روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۷۸۷ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

751 : خب باید بگم کاملا تو خوابیدن شکست** *+++

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

749 : ای غایب چشم و حاضر دل چونی؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

748 : شخصی**** **

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

747 : آخ داره بارون میاد

پنجره بازه باد زد بوی خاک اومد تنم خیس شد دلم رفت...

لعنتی دلم میخواد باز بزنم بیرون. دلم خیلی میخواد. باید آروم بگیرم بالاخره یجوری..! به باد‌بگو بگو خبری ازت بیاره بوی خاک بوی بارون بیقرارم میکنه وقتی فقط فکرت هست چیزی که برای قبلِ.  نه بیرون نمیرم. اینجوری آروم نمیگیرم انگار باید از خودم انتقام بگیرم. آدم وقتی حرف میزنه فقط حرف میزنه. توی عمل همه چی سخت تره. یاد گرفتن این چیزا. تجربه کردن فاصله، نه فقط دوری و نزدیکی از لحاظ چی میگن مادی ، جسمی همچین چیزی بلکه همین که نتونه بیاد وقت نکنه و کم باشه. هرچند که هست و منم درک میکنم و میدنم حتی اگه کاریم نباشه شاید گاهی لازم باشه این نچسبیدن بهم و خفه نکردن همدیگه. قطعا لازمه برای همیشه نزدیک بودن فهمیدن درک کردن. ولی به هر حال فکر نمیکنم عادی و عادت بشه این تجربه های یکسان.با این که انگار لازمِ اما مطمئنم هیچوقت دوست ندارم و با شوق نیست ولی تنها دلیلی که باعث میشه بگم شاید لازم باشه اینه که انگار باعث میشه بهتر ببینیش اووم چجوری بگم انگار مثل اینه به کسی اینقدر نزدیک باشی فقط چشماشو ببینی. دیدن چشماش از نزدیک قطعا شیرینه ولی این که همیشه اینجوری باشه شاید مضحک به نظر بیاد یا چیزای دیگه ای رو از دست بدی این که از دور ببینیشم صفای دیگه ای‌داره :دی ولی جدی گفتم این تنها مثال واضحی بود که به ذهنم رسید. حتی این شوق که دلت تنگ بشه دوباره برای دیدن چشماش این تجربه. انگار با این که نیست ولی جور دیگه ای میتونی اووم چجوری بگم درکش کنی نمیدونم چه لغتی مناسب هست. اصلا نمیتونم اون چیزی که تو مغزم هست رو بگم شاید چرت باشه. نمیدونم.خیلی سعی میکنم سکوت کنم انگار انگار الان وسط اقیانوسم روی سطح آب غرق میشم و دوباره به سطح آب میام . غرق میشم و دوباره دوباره وقتی هست خیلی نزدیک شاید بشه تا ته اقیانوس هم رفت تا ته تهش. هرچند که الان برای من شاید نشده باشه شایداما دیدن سطح آب هم گاهی لازمه اما هیچکدوم نباید همیشگی باشه. هیچکدوم. واسه همین طاقت میارم سعی میکنم بفهمم چیزایی رو که شاید از نزدیک تجربه شون ممکن نیست درموردش. در هر صورت هست و هستم. سرمم از سطح آب بزنه بیرون من تو وجودشم و اون منو احاطه کرده. پس شاید بشه گفت : « فاصله تجربه‌ای بیهوده است! (شاملو)» نه به اون معنی که نباید باشه با این دید که فاصله باعث جداشدن نمیشه یه همچین چیزایی .


ویرایشش نکردم درست. اووم عکاسی امشب بدک نبود. زیاد عکس نگرفتم اما. عکس خوب دارم. 

قطعا عکاسی در سطح شهر خیلی جذاب تر میشه اگه میبیننت یادشون نیفته که به عکاسی علاقه دارن و بخوان سر صحبت رو باز کنن. این جور موقع ها اصلا نمیدونم چجوری باید رفتار کنم به بدترین نحو ممکن معذب میشم هرچند حرفمو میزنم و بستگی به آدمش‌دارا زن مرد سنو سال ولی اوووف خیلی حس بدیِ . 





رفتم تو بالکن دیدم برف میاااد. برف برف بر میباره


+ اوووم افتاده تو دهنم خیلی رو اعصابمه:/// باید دقت کنم ننویسمش :) 


746 : احساس میکنم نه به زمان تعلق دارم و نه به مکان

شایدم حرف چرتی باشه اما این بهترین جمله ایه که میتونه چیزیو که حس میکنم توصیف کنه.

+ حالا مگه شب مبشه بخوام عکاسی کنم. -___-

+ نمیدونم چجوری سر از پارک لاله دراووردم واقعا نمیدونم. 

+هوا خود پائیزه آذر دهن کجی میکنه. 

+ سرد تر از اون چیزیه که فکر میکردم خیلی البته لباس پوشیدم و البته پالتو وقتی راه میرم اونجوری سردم نیست ولی گلوم درد گرفته امیدوارم سرما نخورم. 


راستى لذتِ تنها بودن را چشیده‌اى، قدم زدنِ تنها، دراز کشیدنِ تنها توى آفتاب؟...چه لذتِ بزرگى است براى یک موجودِ عذاب کشیده، براى قلب و سر ! منظورم را میفهمى ! 

آیا تا به حال مسافتِ زیادى را تنها قدم زده‌اى؟ قابلیتِ لذت بردنِ از آن دلالت بر مقدارِ زیادى فلاکتِ گذشته و نیز لذت‌هاى گذشته دارد. وقتى بچه بودم خیلى تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زورِ شرایط بود نه به انتخابِ خودم. اما حالا، با شتاب به طرفِ تنهایى مى‌روم، همان‌طور که رودخانه‌ها با شتاب به سوی دریا سرازیر مى‌شوند.


فرانتس کافکا

کتاب نامه به فلیسه (این کتابو نخوندم هنوز باید بخرم )


+ بالاخره شب شد برم یه کم عکاسی کنم  برم خونه بعدش. 

745 : رمزی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

744 : و آنچنان دوستت دارم...

تو را می جویم فراتر از انتظار

فراتر از خودِ خویشتنم

و آنچنان دوستت دارم

که نمی دانم

کدامیک از ما غایب است ...



پل الوار



تا حالا لواشک با چایی خوردین؟؟؟ خیلی خوش مزه است^___^


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

741 : شخصی ( ویرایش شد...)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید