روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۸۵۲ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

700 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

699 : شما حق‌ندارید...

■شما حق ندارید به هیچ یک از احکام و آیه‌هایی که از گذشته به امروز رسیده و چشم‌بسته آن‌ها را پذیرفته‌اید، ایمان داشته باشید؛ ایمان بی‌مطالعه، سد راه تعالی بشری است. ــ انسان، یک موجود متفکر منطقی‌ست و لاجرم باید مغرورتر از آن باشد که احکام بسته‌بندی‌شده را بی‌ دخالت مستقیم تعقل خود بپذیرد. پذیرفتن احکام و تعصب‌ورزیدن بر سر آن‌ها، توهین به شرف انسان‌بودن است. ــ آیا این توهین به منزلت انسان نیست که این چیزِ شگفت‌انگیز، این اسباب موسوم به مغز و سیستم فکری، فقط و فقط بر عرصه‌ی خاک در تملک اوست، و آن‌وقت گوسفندوار به دنبال احکامِ غالباً بیمارگونه‌یی می‌افتد و این مفکره‌ی زیبای غرورآفرین را بلااستفاده می‌گذارد و ازش آلت معطله می‌سازد؟



احمد شاملو ،نگرانی‌های من [سخنرانی در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، آوریل ۱۹۹۰] ــ سیرا، نیوجرسی، ژوئن ۱۹۹۰

698 : رمزی شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

697 : شنبهٔ پائیزی

خب امروزم شروع شد. راستش با این که ساعت هشت خوابیدم اما ساعت ۱۲ بیدار شدم الانم که اینجام نهارمو خوردم. بیرون اومدن کمد اون اتاقو بزنن.هم خوبه هم بد... اون کمد بزرگه هم برام زدن شبیه اتاقک هست. کلی ذوق دارم. اهان اینو میخواستم بگم اصلا خسته نیستم فکر‌کنم قرصایی که میخورم همچینم بی تاثیر نیستن کاش تا چند ماه دیگه خلاص بشم ازش. میخوام الان مقاله ی اشباح اگلستون رو بخونم تا دو ساعت دیگه اون اتاق کارش تموم میشه باید تمام وسایلامو جمع کنم کمدامو خالی کنم جا به جا کنم. بچینم. نمیدونم چقدر طول بکشه دلم میخواست برم عکاسی اگه بشه میرم اگر نه فردا حتما دلم میخواد. بعدشم بین چند تا کتاب شک دارم یکیش درباره ی عکاسی هست میترسم بخونمش اون جوری که باید نشه یعنی چون اون یکی رو سر کلاس خوندیم خب بقیه رو هم باید بتونم اونجوری بتشم میترسم نتونم چیزی بگم نفهمم نمیدونم. یا نقاش زندگی‌مدرن. یا یه رمان مثل سرخ و سیاه و یادداشتهای زیر زمینی. کتاب لذات فلسفه هم هست :/ چقدر کتاب خاک بر سرم که اینقدر یواشم. فکر کنم باید اول تاریخ فلسفه رو میخریدم نه؟ این دفعه میخرم. ببینم کی بشه که برم. 


ااا راستی فیلم باحال بود. جملات قصار میشد از توش دراوورد :دی یه حالت طنزم داشت اما نکات تلخیم داشت. پیگیری مه مرده داشت دقیقا مثل پیگیری من تو یسری مسائل بود که لج بقیه در میومد:دی


از مروارید خواستم اسم فیلمهایی که استاد معرفی کرده تو کلاسشونو بهم بده اونم دمش گرم عکس گرفت برام فرستاد. اونارو میذارم تو اولویت دیدنم.




اصلا دلم تنگ شده بود براش :دی

هرچی دیر تر بخوابم دیرتر پامیشم:/

تصمیم گرفتم فیلم ببینم فیلم هندی:/ نیوتن:دی 

بالاغیرتا زیاد اهل فیلم نیستم اما همیشه بلا ااستثنا از فیلم همدی بدم میومد نمیدونم چرا خیلی لوس بود. ظاهرا واقعا پیشرفت کرده و البته من که این همه تو این مسئله عقبم. 


+ میخوام بدونم. کاش توضیحی بهم بده...


+ نامفهوم : از من میترسن یا از خودشون؟؟؟ فکر میکنن من اما مشکل خودشونن

695 : مسخ و دربارهٔ مسخ

خب بریم سراغ کتاب مسخ و دربارهٔ مسخ ، نوشتهٔ فرانتس کافکا ، ترجمهٔ فرزانه طاهری ، نشر نیلوفر

داستان اینجوری شروع میشه که شخصی به اسم گرگور زامزا یه روز صبح از خواب بیدار میشه میبینه تبدیل به یک حشره شده و از اینجا به بعد تمام ماجرا حول این موضوع میگرده و تا وقتی که گرگور هست توی خونه کاملا همه ی ماجرا تعریف میشه ولی بعدش نه( فقط اخرش نیست).

