روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۶۸۶ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

1372 : مقاله جدید : سیاست فضای طبیعی

نوشتهٔ اندی گروند برگ‌ ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس) ۱۱. که در مورد انسل ادمز هست که میخوام بخونم. یادم باشه مقاله های مونده رو بریزم رو فلشم پیرینت بگیرم فردا.

میخواستم کتاب بخونم ولی مخم واقعا نمیکشه. یعنی کلمات عکاسی یا در باب فلسفه عکاسی الان رو مود عکس دیدنو عکاسا و اینهام. انسل ادمز هم که جای خود.

1371 : با قلب‌ات بنگر نه با چشمانت...

هنرمند باید همان گونه که خدا نامرئی و در عین حال چون قادری مطلق در آفرینش حضور دارد ، در اثر خود حضور داشته باشد. باید حضور هنرمند را در همه جای اثرش حس کنیم، اما هیچگاه اورا نبینیم.

گوستاو فلوبر


کتاب ذهن و عکاسی نوشتهٔ پل مارتین لستر ، ترجمهٔ زانیار بلوری ، نشر حرفه نویسنده یه کتابی که ۱۰۰ گفتار نویسنده درونش هست خیلی بلند هم نیستن که اونجوری که پشت کتاب نوشته شده طی ۲۵ سال اینهارو با تلفیق مطالعات عکاسی و فلسفهٔ ذن نوشته. 


اول از همه بگم که حرف نداشت.درسته که به نظر میاد خوندن کتاب یک ساعتم طول نکشه اما واقعا این حرفا هرکدومشون کلی حرف توشون هست. جدا از اون نگم براتون از عکسا. نگم که چقدر کیف میکردم روی کاغذ میدیدم و مهم تر از اون با کلی عکاس جدید که نمیشناختم و ندیده بودم آشنا شدم. اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو هنوز دارم عکساشونو میبینم. نمیدونین چه کیفی داره دیدن عکس چاپ شده. چند وقت عکسامو چاپ نکردم. من فکر میکنم تو دیجیتال اگه عکاسی میکنیم باید چاپ بشن. باید چاپ بشن تا از اون وضعیت معلق در بیان این خیلی مهم. لذت دیدن عکس چاپ شده لذتی که وصف شدنی نیست و تو زبان نمیگنجه.


توی این کتاب در مورد رابطه عکاس با جهان. دوربین با عکاس. عکاسی زندگی حتی چیزایی که به نظر ربطی نداره اما واقعا آدم یاد میگیره گفته. این که مثلا خود فرد به واسطه ی عکاسی با جهان ارتباط برقرار میکنه روبرو میشه تغییر میکنه. خودشو میشناسه. جهانو میشناسه. این که هدف عکاسی چجوری عکاسی کردن نیست چجوری زندگی کردن که یاد بگیری. این که از طریق عکسها میشه عکاس رو شناخت. شخصی که هست رو. این که باید با قلبت احساس کنی و نترسی از احساس کردن. خلاصه این که خیلی خوب بود هرکدومش راه گشا. یعنی انگار نویسنده واقعا به این حرفا رسیده باشه خودش توی زندگیش توی تجربه اش با عکاسی. لستر مهم ترین چیز رو احساسی میدونه که شخص با قلبش حس میکنه.


بعضی از عکاسارو چقدر دوست دارم احساس میکنم عکساشونو و نمیدونم چرا  مثلا یوتا بارت یا ری متزکر. اون عکس کاپونینگرو بود از سیب گفتم شبیه آسمون یادم نی چه اسمی گفتم اینج نوشته بود عنوانش کهکشانِ. عکس یه عکاس ژاپنی به اسم دایدو موریاما رو که میدیدم همش به کتاب در ستایش سایه ها فکر‌میکردم و اون فرهنگ ژاپن جالب بود که توی عکساش هم از سایه خیلی استفاده کرده بود و خیلی روشن نبودن. 


+ هرگاه دوربین را نه به مثابه‌ی یک ابزار بلکه چون امتداد قلبت به کار گیری،

با موضوعات خود یکی خواهی شد.


+ از کمی دیوانگی مهراس. 

دیوانگی یعنی بی تابی همراه با میل و شور.

