روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۸۴۶ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

2582 : رویا

فکر میکنم ساعت حدود های پنجو نیم بود که بیدار شدم. بالاخره امروزم بعد چند روز تونستم و از پسش بر اومدم هرچند به بهترین خودم نرسیدم :دی که ساعت چهار بیدار شم. اما خب پنج هم بهتر از ده صبحه. بیخیال. امروز کلی کار داریم من باید عقب موندگیامو بهشون برسم. بشینم ببینم اصلا چیکارا باید انجام بدم. کتابمو کلی باید جلو ببرم. فرانسه عقبم تا درس شیش رو باید مرور کنم زبانم انجام بدم تافلم درس دو گیر کردم. و باقی کارا. تازه لباسم باید بشورم. :/ امروز چندمه؟ اصلا زمان از دستم در رفته. چقدر من بی جنبه ام میبینی. دو روز به خودم راحت گرفتم کل زندگی از دستم رفت :/ بیخیال یه ذره استرس دارم. خدا کنه از پس امروز بر بیام تا شب خوب کار کنم. دیشب اتاقو مرتب کردیم امروز فقط جارو مونده که اونم باید بزنم. جمعه است دیگه روز نظافت :دی 

یکی از رویاهام اینه که یروز پاریس و نیویورک رو ببینم. خب اگه بخوایم با وضعیت الانم بسنجیم میبینیم که من این رویارو به گور میبرم چون شرایطشو ندارم. اما خب چه اشکالی داره آدم دوست داشته باشه. فکر کن یروز برم. میدونم اصلا هم این دو شهر شبیه هم نیستن احتمالا. فقط گاهی بهش فکر میکنم. شاید یکی از دلایل زبان خوندنم این باشه. نه که قرار باشه برما اما این که بتونم بفهممشون حتی از راه دور دلگرمی بهم میده. بعضی وقتا فکر میکنم کاش مال جای دیگه ای بودم. اما فکر کردن چه فایده ای داره. همه رگو ریشه ی من الان اینجاست نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم. فکر میکنم مهاجرت کار سختی خیلی سخت. و خب فکر نکنم اینقدر قوی باشم براش. من از تهران اومدم یه شهر دیگه توش موندم. نه که عادت نشه ها. اینجارم دوست دارم اما خونه چیز دیگه ایه. نمیدونم چی داره که آدم یه حس دیگه ای بهش داره. 

یکی دیگه از رویاهام اینه که آدم بزرگی بشم. شاید تو بتونی بفهمی منظورم از بزرگ چیه. این که کاری کنم این که وجودم بی ارزش نباشه. شاید اینم نشه اما من براش تلاش میکنم. هر روز که از خواب بیدار میشم و روزایی که نادیده اش میگیرم انگار یه جای زندگیم لنگ بزنه. چقدر بده ادم نمیدونه آینده اش چی میشه نه؟؟ شاید اصلا من بمیرم. ادم به چه چیزها که فکر نمیکنه. کاش اگه پیر شدم آرزو به دل نمونم. حسرت نداشته باشم. باید براش از الان کار کنم. میدونم در وضعیت خوبی نیستم برای رسیدن به رویاهام. فعلا فقط دارم رو پایه کار میکنم. نه پولی دارم و نه شغلی. و یجورایی فکر کردن به یسری چیزا فقط آرزوست. تازه خب خودمم هست که باید روش کار کنم کتاب بخونم و باقی کارها. 

همین زمان گذشت دیر شد بهتره برم. 

2580 : ضدحال

وقتی تا دیروقت بیدار میمونی و فیلمای مسخره میبینی نتیجه اش این میشه که صبح خواب میمونی و جای ساعت چهار ساعت نه بیدار میشی. و الانم که تا حموم برمو صبحونه بخورم شد یازده. از دست خودم ناراحتم. واقعا ناراحتم. من برای یسری چیزا ساخته نشدم شاید. بهتره اینجور کارارو که جز حواس پرتی چیزی نداره بذارم کنار. لعنتی حداقل چهار تا فیلم درست حسابی ببین. این چرتو پرتا چیه. چهار سال من میخوام فیلمای روبر برسونو ببینم هنوز نشده. :/ هنوز انجامش ندادم. برای رسیدن به یسری چیزا باید از یسری چیزای دیگه زد. فکر میکنم این یه قانون هست. نمیشه همه چیو باهم داشت. و من خب حالا که انتخابمو کردم بهتره بهش عمل کنم. 