خب میدونین بار اول که خوندمش خیلی برام دردناک بود یه جوری که یه جاهاییشو سریع میگذشتم حتی گریه کردم :( اما این بار به جزئیاتش تقریبا دقت بیشتری کردم البته نه به اندازه ی نابوکف. یسری چیزارو وقنی اونو خوندم دقت کردم هرچند که خیلی چیزاشم درک کرده بودم ولی کاملا نپخته بود فکرم.هنوزم درد ناک بود ولی گریه نکردم انگار که مرگش به نظرم یه جور سعادت اومد در نظرم یا رهایی از دست آدمهای احمق .  

الان که فکر میکنم میبینم واقعا این کتاب اصلا یه چیز غیر باوری هست. توجه نویسنده به جزئیات پیوستگی انگار کلمه به کلمه شو فکر کرده باشه هیچ گسستگی دیده نمیشه یا چیزی که بی مورد باشه. قبلا فکر کنم گفته بودم آدم وقتی میخونه به این فکر‌ میکنه کسی که این کتابو نوشته قطع به یقین این چیزارو با تمام وجودش تجربه کرده وگرنه عمرا میتونست همچین چیزی بنویسه اینقدر که همه جوانب سنجیده شده فکر شدست. این که هنوزم با این که همه چی‌یه روند داستانی رو طی میکنه و ادم متوجه ماجرا موقع خوندنش میشه و ممکن حتی به خودش بگه خب طرف حشره شده و داستانش اینه اما هنوز مثل باقی نوشته های کافکا باید روش فکر کرد. شاید ظاهرش یه چیزو بگه اما همه چیز انگار که یه یه چجوری بگم یه روکشی روشون هست که باید خواننده سعی کنه بزنه کنار تا درکش کنه بفهمتش حتی علت یسری چیزارو. حرفی که نابوکف هم میزنه درواقع این زامزا نیست که به طور واقعی سوسک هست اون خانوادشن. که مثل انگل هایی دورشو گرفتن و از تو میخورنش خیلی بی صدا که تا قبل از اون نمیفهمیده که چقدر مورد ظلم قرار میگرفته در واقع اون حشره شدنش به سبب معاشرت با اونها بوده. زامزا انسانی هست که پوشش سوسک رو داره و ذاتش انسانی اما خانوادش حشراتی هستن انگل هایی که ظاهر انسان رو دارن درواقع ذاتشون حیوانیِ. نابوکف یه جا میگفت خانواده خیلی راحت پذیرفتن. خب درسته این کاملا غیر عادی بود اما به نظرم خود زامزا هم عکس العمل عجیبی از خودش نشون نداد انگار یه اتفاق عادی براش افتاده هرچند ناراحت کننده. این که بخواب دوباره بیدار بشه.این که حتی تو اون لحظه فکر میکرد که باید به کارش ادامه بده سریع از تخت بیاد پایین حاضر بشه و به محل کارش برسه و غیره. 

به طور نه چندان عجیبی زامزارو درک میکردم از خیلی جهات و این خوب نیست درسته اصلا این همذات پنداری خوب نیست البته همذات بنداری نبود ام یه جاهاییم بود‌کاملا اما نسبت به بار اول‌ و این که فراری بودم از خوندن دوبارش کمتر شده بود. این خوبه به نظرم خیلی خوب.

گفتم همذات پنداری. دوتا متن از نابوکف اومده توی کتاب یکیش در مورد مسخ کافکاست یکیش در مورد خوانندگان خوب نویسندگان خوب که من پیشنهادم اینه که حتم بخونین حتی اگه قبلا مسخ رو مثلا نشر ماهیشو خوندین چون واقعا خیلی چیزا رو من نفهمیده بودم و فهمیده بودم برام باز شد.یه جاهاییم خوشحال میشدم که متوجهشون شدم. شاید کتاب بعدیو بخونم به خاطر این که این کتاب رو خوندم و نوشته هارو خوندنم بهتر از قبل و با دقت تربشه یا حداقل تمرین کنم  هرچند تا همینجاشم فکر میکنم سه ذره نزدیک به خوانندگان خوب هستم :)))) همین که بخوای بشی خوبه حتی اگه نیستی اولین قدم فهمیدن چیزی هست وقتی بفهمی میدونی باید چیکار کنی و قدم های بعدی رو بر میداری.