آری پس من دیوانه ام .


+ شاگردی راستین باش و بخت و اقبال را دریاب.

در مرز مخاطره زندگی کن و بر طناب بند بازی، جست و خیز.

اگر افتادی، از بادی که بر صورت خندانت میخورد لذت ببر.


+ نیروی بیداری ات را با ممارست بسط بده.

لحظه های ساتوری همواره رخ میدهد. 


+ چیزهای جدید را تجربه کن، حتی اگر ابله به نظر آیی و مردم سر تکان دهندو در گوش هم بخوانند که تو دیوانه ای.


+ ... عکاسی به تو می‌آموزد سطح بیدار خود را بالا ببری...


+ عکاس ، دوربین را صرفا برای عکس گرفتن به کار نمیگیرد. 

عمل عکاسانه همواره شخصی است. 

عکس ، عکاس را آشکار میسازد.


+ با شناخت یک فرد خود را میشناسی. 

تو همان شخصی میشوی مه عکس اش را میگیری!

به او عشق میورزی آن چنان که به خودت.


+ ... دیوار ماشینی میان تو موضوعت فرو خواهد ریخت.


+ دوربین به من بینشی از حقیقت داد، و کمک کرد تا دریابم که تغییر،شگفت انگیز و سودمند است.


+ ما عشق را با کردارمان ابراز میکنیم.



عکاسا و دیدم خیلی وقت بود این همه عکس ندیده بود. 


دایدو موریاما


دایدو موریاما

1370 : کتاب جدید : ذهن و عکاسی

خب امروز یکشنبه است ۳۰ اردیبهشت ماه. اردیبهشت هم که روزای آخرش . خرداد میرسه و اولین سالی که خبر مبری از امتحان نیست. باید خوشحال باشم ولی یه خورده دهن کجی میکنه.

بگذریم احتمالا فردا برم انقلاب با مها چند تا کتاب بخرم. اون مجله هام مثلا گذاشتم پول توجیبیمو کامل بگیرم نشد میگردم آخرین شمارشو پیدا میکنم اون دوتای دیگشو دیر تر سفارش میدم برام بیارن. 

چرا ادم همیشه پول کم میاره دو خریدن کتاب ؟ 

نمیونم اما خب فعلا مهماشو گذاشتم تو لیست هرچند دام میخواد پرومته و بابا گوریو پک هدایتم الان بخرم امافکر نکنم پولم برسه. 


از حرفه نویسنده کتابای ذهن و عکاسی ، در باب فلسفهٔ عکاسی ، کلمات عکاسی سرسخت کم بخت و باستان شناسی سینما رو دارم که هنوز نخوندم ولی فکر کنم سه تای اول به فازم الان میخورن. فردا کتاب بر سر نقد هنری الکینز رو حتما میخرم و عکاسی چیست رو. با سوسیالیسم و فردگرایی که باید کفش اهنی پا کنم بگردم دنبالش :دی


الان ذهن و عکاسی رو شروع میکنم که نوشتهٔ پل مارتین لستر، ترجمهٔ زانیار بلوری ، نشر حرفه نویسنده است. 

الان که داشتم میدیدم دیدم که تو ترجمهٔ فارسی بهش عکس از عکاسا اضاقه شده. کلی ذوق مرگی جون فرصتی دیش میاد کاراشونو خودمم سرچ کنم ببینم. به نظرم خیلی کتاب جذابی مثل نقل قول که یا گزینه گو نوشته شده کوتاه کوتاه. 



اقا اینو یادم رفت بگم. دیشب که داشتم میخوابیدم فکر کردم که یعنی هنوز فکرم مشغول کتابو حرفای بودیار بود. به عکاسی فکر میکردم. آنالوگ دیجیتال. بهد دیدم من الان چند ماه هست که لپ تاپم خراب شده :( و تمام فال عکسام توش موندن و انگار نابود شده باشن من هیچ درست سی ندارم. اما در مورد آنالوگ اینجوری نیست. نگاتیو عکاسی اینقدر راحت از بین نمیره. خلاصه این که بزودی خیلی زود اتاقکمو راه میندازم. احتمالا فلاش اکسترنالمو میفروشم ! خب استفاده که نمیکنم اصلا ازش چرا باید خاک بخوره..چر نباید به جاش چیزی داشته باشم که دوست دارم. مخ بابا رم زدم ! حدودا سه سال آنالوگ کار نکردم تقریبا هیچی نمیدونم اعتماد بنفس در حد چی یعنی از دارو ها از ترکیباشون. باید حتما تو کارش برم. دیگه چیزی جلومو نمیگیره. ادم به هر حال از یسری چیزا باید بزنه. صبر کردن بسه. تا تابستون امیدوارم که بشه.

