمکم کنه یا معجزه بشه و زندگیم خودبه خود از این رو به اون رو بشه یا خیلی اتفاقات دیگه. بزرگتر که شدم از شانسم کسی بود که بهم بفهمونه اون چیزی که زندگیمو تغییر میده نه ادمای دیگه ان و نه شرایط دیگه و نه خود به خود معجزه ای میشه. این منم که باید تغییر کنم و سعی کنم بهتر بشم. از روزی که اینو فهموند بهم زندگیم از این رو به اون رو شد. فکر میکنم وقتی اتفاق افتاد به بلوغ عقلی رسیدم که هیچکس نمیتونه برای تو هیچ چیز رو عوض کنه بالا بری پایین بیای فایده ای نداره خودت باید آستیناتو بالا بزنیو زندگیتو بهتر کنی. و منتظر شاهزاده سوار بر اسب هم نمونی چون نمیاد. بیادم باز کاری ازش بر نمیاد چون زندگی توعه نه اون. سخت بود فهمیدن این و یه کم درد داشت اما بالاخره فهمیدم. فهمیدم از هیچکس نباید توقع داشته باشمو باید یاد بگیرم رو پای خودم وایسم. هر اتفاقی که بیفته حتی اگه دیگران لطف کنن بهمو کمکم کنن باز تا خودم نخوام کمکشون تاثیری نداره. فهمیدن این نکته ی کوچیک انقلابی بود برام. کم کم سعی کردم رو پای خودم وایسم. نه که فکر کنی کمک نداشتما چرا بود کسی که دستمو بگیره تا بتونم راه رفتن رو یاد بگیرم. کسی بود که بفهمونه تنها خودم باید بخوام که زندگیم تغییر کنه اونم با فهمیدن. از بچگی انگار اینو تو مغزم کرده باشن که برای خوشبخت شدن باید منتظر کسی باشی. یا ازدواج کنی و اگه ازدواج نکنی انگار که ناقص بمونی. چه فکر احمقانه ای. این که منتظر بشینی تا یکی بیاد. ولی الان فهمیدم این چیزا فقط حرفه. اولو اخر خودمم و خودم چه کسی توی زندگیم باشه چه نباشه. حتی فهمیدم اگه کسی نباشه راحت ترم هستم و جلوی دست و پامو نمیگیره که یه وقت از هدفهام دور بشم. من نمیگم با کسی بودن بده فقط فکر میکنم یا باید یه راه مشترک باشه و یا یکی فداکاری کنه برای اون یکی و از هدفش بزنه تا با اون به یه جایی برسن که فکر نکنم من این روحیه فداکاریو تو وجودم داشته باشم. خلاصه که این نکته طلایی که هرکس خودش زندگیشو تغییر میده خودش و تنها خودش. از وقتی اینو فهمیدم زندگیم بهتر شد و این که باید متمرکز بشم روی زندگی و برنامه های خودم. همه باید متمرکز بشن تا بتونن رشد کنن و زندگیشون بهتر بشه. 

2712 : دوست سابق

شاید باورت نشه اما وقتی عکاسی دانشگاه ثبت نام کردم یکی از دوستام باهام قطع رابطه کرد! چون خودش عکاسی میخواست و رتبه اش نمیخورد و آزاد هم نمیتونست ثبت نام کنه. فقط یه پیام دادو دیگه جوابمو نداد. اون موقع اینو نفهمیدم. نفهمیدم چرا یهو با من بد شد اما الان خب بزرگ تر شدم. فهمیدم گاهی یسری رفتارهای آدما به خاطر این نیست که ما مشکل داریم به خاطر درگیری درونی خودشون هست. دوستم یعنی دوست سابقم، انگار منو مقصر میدونست. با این که جای خوبی قبول شده بود. انگار تقصیر من بوده باشه. فقط خواستم بگم همیشه هم انگشت اتهامو نباید سمت خودمون بگیریم که فکر کنیم این ماییم که همیشه مشکل داریم. من همیشه اینجوری بودم. اون زمان فکر میکردم مگه من باهاش چیکار کردم که اینجوری باهام رفتار کرد. اما الان فهمیدم رفتارش یجور عقده گشایی بود. امیدوارم الان آروم باشه چیزی که اون موقع نداشت. بعضی وقتا باید به داشته های خودش آدم نگاه کنه به زندگی خودش نه دیگران. فقط ببینه برای بهتر کردنش چه کاری ازش بر میاد.و چه چیزایی داره. مردم مقصر نداشته ها یا داشته های ما نیستن. اگه یکی یه چیزی داره یه کاری انجام میده از من چیزی کم یا اضافه نمیشه. فقط یهو یادش افتادم الان مدتهاست که گذشته. بعضی فکرا هم اینجوری میاد یهو تو ذهن ادم. وسط درس خوندن از اون ته مها بالاخره یه چیزی پیدا میکنه که ذهن ادمو مشغول کنه.

