روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۸۴۵ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

1563 : چه زود نزدیک بیست روز از تیر گذشت

با خودم قرار گذاشتم دیروز خیلی سخت تر کار کنم اما باز امروز نرسیدم عکسامو جدا کنم و زبان کار کنم. اعصابم خورده. ‌با این که هر روز ساعت ۵ نیم بیدار میشم اما باز وقت هدر میدم :(. نزدیکای ۸-۹ معمولا بیهوش میشم تا ۱۰-۱۱. 

کاش فرد به همشون برسم. کی گفته رمان خوندن اسونه؟ یعنی شاید خودم فکر میکردم. به هر حال این داستانها حکایتش مثل داستانای ابکی ایرانی نیست. ادم وقتی میخونه میفهمه. گاهی جونت در میاد. 

اگه فردا مغزم کشش داشته باشه زن سی ساله رو شروع میکنم. اخرین کتابی که ز بالزاک دارم تا بعد بقیشو بخرم. 

دارم بیهوش میشم دیگه. من واقعا از خستگی بیهوش شدنو دوست دارم. جون نکندن برای خوابیدن. مشکلی که هرازچتدگاهی ادم دستوپنجه نرم میکنه باهاش:/ درست گفتم؟ مغزم نمیکشه نمیدونم. 


شیر زردچوبه ام امشب نخوردم اینقدر خسته ام نا ندارم پاشم. فقط کتاب خوندمو سوهان زدم چرا اینقدر خسته اخه؟ :/

1562 : بخشی از کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


+ مسئلهٔ غریبی است. انسان همیشه با خویشتن خویش در جدال است. آرزوهایش را بر اثر آلان کنونی از دست می‌دهد و آلام خود را به امید آینده ای که به ا‌ تعلق ندارد فریب میدهد. از اینجاست که همهٔ کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد. آری در این دنیا هیچ چیز کامل نیست مگر بدبختی.


زیر ویرانه های آن همه جهان گذشته خرد میشویم...


+ جریان کند زوال روشنایی روز را دنبال می‌کرد و رنگ آن بتدریج بع سیاهی میگرایید. 


در فاصله ی ناچیزی که زندگی خواب آلود او را از زندگی واقعی جدا میکرد جوان در آن موضع شک و تردیدی که دکارت توصیه کرده است باقی ماند. از این رو خواه‌ناخواه زیر پنجه ی قدرت این اوهام تشریح ناپذیر قرار گرفت. اوهامی که اصرار ان غرور مارا طرد میکند و دانش ناتوان ما میکوشد ان را تحلیل کند. 


اگر معتقدات عوام راست باشد ، پس اینک سی نفر مرد باشرف و صاحب هنر اماده شده اند که خون خانواده ای را بیاشامندو احشایشان را بخورند ما دو تا ، ما دو جوان پاک وجدان پرشور هم در این کا ناشایست همدست شده ایم .دلم میخواهد از این سرمایه دارمان بپرسم ایا شرف دارد؟


+ انسان بند بازی است که لب پرتگاه دست می‌افشاند. 

+ قدرت ، چون دیگر وحدت خود را از دست داده است ، پیوسته به طرف انحلال و از هم پاشیدگی میرود و جز منافع شخصی مانع دیگری بر سر راه ان نست‌.  به همین جهت هثاست که ما دیگر نه روی مذهب یا نیروی مادی ، بلکه روی فهم و هوش تکیه میکنیم. 

+ اشخاص شکاک از همه با وجدان ترند. 

+ این درد طولانی و کند که ده سال دوام یافت، امروز میتواند در چند جمله بیان شود؛

+ شماگرچه با تحمل نا ملایمات و محرومیت هایی چند معلومات جامع و عشق به کار گرفتید و این چیزی است که برای کسانی که می‌باید به امور مهم بپردازند لازم است.

