روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۷۹۲ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

1475 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1474 : بی جنبه

از ظهر نشستم پاش. میدونم میدونم الان میگین چقدر بی جنبه ای مائده این نباید اولویتت بشه. نباید همه وقتتو بگیره. میدونم میدونم. این اولویتم نیست. از فردا احتمالا زمان درست بزارم الان فقط میخوام یکی تموم بشه ببینم چجوری میشه. اینقدر ذوق دارم. به خودم قول دادم درست کنم زمانو یه خورده شاید طول بکشه. یکی دوساعت دیگه تموم میشه. هوووراااا

1473 : هفته ی آخر خرداد ماه

شادکامی های آینده ، همانند کناره های دوردست سرزمین های استوایی، رخوتی را که همزاد آنهاست چون نسیمی عطر آگین بر پهنهٔ عظیمی می وزانند که پیش از  آنها بر سر راه است ، و در این سرمستی می آساییم بی آنکه نگران افق باشیم که به چشممان نمی آید. 

مادام بوواری ، گوستاو فلوبر ، مهدی سحابی ، نشر مرکز


خب امروز شروع شد. از کتاب بگیر تا اون کاری که میخوام انجامش بدم. بهش امیدوارم و فکر‌میکنم از پسش بر میام هرچند زمان میخوام احتمالا یکی دوماه تا خب به تعدادی برسه. درسته که متاسفانه دیگه همه زمانمو نمیذارم برای مطالعه کار روی خودم. اما شاید این باعث بشه قدر‌زمانو بیشتر‌بدونم.هدر ندمو حواسم باشه تنبلی نکنم نمیدونم چی بشه. صبح های زود بیدار بشم و شبها هم تا جایی‌که جون دارم کار کنم باید تمرین کنم یه دقیقه هم از دست ندم. مجبورم میفهمین مجبور. اگه نشه دیگه هیچ راهی ندارم چون ابدا نمیتونم بیرون از خونه کار کنم اعصابم نمیکشه و اگه زیر دست کسی هم باشی خیلی باهات چجوری بگم فکر‌میکنن بردشونی یا اخلاق ندارن کلا نمیخوام سروکارم با آدمها باشه اونجوری حاشیه هم بهش اضافه میشه. جدا از اون کارای خودمم که خودم از این به بعد انجام میدم. لباسامو بشورم غذا درست کنم اثهرچند غذا با مها یکی در میونیم احتمالا. وعده شامم از همین حالا حذف چقدر این چیزا مسخره است نباید راجع بهشون بنویسم فکر‌کنم. چند وقت بود خوب شده بودما از حاشیه ها نمینوشتم. الانم وقفه ای ایجاد شد اما راه میفتم. قول میدم. اصلا دوست ندارم ده سال دیگه خداقل تو همین وضعیت امروزم باشم. بهتره برم. بهتهر سنجیده تر بنویسم هرچند نمیدونم چجوری بشه فقط میدونم نباید گند بزنم. چشم به هم زدن هفته آخر خرداد ماه شد. و من چیز زیادی در مقایسه با ماه قبل نفهمیدم. و این وحشتناک وحشتناک


البته این سه هفته به اندازه یک سال تو زندگیم تغییر ایجاد شد که خیلی مثبت نیست. 

کتاب مادام بوواری ، گوستاو فلوبر، مهدی سحابی، نشر مرکز

نمیتوانم این خدایی را قبول کنم که اینها به شکل پیرمردی نشان میدهند که با چوبدستیش توی باغچه اش قدم میزند و این کار و آن کار را میکند.چیزهایی که خود به خود عجیب اند و با هیچ یک از قانون های فیزیک هم جور در نمی آیند  ؛ که این خودش هم نشان میدهد که کشیش ها همیشه دچار جهل بوده اند و میخواهند مردم را هم به روز خودشان در آورند.


باور نداشت که چیزها بتوانند در جاهای متفاوت به همان شکل های قبلی بمانند،چون آنچه تا آن زمان از زندگی دیده بودبد بود پس حتما زندگی آینده اش بهتر میشد.