2711 : تنبلی

امروز این فکر مدام تو سرم تکرار میشه که تو تنبلی مائده. خیلی تنبل!

در مقایسه با آدمهایی که دوسشون داری و دلت میخواد که شبیهشون باشی بیش از حد تنبل به نظر میرسی. مثلا سونتاگ کتاب میخوند مینوشت تئاتر میرفت موسیقی گوش میداد فیلم میدید و کلی کار دیگه شاید اما من خیلی کندم و خیلی کارارو نمیتونم تو یه روز انجام بدم البته مقصر خودمم و زمان بندی درستی ندارمو وقت زیاد هدر میدم. آخرین باری که تئاتر رفتم رو به خاطر ندارم. تک و توک موسیقی گوش میدم یا فیلم میبینم. میبینی ؟ حق دارم فکر کنم که تنبلم. میخوام این عادت جدید رو به خودم اضافه کنم که با این که درس دارم و باید کتاب بخونم به این کارها هم برسم. من هنوز کلی موسیقی خفن وجود داره که نشنیدم. مگه تا چند سال وقت میکنی گوش کنی. یا بری تئاتر البته اگه درست حسابی باشه :/ ولی ادم تا نره که نمیفهمه. و فیلمم که یه مدت افتادم رو دورش و افراط کردم و باید خیلی متعادل تر ببینم نه این که از کتاب خوندنو باقی کارها بیفتم. یا این که اصلا سراغش دیگه نرم. نمیخوام از واژه ی نمیتونم استفاده کنم. نمیتونم هم کار تنبلاست. چرا نمیتونی یه خورده استراحتتو کم تر کنی میتونی. بخوای میتونی. این کارا برای من حکم تفریح رو داره و واقعا از انجامشون لذت میبرم. چرا باید انجامشون ندم و وقت نذارم براشون؟؟ دلم میخواد راجع بهشون حرف بزنم. بگم که هرکدوم رو چه تاثیراتی دارن یا به چه چیزایی راجع بشون فکر میکنم. دلم نمیخواد عمرمو مدام برای استراحت کردنو تنبلی هدر بدم. دلم میخواد شبیه سونتاگ بشم. میدونم راه درازی رو در پیش دارم میدونم یه شبه یه هفته ای حتی با این کارها نمیشم سوزان سونتاگ فقط دلم میخواد براش تلاش کنم. اون تنبلی نمیکرد نمیگفت این کارارو نمیتونه انجام بده. دلم میخواد همونقدر اکتیو و فعال باشم. از مغزم استفاده کنم فکر کنم. میفهمی فکر کردنم بعضی وقتها از روی تنبلی انجام نمیشه فیلمو میبینی میگی حالا بعدا راجع بهش فکر میکنم. موسیقیو گوش میدی اما فقط گوش میدی و هیچ دریافتی ازش نداری چون نمیخوای مخت رو به کار بندازی. پس این شد عادت هایی که باید تا قبل از سال ۹۹ توی خودم ایجاد کرده باشم و تنبلی به کل از زندگیم حذف بشه حتی وقتهایی که به هر دلیلی یا خستگی یا افسردگی و ملال که سراغم میاد انجامشون بدم. سعی کنم که انجام بدم بعضی روزام که حالم خوب نیست اشکالی نداره یه توقف داشته باشم البته. به نظرم اینجوری زندگیم فوق العاده میشه. حداقل یه کم میتونم شبیهش باشم. 

