روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۱۴۴ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

790 : دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...

آدم چجوری دل‌تنگ میشه؟ همیشه فکر میکردم آدم دلش برای گذشته تنگ میشه. حتی دل‌تنگ گذشته برای این که به آینده فکر میکرده ، که میشه نوشتالژی! یه همچین چیزایی.  اما الان من دل‌تنگ آینده‌ام... آینده ای که هیچ تجربه ای ازش ندارم یسری تصویر ناواضح حتی نمیدونم چجوری باید تصورش کنم با این حال خیلی دلم تنگ شده براش برای آینده. آینده ی با اون که نمیدونم کی میرسه  چی میشه چجوری هست اصلا مردم یا زنده. خیلی دل تنگم. دل‌تنگ اون. دلتنگ آینده‌ی با اون. چون تو گذشته همه چی فرق میکرد.اون بود اما نه اینجوری و نه جوری که آینده قراره باشه.منظورم با منه. همه چی فرق کرده. فکر کردن به اون موقع برام شیرین هست اما دلم نمیخواد برگرده دلم آینده‌رو میخواد. دلم تنگِ. دل‌تنگ او و آینده‌ی با او...

789 : شخصی+ »»»»»»

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

788 : یک عدد آدم حسود

امشب گذشت. البته درست من نگاهم عوض شده اما این دلیل نمیشه رفتار بقیه عوض شه. از این که امروز تموم شد خوشحالم و میتونم بگم آخیش راحت شدم دلم نمیخواد حالا حالا ها سال دیگه برسه. بگذریم که چجوری از روز اولی که چشم باز کردم این بشر. با من مشکل داشت. 

دایره چنگ اندازیشو گسترده کرده میدونم چشه ها میدونم اگه حرکتی نریزه خوابش نمیبره.برنامه هرسالشه. این دومین باره روی دستمو چنگ میندازه و دست چپم کنده شده. جاشون خوب نمیشههههه نمیدونم چیکار کنم نمیخوام دستم زشت بشه. باید برم یه چیزی بگیرم ولی هیچوقت اثر نداره. خیلی ناراحتم هی جای چنگاش هست بعضیاش رفته بعضیاشم کمرنگ شده اما هست هنوز اگه این دوتا نره چی ؛((((( عین خره زخمی میمونم دلم میخواد گریههه کنم نه احمقانه نیست خیلیم منطقیِ.بیخیال دلم میخواد خلاص شم فقط نباید بهش کار داشته باشم دیگه بمیرمم باهاش نه حرف میزنم نه هیچی دست از سرم برداره هرچند بعید میدونم :/ ولی خب کاری که عوض داره گله نداره نوبت منم میرسه :(