1369 : در ستایش سایه ها

صبح بخیر

خب من دیشب کتاب در ستایش سایه ها ، نوشتهٔ جونیچیرو تانیزاکی وترجمهٔ محمد دارابی ، نشر حرفه نویسنده رو خوندم و تموم کردم. 

نوشتهٔ جناب تانیزاکی در مورد فرهنگ زندگی زیباییشناسی ژاپنیِ. در مورد همه چی حرف میزنه. من یاد کتاب الکینز و دیدنو نگاه کردنشم افتادم چون این کتابم که میخونیم این جور که تانیزاکی توصیف‌مرده نوشته و دیده ادم این دقت نظرشو میمونه. در‌مورد همه جی هم حرف میزنه . معماری ،دسشویی ، غذا، نورپردازی، ظروف غذا خوری، لباسها، زنان ، کاغذ حتی وبیشتر هم راجع به سایه ها و نورو تاریکی و...

تانیزاکی مقایسه اش با غرب هست. این که ژاپنی ها چقدر متفاوت فرهنگشون دلایل وجود یسری چیز چیه بعد مناسفانه با پیشرفت کردن از غرب وام گرفتن و سنت های خودشون رو به فراموشی میره. و متوجه تفاوت و اختلافشون با غرب میشه. و میگه : « حیرتم از این بود که چرا همهٔ این وسایل کمی مطابق با عادات و سلایق ما طراحی نمیشن .» و کپی غربن. تانیزاکی تو همین هین که حرف میزنه دنبال علت هم میگرده که وجود یسری چیزا به چه دلیلی بوده یا چرا انجام میگرفته مثلا کابرد طلا توی خونه ها و معماری

به نظرم جالب اومد یعنی‌اون سادگی نظرمو جلب کرد. به نظرمخیلی آرامش بخش بوده.

کاش ما هم میشد توی هنر توی زندگی فرهنگ معماری همه چی دست از این تاثیر پذیری از غرب برداریم. 


همین دیگه قسمت هایی ازش میذارم. 


+هکیشه فکر میکنم زندگی‌مان چقدر متفاوت می‌بود اگر هرکدام از ما تلاش میکردیم دانش خود را بیشتر کنیم. 


+ برای شرق هم می توان این امکان فراهم باشد که دنیای تکنولوژیک تازه ای برای خود هموار کند.


+موسیقی ژاپنی  گذشته از همهٔ این ها موسیقی سکوت است و خلا. 


+ لذت ما زمانی اغاز می شود که نورهای براق خاموش میشوند و تاریکی‌سر میرسد و زنگاری دود آلود فضا را پر میکند. 

+ پخت و پز ما ژاپنی ها وابسته به سایه هاست و پیوندی همیشگی با تاریکی دارد.  


+ انسان غربی همواره تلاش کرده آنچه دارد را بهتر کند، ا شمع به چراغ های روغنی ، از چراغ های روغنی به روشنایی گاز سوز و در آخر هم نور های الکتریکی، میل روز افزون او به روشنایی بیشتر هرگز آرام نگرفته است تمام توانش را به کار بسته تا جزئی ترین سایه هارا نیز از میان بردارد.


1368 : کتاب جدید : در ستایش سایه ها

خب فکر‌کنم بهتره کتاب جدید شروع کنم. نمیدونم. از فکر‌کردن خسته شدم. هی میخونم هی اوووف. دارم شک میکنم که واقعی باشه خود کتاب اینقدر از یه لحاظ عجیب به نظر میاد. کاش کسی برام بازش میکرد. الان باید صبر کنم خودش باز بشه. 