2710 : رویا پرداز

شاید من زیادی رویا پردازم. تخیلم به هر کجا که فکر کنی سرک میکشه. به اتفاقهای محال. به آرزوهای دورو دراز. فکر نکنم به خیلی از رویاهام برسم. اما نمیتونم بهشون فکر نکنم. حتی فقط فکر کردن بهشم منو به وجد میاره. این که کاش واقعی بودن. با این حال وقت زیادی رو سعی میکنم هدر ندم برای فکر کردن بهشون. قبلا ها چرا. وقتی ۱۴-۱۵ ساله بودم فکرم همه جا میرفت. ولی الان همیشه یه مرزی هست که اجازه نمیدم ازش فکرم بگذره. ولی همیشه رویاهام گوشه ی ذهنم هستن. گاهی از خودم میپرسم یعنی میشه که بشه یعنی میشه که بتونم؟ بعد به خودم یاداوری میکنم که اینها همش رویاست و وضعیت الان من نمیتونه از پس همچین رویایی بر بیادو محققش کنه. به این که فکر میکنم غم عالم میشینه روی دلم. که چرا من باید همچین موقعیت مزخرفی داشته باشم توی این جهان. اما چکار میشه کرد. بعضی وقتها به خودم قول میدم تا موقعیت ها رو خودم ایجاد کنم. اما مگه این کار آسونه شاید چند سال طول بکشه اونم در اخر ایا بشه ایا نشه. با این حال من دست نمیکشم ازشون. وجودشون بهم دلگرمی میده. دلگرمی این که زنده ام و دارم زندگی میکنم اما کاش میشد که اتفاق میفتادن. حاضرم براشون تلاش کنم اما بشن. شاید من زیادی رویا پردازم...

 

صبح بخیر امروز بهمن ماه شروع میشه. بریم برای یک ماه هیجان انگیز. قراره کلی چیز جدید یاد بگیرم. به خاطرش دلم خوشه. احساس میکنم زندگیم ارزششو داره. 

2709 : من،مائده

هی میخوام بنویسم هی پاک میکنم. انگار که هیچ کلمه ای نتونه حال این روزای خودمو ، خونه و زندگیم رو بگه. شاید چون فکر میکنم این جا نباید بگم و سکوت میکنم. نه که چیز خاص و جدیدی باشه. نه. این خانه از پای بست ویران است. و شاید الان همه چیز بهتر شده باشه ولی چون پایه هاش محکم نیست نتونه دوام بیاره. به هر حال این زندگی منه. و من موظفم هرجوری که هست درستش کنم. شاید باید همه چیز رو خراب کردو دوباره ساخت. شایدم با یه تعمیر بشه نگهش داشت ، شایدم باید رهاش کرد و جای دیگه از نو ساخت. کدوم سخت تره؟ کدوم راه حله؟ فکر کردن به این چیزا گیجم میکنه. انگار که ندونم چی در پیش دارم یا اگرم چیزی هست به شدت ناامید کننده است. اما من من نمیدونم. نمیدونم جز این کارای روزانم باید چیکار کنم. نمیتونم مثل بقیه زندگی کنم. نمیخوام زندگی کنم. فکر کردن بهشم منو میترسون فقط میدونم هیچی هم نشم حداقل سوادم برای خودم میره بالا و به درک بیشتری از زندگیم و جهان میرسم.