787 : درست میشه

در پی موضوعی داشتم فکر میکردم که چرا چند وقت یجوری شدم. کلا...انگار از دستم در رفته. به خصوص این مدت از بعد از تموم شدن کتاب مفاهیم عکاسی. شاید جا به جا شدن اتاقم ،هم اتاقیم با مها و خراب شدن بیژو(لپ تاپم) و از این دست مسائل هم بی تاثیر نبود. اوهوم لپ تاپم نقش خیلی پررنگی رو تو زندگی من داشت شاید باورتون نشه بعد از دوربین و وسایل عکاسیم رتبه بعدی وسیله دوست داشتنیمو میگیره یعنی قبلا هم گفته بودم من یه دنیایی با وسایل دورو برم دارم براشون اسم میزارم میشن مثل اعضای خانوادم خب این حرکتو از خیلی وقت پیش دارم دلمم نمیخوام کنار بزارمش ادم باید زندگی کنه با همه چی اون وسایلم جزئی از زندگی ادم میشن. بیخیال از بحث پرت نشیم :دی.
خلاصه این که این مدت میشه گفت خیلی خوب نبودم. نه همشو ولی خب خیلی یکنواخت یهو خوب میشم بعد یهو گند میزنمو ساکن میشم یا خیلی کم کار میکنم. دلم میخواد با این شرایط جدید که خیلی چیزا عوض شده وقتی متوجه اشتباه بودن چیزی میشم اصلاحش‌کنم. اینجوری بودنمو دوست ندارم. این روزا که دیگه همش‌خونم. جنبه مثبتش اینه من یه عالمه وقت دارم منظورم اینه میتونم خیلی کارا کنم میتونم زمان بیشتری بزارم بیخودی وقتم واسه چیزای مزخرف هدر نمیره مثلا مجبور نیستم برم سر کلاس عمومی بشینم. (واسه این یکی اصلا دل تنگ نیستم خوب شد خلاص شدم [رقص] {شله شلههه :دی } [خنده کشششششدار از ته دل خجسته طوری] ) میدونم میدونم یه خورده جلف شد اما باید خودم باشم اااه اینو میخواستم آخر بگماااا دیدی لو رفت -___- :دی. حالا اینجا داشته باشین تا بقیش. جنبه منفیش اینه که باز خیلی وقت دارم:/ فکر میکنم خیلی وقت دارمو خیلی هدر میدم.
روی همین حساب برگشتم عقب وقتی که وقتی خیلی بهش فکر میکنم احساس رضایت بهم میده این که چه کارایی میکردم، چجوری بودم. چی باعث شد بتونم اون نتیجه ای که باید رو میگرفتم و البته به یسری حرفها فکر‌کردم خب باید یادم بیاد اونا راهنمام بود. این که الان چی کم دارم. کجای کارم ایراد داره. بله فکر کنم تا حدودی پیداش کردم. من حرف میزدم اون موقع الانم میزنم اما نه اونجوری.
وقتی بهمن ماه ۹۵ اینجارو ساختم که قربونش برم دو ماه دیگه وب خاطراتم یک سالش میشه :/ چه لوس :دی و حداقل وجودش کلی برا من موهبت داشته با هزار دلیل تصمیم داشتم از همه چی بنویسم خودم باشم خوب و بد.از همه چی حرف بزنم از هدفهام ،عقایدم، از روزمرگیهام، از کارهایی که میکنم از فیلمهایی که میبینم (هرچند خیلی کمه نمیدونم چرا با فیلم ارتباط برقرار نمیکنم یعنی هیچوقت اونجوری مبوده برام نه این که دوست نداشته باشما اصلا نمیدونم چیزی ازش حالا بعدا میگم خیلی بعدا) از کتابهایی که میخونم از همه چی جز یسری چیزها اونم ننوشتنش بهتره و چیزای دیگه که اون گوشه سمت چپ وبم میتونیم ببینینش. الان یه مدت تقریبا از هیچی حرف نمیزنم اونجوری مثل قبل از چیزایی که توی مغزم تلمبار میشنو هی رو هم شاید بیان هرکدوم یجوری حواسمو پرت میکنن وقتی تو مغزم باشن. درست، غلط ، هرچی ، به قولِش برای چیزای دیگه جا باز نمیشه. تمرکزمو برای کارای دیگه از دست میدم. در نتیجه افت میکنم. مثل حالا.
 میخوام باز بنویسم حتی احمقانه ترین چیزا و نترسم از بیان کردن از خودم بودن از قضاوتهایی که در موردم میشه از اشتباهاتم. میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. نا سلامتی اینجا دفتر خاطراتم. ادم وقتی خودش با خودش هست بدون هیچ نقابی هرچند اینروزا نقاب ندارم اصلا جایی نمیرم بخوام چیزی جز خودم باشم :دی اما اینجا چجوری بگم تا حالا دفترچه خاطرات داشتی؟ یا وبی که از همه جا توش بنویسین خودتون به خودتون شاید خیلی وقتها میخونین تعجب کنین که اینو من نوشتم؟ من از راهنماییم و اول دبیرستان به بعد دفتر داشتم و وب همه چی مینوشم الان یه حرفه ای تمام عیارم :دی منظورم اینه که وقتی مینویسین همه چیو میبین قضاوت میکنین بدون نتیجه گیری حل نشده چیزیو رها نمیکنین اووم میفهمی چی میگم.خب خیلی گره ها باز میشه خیلی چیزارو میفهمی یا میفهمه کسی اکه باشه که بخونه کمک کنه بفهمی. یه خورده پیچیده شد. جدا از اون این روزا که خب خیلی چیزا هست دلم میخواد اینجا جایی باشه که منو همونجوری که خودم با خودم هستم مثل تمام اون مدتی که نمیدونستم منو میبینه ببینه یعنی ادم باید راحت باشه درسته که یسری جاها متناسب با فضا شاید مجبوری چارچوبهایی برا خودت قائل بشی اما اینجا دقیقا همینجا من میتونم بدون هیچ چارچوبی باشم. بدون هیچ قالبی. میتونم خیلی راحت. ناراحت باشم خوشحال باشم گریه کنم جیغ بزنم بچگی کنم سنگین باشم ووووو اینجا رهام رهای رها اون اون خود من اینجا از این قالبها جداست. دلم میخواد اون هم این منو ببینه. منی که اگه اینجوری نباشم اگه حس آزادی رهایی نداشته باشم افسرده میشم راکد میشم هیچکاری نمیتونم بکنم. پس میخوام بنویسم دوباره با شروع شدن ۲۵ امین سال زندگیم ببینم چی میشه. 