ساعت یک کلاس زبان دارم باید بشینم قبل کلاس تمرین کنم. یک ساعت وقت دارم. برم ببینم چیکار میتونم بکنم. یه کم حالم گرفتست که اینقدر خوابیدم اما حالا چیکار میشه کرد جز این که سعی کنم باقی روزو به بهترین نحو استفاده کنم و از دست ندم. 

2579 : اون دنیا

مردم ، میترسن از مرگ. از این که بعدش دیگه نباشنو اثری ازشون نمونه. شاید واسه همین از چیزی که ندیدنو نمیدونن حرف میزننو قصه میسازن. اما وقتیم که زنده هستن نه فکر میکنن نه کاری که زنده نگهشون داره و زندگیشون با مرگشون هیچ فرقی نداره. 

 

برای من فرقی نداره اون دنیا باشه یا نباشه. دلم میخواد زندگی کنم و زنده بمونم. حداقل بهش فکر میکنم کاری که اکثریت ازش غافلن. و البته که این ، تنها، کافی نیست!

 

از سخنان گهر بار مائده :دی

بیخوابی زده به سرم. 

 

من حماقت های زیادی تو زندگیم کردم که بعدشم پسیمون شدم اما همیشه مطمئن بودم که کاریو کردم که اگه نمیکردم تو گلوم میموندو حسرت میخوردم. به نظرم پشیمون بودن از حسرت خوردن بهتره. حداقل میدونی انجامش دادی و اشتباه بوده. 

 

دلم نمیخواد کسی از رویاهاش باهام حرف بزنه چون اگه منم رویام همون باشه میخواد متهمم کنه که از اون رویارو گرفتم. این زرنگی نیست که بعضیا فکر میکنن اگه پنهون کاری کنن بهتره. و البته که برای بقیه پنهون کاریشون بهتره فقط احساس میکنم اگه نگم تو محدوده ی خودم میمونم و بزرگ نمیشم. پس من از رویاهام حرف میزنم حتی اگه ممکن که هیچوقت نشه. چه بهترم که بقیه با رویاهای من رویاهایی برای خودشون و زندگیشون متصور بشن. زندگی بزرگ تر از خیلی چیزاست.

 

امروز فهمیدم بعضیا تمام عمرشونو یجور در یه حد میگذرونن. نه تنها پشیمون نیستن که به خاطر یه مدل بودنشون به خودشون افتخارم میکنن. در صورتی که فقط مرداب که راکد میمونه و هیچ تغییری نمیکنه. آدم اگه واقعا زندگی کنه همیشه آدم حتی یه لحظه پیششم نیست چه برسه به چند سال. 

 

به خاطر تمام حماقت ها و اشتباهاتم حتی اگه وجودشون بهم زخم بزنن به خودم افتخار میکنم. چون فکر میکنم همین هان که منو بزرگ کردن. تغییر دادن. و منو بهتر کردن. بر عکس چیزی که ظاهرشون نشون میده. 

 

این روزا دلم میخواد مدام فیلم ذهن زیبارو ببینم. احتمالا فقط چند نفر میدونن چرا اینقدر به این فیلم الان تو این برهه از زندگیم اهمیت میدم. دیدنش بهم زخم میزنه. مدام زخمامو باز میکنه. اشتباهاتمو به یادم میاره. مثل یه سادیسم میمونه. از آزار دادن خودم لذت میبرم. انگار این باعث بشه تطهیر بشم. انگار باعث بشه تکرارش خاطراتمو از یادم ببره. خانوادم حتی مها هیچی از این قضیه نمیدونن. فقط چند نفر محدود اما از اونا فقط یه نفر اهمیت داره. و اون یه نفر دیگه هرگز دوباره به روم نیاورده. و من فکر میمنم خودم باید خودمو به خاطر اشتباهم تنبیه کنم تا شاید فراموشم بشه.