بعضی وقتها هم دلم میخواد برای زندگیم عزا داری کنم. های های اشک ببریزم حتی بدون این که بدونم چرا. فقط میدونم میدونم گذشته نمیتونه دیگه آینده ی من باشه. از گذشته ی گذشته ام متنفرم. کاش این لعنتی رو میشد خرابش کرد. خرابش کردو ازش رها شد ولی نمیشه نمیشه و باید بپذیرمش. من پشت سر گذاشتمش. نمیگم الان عالیم. حال از همه وحشتناک تره چون قبل از رسیدنش آیندته و سریع تبدیل میشه به گذشته. از این زندگی تازم راضیم. حتی اگه در نظر بقیه لذت بخش نیاد برای خودم نهایت لذت هست. از تعداد انگشتهای دست ، آدمهای توی زندگیم کمترن برای بقیه شاید ترسناک بیاد اما برای من دلگرم کننده است که همین آدمهای محدود رو دارم . خانوادم و تعداد محدودی از دوستهام. تعداد خیلی محدود در حد شاید سه یا چهار نفر. با این حال بعضی وقتها فکر میکنم به این کع من کیم ؟ من همون گذشته ی منه؟ یا جدا از زندگی که گذروندم شناخته میشه ؟ چجوری میتونم بگم من کیم؟ من یه عکاسم یا دانش جوام یا هرچیز دیگه ای ؟ یا من مائده ام ؟ مائده یعنی چی فقط یه اسم یا یه برچسب که روی من خورده پس هیچی نیست. من وجود منه؟ بر میگرده به گذشته. آدمارو ، مردم یا خودمون از آینده نمیشناسیم این گذشته است که انگار مارو شکل داده. این فکرها ترسناک. دلم میخواد بخشی از گذشته امو خراب کنم حتی فراموش کنم دلم نمیخواد منو با اون بخش کسی بشناسه. بخشی که نا دانسته زندگی کردم و فقط گذروندم. ترسناک. با این حال خوشحالم که میتونم جدای از گذشته آینده امو بسازم که یه روزی اگه رسیدم به داشتن رویاهام بگم من اینه . من اینی هست که تو بی خبری ساخته نشد. با آگاهی و تلاش تونستم بسازمش و شخصیت و زندگیم شده. من، مائده چیزی هست که براش وقت گذاشته شده. هرچند که از من این مدت ام نا راضی نیستم. منی که داره کم کم شکل میگیره. منی که زمین تا آسمون با گذشته ی دورم فاصله داره. فقط همین همین منو نگه میداره تا ادامه بدم. که امید داشته باشم. این که من ، مائده کسی باشه که مثل رویاهام شکل حقیقی بگیره توی دنیای واقعی. که مردم منو اونجوری بشناسن. با این حال فکر میکنم این فکر به من تا آخرین لحظه عمرم باهام بمونه و وقتی مردم مشخص بشه که در نهایت من کی بود. وقتی که دیگه آینده ای برای من وجود نداره. 

2708 : همه چیز مشخص میشه به مرور زمان...

