روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۳۸ مطلب با موضوع «روزهای قبل از دانشگاه» ثبت شده است

2548 : امروز

خب اومدم بگم از ظهر چقدر کار کردم خب کتابمو رسوندم به بارکلی. البته بازم میخونمش فقط نصف دیگش مونده و من امیدوارم سرعتم تو خوندنش بیشتر بشه. الانم داشتم تکالیف زبانمو حل میکردم. نتم که قطع ادم نمیتونه ببینه درست نوشته یا نه یعنی از دیکشنری های انلاین استفاده کنه. هرچند که آدم دنیای بدون دنیای مجازی رو داره تجربه میکنه و ما برگشتیم به عهد بووووق. هیچ ارتباطی با دنیای اونور نداریم رسما. بگذریم. 

 

امروز کتاب که میخوندم همش خاطرات بدم یادم میومد. انگار یه حس بازدارنده درونم بود که سعی میکرد حواسمو پرت کنه یا منو ببره به جایی که تجربه ی بدی ازش داشتم. اما من همش پسش زدم و کتابمو خوندم فعلا که دیگه خبری ازش نیست. حسای بدم انگار دوباره تجربه بشن. 

دیگه این که چند روز پیش نوشته بودم دنیا برام بی معنی شده. انگار هیچ چیزی دیگه مهم نباشه هیچ تلاشی هیچ کاری هیچ هدفی... خب اعتراف میکنم اشتباه میکردم. اینو الان میگم اون لحظه واقعا هیچ نکته ای نبود که منو به این سمت سوق بده هیچی نبود من دنیا برام خالی بود انگار همه چی یک چیزه و اون یک چیز اصلا وجود نداشته باشه. میدونم اینا فقط فکرا و حسهای من بود شاید اصلا حقیقت نداشته باشن. اگه تو بودی بهم میگفتی باید تجربه کنم دنیارو. این که تمام تمرکزمو بذارم روی کارم. خب خودم همینهارو میگی. و موفق شدم جدا از اون اگه دنیا بیهوده بود چرا ادمای گنده تر از من ولش نکردن؟ حداقل تا سالهای زیادی دووم اوردن. و کار کردن و زندگی کردن. شاید کساییم بوده باشن که دست کشیده باشن اما کساییم بودن که با تمام سختی پاش وایسادن و در اخر بازی رو بردن. اگه دنیا البته یه بازی باشه. پس من زندگی کردنو انتخاب میکنم. چه بتونم چه نتونم یه رویاهام اتفاق بیفته چه نشه. به هر حال همه توانمو میذارم براش. بیا خوش بگذرونیم هر کس اونجوری که دوست داره.  به قول بودلر مست باید بود از چه ؟ از شراب از شعر و... یادم نی دقیقشو راستش ولی شعر باحالی بود. نمیشه هم سرچ کرد که هی میای سرچ کنی میبینی نمیشه رو مخ ادم میره. خب اینم یجورشه نباید غر بزنم امیدوارم زودتر درست بشه. برم دیگه باید از ریدینگ سوال درارم. 

2547 : خواب لعنتی

امروز ساعت چهار بیدار شدم اما نتونستم کار کنم. و خوابم برد اصلا دست خودم نبود. دوباره تا همین ظهر خوابو بیدار بودم اخرش زدم تو سرم که بیدار بشم صورتمو شستم اب یخ خوردم و الانم رفتم بیرون که هم خرید کنم هم راه برمو یه بادی به کله ام بخوره. اومدم خونه جامو جمع کردم که دوباره ولو نشم پنجره رو هم باز کردم هوا عوض بشه و خونه از اون گرمی در بیاد الانم نشستم پشت میزم تا روزمو ساعت حدود یک ظهر شروع کنم. میدونم دیره اما واقعا خوابیدنم چه دیروز و چه امروز دست خودم نبود یعنی شاید باورت نشه کلا حالم خوب نبود. خب بعضی وقتا ادم اینجوری میشه. بگذریم از نهارم فعلا خبری نیست. تا مها بیاد هشت حرکت کرد. منتظرم برسه تا نهار مامان پز بخوریم ! خیلی گشنمه. همین. بهتره برم زودتر شروع کنم. خیلی دیره. اما تا ساعت ده ۹ ساعت وقت دارم. میشه یه کارایی کرد. 