احتمالا در ستایش سایه ها رو امشب بخونم. سرم و چشم درد میکنه ولی خوابم نمیاد. فکر کردن به موضوع بودیار هم تو یه خلا میندازتم یعنی یه چیزایی فهمیدم ولی نمیدونم باید چیکار کرد یعنی نتیجه گیری چیه. شاید کتابو فردا بخونم نمیدونم.

1367 : پس بیایید از دنیایی حرف بزنیم که انسان در آن ناپدید شده.

کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده است؟
نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


+اختراع تصویر فنی با تمام فرم هایش آخرین اختراع بزرگ ماست. 

+ وقتی با فرط واقعیت و به لطف استقرارتکنولوژی های ذهنی  یا مادی بی حد و حصر همه چیز ناپدید بشود، وقتی انسان بتواند تمام قابلیت هایش را محقق کند ، آن وقت دقیقا به همین دلیلی وارد دنیایی میشود که اورا از خود بیرون می اندازد.


من هنوز فکر میکنم اصلشو شاید نفهمیده باشم. :(

+ در زمانهٔ اخیر که تکنولوژی با سرعتی برق اسا به پیش میتازد ، تصوری بی معنا و نوظهور از «آزادسازی» امر واقعی به وسیلهٔ تصویر و «آزادسازی» تصویر به واسطهٔ ساحت دیجیتال سخن میگوید. «آزادی » امر واقعی و تصویر را هم نتیجهٔ فزونی و تکثر عنوان میکنند. اما این یعنی به فراموشی سپردن میزان چالش و مخاطره‌ای که در کنش عکاسی وجود دارد ، شکنندگی و تردید در رابطه با ابژه و موضوعِ عکس ـ یا به عبارتی ، « ناکامی » نگاه خیره .این ها همه در ذات عکاسی هستندـ و بسیار هم نادر و نایاب ! نمیتوانید عکاسی را آزاد کنید

1366 : باید به عکاسی برگردیم

اینقدر مبهوتم اینقدر ترسیدم از خودم از وضعیت موجود از چیزی که گیر کردم  اصلا شک کردم به مقدار فهم خودم. احساس میکنم چیز بیشتری توشه هر بار میخونم بیشتر میفهمم . این کتاب اندیشه ی منو عوض کرد شاید حتی مسیری که پیش میرفتم رو.

از عکاسی دیجیتال میترسم نه ترس نمیخوام انجامش بدم. همین الان تصمیم گرفتم ازش دست بکشم نمیدونم برداشتم درست بود یا نه اما فهم من به من اینو گفت. اگه دلیل مرگ عکاسی این بوده اگه دلیل از بین رفتن یا همون نا پدیدی امر واقعی این بوده پس باید به عکاسی برگشت. به عکاسی برگشتن هم اینجوری اتفاق میفته. 

تصویر دیجیتال مدام و مدام تولید میشه خیلی راحت . 

بودیار میگه نهایت خشونتی که در حق تصویر اعمال شده خشونت تصویر تولیدی به وسیلهٔ رایانه ااست که پایداری از هیچ است ، محاسبات عدد و رقمی از رایانه.

بودیار میگه این امر به تصویر تصویر پایان میده چون در زمانه ی رایانه ها دیگه از مصداق و مرجع عکس خبری نیست و حتی امر واقعی هم هیچ جایی برای رخ دادن نداره چون با عنوان واقعیت مجازی تولید میشه.

بودیار میگه تولید دیجیتالی به منزله انالوگون که احتمالا اشاره ای هست به ارای رولان بارت در مورد عکس ، که معتقد بوده انالوگون یا مشابه کاملی است به واقعیت دنیا از بین میبره و امر واقعی رو هم به منزله چیزی که قادر به تصورش باشیم از میان بر میداره . عمل عکاسی ، این لحظه ای که ناپدید شدن سوژه و ابژه ی عکس را در تقابلی آنی رقم میزنه ـ رها شدن شاتر و در پی ان نیست شدن دنیا و نگاه خیره برای یک لحظه یک سکته ی آنی  و خلسه ای لذت بخش که به عملکرد  ماشینی تصویر میانجامدـ در روند پردازش دیجیتال و عددی ناپدید میشه. 