بزار هرجوری که دوست دارن راجع بهت فکر کنن. پشت سرت یا حتی جلوی روت حرف بزنن و حرف بزنن و کوچیکت کنن. از سرتاپاتو ایراد بگیرن و نخوان قبول کنن که بابا تو هم ادمی اگه ایرادی داری از قصد نیست به خاطر ندونستن هست. زمان همه چیزو مشخص میکنه. اونا میموننو خودشون. بزار هرچی میخوان راجع بهت بگن. تو کار خودتو کن. حتی به عقب برنگرد. حتی به حرفهاشون فکر نکن. بزرگترین آدمها هم نقص های خودشونو داشتن و کامل نبودن. تو سعی کن فقط خودتو بهتر کنی. خودت ایراداتو پیدا کنی و سعی کنی رفعشون کنی. بزار از بالا بهت نگاه کننو فکر کنن خودشون خدان و هیچ ایرادی ندارن. بزار خوش باشن با این رفتار های کودکانه اشون. یه روزی مشخص میشه همه چی. بالاخره روزی تو هم بهتر میشی.فقط بعضی وقتها دلم میگیره از آدما از تفکراتشون. از خود بزرگ بینیشون. راست میگن همه ی آدما نمیتونن تغییر بدن خودشونو و تو مدام رفتارهای تکراری ازشون میبینی و هردفعه میگی این ادم اینجوری نیست ولی دوباره تکرار میشه.ولی میدونم تا جایی که نقص رو فقط در دیگران ببینی هیچی نمیشی. من عادت دارم به این رفتارها، همیشه هم از سر گذروندمشون. از وقتی خواستم جدی یاد بگیرمو شروع کردم. از همون وقتی که ترم پنج دانشگاه بودم. از اون ادما که پر ادعا بودن کسی نموند. کسایی که هرکاری کردن تا من اون ترم اون کلاسو برندارم. از اون روزا گذشته. و من خیلی وقت هیچ کدوم از این مسائل ناراحتم نمیکنه فقط خواستم بگم ادمای بزرگ که من شانس اینو داشتم با یکیشون اشنا بشم از نزدیک، هیچوقت این رفتارهارو ندارن. اونا جای حرف زدن و کوچیک کردنت کمکت میکنن تا بفهمی و آدم بهتری بشی. دستتو میگیرنو راهو بهت نشون میدن. با تحقیر نگاهت نمیکننو جدا از معایبت  محاسنت رو هم میبینن. ولی متاسفانه بزرگ بودن کار هرکسی نیست. بعضیا هم هستن میخوان بدتر ازت نقص و ایراد پیدا کنن. انگار لذت ببرن از نقص داشتنت. مثل یه اعتراف گیری تو رو گیر بندازن. بخوان جلوی همه نشون بدن که تو ایراد داری این فقط این نیازشونو برطرف میکنه که حس جاهطلبی و خود بزرگ بینیشون ارضا بشه. که راضی بشن. که جلوی همه تونستن نقصهای تورو نشون بدنو مثلا برای خودشون کسی هستنو میفهمن. من هیچوقت ادعای چیزی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت. فقط میدونم که دارم همه انرژی ، وقت و زندگیمو برای بهتر شدنم میذارم. نمیدونمم چی میشه فقط میدونم باید یادم بمونه اینجوری با بقیه رفتار نکنم. 

 

این نوشته یه دل نویس هست. مخاطب خاصی نداره با این همه هرکسی میتونه به خودش بگیره حتی خودم.

2707 : یه روز سرد برفی

به خاطر برف خوشحالم و صبح موقع بیدار شدن براش دلم ضعف رفت. مثل بچگیا که ذوق میکردم. اما نمیدونم چرا دلم گرفته الان و نمیتونم درست تمرکز کنم به کار کردن. اینم حال بعضی روزاست. ادم که همیشه اکتیو نیست. امروز همه فکرای بد مدام به ذهنم حمله میکنن. در مورد هرچی که فکرشو کنی. چرا بعضی وقتا مغز ادم اینجوری میشه؟ و نمیشه هم از شر این افکار خلاص شد؟ میدونم میدونم نباید جا بزنم اونم اینقدر زود فقط انگار لازم بفهمم کجای کارم کجا میخوام برسم و چیکار باید براش بکنم. بعضی وقتها فکر میکنم شاید همه این کارها بیهودست باید مثل بقیه احمقانه زندگی کنم. نه که همه ها منظورم اینه مثل کسایی که فقط میگذرونن بی توجه به ساختن خودشونو ایندشون چقدر راحتن ؟ اصلا فکر نمیکنن به هیچ چیزی. فکر نکردن زندگیو راحت تر میکنه اما چه فایده انگار که تو خواب باشی از هیچی هیچی نفهمی. من نمیخوام احمق باشم حداقل میخوام تلاش کنم که نباشم. یعنی میشه که بتونم؟ باید اعتراف کنم میترسم. از نشدن رویاهام. اگه دست نیافتنی باشن چی؟ پس چجوری بقیه بهش رسیدن؟ من مشکلم چیه اگه نمیشه برام؟ :/ خب به هرحال منم تلاش میکنم. نمیدونم اصلا بیخیال این حرفا. فقط اومدم بگم ادم همیشه هم حالش خوب نیست همیشه هم نمیتونه اکتیو باشه و کار کنه. این که ادم نا امید میشه یا خسته. فقط باید سعی کنه این بحران رو پشت سر بذاره و دوباره شروع کنه. امروز از اون روزای بحرانی برای من که افسردگی نمیدونم از کجا حجوم آورده سمتم. میگذره اینم فردا روز تازه ایه. میرم دوباره امتحان کنم. هرجوری شده حداقل کارای کوچیک رو انجام بدم. 