میخواستم همذات پنداری رو بگم اینو قبلا استادم بهمون گفته بود و خب من فکر کردم حالا که اینجا نوشته شده بد نیست شما هم بدونین. اینجوری تشخیص کتاب خوب از بد هم شاید آسون تر بشه و تشخیص جایگاه خودتون و این که چه کاری باید بکنین بهتر شین اگه ایرادی هست بر طرف کنه ادم تاثیرشو بعدش میفهمین من تجربه کردم.

نابوکف میگفت یکی از ویژگی های خواننده ی خوب داشتن قوهٔ تخیلِ. قوهٔ تخیل بر دو نوع هست که یکیش برای خوندن کتاب مناسب یکیش نیست.

- تخیل اول تخیلی هست که : «تقریبا نازل هست که به هیجانات ساده چنگ‌ میزند و ماهیتی مطلقاً شخصی دارد ( این بخش از خواندنِ هیجانی گونه های فرعی متفاوتی هم دارد.)موقعیت خاصی را در کتاب با شدت تمام احساس میکنیم ، چون مارا یاد اتفاقی می اندازد که برای خودمان یا کسی که میشناسیم یا میشناختیم قبلا پیش آمده است. یا مثلا خواننده برای یک کتاب بسیار ارزش قائل است. فقط به این دلیل که کشور منظره یا آن شیوهٔ زندگی را زنده میکند که به گونه‌ای نوستالژیک او را به یاد بخشی از گذشته‌اش می‌اندازد. یا این که با شخصیتی در کتاب همذات پنداری میکند، که این یکی از بدترین کارهایی است که خواننده ممکن است بکند، این گونهٔ نازل آن نوع تخیلی نیست که برای خوانندگان بپسندم. »

« پس ابزار موثقی که خواننده باید از آن استفاده کند چیست ؟ تخیل غیر شخصی و التذاذ هنری. به گمان من باید رابطه ای هماهنگ و هنری میان ذهن خواننده و ذهن نویسنده برقرار شود . باید فاصلهٔ مختصری را حفظ کنیم و از این فاصله محظوظ شویم و در عین حال از بافت درونی یک شاهکار لذتی حاد ببریم _ لذتی پر شور  ، لذتی همراه با اشک ، و لرزه های تن، البته محال است در اموری چون این بتوان عینیت را به طور کامل حفظ کرد. هرچیزی که ارزشی داشته باشد تا حدودی ذهنی است! (؟؟) مثلا شمایی که اینجا نشسته اید شاید فقط رویای من باشید و من هم شاید کابوس شما باشم . اما منظور من این است خواننده باید بداند که کی و کجا بر تخیلش افسار بزند و این کار را باید با تلاش بر شناخت جهان ویژه ای انجام دهد که نویسنده در برابرش گذاشته است. باید چیزهارا ببینیم و بشنویم ، باید اتاق ها لباس ها و حرکات و رفتار آدمهای نویسنده را تجسم کنیم رنگ چشم فنی پرایس در منسفیلد پارک و لوازم اتاق کوچک و سرد او مهم است. و غیره»

خب دلم میخواد بازم از نابوکف بخونم، من جزو دسته ی دومم اما اما اما انکار نمیکنه پیش میاد همزاد پنداری کنم انگار‌گاهی دست خود ادم نیست. ولی از همون موقع که فکر‌کنم پنجم دبستان بودم کتابای تخیلی میخوندم همه چیو تجسم میکردم انگار فیلم میدم یه همچین حالتی بود برام داستانهای رولد دال به خصوص غول بزرگو مهربانو صدبار خوندمش کلاس پنجم یا هری پاتر راز فال ورق سلام کسی اینجا نیست؟ ۱۰۱ راه برای ذله کردن پدر ومادرم بود که هیچوقت کامل نخوندمش نمیفهمیدم همه قبلیا بیشتر با تصویر توی ذهنم میان  هار چند اون موقع ها خیلی چیزارو نمیفهمیدم.

فکر کنم خیلی طولانی شد شک دارم که کسی بخونه.

فردا شاید یه بخشایی ازشو بزارم راستش الان دستم درد گرفته از تایپ کردن با گوشی. 