احتمالا یکی بخونه فکرشم نمیکنه من ۲۴ سالم باشه :) چقدر کیف میده شکام خودتونو رها کنین من هیچوقت به اون زبونی که بقیه میگن بزرگ نمیشم. چون اونجوری خیلی خسته کننده و حوصله سر بره ادم خیلی مرده میشه. از هیچ چیزی شگفت زده نمیشی راحت گریه نمیکنی‌راحت خوشحال نمیشی لجبازی نمیکنی نمیخوای اشتباه کنی همش میخوای ادا عاقل بودنو در بیاری در نتیجه هکش خودتو سانسور میکنه و این میشه که کم کم به موجود مزخرفی به اسم ادم بزرگ با یسری چارچوب مبدل میشی. من نمیخوام واقعا نمیخوام. نه این که عاقل نباشم فکر نکنم نه دلم میخواد اینجا حداقل و جلوی تو راحت باشم.

خب طولانی شدن مطلب نشون دهنده به اصالت خودمون برگشته. 

786 : آرزوی من تا ابد

امروز روز تولدمِ. نمیدونم ۲۴ میشم یا ۲۵ همیشه اخرش به نتیجه میرسم. بعد سال بعد فراموش میکنم :دی فکر کنم ۲۴ سالگیم تموم شد یعنی ۲۴ سالمه رفتم تو۲۵. حالا یه سال اینور اونور مگه فرقی داره؟ سن یه عدده صرفا، هیچوقت تو این مورد جدیش نگرفتم.

هر سال معمولا خوشحال نیستم همش به این فکر میکنم برا چی هستم ،برا چی نفس میکشم، چرا باید این دردو تحمل کرد. چرا زنده‌ام. چیکار باید بکنم و هرسال به این نتیجه میرسم هیچ کاری نکردم. ناامید میشم ، از خودم از زندگی. هر سال چیزایی بود که دلم نمیخواست باشم، دلم میخواست تموم شه. تولدم دهن کجی بدی بهم میکرد. پیش خودم میگفتم خب که چی منور کردی همچین روزی جهان رو. اینجا منتظر بودن فقط تو بیای فقط تورو کم داشت. به خودم تیکه مینداختم. چه بسا که بودنم شاید مایه عذاب کسی هم بود! شاید مایه عذاب خودم حتی...