+ روح من که در پرواز خویش همواره به مانع بر میخورد ، در خود فرو رفته بود. با این که سرشار از سادگی و بی پیرایگی بودم ، سرد و تودار مینمودم...

+ برای قضاوت دربارهٔ هرکسی دست کم باید از راز نهان اندیشه ها و بدبختی ها و هیجاناتش با خبر بود.

+ شاید همان شیوهٔ زندکی‌که من پیش از این آن را یک بدبختی برای خود تصور میکردم موجب بروز استعدادهایی شد که بعد ها به آنها میبالیدم. 

+ مطالعه به هرچیزی که د اطراف ماست نوعی رنگ افسون میبخشد. 


من از راهبان ریاضت کش مصر تقلید میکردم ، بدون آن که مانند آن ها نماز و دعا بخوانم. مثل آنها در بیابان به سر میبردم و به جای ان که صخره هارا سوراخ کنم در روح خود میکاویدم‌.

دیوانه ام. گاه گاه احساس میکنم دیوانگی در مغز من نعره میکشد . افکار من مانند اشباحی در مقابل من می چرخند ، بی آن که بتوانم آن هارا به چنگ بیاورم.

همه ی مردان بزرگ را در نظر بیاور : هرگاه هواخواه نباشند، طبیعت انان را لاغر و ناتوان می‌آفریند. یک قدرت آسمانی که گویی قصد ریشخند‌دارد یا بر آن ها حسد میبرد ، روح یا تنشان را معیوب میسازد تا کوشش های قریحه شان را خنثی کند . 

+ خواب گویی آنها را به حالت بی پیرایه‌ای که زینت دوران اولیهٔ زندگی است بر میگرداند.


1561 : اتمام کتاب : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


این کتاب تمام شد. الان که نیت کردم بنویسم واقها هیچ خرفی تو ذهنم نمیاد یا شاید نمیدونم چجوری باید بگم. 


احساس میکنم چجوری بگم خب این کتاب رو بالزاک سال ۱۸۳۱ نوشته یعنی حساب مردم برای ۱۸۷ سال پیش و این طبیعی یسری چیزا گفته هاش برای من کسل کننده بیاد یا عجیب باشه ولی این باعث نشده که کتاب مزخرفی بشه بالزاک حرفشو زده با این که کتاب یه حالت غیر واقهی هم داره. من خیلی چیزا یاد گرفتم اما میگم یه جاهاییش درک نمیکردم یا شاید توی زمان خود بالزاک غیر واقعی و غیر قابل تصور نمیومده ولی حالا من نزدیک دوقرن بعد که میخونم خب برام یا عجیب یا خنده داره یا درک نکردم این عطش پولدار بودن تلاش مردن وارده رابطه ای شدن زنی رو خواستن این که زود به چیزی رسیدن یعنی قطعا واقعی هست اون اتفاقا. اون زمان چون توی کتاب قبلی بابا گوریو هم بود از یه طرف جالب از یه طرف خنده دار من پیش خودم فکر کردم اگه اون ادما این زمان بودن چجوری میشد. میدونین به این نتیجه رسیدم زمان حالا هم هست چیزی که دیدم و دقت نکرده بودم بهش مطمئنم همه کمو زیاد دور خودشون بعضی چیزاشو میبینن. جامعه افراد ووو و البته یه جاهاییم برام غیر واقعی بود احتمالا من پرت به نظر بیام توی یسری چیزا این زمان حاضر. احتمال یسری مسائل خصلت انسانی هست فقط زمان که عوض میشه شاید نقابش عوض بشه. 

دیگه این که خیلی چیزا هم ازش یاد گرفتم رمان ابکی نیست مسلما با این که یه ذره تخیلی بود چرمی که طلسم شده و ارزو برآورده میکنه و طول عمر فرد به اون بستگی داره اما خیلی حرفارم زده. ما فرصتمونو همینجوری از دست میدیم برای چیزای الکی بعد تهشم که نزدیک مرگ بشیم دستو پا بزنیمو عمر بیشتری بخوایم و حسرت بخوریم.