نمیدونم فردا چه کتابی رو شروع کنم الان حال ندارم بهش فکر کنم.فردا سر فرصت نگاه میکنم. انگار وقتی نمیخونم یه چیزی کمه. شاید بازم یک کتاب در مورد عکاسی بخونم مفاهیم عکاسی خیلی بهم مزه کرد.نه نه شایدم یه مقاله اره خب اون مقاله ی چی بود درباره اگلستون بود مجله حرفه هنرمند شماره ی ۶۰ فکر کنم اونو بخونمش دوباره اخه بار اول سریع خوندمش. اونو بخونم بعد یک کتاب نمیدونم نمیدونم ببینم چی میلم میکشه :دی

ااا راستی چند روز پیش اون فیلم هیچکاک رو دیدم اسمشو یادم نیست بدنام بود؟ چقدر مسخره بود خدایی :/ مثل این رمانای آبکی‌ایرانی بود:/ فقط چیزی که باعث شد دیدنشو ادامه بدم تصویر بود و زمان تولیدش این که اون موقع چجوری بوده و عیره. الانم یه فیلم دان کردم ببینم بعدا میگم. 

694 : اولین دستپخت بعد از مدت ها

خب شام درست کردم چون گفته بودم تین کارو انجام میدم از یه طرف اصلا تمرکز برای یک جا نشستن نداشتم و الان امیدوارم بتونم خودمو مجبور‌کنم. زیاد غذای سختی نبود نمیدونم بقیه اسمشو چی میگن دمی سیب زمینی:/. گفته بودم وقتی حالو حوصله نداشته باشم و حالم خوش نباشه زیاد نتیجه ای نداره. خب مامان بر عکس همیشه نیومد اصلا فقط گفت چجوری داشت موهاشو رنگ میکرد بابا هم کمکش. هیچی بیشتر سیب زمینی و پیاز با برنج بود تا بر عکس. نمکشم کم بود اما قیافش بد نبود ته دیگشم خوشمزه بود. بابا که کیف کرد همینه دیگه کاریو زیاد میگن انجام ندی عادی نمیشه خیلیم خفن نباشه انگار قله فتح کردی مها هم گفت خوشمزست. میبینی من با همشون اوکیم انگار نه انگار همیشه همینه. اصلا نمیتونم زیاد اونجوری باشم البته استثنا هم هست ولی اینج نه نمیتونمطولانی مدت نمیدونم چرا اما اونا مینونن. فقط بگذریم. این از غذا. شاید بخوابم احمقانست نتونستم تمومش کنم کتابیو که یه روزم وقت نمیگرفت هی میام میخونم فکرم میره جای دیگه دلم میخواد تا صبح آهنگ گوش بدم. اخ دیدن استاد کلهر اون کتاب داده که حال ندارم تعریف کنم دلم میخواد بخرمش.ارزششو داره به نظرت؟ جای اون میتونم کلی کتاب بخرم نمیدونم چیکار کنم نه که لپ تاپم دارم میتونم ازش لذت ببرم -___- با این حال روش فکر میکنم شاید بعدا دیر تر وقتی لپتاپم اوکی شد بگیرمش نمیدونم.

693 : وقتی تو نیستی...

حسین منزوی


وقتی تو باز می گردی 

کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است 

و اشتیاق لمس تو شاید 

شرم قدیم دستهایم را 

مغلوب می کند

وقتی تو باز می گردی 


پاییز 

با آن هجوم تاریخی 

می دانیم

باغ بزرگمان را 

از برگ و بار تهی کرده است

در معبرت اگر نه 

فانوس های شقایق را

روشن می کردم

و مقدم تو را

رنگین کمانی از گل می بستم 

وقتی تو باز می گشتی


وقتی تو نیستی

گویی شبان قطبی

ساعت را

زنجیر کرده اند 

و شب

بوی جنازه های بلاتکلیف 

می دهد

و چشم ها 

گویی تمام منظره ها را 

تا حد خستگی و دلزدگی

از پیش دیده اند


وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی 

من فکر می کنم تو

آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویرهای صامت دیوار

و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا 

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم 

می پیچد!


ای راز سر به مهر ملاحت !

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه تو 

از کدام دروازه می آید 

تا من تمام شب را 

رو سوی آن نماز بگزارم

کی ؟ 

در کدام لحظه ی نایاب؟

تا من دریچه های چشمم را 

در انتظار، 

باز بگذارم 

وقتی تو باز می گردی 

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است

 

"حسین منزوی"


البته حق میدم شاید آدم بعضی‌وقتها حوصله مداشته باشه یا به هر دلیلی دلش بخواد تنها باشه اینجور وقتها دلم میخواد میتونستم تو سکوت نگاهش کنم یا فکر کنم به چی‌فکر میکنه. این شعر عالی نیست؟ من گریه کردم باهاش حتی نفهمیدم چی شد...