پارسال همین حوالی بود بیتا سورپرایزم کرد خب البته میدونم که میخواست خوشحالم کنه شاید بعد از چیزی که همینجوری بهش گفته بودم در این مورد که شاید نباید میگفتم نمیدونم شایدم ربطی نداشت به هر حال وقتی باید شمع رو فوت میکردم بهم گفتن آرزو کن من هیچ آرزویی نداشتم. بعدا که فکر کردم دیدم این خطرناک. این که بخوای فکر کنی چه ارزویی‌ داری آخرشم هیچی. ارزوها‌همینجوری باید به زبون بیان نه این که فکر‌کنی. باید چیزی باشن که از ته دل بخوای. اون روز گذشت و من با تمام این که به نتیجه نرسیده بودم برای این که نفهمیده بودم، بودنم برای چیه؟ نه کاری کردم و نه هیچی و نه ارزویی داشتم همه چی برام مضحک بود. سعی کردم بپذیرم که هستم و اومدم هرچند نه خیلی شیرین زندگی کردم تا حالا شاید زندگی البته خوشی هاشم داشت اما اینقدر روزگار بهم سخت گرفت که بدتر زده شده بودم ازش ترجیه میدادم بمیرم. شاید اسون تر میشد زندگی وقتی  کاری کرده باشی، وقتی بدونی برا چی هستی، وقتی ... نمیدونم بقیه تولدشون به چی‌فکر میکنن راستش. اما من نمیتونم فقط بگم هورا ! من زندم. زندگی میکنم. مسخرست برام. این ، این راضیم نمیکنه. این که این همه عذابم بکشی اخرش هیچی. زندگی سر جنگ داشت با من همیشه.شاید منم باهاش سر جنگ داشتم. نمیتونستم بپذیرمش. همیشه درگیر بودم باهاش.همین که هنوز ندونی براچی هستی، برا چی نفس میکشی عذاب اوره. این که نخوای حداقل حالا که به دنیا اومدی بیهوده بمیری .دلت بخواد زنده بمونی تو گوش زندگی بزنی که ببین خواستی عین ابله ها با سازت برقصمو بمیرمو فراموش بشم. نه این که فراموش شدن و فراموش نشدن مهم باشه ها نه اصلا. نمیخوام تو دسته سیاه لشگرایی باشم که فقط مرده های متحرکند. یه روندی طی میکنن تا بمیرن بدون هیچ فکری به چرایی بودنشون. شاید منم هیچی نشم اما حداقل درگیرشم خیلی راحت در جهت رودخانه نمیخوام حرکت کنم. ‌دلم میخواد کاری کنم هرچند کوچیک. دلم میخواد بسازم نه فقط برای خودم که مثلا پولدار بشم مشهور بشم تو دهنا بیفتم نه نه نه اصلا. که اگر اینجوری بود این همه رنج نداشت میشد بدون هیچ عذابی خوشو خورم بهش رسید با هزار ترفند. و زندگی کرد و مرد. اما چیزی که سختش میکنه انسانیت داشتنِ این که فقط دنبال خودت نباشی. اون روز و شاید تمام سالهای قبل نه این که همش بد باشه اما من من احساس زنده بودن نمیکردم من زندگیو دوست نداشتم من واقعا به دلایلی که گفتم و نگفتم البته خیلیاشو خوشحال نبودم. و شاید حتی به این چیزایی که امروز فکر میکنم بهشون اون روز فکر نمیکردم نه اینقدر واضح فقط یه عالمه سوال بودن توی مغزم آخرشم تسلیم که شاید باید مثل بقیه از بودم خوشحال باشم یا حداقل اداشو درارم.

این چند روز کلا فکر میکردم درسته هنوزم کاری نکردم. این که امروز شاید به تاریخ ، تولد من باشه تولد چشم گشودنم به این جهان  :دی اما تولد واقعیم و باز شدن واقعی چشمام از دیدن و برخورد با او شروع شد‌‌از بودنش از همه چیز که به اون بر میگشت. زندگیم عوض شد. تا قبلش من مرده بودم فقط نفس میکشیدم‌. هیچی هیچی‌نبودم. وجود نداشتم. باور کردنی نیست میدونم. من همه ی زندگیم عوض شد من شکل گرفتم من فهمیدم. از خودم متنفر بودم تلاش میکردم اما راهو پیدا نمیکردم. من نمیدونستم. من خیلی چیزا نمیدونستم...!