2546 : شروع

من امروز تقریبا هیچکاری نکردم. بیشترشو خواب بودم. فقط فرانسوی خوندم با یه کمی از کتابم. به خاطرش ناراحتم اما واقعا نتونستم خودمو بیدار نگه دارم. فردا دوباره شروع میکنم. از پسش بر میام قول میدم بهت. قول میدم حتی بهتر و بیشتر از این مدتی که خوب کار میکردم باشه. امیدوارم منو به خاطر کم کاری امروز ببخشی. نمیتونم بگم دیگه تکرار نمیشه چون بعضی وقتا واقعا کنترلشو ندارم. اما تمام سعیم اینه خوب و درست کار کنم. فردا دوباره شروع کارمه. برم که باید سه یا چهار بیدار بشم. 

2545 : خواب لعنتی

دارم از زور خواب میمیرم با این که همینالان بیدار شدم :/  یعنی هی خوابم میبره هی بیدار میشم. شاید باور نکنی اما واقعا کنترلی ندارم. جوری خوابم میگیره انگار دو روزه نخوابیدم. نمیدونم چیکار کنم کارام مونده و ثانیه ای نیست که خمیازه نکشم :/ شانس من. لعنت بهش. هرچند دلیلشو کشف کردم ولی نمیشه کاریش کرد ://// بیخیال این حرفا. باید هرجوری شده کار کنم. عجب گیری کردما. 

2544 : نهار

خب امروز ناهار با خودم بود. بدون سوتی درستش کردم بعد از مدتها. یروزی فکر نمیکردم همچین تجربه ای داشته باشم. تنها یه شهر دیگه تو خونه ی خودم. کاش یه ذره بیشتر بود البته. ولی خب همینشم خوبه. منتظرم برنج دم بکشه تا نهارمو بخورمو دو باره شروع کنم. امروز کمی بیحوصله ام. اما این باعث نمیشه بخوام بیخیال کار کردن بشم. هرچند که دلم میخواد فقط بخوابم. تا یه مدت فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. اما خب من کنترل خودمو دارم هرجوری شده میشینم پای کارم. دلم برای حال خوبم تنگ شد. برای کتاب خوندنام حتی اگه دو روز ازش گذشته باشه :دی خب این روزا برام خیلی طولانین. خیلی طولانی و این خوبه چون باعث میشه برسم همه کارامو کنم. هرچند که امروز یه ذره خوابیدم چون باز باتریم تموم شد. راستی قرصامم یکی یکی دارن تموم میشنو دکتر هنوز نیومده. معلوم نیست کی بیاد میگفت دو ماه. نمیدونم شده دو ماه یا نه به هر حال مهم نیست. کار دیگه ای ازم برنمیاد جز منتظر بودن. برم فکر کنم دم کشید. فعلا

2543 : آخرای آبان

امروز هم شروع شد و ما آخرای آبان رو داریم میگذرونیم. اینجا بارون شدیده و هوا سرد سرد. من ساعت هفت بیدار شدم درسته مثل روزای دیگه چهار نیست اما دیشبم دیر خوابیدم چون منتظر بودم مها بره  صبحونمو تنهایی خوردم برای اولین بار :دی نه بابا اولین بارم نبود. حس خاصیم ندارم به این که الان تو یه شهر تکو تنهام. مهام نامردی نکرده بود همه ظرفارو گذاشت من بشورم البته زیادم بد نبود چون خواب از سرم پرید. باید کتابمو زودتر بخونم لفتش ندم. بریم امروزو شروع کنیم من از پسش بر میام تازه باید نهارم درست کنم واسه خودم. یوووهوووو :))) 

2542 : امروز بالاخره تموم شد...

از صبح که بیدار شدم هنوز نخوابیدم. الان مها رفته منتظرم خبر بده سوار شدنشو. هیچ حسی ندارم از این تنهایی. فقط میدونم برای فردا کلی کار دارم. و باید امروزم رو که خوب کار نکردم جبران کنم. امروز به کل حالم خوب نبود حتی سر زبان هم بی حواس بودمو کلی سوتی دادم. خلاصه که همین. با این همه خیلی خسته ام امیدوارم خوابم ببره. فعلا که خبری نیست ولی هرجور شده بایدبخوابم صبح زود بیدار شم.خوشحالم که امروز تموم شد.میتونم امیدوار باشم که روز تازه ای در پیشه و من میتونم خوب بسازمش. همین. شبت بخیر 

2541 : اتفاق

حموم رفتم و نشستم سر کارم. نگران نباش قاطی کردنم تموم شد. و دارم سعی میکنم که کارامو انجام بدم. ادم بعضی وقتها واقعا قاطی میکنه و نمیدونم چی میشه اما اتفاق میفته. انگار باید منتظر بمونی تا خودش راست و ریست بشه. ساعت یک هست و من چهار ساعت وقت دارم تا کار کنم بعدش کلاس زبان که تا هشت هست بعدشم که دوباره کار میکنم. مهام میره تهران و من میمونمو من. فردا کلی کار دارم. باید تنها صبحونه بخورم. ناهارمو باید درست کنم بیرون برم حتی. احتمالا. و کارامم انجام بدم. همین. دیگه حرفی ندارم. هی سعی میکنم طولش بدم ولی دیگه نمیشه. باید برم...فقط میدونم نباید جا بزنم. هرچند سخت باشه گاهی. باید خودمو محکم بگیرم تا ول نکنم این ریسمانو. چیزی که منو به گذشته و آینده وصل کرده. 

2540 : ذهن زیبا

فیلم ذهن زیبارو دیدم دوباره. چون نت خرابه و نمیشه چیزی دانلود کرد. درسته یسری چیزاش مطابق با واقعیت نیست ولی خب من از نش خوشم میاد و یجورایی اون بخش از توهم زدنشو هرچند خیلی کمتر احساس میکنم درک میکنم. حس مزخرف بعدشو. تفکرات بقیه راجع بهت رو. تنهاییتو. و درک نشدن از جانب اطرافیانتو. بیخیال. چطور میتونم کار نکنم؟ جز این کارا چی دارم. زندگی من همینهاست. بدون اینها هیچی نیستم و وجود داشتنم بی مورده. و نمیدونم چرا میخوام زندگی کنم. با تموم تجربه های مزخرفی که داشتم. نمیدونم فقط میخوام. میخوام همشو پشت سر بزارم. دلم میخواد همشو فراموش کنم. هرچند که نمیشه. نمیشه ازشون فرار کرد. فکر نمیکردم این فیلم این بار اینقدر تحت تاثیرم قرار بده و جوری که نتونم کنترلی روی اشکهام داشته باشم. بهتره برم دوباره شروع کنم. امیدوارم بتونم. خب من تنهاییمو با اینها پر میکنم. شاید خانوادم و تعداد خیلی کم از دوستام باشن اما همیشه نیستن. به جز مها که اینجاست کسی نزدیکم نیست.  اما همین کتابها همین نویسنده ها خب اینم یجور زندگی کردن. من باهاشون زندگی میکنم. نمیدونم چرا گریه میکنم. نمیدونم چم شد دوباره. لعنتی باید برم.

2538 : خستگی

یه خورده خسته شدم. شاید بگی چه زود. از کار کردن خسته نشدما. از این که اینقدر کندمو دیر اتفاقهای خوب نمیفته برام خسته شدم. این که نا معلوم همه چی برام. شایدم تقصیر خودمه. نباید منتظر اتفاق خوبی باشم برای خودم. یه خورده عجله دارم واسه افتادن اتفاقی که ثمره ی کار کردنمه. انگار توقع دارم زبان فول باشم. دانشگامو قبول بشم. کتابامو خونده باشم در حالی که خیچ کدوم حالا حالاها زمانش نیست. شاید باید فقط به امشبم فکر کنم که ببینم انجامشون میدم یا نه. ادم که همیشه شاد نیست. یا انرژی نداره بعضی وقتا دلت میخواد یه گوشه بشینیو فقط نگاه کنیو نه چیزی بگی نه چیزی بشنوی و نه کاری کنی. اما من با تمام خسته شدنم ول نمیکنم چون مطمئنم تنها راه خلاصی از زندگی مزخرف همینه. 

 

من باید کار کنم حداقل برای این که اون منو دید و نادیده ام نگرفت و کمکم کرد استعدامو بشناسم.