 

متاسفانه بر عکس حفظیاتم که اصلا خوب نیست به یادموندن خاطراتم خیلی خوبه. در نتیجه امکان نداره خوبی یا بدی کسی در حقم کرده باشه و یادم نباشه. این اصلا ویژگی خوبی نیست. در مواجهه با آدمها گاهی بدبین میشم. این که نکنه فلان کارو دوباره تکرار کنه. نکنه عوض نشذه باشه نکنه دوباره ضربه بخورم. یا حتی اگه دوباره این خوبیو کرد چجوری باید جبران کنم باز. بعضی وقتا برای خودم ازار دهنده است. فکر نکنم هیچوقت به هیچکس بتونم اونجوری که باید نزدیک بشم. همیشه فاصله هست. همیشه دوری هست. 

2578 : احتمالا چرت نویس شایدم سرخوشی

من امروز یعنی ترکوندم خدا نکنه یه تصمیمی بگیرم بر عکسش انجام میشه. پس تصمیم من برای فردا اینه هیچ کاری نکنم :دی :/ 

نتم وصل شد نشستم فیلم دیدم درسته زبان کار کردم کتابمو خوندم و چند تا کار دیگه اما کم بود خب. اینه که الان دوباره میخوام یه فیلم ببینم :دی. میدونم دیوونم شب آخرمه اینقدر سرخوش بازی در آوردن اما وقتی کل روزو خراب کردی ارزش داره برای یکی دو ساعت خوب بشی؟؟ نمیدونم دارم به شدت چرت میگم. اما قول میدم فردا صبح زود دوباره بیدار شمو جدی بی شوخی کارامو انجام بدم. امروز اونقدرم بد نبودم که گفتم. هرچند که به خاطر خوابیدن از خودم ناراحتم اما دست خودم نبود. همین. یه سریال دارم میبینم پنجشنبه ها پخش میشه اسمشو هنوز نمیدونم :دی شایدم روم نمیشه بگم :دی برای خوب شدن زبانه :دی باشه شاید بعدا گفتم شایدم دیگه ندیدمش ولی یه سرگرمیای اینجوریم دارم دیگه همش که نمیشه درس باشه :دی اوکی همش :دی میذارم ولی حرفمم میزنم:/ برم نمیدونم چرا اینقدر سرخوش شدم. 

2577 : اشتباه

قرار بود تغییر کنم. قرار بود بهتر بشم. اما امروز گند زدم. باتریم تموم شد خوابیدم تا دوازده :((( نمیخواستم اینجوری بشه نمیخواستم اینقدر بخوابم به خودم گفتم یه ساعت دیگه بلند میشم. مها بیدارم کرد اما اصلا حتی نمیتونستم چشامو باز کنم :(. باید تغییر کنم برای بهتر شدن نه بدتر شدن.

گوش چپمم که صبح سوت میکشید الان کمتر میشنوه. هر کاری میکنم بهتر نمیشه میترسم همیشگی باشه...خیلی رو اعصابمه. 

2575 : یه روز شلوغ

امروزم شروع شد. یه خورده دیر بیدار شدم شیش اینطورا بود به جاش شب دیر تر میخوابم یا از استراحتم میزنم. تازه میخوام شروع کنم تا صبحونه بخورمو ظرفارو بشورم شد الان. 