خب میشد نویسنده رو لابه لای حرفا پیدا کرد. یعنی اتفاقات مشابه اتاق زیر شیروونی مثلا هرچند نغییر شاید کرده باشه اما خب خواستم اون منشایی مه به نظرم اومدو بگن. دیگه این که یه چیز دیگه میخواستم بگم یادم رفت. چی بود؟ یادم نمیاد. 


اهان کتاب پرومته رو که خوندم نوشته بود که چرم ساغری زیرمجموعه گفتار های فلسفی قرار میگیره اگه درست گفته باشم. خب شخصیت اصلی هم همش درگیر بود. همش دنبال انگار راهی بود کهچجوری زندگی‌ باید کنه. از یه طرف وضعیتی که توش گرفتار شده بود تربیتی که شده بود ارزوهاش بی پولیش بعد انگار وارد دنیایی میشه که دلش میخواد اونجوری باشه اما نمیتونه. بعدشم که اتفاقاتی میفته باز با این که شرایطشو داره نمیتونه کلا ذاتش انگار قبول نمیکنه یا وجدانش. یه همچین چیزایی. ادم درگیراشو میبین من خیلی چیزا برا خودم در مورد خودم یاداوری شد. در نتیجه در‌کل کتاب خوبی بود خب قبل از باباگوریو نوشته شده بود و انگار بالزاک هنوز اونجوری که باید نشده بود درگیرای بالزاک دغدغه هاش معلوم تو خود کتاب. بعد من قشنگ یاد خود بالزاک میفتادم زندگیش انگار پیش بینی‌کرده باشه. اخرش خود بالزاک هم همینجوری میشه. 


اینم الان یادم افتاد شخصیت های مشترک. مثلا بیانشون که توی باباگوریو بود اینجا هم بود یا راستینیاک. بالزاک وقتی توی فکر کن مکم رفت هزیون میکفت میگه فقط بیانشون میتونست جونمو نجات بده. اینارو توی پرومته نوشته بود. و من همش به خود بالزاک هم فکر میکردم. این انگار بالزاک واقعا با رمانهاش زندگی کرده باشه. 

کلا خیلی حرفا هست توش یعنی خیلی در مرود زندگی ادمها اجتماع هم هچی یسری چیزا مسخره شده باشه یا خیلی ریز گفته باشه بعضی وقتا هم واضح. 


همین پست بعدی قسمت هایی ازشو میذارم.


به شدت دلم کتاب غیر داستانی میخواد مثلا در مورد عکاسی چی میشد کتابی داشتم میتونستم بازم عکاسای جدید ببینم :(((

1560 : تلفن

مهسا بهم زنگ زده. خوشحال شدم از شنیدن صداش از بس هیچکس بهم زنگ نمیزنه استرس میگیرم. گوشیمم سایلنت بود اولش نفهمیده بودم. فکر کنم مدتهاست تلفنی حرف نزده بودم. معضل درست نشنیدن اینجا هم گریبانمِ. یاد حرف بارت افتادم میگفت تلفن و یعنی دقیقشو یادم نیست اما صدای پشت خط یجور یادآوری مرگ. عجیب نیست اون جنوب من تهران. داستانی بود. خیلی هم یهویی خدافظی کردم و فکر کنم چیزی میگفت متوجه نشدم اپن موقع نفهمیدم شایدم وسواس شنیدن ِ بعدش افتاد تو جونم. امیدوارم دوستام کم کم به این چیزا عادت کنن. من کلا وقتی با کسی حضوری حرف میزنم لبخونیم میکنم مطمئن باشم درست میشنوم شایذ این یه عادت شده از مدته پیش به فقط شنیدن عادت ندارم انگار استرس بگیرتم. خلاصه همین. با این حال حس خوبی با تمام ادم بدوری ادمایی باشن که میشناسیشون .