نفهمیدم چی شد فقط یادمه اون روزها دنبالش بودم. دنبال فهمیدن. اتفاقی شد من نمیدونستم ازش چیزی... اتفاقی شد دیدم و دنبالش رفتم کنجکاو بودم پرسیدم استرس داشت انتخاب کردم و پاش وایسادم همه چیز شروع شد. همه چیز از اونجا شروع شد. آگاهانه نبود.اون روز بود که انگار تازه زندگیم به حرکت افتاد هرچند اولش خیلی کُند بود اما کم کم کم سرعت گرفت اون اون کمکم کرد هدایتم کرد روم کار کرد... زندگی ‌من آغاز شد.  

امروز شاید بعد از سالها از این که زندم خوشحالم. مسلما فقط به خاطر وجود اونه و اگر اون نباشه من من  دیگه زندگی ‌ندارم. اینا شاید اون چیزی که من میگمو به معنای واقعی نرسونه و یه مشت کلمات باشن کنار هم ولی برای من تمام هستیم رو شکل میدن. امروز خیلی فکر کردم. در عجب از این سرنوشت. مطمئنم روزی که بدنیا اومدم هیچکس فکرشو نمیکرد چه روزهایی ازم بگذره چه اتفاقاتی بیفته چه طوفانهایی رو رد کنم تا به الان و اینجا برسم. هیچ کس هرگز تصور نمیکرد. حتی خودم حتی خودش. شاید هرگز هرگز فکر نمیکرد که کسی سالها بعد باهاش رو به رو بشه و اون تمام زندگی اون آدم رو معنا ببخشِ تمام درک من از زندگی از عکاسی از همه چی همه چی. تمام دغدغه هام ... فکر نمیکردم علاقم به عکاسی منو به اون برسونه و اون منو به عکاسی واقعی برسونه و باعث بشه درک کنم جهان رو ، عکاسی رو ،زنده بودن رو و...

 چه روزایی که نگذروندیم تا به اینجا برسیم. حالا فکر میکنم اگه تمام اون مسیری که طی کردم تمام عذابی که از زنده بودن کشیدم برای به تو و به اینجا رسیدنم بوده تا آماده بشم تا بتونم با تو باشم دیگه برام مهم نیستن دیگه حالا میتونم با جونو دل بپذیرمش این زندگی رو تا کاری کنم تا کاری کنیم تا این نفس بیهوده نباشه... تولد من از زمان با تو بودن آغاز شد نه ۲۴ یا۲۵ سال پیش. انگار این مسیر باید طی میشد تا به تو برسه.تا با تو قلبم تپیدن واقعی رو تجربه کنه.

خیلی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی زیاد و هرگز هیچ چیز بیشتر از تو نیست برام. میدونم حواست بهم بود و هست مثل همیشه از همون روز اول ...

از امروز آرزوی من تویی تمام چیزهایی که به تو برمیگرده منو به تو میرسونه تا آخرین روزی که نفس میکشم و تا ابد.


من در روزهای اول منور کردن جهان :دی...



785 : شخصی *+*+* «««»»»

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

784 : تو تا عهد منی هرگز نخوابم تو تا عهد منی هرگز نمیرم...

من در تو نگاه می‌کنم در تو نفس می‌کشم

و زندگی

مرا تکرار می‌کند

به‌سانِ بهار

که آسمان را و علف را.

و پاکیِ آسمان

در رگِ من ادامه می‌یابد...

شاملو جان 

اااا دقت کردی چه با هم میزنیم حرف میزنیم؟! :)

783 : با تخلص سرخ بامداد


مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی

بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ


گوش به بانگِ خروسان درسپردم

هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال

بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ


به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم

هم از لحظه‌ی نگرانِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که کبکِ خرامان

خنده‌ی غفلت به دامنه سرمی‌داد ــ


به درکشیدنِ جامِ قهقهه همت نهادم

هم از لحظه‌ی گریانِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که درختِ بهارپوش

رختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست ــ


چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم

هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش.



مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که هَزارِ سیاه‌پوش

بر شاخسارِ خزانی ترانه‌ی بدرود ساز می‌کرد ــ


با تخلصِ سُرخِ بامداد به پایان بردم

لحظه‌لحظه‌ی تلخِ انتظارِ خویش.


۲۷ آذر ۱۳۷۶

احمد شاملو


البته اولش تو فهمیدن معنیش دچار مشکل شدم اما دوست داشتم بزارمش!

781 : شخصی ***

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

780 : ساعتِ شش بامداد

سرماخوردم ناجور. البته این عادی از دوجهت که بیخیال. 

یه چیزی تو وجودم میگه دست بکشم از ادامه ی کتاب یادداشت های زیرزمینی. یه چیزیم مقاومت میکنه این کار اشتباست فقط صد صفحه مونده تموم شه خود داستان بعدش تفسیر هاست. میگم ادامه نمیدم ول میکنم اما همش حرفِ. اتفاقا خیلی کتاب خفنی فقط خاطرات بدی به یادم میاد که ممکن اصلا ربطی به داستان نداشته باشه. همزاد پنداری نمیکنم. میگم ابدا ابدا لذت بخش نیست حتی نمیخوام فکر کنم جای طرف باشم البته نه این که مخالف باشم خیلی جاها کاملا به نظرم حقیقت رو میگه ولی میگم خاطرات بدی به ذهنم میاد از گذشته. درسته که کتاب باید به قول کافکا تبری باشه به دریای یخ زده درونمون اما ایا در این حد که گریه آدم در بیاد هم حرفش صدق میکنه؟؟؟ از زندگی‌متنفر میشه ادم. بیخیال. شاید بشه فکر نکرد فقط خوند دید چی میشه اما اینجوریم که حماقتِ. نخونی سنگین تره حداقل وقتتو هدر ندادی الکی. 

 درونم قشنگ معلومه یه جنگ درگیره ...هم جسمی که مریضم هم روانی :/

احتمالا سه چند روزی دلودماغ ندارم درست گفتم؟؟؟ هرچی هست ندارم میگم متنفرم از یادآوری با این حال...

خواب دیروز صبح هم یه بخش دیگه به اون فکر میکنم به ثانیه نمیکشه که دیوونه میشم. یادم میاد میگفت اگه بهم نتابِ دیگه زندگی‌ ندارم... راستش با یادآوریای خوشگلی که داشتم به قطعیت رسیدم هیچوقت نداشتمش حداقل نه مثل بقیه حالا الان انگار نمیدونم. ورق برگشت من عادت ندارم انگار همه چی عجیب انگار انگار خوابم انگار میترسم میترسم به محض این که باور کنم ازم بگیرنش مثل تمام چیزها میترسم از خوشی از از همه چی. فقط فقط حتی ترجیه میدم اگه اگه یه درصد ممکن از بداقبالی که دارم به اون سرایت کنه اگه اگه لعنت به این خرافه ها. دلم میخواد بمیرم اما اون اون اتاقی براش نیفته حتی اگه به قیمت مردنم و نبودنش همراه من باشه ولی باشه باشه باشه. شاید چرت میگم. این روزا روزای خوشی نیست شایدم من عادت ندارم.  فکر کنم دارم گند میزنم. شاید یه چیزی بخورمو بخوابم. شایدم 

کتابو دست بگیرم مثل کسی که مرض داره خودشو عذاب بده تا به چیزایی فکر کنه که ازشون فرار میکنه و اتفاقا خیلیاش هم احمقانست و هیچ دستی من توش نداشتم طبق معمول روم پیاده شده. ولی ادم باید یکبار حداقل روبرو بشه هرچی شد شد هرچند روبرو زیاد شدم اما فایده ای نداشته. اصلا ریشه ای نداره که بخواد اینطوری از جاش در بیاد و فقط جای زخمش بمونه. دارم چرت میگم. بیخیال و  صبح بخیر :دی


+اگر بدووونم چیکار میکنه اگه بدووونم...