روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۸۵۲ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

1549 : آینده

دیشب نوشتم که من فقط کار میکنم و نمیدونم اینده چی میشه. من فقط کار میکنم و هیچ برنامه ای ندارم. اما الان خب یادم اومد قبلا نوشته بودم یه روزی که بهتر شدم یه روزی که زخمام خوب شد همه چیو مینویسم. هر علتی که رفتار من معلولشِ.  الان فکر میکنم من فقط کار میکنم که نه فقط گذشته رو پشت سر بزارم که حال رو هم بگذرونم. این عذاب زندگی کردنو. اتفاقاتی که هنوز میفته هر روز هر ثانیه فشارش رومه. دلم میخواد خلاص شم. خودمو از این جهنم نجات بدم از دست همین ادماییم که دورمن خلاص کنم. شاید بیست سال طول بکشه اما بالاخره میشه دیگه نه؟؟این تنها چیزی که باعث میشه ادامه بدم. وگرنه هیچ دلخوشی دیگه ای نیست.فکر این که بیهوده نمیرم دلخوشم میکنه. فکر این که کاری کنم. فکر این که هرچقدرم گند یه جایی باشه که دلم خوش بشه از یه جه همه چیو تونستم خوب پیش ببرم. مهم نیست اونوقت بقیه چیزا. همین که این بخش کارو سعی کنم بهتر کنم شاید اروم بشم یا دلم خوش بشه شایدم این کار کردن چیزی که میتونم فرار کنم و پناه ببرم بهش . من نمیدونم اینده چی‌میشه ام میدونم اینجوری نمیمونه میدونم بهتر میشم. حداقل اگه میط بهتر نشه. تحمل این که بخوام بعدا هم همین ادم باشم وحشتناک. من میخوام از خودمم خلاصی پیدا کنم.

1548 : امروز

هجده تا درست کردم. که روشونم زدم براق شده. شاید مات قشنگ تر باشه. نه مات چوب خام ها ولی امکانات در همین حد. ۱۲ تا هم در دست ساخته. پشتیاشونم نزدم که در دست ساخته باشد تا رستگار شویم:دی زیادم بد نیست . تو این شلوغی ارامش بخشم هست. هرچند هنوز کار داره.

کتابخونه نرفتم یه خورده حالم خوب نبود. اما نشستم اینارو درست کردن . این که کامل میشن دلم خوش میشه که م نیه چیزی درست کردم. این شادیا ازم گرفته نشه صلوات :/

کتاب خوندنم نمیاد. هرچند که میخوام یه ذره چشم درد میکنه. شاید عکسامو جدا کنم دلم تنگ شده برای عکاسی. زبان کار کنم بقیه کارای اینو کنم. و تو افسردگی غرق کنم خودمو :دیفقط امروز تهشم احتمالا تسلیم میشم و کتابو دست میگیرم :دی

تا چه پیش آید.



1547 : بی خوابی

حالم اصلا خوب نیست. و نمیدونم که مشکل چیه یا جوری‌باشه بتونم توضیح بدم. انگار یه مجوموعه ای باشه از چیزایی که ازارم دادن و میدن. در واقع همه چی. همه چی... دلم میخواد بخوایم از ساعت۹ تو رختخوابم کتاب نتونستم بخونم چون نمیفهمم. واقعا نمیتونم جمله هارو درک کنم. خوابمم نمیبره. وضعیت مرخرف. احساس میکنم از همه چی از کلیت این زندگی‌متنفرم. 

1546 : اتمام کتاب پرومته

کتاب پرومتهٔ (زندگی بالزاک) نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهرت خسرو شاهی ، ویراستاری خشایار دیهیمی، نشر صدای معاصر تموم شد.


دلم میخواست زار زار‌گریه کنم. انگار زوالش شدت گرفته بود. احساس میکردم ادمی رو دارم از دست میدم که از اولین روزی که به دنیا اومد من کنارش بودم. شایذ تازه داشت طعم خوشبختی رو میچشید. بعدشم شبیه این قصه های کارتونی قدیمی سرگذشت بقیه شخصیت هارو گفته بود. خودش داستانی بود. یادم نمیاد قبل خوندن بالزاک چه چیزایی نمیدونستم اما خب تاثیر شناختن این ادم رو و اپن چیزی که از سر گذروند رو واقعا حس میکنم. دلم براش تنگ میشه. 