خب اینجا هم جاداره یاد اوری کنم به خودم که راحت باشم. به قول مهسا خیلی به خودم گیر میدم. اگه این راحت باش ملکه ذهن من بشه.

گیر دادن به خودم توی خونم. نباشه یه جای کار انگار لنگ بزنه :/ با این حال مطمئن نیستم وقژگی‌خوبی باشه.

1559 : کتاب جدید : چرم ساغری

نوشتهٔ اونوره دو بالزاک ، ترجمهٔ م.ا. به آذین ، نشر علمی فرهنگی


خب این کتابو همین امشب شروعش میکنم خوابم نمیاد الان حوصله بیکاریم ندارم. 

ام چرم ساغری اون جور مه پرومته یادم هست به خصوص اخر کتاب موقعی که بالزاک مرگ سراغش اومد و این مثال رو زده بود که چرم ساغری طلسمی هست که یه پسر روستایی میگیره و به اندازه ی که ارزو میکنه کوچیک میشه تا در آخر نابود میشه و عمر صاحبش هم تموم میشه. در واقع عمر فرد به اندازه آرزو هاش بود. پس خرج کردن ارزوهاش اگه درست باشه ارزششو داره چون به قیمت زندگیش هست.

 عکس جلد کتاب هم که نقاشی گوستاو کوربه هست. چه انتخابیم کرده. خوشمان امد. دست خودم نیست وقتی یه جلد کتابی نظرمو جلب میکنه خوشم میاد. 

1557 : تکه هایی از کتاب

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


+ دلش خواست که جز لیاقت خودش به هیچ چیز متکی نباشد.

+ قلب ما مثل یک گنجینه است اگر یکدفعه خالی اش کنیم خودمان را به باد داده ایم.

+ دنیا منجلاب است سعی کنیم د بلندی ها بمانیم.

+ همیشه همین که بلایی سر ادم بیاید دوستی است که فورا بیاید و خبرش را بدهد، با خنجر قلب آدم را بکاود و دسته اش را هم نشان بدهد که چه خوشگل است. 


+ ادم باشرف دشمن مشترک همه است! :/


+ من میخواهم شرافتمندانه و معصومانه کار کنم؛ میخواهم روز و شب زحمت بکشم، ثروت و موفقیت‌ام را فقط مدیون تلاشم باشم. کند ترین راه موفقیت خواهد بود، اما هرشب با خیال و وجدان راحت سر به بالین میگذارم. 


+ هرکسی در دوست داشتن شیوه ی خاص خودش را دارد. شیوه‌ی من به هیچکس ضرر نمیزند.


+ عدم موفقیت همیشه شدت توقع‌مان را به رخ‌مان میکشد. 


+ در چنین وقت هایی که همه چیز رنج آور است و ادای برخی کلمات محال میشود.


+ یک ادم بدبخت را اگر دوست داشته باشند مطمئن است که واقعا دوستش دارند!

البته لازم نیست این روزا بدبخت بود همین که خودت باشی کافی خودت باشی و نقص هاتو نپوشونی.

اینو یادم رفت میشد خود نویسنده رو دید. یعنی چون پرومته رو خونده بودم شاید میفهمیدم.


ادم تا یه چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدونه. بابا گوریو دختراشو از دست داد و عمرشو. دهترا پدرشونو با مرگش. 


بچه هاش فقط بهانه میاووردنکه پیشش نرن.


از به رخ کشیدن خودم خوشم نمیاد. این که خودتو نشون بدی تا تحسینت کنن. یعنی ظاهری . چیزی که ارزش دار فکر‌میکنم دلیل بیرونی نداره برای بقیه نیست. 