بیا یه آهنگ تکراریو گوش کنیم که حسابی رو مودشم الان...

از کیهان کلهر

 

 

2706 : زمان و مکان

به خودم میگم اگه حرف نزنیو یه روز ننویسی بهت نمیگن که لالی! جواب میدم فقط دلم میخواد این روزا تو خاطرم بمونه. روزایی که یه بخشی از وجودم مدام میخواد بهم بگه که نمیتونی و از پسش بر نمیای. خب منم میگم باشه بگو! هرچقدر که میخوای بگو من کار خودمو میکنم.میدونم خیلی عقبم. به اندازه ی چند سال حتی. ولی الان تو این موقعیتم و کاری جز تلاش کردن ازم بر نمیاد. هنوز نا امید نشدم از خودم. به خودم میگم امسال نه سال دیگه از الان براش تلاش کن. شد که هیچی. نشدم دوباره بلند میشیو شروع میکنی.این روزا اینقدر درگیر شدم که زمان سریع برام میگذره و چشم بهم زدن میبینم که شب شد و یه روز دیگه هم سپری شده. روزایی که از چهار صبح شروع میشنو ده شب تموم. گفته بودم دارم یسری عادت هامو تغییر میدم. از همه چی. عادت کار کردن، عادت خواب یا بیداری، عادت تغذیه ی درست، عادت عمل کردن به برنامه و خیلی چیزهای دیگه. منتظرم بهتر بشم بتونم پیاده روی هم برم. نمیدونم کی رشت برگردم شاید با مها شاید هم دیرتر.

اقا جادویی نیست که ما هرکدوم زمان و مکان خودمونو داریم؟ یعنی هر آدمی مختص خودشو داره. حتی اگه دوتا ادم یک جا باشن باز زمان و مکانشون با هم فرق میکنه. به ظاهر اینجوری نمیاد. ممکن بگم برای من ساعت سه برای مها هم سه هست. اما متفاوت از یکدیگر است. مها خوابه و من بیدار. شاید چون به نظرم زمان یه امر ذهنی میاد و مکان هم عینی. حتی مکان هم اینطوریه. مها یه جاست من یک جا و هردو توی یک محیط مشترک. منظورمو میفهمی؟ باز فرق میکنه. توضیح دادنش سخته شاید اگه جای نوشتن حرف زدن بود راحت تر میشد گفت شاید هم باید بیشتر بهش فکر کنم. قشنگ معلومه درگیر هابز هستم نه؟ یه خورده سخت هست اما میفهمم. و این خودش جای شکر داره. دیگه وقت نوشتن ندارم استراحتم تموم شد. فعلا. 