کتابم که معلومه اتاق روشن. واسه زبان فرانسوی یه استپ میدم باید درسای قبل رو مرور کنم یک هفته براش وقت میذارم دوباره جلو میبرمش حدود بیست درس رو خوندم. نمیدونم کار اشتباهی یا نه اما گفتم بهتر یاد میگیرمش اینجوری هر بیست درس یه مرور کلی. انگلیسی هم باید ریدینگ رو تمرین کنم. و تکالیفشو انجام بدم. کتاب تافل درس دو رو باید بخونم. کتاب ا سلکشن هم توی برنامم هست یه پاراگراف. نگاهی به عکسها و خوندن دفتر استادم. لغت هایی که از کنکور ۹۸ در اوردم و پارت دوم کنکور ۹۸. فعلا همینهاست. به نظرت میرسم؟ میخواستم به یه مجموعه ی جدید هم فکر کنم. تازه این وسط رخت هم باید بشورم خونه رو هم تمیز کنم با مها. یه ذره بهم ریخته شده. دیگه همین. نباید امروز دیر بیدار میشدم. دیشب یه خورده سخت خوابم برد. با این که ما حدودهای شیشو نیم شام میخوریم ولی نمیدونم واسه سنگینی هم نبود چون بعدش همیشه میشینم به کار. گوش چپم داره سوت میکشه اعصابمو خورد کرده کله سحری. خدا کنه امروز برسم کارامو انجام بدم. به عکاسیم فکر میکنم دلم میخواد انجامش بدم برم بیرون و عکاسی کنم. شاید آخر هفته هارو براش بذارم. خوبه نه. ؟ باید از پس یه مجموعه ی جدید بر بیام. به نظرت میتونم؟ وقتی بهش فکر میمنم استرس میگیرم که نکنه یه وقت دیگه نتونم خوب عکاسی کنم و یه مجموعه ی خوب در بیارم ؟اما نباید تسلیم این فکرا بشم باید روش تمرکز کنم. و فکر کنم چجوری انجامش میدادم.دیشب خوندم که میگفت موضوع بهانه ی عکاسی نیست دلیل عکاسیست. 

 خب امروزم ساعت هشت شروع میشه رسما. تا دوازده بیدار میمونم به جاش.برم شروع کنم. واسه خوندن دوباره ی کتابم حسابی ذوق دارم. 

2574 : بخشی از کتاب : اتاق روشن

کتاب اتاق روشن ، رولان بارت ، فرشید آذرنگ، نشر حرفه نویسنده

 

پدر : او مُرد... او دیگر اینجا نیست. او در آسمان است...

پسر : آری ، اما من جسم اورا نیز دوست داشتم. 

اُردت ؛ کارل تئودر درایر

 

عکاسی ، بازگشت و نگاه به دنیا است ، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد  عکاسی یعنی نگاه مدام به خود شئ  عکاسی یعنی تاکید بر جهان و خود اشیا ، حتی اگر مناسبت و انتقالی در میان نباشد. عکاسی در پی نشانه های حضور است ؛ حضور هستی؛ و از این راه به گفت و گو با دنیا بر میخیزد ( و در گفت وگو ، هم بر حضور دیگری واقف می شویم و هم به میانجی اش خود را می شناسیم ) .

 

وقتی نمی توانم عکاسی کنم ، دوست ندارم دوربین به دست بگیرم تا مثل ورزشکاران همیشه آماده باشم . فکر میکنم در چنین حالتی به عکاسی خیانت کرده ام . گاهی از عکاسی خسته می شوم ، آنقدر دلزده ، که اصلا نمی دانم عکاسی ، مثل هر چیز دیگری ، به چه دردی می خورد و اصلا چرا باید آن را دوست داشته باشم، و آیا درست است که تمام ، یا حتی بخشی از ، عمرم را با عکاسی سر کنم ـ آن هم د زمان و مکانی که هیچ چیز و هیچ کاری ، جز حرص و ولع پول در آوردن ، به زندگی معنایی نمیبخشد. اما مدتی بعد به شکلی گذرا ، مرموزی و افسردگی در جهان بودن ، نیروی شور و عاطفه و هاله ی اشیاء ، دوباره من را به مسئله ی عکاسی فرا میخواند. 

فرشید آذرنگ

 

وقتی هیجان زدم برای یه چیزی نمیتونم بی وقفه بخونم مدام دست میکشم مدام تکرار میکنم. و الان به شدت هیجان زدم جوری که آروم نمیگیرم برای خوندن ادامه ی کتاب. انگار نه انگار که چند بار خوندم این کتاب رو. 

2573 : کتاب جدید : اتاق روشن

نمیدونم این کتاب رو ـ اتاق روشن ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده ـ برای چندمین بار میخوام بخونم. فقط میدونم تو این لحظه دلم میخواد دوباره بخونمش. که این کتاب کلا شاید جزو اولین کتابهایی بود که دید منو به عکاسی بازتر کرد. یادش بخیر تابستون ۹۴ بود که این کتاب و نگاهی به عکسها رو خریدم. اون موقع تازه اسم استادمو شنیده بودمو میخواستم بدونم چجورین. هرچند که اولش خیلی سخت بود برای من این کتاب و اولین بار همون تابستون نصفه ولش کردم. ولی بعد که دوباره خوندمش نمیدونم ذهنم به واسطه ی کلاسها بازتر شده بود خلاصه راحت تر میفهمیدمش. و بعدها که باز خوندمش و هر دفعه تکراری نمیشه برام.