دلم میخواد متاب جدید شروع کنم. احتمالا چرم ساغری . ولی احتمالا فردا. چشمم درد گرفته :(

1556 : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز تموم شد. کتابی که چنان تاثیری روم گذشت که فکر نمیکنم از یادم بره و نه فقط از یاد بلکه قطعا اعمالم هم تحت تاثیرش قرار میگیره . واقعا البکی نمیگم. فقط میدونم بالزاک عظمتش فقط تو نشون دادن تیپ ها و شخصیت ها وضعیت اجتماعی اخلاقی اون دوره از فرانسه نبود. همه چیزو اینجا هم میشه دید. یسری چیزا هم کلی بود مسائل وجدانی و اخلاقی نکه اومده باشه گفته باشه چی خوبه چی بد همه چیزو نشون داده. شایدم یه ذره گفته اما پیامد ها حقیقی بودن سرنوشت بابا گوریو شاید حکایتی بود که میشه فکر کرد واقعا میشه اتفاق بیفته. لوس کردن بچه ها فقط ظلم. توجه نکردن به خودشون . این که از بچگی بچه هارو جوری تربیت کنی که فقط یه معجزه بخواد تغییر‌کردنشون. یسری چیزاشو تجربه کرده بودم. فکر میکنم حالا راحت تر میتونم یسری مسائل دورمو بپذیرم.و بیشتر مصرم که زودتر بتونم مستقل بشم و حتی کم درامد خودمو داشته باشم. و باید خدارو شکر کنم که اینقدر خودخواه هستن که اینجوری خودشونو خرج من نکنن. و این نه به معنی بد که خوبِ. فقط کاش مامان بابای منم با تمام این ویژگی که جدیدا شدت گرفته و قبلا نبود چون دیگه اونجوری که میخوان مطیعشون نیستم و زندگیم مول اونا نیست به خودشون اهمی میدادن کاری که مدتهاست تلاش میکنم اما ظاهرا نمیخوان. و کاری از‌من بر نمیا جز این که سعی کنم مسئولیت خودمو به گردن بگیرم. و این به معنی بد بودن با اونها نیست ابدا . که من سعی باید کنم خوب و بد همونقدر که برام مایه گذاشتن رو ببینم و بی توجه نباشم. 

بزرگی بالزاکو بعد از خوندن اون کتاب قطور پرومته الان درک کردم. نبوغشو. و باورم نمیشه جز به جز شخصیت ها. قطعا کسی جز بالزاک نمیتونست این کارو کرده باشه. پول پرستی بدجنسی منفعت طلبی خودخواهی عشق مهر دوستی و... همه چی البته تو کتاب فقط مثال بابا گوریو نیست مردی که به خاطر هر دو دخترش از همه چی میزنه همه چیو فدا میکنه دختر هایی که به خاطر این تربیت خود اون ادم شاید بی رحم به نظر رسیدن و اخرش انگار جوری بود هر دو طرف هم مقصر بودن هم ظلم شده بود بهشون. من به عنوان خواننده نتونستم انگشت اتهاممو سمت دخترا بگیرم و بگم چرا اینجوری شد یا برعکس. نقطه مقابلشم بود. بالزاک نیومده بود خجسته پدری رو نشون بده و ادم فکر‌کنه همه پدرها اینجورین. فکر کنم تاکیدش روی اعتدال بود. یعنی مهر پدری انا نه فدا کردن خودت و دیگری. و کلا منفعت طلبی چه تینوری چه اونوری فقط بااث میشه خود ادم حقیر بشه بر عکس ظاهرش که انگار زرنگیِ. 

قبلا ها این تصور رو داشتم که اون قرن ۱۹ چقد همه چیز باشکوه باید بوده باشه احتمالا فقط یه تصور بود الان اصلا دلم نمیخواد دیگه به اپن دوره تعلق داشته باشم. هرچند‌که انگار یسری مسائل تو ذات انسانهاست و این دوره اون دوره نداره.

من برام این روابطشون هضم نشده بود. ازدواج و بع هرکی سوی خودش و ادمهای دیگه ای بعد انگار البته هنوزم هضم نشده است ولی انگار خیلی پذیرفته شده است تو خودشون. احتمالا، احتمالا که نه اینجا هم هست و اصلا علاقه ای بهش ندارم و درکش نمیکنم خیلی احمقان هبه نظرم میرسه. به نظرم این هم از رو منفعت میتونه اتفاق بیفته. وگرنه چه دلیلی داره یعنی نمیدونم خودش یه پس طولانی میشه. 


قضیه پول پرستی رو به وضوح دیدم. ادمایی که خودشونو باهاش بالا میکشن و همه رو به دید تحقی نگاه میکنن . هیچ چیز ندارن و خودشونو اینجوری نشون میدن. فکر میکنن ارزشی روشون میاد. پز پول دادن ابلهانه ترین فخر فروشی که کسی بخواد در نظر من انجام بده. پز چیزی مادی رو داشتن. 

بابا گوریو در نهایت مردی بود که انگار واقعا فقط میتونست پد‌ر باشه به معنای واقعی کلمه. همین اگه چیزی باز به ذهنم برسه میگم بعدا اما الان فکر‌میکنم باید خودمو بسنجم.


خیلی کار دارم باید جدی تر تین چیزامو درست کنم . زبان هم. 

1555 : دیروز

دیروز کتاب بابا گوریو رو تا نصف خوندم و بعد یهو فاطمه زنگ زد گفت پاشو بریم بیرون بعد من گفتم نه پول دارم نه قیافه ت ماه بعد پلیز ویت :دی گفت حرف نزنم تا نیم ساعت دیگه اونجام حاضر شو دیگه منم حاضر شدم و کلی بهم خوش گذشت. واقعا خوب بودا این رفیق قدیمی که دیگه عادی شده براش گاهی حوصله بیرون رفتن ندارم دلم نمیخواد برم بیرون و دیر به دیر همو میبینیم. برام هدیه هم خرید یه کیف پول گوگولی ^____^  

چقدر پارک قیطریه رو دیروز دوست داشتم خیلی حال باحالی بود شلوغ بود ولی اونجوری نبود. نمیدونم چجوری بگم.یه حالی داشت که بقیه پاررکا نداشتن. هر طرفش یکی یه سازی میزد یه داستانی بود مردم اصل خیلی حال کردم. از ماشین سواریم نگم که همش راهو گم میکردیم یه دور تو کل تهران دور زدیم. هووف خدا این شادیارو از ما نگیره.روحیه ام عوض شد. من این رفیق قدیمی رو دوست دارم. بع از هفت هشت سال هرجفتمون به مرور بزرگ شدیم عوض شدیم خودمونو شناختیم ولی انگار اون ارتباط هنوز همونه. نمیدونم چجوری میشه یسری روابط به گند کشیده میشه. امیدوارم فاطمه همیشه بمونه . این که بشه جلوش ناقص بود و این که دنبال این نیست تورو عین خودش کنه یا توقع داشته باشه همش باب میلش رفتار کرد . یجور عجیبی دوستیمون عجیب که نه به نظرم این نرمال ترین دوستی نمیدونم چرا توی شاید یسری روابط اینجوری نیست . 


من فکر‌میکنم مردم دوست دارن دروغ گو باشی نقاب بزنی اما باب میلشون رفتار کنی.  توی ارتباطم با فاطمه خیلی طبیعی که مخالف هم باشیم  نظرمون فرق کنه راجع بهش حرف میزنیم شاید هیچکدومم اون یکیو قانع نکنه. اما خدا نکنه مثلا یه چیز کوچیک من بگم زیاد موافقش نیستم طرف بهش بر میخوره اصلا نمیفهمم حوصله این روابطم ندارم.

البته خیلی زیاده این چیزا که نفهمم. 