انگار فقط مختص بار اولم نیست. 

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ....

690 : امان از دست آدمها. امان!

 نمیدونم چی‌بگم. چی بگم که آرومش کنه. بار ها تجربه کردم تازه من. من که ...اما آدمهایی مثل اون ضربه ای که بهشون میخوره محکم تر و البته احتمال این که ادمهای بیشتری دنبالش باشن بیشتر. محکم به خاطر این که برعکس خیلیا با تمام وجودشون فرصت میدن کمکشون میکنن و اون افراد...اینا دلیل مشخص داره. اون افراد متاسفانه هیچیو نمیبینن.هیچ درکی ندارن از شعور هرچند که شاید توی خیلی چیزا به ظاهر عالم باشن اما از انسانیت بویی نبردن. نمیفهمن و فکر میکنن بقیه متوجه رفتارشون نمیشن. به نظرم خودشونم گول میزننو خر حساب میکنن که نبینن. حتی به خودشون دروغ میگن. آدمایی که خودشونو به خواب زدن بیدار نمیشن اینا نمیخوان ببینن بیرون رو، جهان رو ،اینقدر حقیر و کوچکند که جهان محدود به خود ناچیزشون میشه. عزیز من میدونم که چقدر سخته وقتی از این اتفاقها میفته و ضربه ای که از این ادمها میخوری چه قدر غمگین میشه آدم به خاطر اعتمادش که این به خاطر روح بزرگی هست که داری. این که به آدمها فرصت میدی  و اعتماد میکنی. درسته درسته که امکان ضربه خوردن هست و میشه دیگه هرگز به هیچ کس اعتماد نکرد کمک نکرد حرفی نزد فرصت نداد این که مدام بعد از هر اتفاقی نمیتونی مثل اون ادمهای مریض و خودخواه بشی دقیقا بر میگرده به بزرگی تو. خودتو محکوم نکن به خاطر این موضوع. این که بتونی و دنبال و امید به پیدا کردن افرادی باشی که میتونن از جنس خودت باشن و قدرتو بدونن و هدفشون مثل تو باشه کار هرکسی نیست . این که با تمام این اتفاقها که مدام میفته و انگار بخش جدا نشدنی از زندگی کسانی مثل تو هست سعی کنی بعدش آرامشتو حفظ کنی و خب قطع به یقین فکر میکنم دیگه نباید امیدی به اون افراد داشت فکر‌کنم این که اونارو به خودشون واگذار کنی بدترین تنبیه هست. مطمئنم میدونی که اون خوبینی و نادانیشون چه بلایی سرشون میاره این آدمها حریصن. آتش خودخواهی منفعت طلبی جاه طلبی به مرور حسادت اون بدو بودو کردنها برای نشون دادن خودشون اونهارو میکشه و به مرور از تو نابودشون میکنه همین که لحظه ای آرامش نمیتونن داشته باشن و احتمالا اگر روزیم آگاه بشن که امیدوارم این اتفاق بیفته خودشون از خودشون شرمنده میشن. هرچند بعضی وقتا باید به روزشون آورد کاراشونو و این که به زورم شده بفهمونه ادم که فهمیده شاید دست برداشتن  

من که دقیق در جریان نیستم اما حق میدم ناراحت باشی و غمگین... ای کاش میتونستم آرومت کنم و حرفهایی بزنم که ذره ای از غمت کم کنه. میدونم تمام وجودت غمگین هست. جانا تمام دیشب رو ناراحت بود. تمام دیشب رو و من ... من ، نمیدونستمو راحت خوابیدم :((( ای کاش میتونستم کاری کنم. 

689 : خواننده ی خوب

جا داره به این نابوکف بگم واوووو :دی سر ذوق آوردتم. دارم اون خواننده‌گان خوب نویسنگان خوبشو میخونم الا زیاد نیستا دلم میخواست یه بخشیشو بزارم اما از بس خوبه همش که نمیدونم. 

الان اینجام که میگه: خوانندهٔ خوب کسی است که قوهٔ تخیل ، حافظهٔ خوب ، فرهنگ لغت (دم دستش باشه ) و درکی از هنر داشته باشد. 

ولادیمیر نابوکف، مسخ و دربارهٔ مسخ، نشر نیلوفر



+ یهو جوری خوابم گرفته که باورم نمیشا  دارم بیخووش میشن اصلا نمیتپنم بخونم. سسر داشتان مسخ اینقد طولش دادم که اینجوری شد حالا میل داری اما نمیتونی ادامه بدی به خوندن.  شب بخیر. خدا کنه زود بیدار شم