فرشید آذرنگ شاید به معنای واقعی کلمه برای من استاد بودو هست.  نمیگم بیشتر که هستن. و منظورم از کلمه ی استاد که این روزها خیلی در مورد آدمهای اشتباهی به کار میره و خیلیا در حد این اسم نیستن اما بهشون گفته میشه نیست. نمیتونم بیشتر از این راجع به استادم شاید حرف بزنم چون توی کلمه ها نمیگنجه. و این اصلا نه شعار و نه ادا اصول . فقط میدونم تمام حال و آینده و زندگی من تغییر کرد. شاید اولین باره مستقیم راجع بهشون حرف میزنم اما این بار هم حق مطلب ادا نمیشه. که من چه سرنوشت شومی میتونستم داشته باشم اما حالا اینجام و زندگیم و راه و هدفمو پیدا کردم. و جدا از اون با دنیای دیگه ای روبرو و آشنا شدم. 

بریم شروع کنیم امروز خیلی خوب بودم. البته در مقایسه با روزهای پیش. فراخوانی نا بهنگام رو هم خوندم. همون اون دلمو برد واسه اتاق روشنو بارت و استادم دلم تنگ شد. فعلا برم کتابمو بخونم نمیتونم بیخیالش بشم چون با تموم وجودم دلم میخواد باز بخونم. بعد از این میرم سراغ کتاب سیر حکمت در اروپا. 

2572 : تغییر بزرگ

تصمیم گرفتم جدیتر بشم توی کارم.چه توی عکاسی چه توی فلسفه چه حتی توی زندگیم. وقتشه یاد بگیرم بزرگ شدم و دیگه بچه نیستم. باید مسئولیت زندگیمو به عهده بگیرم. باید بهتر و عمیق تر فکر کنم. دنیارو تجربه کنم. میدونم یه روزه اتفاق نمی افته. دلم میخواد مثل استادم بشم. و خودمو با اون می سنجم. و میدونم یه خورده سخته. چون باید کمک کنم به خودم تا رشد کنم. هنوز خیلی کوچیکم و مونده تا برسم به استادم. اما بهش فکر میکنم این که اگه بود چیکار میکرد چجوری بود.و البته چجوری هست. بعضی وقتام شکست میخورمو اشتباه میکنم. میدونم باید خودمو براش اماده کنم. یه خورده از اشتباه کردن میترسم. این که کسی نباشه بهم بگه. این که راهو اشتباه برم. تو این مسیر تنهام. البته استادمم هست که من خودمو باهاش میسنجم. سونتاگ و بارت و بنیامین و جاکوملی اونز و ادمز هم هستن. میبینی تنها نیستم دیگه. از پسش بر میام.تمام تلاشمو میکنم. نباید ساده بگذرم نباید فکرام اندیشه هام دیگه سطحی باشه. دلم میخواد همون جوری که استادم میگفت فکر کنم به نادیده ها به جزئی کردنشون فکر کنم. 

پس قراره یه تغییر بزرگ رخ بده. بیا با هم انجامش بدیم. از همین الان. من آماده اممممم :) فکر نکنم البته از یه لحاظ هایی بزرگ بشم :دی  بزن بریم ^___^

2571 : خراب کاری

حدس میزنی چه سوتی دادم؟؟ سوتی که نه گند زدم. بعد نهار قابلمه ی برنجی که مونده بود یه ذره تهشو گذاشتم رو گاز تا خنک شه بعد بذارمش تو یخچال نگو زیرش روشن بود. حالا برنج که سوخت هیچی این کفگیرم اب شد :/ بوشم درومد نفهمیدم تا رفتم تو آشپزخونه دیدم بعله چه خراب کاری. اخه زیرش خیلی کم بود ندیدم اصلا خاموششم نکرده بودم. خلاصه که اینا تجربیات جدیده :/ 

 

میخوام کتاب اتاق روشنم دوباره بخونم نمیدونم برای بار چندم میشه.