توی دوستی با فاطمه من معذب نیستم. یسری ادا اطوارا نیست. من میتونم راح باشم نه که به هم حرف نزنیم . ایرادای همو نگیم. توی لفافه حرف نمیزنیم یعنی اینجوری نیست بهم محبت کنیم و محبت فقط ظاهری باشه که بهم چنگ بندازیم :/ میتونم بهش بگم پول ندارم قیافمم داغونه. میتونم راحت باشم. میتونم بیشتر هرفامو بزنم چیزی که در لحظه هست و حقیقت . اگه اتفاقی بیفته اگه همه چی عپض شه بهم تهمت دروغگویی نمیزنه. درکم میکنه . میتونم بهش بگم فلان مشکلو دارم. من راحتم . معذب نیستم. و جالبش اینجاست خیلی هم شبیه هم نیستیم اصلا که بگم چون شبیهیم همه چی اینجوریِ. دلیلی برای دروغ گفتن نیست. موزمار بازی نداره. مدام منو نمیبره زیر سوال هی تحقیرم کنه یا اعتماد بنفسمو بگیره اگه من چیزیم ایرادی داریم راجع بهش حرف میزنیم شاید درست نشه. اما همو همونجوری دوست داریم. فاطمه البته یسری از چیزایی که من خودم نراحتم به نظرش باحال میاد شاید گاهی فکر کنم از خودم به خاطرشون متنفرم اما اون بهم اعتماد بنفس میده که اصلا مهم نیست.نه که بخواد گولم بزنه. اما مثلا در مورد بقیه شاید نمیدونم باید چجوری توضیح داد اینارو. 


من دوست دارم توی ارتباط با ادما راحت باشم. معذب نباشم. راحت بودن نه به معنی که طرف مقابل عین من باشه. نه . فقط بعضیا همش دنبال ایرادن ت به چشت بیان . هیچ حسنی رو نمیبینن. تورو نمیبینن. تو به عنوان یه ادم مستقل نیستی با یسری عیب ه و حسنها . تو انگار باید همش در مقایسه باهاشون قرار بگیری که فلان رفتارت چون عین اونا نیست اشتباست پس باید تحقیر بشی اما شاید اپن رفتار د مورد شخص من درست باشه ماها ز مجموعه ای از چیزها شخصیتمون شکل گرفته. اینا بهم مربوط هستن. ملاک درست بودن چیزها شخص من نیست گاهی.


من دوستام رقیبم نیستن. من دلم نمیخواد رقیب کسی بشم مقایسه بشم. وقتی جای دوست به چشم رقیب دیده بشی دیگه دوستی نیست دشمنی. 

شایدم مشکل از رقابت نباشه. مشکل اون نگاهی که به طرف مقابل. نه توی دوستی توی روابط خانوادگی هم.

بعضیا  به هم فقط به چشم وسیله ابزار نگاه میکنن. تو یه سودی داری اگه دیگه اونجوری نباشی رفتار عوض میشه. اگه از جای خودت یه قدم بیای جلو رفتار عوض میشه. ما با ادما تو یه خط و مسیر مسابقه نیستیم. 


اینارو نگفتم که انگار من خودم ایراد ندارم. من جونم در میاد با ادمی ارتباط برقرار کنم.