باز خوبه راه افتادم.



میتونم بعضی جاها حضور فلوبرو حس کنم.  بشناسمش

1471 : خوابالودگی

خب از ساعت شیش هی بیدار میشم. هی میخوابم. باید میرفتم پیاده روی امانشد چرا؟چون پام دیشب رفت رو یه چیزی بعد زحم شد اینقدرم درد میکنه فکر‌کنم راه برم خون بیاد. نمیدونم چیکار کنم خواب از سرم بپره. باید کتابمو بخونم نمیدونم چرا خوندنش اینقدر سخت شده برام یعنی کلا کتابهای داستانی رمان اینام کتاب کمی نیستن که شاید چون خیلی وقت نخوندم اینجوری. و این خیلی بده باید بشینم پاش این چند وقتم هی نبودم هی وقفه افتاد. اعصابم خورد میشه فکر‌میکنم. بهتره برم کتش خواب از سرم بپره.

میبینین چند روز کار نکردم کند شدم. حالا باید خودمو بکشم دوباره موتورم راه بیفته.  

1470 : بازم انقلاب

خب اومدم خونه بالاخره یه یک ساعتی خست شام خوردیم داشتیم هلاک میشدیم باورتون میشه من سه بار انقلاب ت تئاتر شهرو رفتم اومدم تازه اگه ۴بار کارگر جنوبی رو که تا سرپش‌رفتم اومدمو نادیده بگیریم :/ ولی خب تا اون موقع نمیشد اومد خونه. یه خورده خوندم. اینقدر احساس ارامش دارم که نگو. دوتا کتاب از هدایت گرفتم. وسیله خریدم کل پولم تموم شد واجب بود واقعا واقعا واقعا.  اوووف. حالا کتاب بخونم؟ قراره با مها بریم پیاده روی صبحا باید بریم حتما. یه احساس ارامش خوبی دارم. 

1469 : یکشنبه

اومدیم بیرون تو پارک نزدیک مترو نشستیم یه ذره خوندم. نمیخواستم تا اینجا بیام اما مها میخواد بره سمت ولیعصر. پارکش خلوت نیست ولی یه چیزی دیدم که اصلا علاقه ندارم تنها اینجا بشینم. واقعا شرمم میشه صحبت کنم اینم از بیرون از خونه. با این خال جای با صفایی.منم باهاش میرم  تو مترو کتابمو میخونم تو ولییعصر دور میزنم تا دو ساعت بگذره. نصف پولتوجیبیمم گرفتم. :/ امروز گفتم باید برم بیرون. شاید کتاب بخرم. یه فکریم تو مخم هست البته اصلا قصد ندارم نمیدونم میشه یا نمیشه یه مقدار شاید سخت بیاد اما مثلش ندیدم تا حالا شاید ایده ی خوبی باشه که برا خودم کار کنم نه اونقدری که دستمو بگیره اما به نظرم بد نشه. توی خونه فقط باید روزانه براش وقت بزارم یه مقدار.چیزی هم هست که دوست دارم و باز ارتباطش دادم به چیزی که علاقه دارم. یه نمونه هم درست کردم خیلی خوب شد فکر کنم. فقط باید یه خورده همت کنم. تا چه پیش آید.


واااای میخواستیم ساعت ۵ بریم اما مردم واقعا عقل ندارن من دیگه عمرا پاشم بیام توی پارک بشینم. فقطم ما نیستیما چند تا زن دیگه هم هستن بچه هم هست واقعا‌اصل منزجر کننده است. اینا به شعور برمیگرده. خجالت نمیکشن واقعا نمیفهمم احساس میکنم از همه جا متنفرم. از همه جا

داشتم غصه میخوردم تیپم خیلی ضایست چون در حل جنگل لباس پوشیده بوده بودم. الان میگم خب خداروشکر هرچی زشت تر و ضایع تر بهتر:/


1467 : دیگه مثل قبل دوسش ندارم.

سالها پیش به خودم میگفتم نباید توقع داشته باشم. نه سر یک مسئله الکی. جدی بود خیلیی جدی. تمام دوران نوجوانیم تحت تاثیرش گذشت. من بارها فکر کردم خوب شدم. اما همیشه انفاق میفتاد که روز از رو روزی از نو. این فرد هرگز مثل قبل برام نشد. برام به مرور هرچی گذشت هرچی بیشتر فهمیدم بیشتر مثل بقیه شد. روزی که باید حمایتم میکرد شجاعتپ یادم میداد به خاطر کسی دیگه بهم گفت باید خفه شم. مثل همیشه از در برانگیختن دلسوزی وارد شد. اون موقع نفهمیدم فقط یه اهرم. یه وسیلست. فقط بحث سر یه اتفاق نیست. تمام سالهای بعدش. هرچند که قبل هم بود اما من نمیفهمیدم  چون فکر میکردم اینجوری. اما الان احساس کسی رو دارم که ازش سو استفاده شده. نمیخوام اینجوری باشم. من بااین حس جنگیدم. اما هر بار دوبار ه دوباره دوباره دوباره تکرار تکرار تکرار تکرار.  همه اینارو بهش میگم. دیگه دوسش ندارم . این ادم امروز رو بخوامم نمیتونم دوست داشته باشم . 


حالم اصلا خوب نیست. صدبار نوتم پاک کردم. چی میشه گفت؟ هیچی. از خودم متنفر‌نیستم. خیلی وقت نیستم. اما از بقیه چرا. گاهی شدت میگیره. برای خودم دلم میسوزه. حتی برای مها. ما بیشتر از اونچه که استحقاقشو داشته باشیم بدبختیم. ما حتی از نزدیک ترین ادمای زندگیمونم ضربه خوردیم. من که از غریبه هام خوردم. نباید میرفتم. اما از یه طرف فکر‌میکردم بایدمیرفتم به خاطر خود اون ادم. دیگه همینه دیگه. دیگه همینه.  بعضیا میگن باید پشت ادم باشن حامی باشن. ما همیشه با جمعیتی که روبروتن قاطین. اونم اولین نفر. 



شاید دارم چرت میگم. فقط مجبورم. فردا سر عقل میام. شاید درست شد. 

1466 :ملال

+ملال ، عنکبوت خاموش، در همه زوایای دلش تار میتنید.


+زندگی های دیگر هرچقدر هم که یکنواخت بود ، دستکم امید رخدادی در آنها وجود داشت. ماجرایی گاهی اتفاقات بیشماری در پی می‌‌آورد، و چشم اندازها و صحنه ها تغییر میکرد. اما برای او هیچ اتفاق نمی‌افتاد و این را خدا خواسته بود! 

آینده دالان درازی بود و در انتهایش در محکم بسته. 


خب بخش اول تموم شد. مول زندگی میمونه.بلد نیستم چیزی بگم راجع بهش. شاید فقط یک بار بخونمش اما مطمئنم همین یک بار دیگه از ذهن ادم پاک نمیشه. 


نمیخوام برم خونه خالم تا قبل تشییع جنازه که ساعت پنج اما بابابزرگم میره اونجا بعد ناهار اینه که مام میریم اونو ببینیم. یه یکی دوساعت دیگه...

1465 : رنجی ناشناختنی

شاید دلش میخواست این همه را محرم وار با کسی در میان بگذارد. اما چطور میشد از رنجی ناشناختنی حرف زد که مدام چون ابرها تغییر شکل میداد و چون باد در پیچ و تاب بود؟نه کلمات مناسب این کار را میافت، نه فرصتش و نه شهامتش را.


خب مادام بوواری انگار در مورد کمبودهاست یه بخش هاییش. شاید عقده شاید رویا هرچند تازه فصل هفتمم و چیز زیادی مشخص نیست اپنجوری یعنی تازه شروع شده. 




نشسته ام به انزوا به رنگ وبوی بی پناهی

به خلوتم نمیرسد حضور روشن پگاهی

غزل نشد خیال من جنون من نگفته باقیست

چه ترسم از ستیز شب که صلح سینه ام چراغیست (چارتار)