جزو بهترین کتابهایی که خوندم توی این که خودشم جزو بهترین ها مدت ها قبل ثابت شده همه چیز. فکر نکنم دیگه ادم قبلی بشم. 


بالزاک آدم بزرگی شد. همونجوری که میخواست همونجوری که فکر میکرد. همیشه میگفت. بالزاک گفته بود من تنها به مردان بزرگ در گذشته حسادت میکنم بتهوون پوسن و... و هر آنچه بزرگ ، شریف و تنهاست. در آخر خودشم همین شد. همیشه میگفت. تخیل میکرد و پیش بینی آینده براش تلاش میکرد زندگیشو میذاشت. ارزششو داشت. :((( 


نوشتن راجع بهش تیکه تیکه شد تا از کتابخونه برگردم. خیلی‌خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب. واقعا کار کردم امروز. ولی بعد کتابم تموم شد. اومدم خونه سه بود یه ساعت رسیدم خونه فردا بیشتر میمونم. الان باید پاشم اتاقو جمع کنم. مها بر عکس ظاهرش که صلح آمیز کاملا نسبت به اشغال اتاق توسط خصومت داره هی هم میگه همه اتاقو گرفتی همه اتاقو گرفتی نه که اصلا خودش نگرفته :/ خوبه من میز ندارم دیگه یه جا باید بشینم :(((( چقدر بدم میاد از این که اتاقم با کسی مشترک باشه. اما منم اینقدر کار میکنم. د این وضعیت نمونم شاید ده سال دیگه شایدم بیست سال دیگع بالاخره البته هیچ ایده ای راجع به اینده ندارم فقط میدونم بایذ کار کنم. همین. 

بهتره برم کتاب بعدیم بابا گوریوست اما امشب شروعش نمیکنم. احتمال چند تا چوب هم ببرم بعد جمعش کنم سوهانشون بزنم ت بعد ولو کنم:( 

تازه باید اسپری هم بزنم به اون قبلی ها.

دلم میخواست زبان هم کار کنم اما مطمئن نیستم نا داشته باشم . تا ببینم چی میشه اکه نشد که فردا قطعا کار میکنم.


+ هرجا که تنها باشم، فاصله در اندیشهٔ من وجود ندارد؛ تورا همچون اندوهم ، کارم و خونم ، در خود دارم.


+ امید ، آرزوی یک خاطره است.


+ بدگمانی زیادی نسبت به زندگی و به آنچه بر سرم خواهد آمد ، دارم.


+ دنیا مانند بشکه ای‌ رپر از چاغوست.


+ عشق و نفرت احساساتی هستند که از خود تغذیه میکنند، ولی از میان آن دو نفرت زندگی طولانی تری دارد.


+ انسان هایی هستند که تنها برای چشیدن تلخی های زندگی آفریده شده اند ؛ برخی دیگر هستند که همه چیز به آنها لبخند میزند. من تسلیم هستم.


+ من نه جوانی سعادتمندی داشتم و نه بهاری شکوفا؛ درخشان ترین تابستان و ملایم ترین پاییز را در پیش رو دارم.


 این عکسای بالزاک رو ببین. حال نداشتم خودم بگردم . یعنی دیده بودم اما خب این کیفیت عکسش خیلی بهتر از اینه که خودم دیده بودم تو پینترست از پیج حرفه نویسنده برداشتم. عکس اول توسط نادار گرفته شده سال ۱۸۴۸. بهش لقب ناپلئون ادبیات رو دادن.

عکس دوم توسط ادوارد استایکن گرفته شده سال ۱۹۱۱. بالزاک به سوی نور نیمه شب. 



انوره دو بالزاک


انوره دو بالزاک

1545 : زندکی

خب پرومته ی بالزاک فقط یک چهارمش مونده یعنی فصل نهایی. بالزاک یعنی اصلا نمیتونستم تصور کنم همچین ادمی باشه. نه این که فکر کنین چیزای عجیب غریبی اتفاق میفته اما کلا ادمی که نمونه اش نیست . نابغه ای که دست به هرکار دیگه ای جز کتاب نوشتن میزنه شکست میخوره. بلند پرواز با ارزویهای بزرگ. اما دست بسته که واقعا من از این ویژگی ریسک کردنش خوشم میاد دست فشار زیادی روشه ولی بعنی شاید خودم اینجوری نتونم باشم ولی هرجوری هست تلاششو میکنه.دبابای من اصلا ریسک پذیر نیست از اینایی مه دست به هیچی نزنن شکست نخورن شایدم من دارم سخت میگیرم یا حداقل در برابر بالزاک. البته تایید نمیکنما ولی خب این که بعد از این همه تجربه هنوز این قدرتو داره دمش گرم. 

خیلی کار میکرد. به طرز غیر باوری. این اراده ای که برای انجام نوشتن داره. درسته به خاطر پول شاید بنویسه اما خب همه چیز به اختیار خودش. دلم میخواست میتونستم اینجوری کار کنم اینقدر سخت. همه زندگیش کارش. خب منم یه ذره ولی بالزاک نمیتونم بگم باید بخونین تا بفهمین. یه جا نوشته بود میدونست با زیاده روی توی کار زندگیشو د ازای آثارش معامله میکنه و هیچ مغز انسانی نمیتونست همیچین شهود و تلاشی رو تاب بیاره. شاید خصوصیاتمنفی باشه یعنی من منع کنم بگم چرا اینجوری بوده اما نهایتش مهم نیست. انگار همونجور که تو کتاب نوشته بود. عیب هاش هم حسن به حساب بیاد. بالزاک با این مشخصات. من دوسش دارم. و فکر‌میکنم به این فکر‌میکرده میخواست بمونه و براش تلاش کرده. 

دلم میخواد زود تر‌کتابهاشو بخونم. 


خودم فکر‌میکنم شاید کم خرف شدم. نمیدونم چرا. فقط کتب میخونم. زمان از دستم لیز میخوره. یهو غم عالم رو سرم سرازیر میشه. یجور حس بدبختی :/اینا همش حرف وانگار هیچ چیزو بیان نمیکنه نه اونجوری که هست. مها میره کتاب خونه. یعمی باید بره که خب کمتر میره. تصمیم گرفتم منم برم. شاید فقط تابستون. شایدم یه روز فقط دووم بیارم اما میخوام از خونه بزنم بیرون. انگار نتونم دیگه تحمل کنم فضارو. یا شاید هم نیاز به تونوع دارم به بیرون رفتن راه رفتن وقتی کارم تو خونه باشه همینجوری بیرون رفتن سخت. کوتاه مدت میتونم انجامش بدم. شاید تو کتابخونه فضای استراحت کمتر باشه. زمان لیز نخوره. باید زبان کار کنم ولی اصلا نمیرسم یعنی فقط کتاب میخونم. باید عکسامو جدا کنم اما اونم نمیشه. تا جدا نکنم چجوری برم عکاسی. این بیل بیلکا هم که جای خود که باید درست کنم. غذا درست کردنو کارای شخصی هم . بعد همه این یه جا باشه احساس دیوونگی ادم نمیکنه؟ همش تو یه جا بعد اگه تنها بودم شاید اگه شایدم عوض شدم که اینجوری نمیدونم ربطی داره یانه. فقط دلم خواست که یعنی فکر‌میکنم باید بزنم بیرون امیدوارم بشه. حتی اگه به نظر تو خونه راحت ترم. ام راحتی خیلی خنده دار به نظر میرسه. انگار عصبی بشم همش یا نمیدونم باید چجوری بگم بعضی وقتها هم بیش ز حد بی توجه به محیط. فقط دلم خواست مدتی کنج دنجمو عوض کنم. اینجا احساس خفگی میکنم. بگذریم ... باید بخوابم شیر زردچوبه مو بخورمو بخوابم. ساعت شیش باید بیدار بشم. 

1544 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1543 : هر آنچه بزرگ، شریف و تنهاست مرا متاثر میکند...


کتاب پرومته (زندگی بالزاک) ، نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهلا خسرو شاهی ویراستار هم خشایار دیهیمی ، نشر صدای معاصر


+ برای شما من بیگانه هستم و در تمام زندگی همان خواهم بود.


+ او میخواست، فرسنگ ها دور از او ، وجدان او باشد و حقیقت ازلی را به او بنمایاند...


+ اگر این روشنایی آسمانی از من گرفته شود ، هر روزم تیره تر خواهد شد...


+ پشتکار یکی از سنگ های بنای شخصیت من است. 


+ وقتی چیزی از شما خواسته شود که نمیتوانید انجام دهید ، به صراحت آن را رد کنید تا هیچ انتظار نادرستی به جا نماند... نه مطمئن نشان دهید ، نه مبتذل و نه مشتاق. اینها سه مهلکه اند! احترامِ بیش از حد از احترام می‌کاهد، ابتذال مایهٔ تحقیر ما می‌شود، و شور و شوق مارا به فردی مناسب برای بهره کشی تبدیل میکند. 


+ انسان هرکاری که انجام می‌دهد باید درست انجام دهد. حتی دیوانگی را...


+ همین که ذهنش آزاد می‌شد رنج هایش به پایان میرسید...


+ دربارهٔ کسانی که دوست میداریم ، حتی زمانی که میدانیم از دست رفته اند به این امید دل میبندیم که به اندازهٔ ما عمرتواهند کرد.


+ بیش از هر ان چیز بود که مخلوقی میتواند برای دیگری باشد...


+ علاقه مند شدن به من ، یعنی رنج بردن...


+ من از پا در آمده‌ام، بیشتر از نومید شدن دیوانه‌ام.


+ چیزی در وجود من است که وا می‌دارد متفاوت با دیگران عمل کتم، و وفاداری برای من نوعی غرور است . من که نقطهٔ اتکایی غیر از خودم ندارم ، مجبور بودم خودم را بزرگ کرده و تقویت نمایم. تمام زندگی‌من همین است، یک زندگی بدون لذات معمولی.


خب من میخونم. شاید کم حرف میزنم برای همین. خب احساس میکنم همه توفانهایی که از سرش رد میشه به منم میخوره. خانم دوبرونی مرد :((( هوف یا ادم نباید حرف بزنه یا درست بگه. منم الان رو مود حرف زدن نیستم دستام درد میکنن چشمم. تقریبا یا میخونم یا اره میکنم. زبانو اینام که هیچی. اغا نمیدونم چرا نمیتونم ول کنم اون معرقم اگه انجام میدم مجبورم. من هیچوقت مدیریت زمان ندارم. بیخیال. بالزاک اصل اادم عجیبی لنگشو ندیده بودم. اما من خوشم میاد خیلی یکنواخت نیست:دی

1542 : خواب بد

سوسک توش بود. اولش نزدیک بعدش نگران بودم تو لباسم باشم. ادمایی بودن که زیاد خوب نیستم در حالت عادی باهاشون یعنی بدم نیستم. نمیدونم چرا باید خوابشونپ ببینم‌ولی خیلی مزخرف بود. 


شیر زردچوپه یه دو هفته متوققف شده بودا هرچند دیشب شام هم نخورده بودم. اما فکر‌کنم جوش زدن صورتمم واسه این من کلدمچربِ :/ من تو چی شانس دارم :دی البته بعد از یک سال سوسیس خوردم اصلا ازش خوشم نمیادا فقط هوس کرده بودم. تخمه هم خوردم و اینه که الان صورتم اینجوری. هرچند اهمیتی نداره اما درد میکنه :/ این رو نرومه. 


حال پیاده روی ندارم. خیلی بده؟

میخوام یه چیزی بهورم کتابمو شروع کنم. دیروز فقط کتاب خوندم. انگار نمیتونم کار دیگه ای کنم. جای حساسشم دیگه منگ خواب شدم. رسیدم به بابا گوریو. 

حتی نمیتونین تصور کنین این بشر چجوری کار میکنه. خیلی دلم میخواد بگم ولی خب الان حال ندرم :دی ‌خیلی‌کم بخوابه هرچند یهخورده خوش گذرونی افراطیم میکنه پر از بدهی ولی خب دمش گرم واقعا.

1541 : یک تحول آرام...

خب بزارین قبل از شروع کردن فصل جدید یه ذره بنویسم چون احساس میکنم از فرط هیجان دارم متلاشی میشم. طبق معمول وقتی یه احساسی دارم که اینجا انگار هیجان نمیتونم ادامه بدم چیزی که هست رو. بر عکس اون همه بد بیاری عدم موفقیت اشتباه شکست حالا بالزاک کم کم کم داره راهشو در واقع بیانشو پیدا میکنه و موفق میشه. 

یه جا نوشته بود بالزاک هرچقدر بیشتر نگاه میکنه بیشتر میفهمه که « پول ، این تنها خدای مدرن نیروی محرکهٔ جامعه ی معاصر. این که پول و طلا مثل دینو خداو معنویت شده. یاد جویس افتادم توی دوبلینی ها میگفتش که مردم ایرلند دقیقا همینجورین و پول براشون همه چیز شده و به خاطرش همه کار میکنن. این خصوصی پول دوستی رو تو خانواده خود بالزاک هم دیده میشد. 


اهان به مرور که پیش میره کاراش کاملا متمایز میشه با کارهای سابقش به خاطر واقعی بودن صحنه ها و شخصیت ها و به خاطر لطافت احساسات. اون واقعی بودن منو یاد فلوبر و جویس انداخت. فکر‌کنم بالزاک از فلوبر هم یعنی جلوتر بود. یعنی قبل از فلوبر بود و کار میکرد. 


+ آنچه برای رمان نویس مهم است، شناختن همه چیز نیست، بلکه خوب شناختن ـ تسلط داشتن ـ و پیشگویی کردن جهان کوچکی است که زندگی برای او ساخته است. 


+ او اعماق بدبختی را بیش از این میشناسد که که فراموششان کند. میداند پشت این نقاب ها چه چیزی نهفته است. « چهره های آرام و خندان و پیشانی های خونسرد، حسابگری های هولناکی را میپوشاند؛ نشانه های دوستی دروغین بود و شخصیت های بیشماری بودن که به دوستان بیش از دشمنان بدگمان بودند. »


+ او توصیف نمیکند که توصیف کرده باشد ، بلکه توصیف میکند تا نشان دهد چگونه واقعیت یک آدم در چهره اش ، در لباس و خانه اش و در حرکات آشنایش خود را نشان میدهد. 


+ من به چیزهای زیادی پی بردم ، چیزهایی که دانستنشان بسیار غم انگیز بود ، تا جایی که قلبم سرشار از نفرت از این دنیا شد... آن آدمها باعث شدند روسو را درک کنم...


+ روزها مانند یخی در آفتاب در دستانم آب میشود. من زندگی نمیکنم، به طرز وحشتناکی فرسوده میشوم. ـ وری هلاک شدن در اثر کار کردن یا از هر چیز دیگری ، یکسان است...


+ هیچ چیز نمیتواند مراتب انسان را تغییر دهد. مگر یک تحول ارام. 


لوس کردن ظلمی که خانواده ها میتونن به بچه هاشون بکنن حتی از خشونت هم میتونه بدتر باشه. فلج میکنه بچه رو. این نکته رو خودم نتیجه گیری کردم :)))


+ کوشیده برخی از موقعیت های زندگی بی رحمانه را نشان دهد که مردان با استعدادقبل از رسیدن به چیزی تجربه کرده اند. 


یه جا نوشته بود بالزاک میاد بعد از یسری مسائل به کمک نماد دیگری خطرات ارادهٔ معطوف به قدرت را نشون میده  

اراده ی معطوف به قدرت  که چیزی جز نابودی نیست. منفعت طلبی یا اراده ای  که صرف چیزای بیهوده میشده . که خب در موردکتاب چرم ساغری و داستانی که داشت بود. اگه اراده هم عادت بشه به نظرم خطرناک بیاد نمیدونم نمیدونم . کلا انگار تاییدی بر دور بودن از جامعه ‌.


+ بخشم ناشی از حسادت تنها د دنائت ارام میگیرد.


جلوتر نوشته بود که فکرش راجع به مذهب ضدو نقیض بوده  و تحت تاثیر پدرش این چیزارو خرافات میدونسته . و به این پی میبره که :« مذهب یعنی پیوند ، و چه پیوند دیگری به جز ایمان مشترک میتواند بین انسان هایی از هر طبقه برقرار باشد؟» که یک داستان هم مینویسه. که نتیجه اش میشه ایمان داشتن یعنی زندگی‌کردن!


همین

بهتره ادامه رو بخونم.


من خیلی چیزا دارم ازش یاد میگیرم درسته خیلی چیزارو شاید خوشم نیاد یا نفهمم اما اما اما انگار راهو نشونت میده. باید فقط عمل کنی و تو زندگیت پیگیری کنی. من میخوام این کارو کنم . هرچند تا الانم بدک نبودم ولی انگار هروقت خسته بشی فقط یادآوری میکنی پافشاریتو سر میگیری.


1540 : آدمهای بزرگ...

پس از دوران کوتاهی همچون بذر افشانی ، دوران عمل می‌رسد. میتوان گفت دو دورهٔ جوانی وجود دارد ، جوانی که در طول آن انسان باور میکند، جوانی که در طول آن انسان عمل میکند؛ در مورد مردانی مانند سزار ، نیوتون و بوناپارت ، بزرگ ترین ها در میتن مردان بزرگ که طبیعت آنهارا ممتاز کرده است، این دو با هم تداخل دارند. 

بالزاک


چه بی مقدمه نوشتم. 

بخش دوم شروع شد.