طول میکشه راحت بشم یعنی این به طرف مقابلم بر میگرده هرچقدر انگار بیشتر بشناسمش راحت تر میشم. بعضیا بکر میکنم خودمو میگیرم. من واقعا نمیدونم چجورژ دوست میشن . یعنی در حالت معمول من با هیچکس نمیتونم طرح دوستی با اگاهی خودم بریزم. میفهمی چی میگم؟  شاید از ادمیم خوشم بیاد هیچوقت دوست نشم .اینجوری نیستم هر محیطی برم دوستی اشنایی پیدا کنم با ادما. این شاید ایراد باشه. احتمالا خیلی یخی برخورد میکنم. بهضیا این تو خونشون راحت ارتباط برقرار کردن من اینجوری نیستم . دوستیم با فاطمه طی زمان بود. با مهسا با مروارید. من در مورد هیچکدوم فکر نمیکردم . و شاید بیشتر از جانب اونا بود. یعنی ادمی نیستم یکی نخواد بتونم ارتباط برقرار کنم. اخلاق های گند دیگه ای هم دارم قابل تحمل نیست میدونم من ادم پایه ای احتمالا نباشم که هر روز برم بیرون. این یکی از معضلات دوستیهامه. و من درک میکنم تقصیر منه ولی نمیتونم. مولا پایه کافه رفتن هی غذا خوردن همینطوری گشتن باشم. هرچند که دوست دارم خیلی جاها هم برم وی چون پول زیادی ندارم باید بزارمشون کنار مثل تئاتر دیدن. من ادم مزخرفیم توی ارتباط برقرار کردن معمولا دوستام با من فرق دارن خیلی خوب بلدن ارتباط برقرار کنن روابط اجتماعیشون خوبه. من هروقت سعی کردم خوب ارتباط برقرار‌کنم گند زدم چون انگار حرفی برای زدن نباشه :/ ادم نمیدونه به ادمایی که نمیشناسنش چی باید بگه یا نمیشناسشون. من از بچگی همینطوری بودم.

امروز بابا گوریو تموم میشه. 

1554 : کتاب جدید : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


شهرت و عظمت یک نویسنده در این نیست که در حافظهٔ ما به زندگی ادامه بدهد ـ که چندان از خطر فراموشی دور نیست ـ ، در این است که اثرش درون مارا چنان اشغال کرده باشد که انگار امیدوار باشیم ذهن مارا دربارهٔ خودمان روشن کند، کلید معمای زندگیمان باشد، تا ژرفتای ناشناختهٔ روانمان نفوذ کند و بخش های گنگ و تاریکمان را بیرون بکشد و به روشنایی بیاورد.


+ شاید در ذات بشر باشد که بر سر کسی که بر اثر افتادگی واقعی یا ضعف بی اعتنایی رنج میکشد تا آنجا که میتواند بلا بیاورد.مگر نه این که همهٔ ما خوش داریم زورمان را سر کسی یا چیزی امتحان کنیم. کودک ، موجود از همه ناتوان تر، وقت یخبندان بر همهٔ درها میکوبد ، یا که از یادمان دست نخورده ای بالا میرود تا رویش یادگاری بنویسد.


+ افرادی هم هستند که مزدور صفت به دنیا آمده اندو هیچ خوبی د حق دوستان و نزدیکانشان نمیکنند ، چون این وظیفه‌شان است؛ د حالی که با خدمت به غریبه ها خودستایی‌شان ارضا میشود : هرچقدر کانون عواطف‌شان به ایشان نزدیک تر باشد کم‌تر محبت می‌کنند؛ و هرچقدر دورتر باشد علاقه و توجه بیشتری نشان میدهند.


+ سرشت‌های سفله احساسات خوب یا بدشان را با سفلگی مداوم ارضا میکنند.


+ یکی از نفرت انگیز ترین عادت‌های سرشت های دنی این است که گمان میکنند دیگران هم دنائت‌های ایشان را دارند.


+ وانگهی وجودش مفید بود ، هرکسی خلق خوش یا بدخلقی‌اش را با شوخی یا طعنه به او ارضا میکرد.



خب کتاب جدید شروع شد از ساعت ۵ نیم بیدارم . عجیب به نظر میرسه شبا دیر میخوابم صبحا زود بیدار میشم. صبح ها خسته شبها خستگی در میره. اما با یه کم مقاومت میشه خوابو دور کرد. خونه موندم معا گفت خونه باشیم. ببینیم چه میکنیم.

1553 : شب که میشه خستگیم در میره ! :/