2705 : رویا

نگام میکنه و بهم میگه میخوای با زندگیت چیکار کنی؟ نگاش میکنمو ساکت فکر میکنم به تمام برنامه هایی که توی سرم رژه میرن. میگم خیلی برنامه دارم دارم ، براشون تلاش میکنم. میگه مطمئنی میشه ؟ مطمئنی میتونی؟ لبخند میزنمو میگم نه! اصلا مطمئن نیستم اما این چیزی که الان میخوام! هیچکس از آینده اش خبر نداره بطور کامل. میگه دیوونه ای. یا باید بشه یا کلا نشه. وقتی سخته چرا بیخودی عمرتو هدر بدی؟ میگم بیا یه بارم شده صفرو صدی به قضیه نگاه نکنو از مسیر لذت ببر. مسیر رسیدن به رویاها. وقتی برسی خوشحال میشی اما رویای دیگه ای تو سرت میادو دوباره باید حرکت کنی. جدا از اون عمرمون همین چیزاست. زندگیمون همین چیزهاست هرکس خودش کیفیت زندگیشو تعیین میکنه. کیفیت و سبک زندگیشو من اینجوری انتخاب کردم. میگه پس خوشحالی رسیدن به هدف چی؟ میگم سختیا و چاله چوله های مسیر هست که تورو قوی کرده وقتی به هدفت میرسی فکر میکنی چه چیزایی که از سر گذروندی تا بهش برسی. بدون تلاش ، رسیدن به هدف نه لذتی داره و نه معنایی. میگه اره شاید ولی نمیترسی از نشدن از نتونستن ؟ میگم پس خواستن برای چیه؟ میگه این فقط یه شعار خواستن توانستن است! میگم من بهت ثابت میکنم که شعار نیست و حقیقت داره. میگه ببینیمو تعریف کنیم.

 

فکر کنم باید یه موضوع جدید باز کنم به اسم یک کنکوری :دی 

و من همچنان مشغول. کاش همه روزام اینجوری باشه.

 

 

2704 : خود سرزنشی

فکر میکنم هیچ آدم عاقلی نیست که از قصد کار اشتباه انجام بده. پس چرا وقتی کسی اشتباه میکنه ما جوری رفتار میکنیم که انگار اون شخص عمدن اون کارو انجام داده یا خودمون خودمونو کلی سرزنش میکنیم؟ واسه خاطر اشتباهاتم خجالت زدم همیشه و خودمو سرزنش میکنم که نباید اینقدر واضح اشتباه میکردی و نمیفهمیدی. چرا من خودمو حتی بیشتر از بقیه سرزنش میکنم به خاطر اشتباهاتم وقتی که نمیدونستم کارم اشتباست؟ خب باید بگم واقعا حس گندیه که همش خودتو سرزنش کنی. فقط وقتی این کارو انجام میدی که اشتباهاتتو نپذیرفته باشی. خب وقتی به خودت اعتماد کنی که دیگه این کارو انجام نمیدی در نتیجه میپذیری کارای اشتباهت رو. هرچند یه ذره عذاب وجدان هم هست که من باید قبل از انجام اون کار میفهمیدم که خطاست. اما در هر صورت بعدش کاری ازت بر نمیاد. برای ارامش خاطرتم که شده باید یادبگیری قبل از انجام هرکاری اول بسنجیش و اگه اشتباه هم کردی بدونی تعمدا نبوده پس نباید خودتو سرزنش کنی. میخوام این عادت همیشه خود سرزنش گر رو ترک کنم. چون خیلی اذیت کننده است و وجودش هیچ ضرورتی نداره. میخوام خودمو به عنوان یک انسان ناکامل قبول کنم. انسانی که ممکن هست خطا کنه. اما قبلش باید از مواخذه کردن خودم دست بردارم. حتی اگه خودمو به خاطر اشتباهاتم نبخشیده باشم :( به خاطر یک اشتباهم واقعا همیشه ناراحت و متاسفم و همیشه تو وجودم آزارم میده. باید سعی کنم بپذیرم که منم انسانم و همیشه قرار نیست صد در صد عالی باشم. و خب فکر میکنم کار سختیه. اما میخوام تلاشمو بکنم چون فکر میکنم اینجوری قویترم. فکر میکنم بعد از پذیرفتن اشتباهم اونوقت میتونم کم کم خودمو ببخشم به خاطر اشتباهاتم. و ارامش بیشتری پیدا کنم. و این که از اشتباهاتم کمتر میشه. ترس از اشتباه کردن از خود اشتباه کردن حتی بدتره. فکر میکنم فکر کردن رو مختل میکنه در نتیجه امکان اشتباه کردنمون بیشتر میشه. بایداز این لعنتی خلاصی یافت و باید پذیرفت که همه اشتباه میکنن.