این ها همه ناگریز منجر می شود به مرگ عکاسی به منزله ی رسانه ای بدیع. با رفتن تصویر آنالوگ ، جوهره ی عکاسی است که نا پدید میشود . چرا که یک تصویر آنالوگ هنوز هم از حضور زنده ی یک سوژه در برابر یک ابژه حکایت داشت آخرین  مهلت بود تا موج مهیب انتشار و دیجیتال که انتظارمان رو میکشیده  


اگه بخوام بنویسم باید کلشو بگم هنوز برای خودم هضم نشده اینقدر به نظرم خیلی بزرگ بود حرفا برام. اما عکاسی دیجیتالم تموم شد. با گوشی که عمرا عکس بندازم. هرچند هرگز روی عکسام حداقل از وقتی که با استاد کلاس داشتم کار نکردم و مخالف دست کاری بودم شاید اصلاح گاهی اوقات. باید زودتر اتاقکمو راه بندازم. باید یه فکری کنم. اگه همه هم به اون مسیر میرن ما باید جدا شیم. مرگ عکاسی این حرفی که استاد گفته بود و این از همون موقع هم معلوم بود من علتشو چیز دیگه ای فکر میکردم باشه. عکاسی زنده نمیشه اما  میشه بهش برگشت. باید به عکاسی بر گردیم این تنها کاری که ازمون بر میاد. 


این کتاب از واجبات نه فقط برای کسانی که درگیر عکس و عکاسی هستن برای همه کسایی که میخوان بدونن داره چه اتفاقایی میفته و چقدر وحشتناک. خیلی هم کتاب زیادی نیست ۹۳ صفحه با مقالاتی که بعدش اومده. باید بخونم باز باید تمام حرفای بودیارو باز بخونم. 


من دیگه دوست ندترم عکاسی دیجیتال کنم. دوست ندارم عکسای دیجیتالم رو که ت الان گرفتم توی فضای مجازی منتظر کنم. من بایدکاری کنم باید کاری کتم. 


کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده؟

نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده



میدونم یه خورده جوگیرانه به نظر میاد اما خب این برداشت من بود. .



اینم اضافه کنم که بودیار میگه که هرچیزی که نا پدید میشه به شکلی پنهانی هنوز وجود داره و تاثیری اسرار امیزم میزاره. سوژه ناپدید میشه اما اشباح و پاره های اون باقی میمونن. کلنر مطلبی که تزش توی پیوست ها بر این نوشته نوشته اینه که میگه. به نظر بودیار نا پدیدی این چیزها نتیجهٔ فرایندی تکاملی نبوده ، بلکه رخدادی بی همتاست. که به هیچ وجه منفی نیست. 

شاید تو یه چیزایی این طوری باشه اما ام من فکر میکنم از بین رفتن مرزها وحشتناک این که نتونیم تشخیص بدیم تمایز قائل بشیم بین یه چیزایی. 

خواستار ابژه بودن..
باید به یک نظریه ی ابژه بنیاد دست پیدا کرد... باید آینهٔ بازنمایی. را در هم شکست...

از اندرو ورنیک هم یه متنی خست که دوتا چیزو نوشته یادآوری کرده یکی این که حرفی که بودیار میزنه مشابه همون حرف بنیامین هست درباره عکاسی که همون هاله ای هست که با تکثیر آثار هنری از بین میره. واقعی بودن امر واقعی یک نوع هاله است مه در وانموده ها دیده نمیشه و به شکل جادویی واقعیت ر همچون جلوه ای ز خودشان تولید میکنند. این واقعیت توهمی ـ واقعیت مفرط ـ از خود واقعی واقعی تر است و آوار واقعش آنقدر تشدید یافته اند که امور موجود اصل باهاش ببرابری نمیکنه.

چیز دیگه ای هم که گفت اینه که بودیار اشاره هایی هم به افلاطون زده. فکر کنم همون مثلا غار میشه. که واقعیت والاتری که حقیقت را در خود جا داده و دنیای ظاهر تنها بدل نازلی از اون حساب میشه. 
البته خیلی طولانی میدونم ناقص نوشتم ولی همش ذهنم میپره و رو اعصابمه. ظاهرن تموم شد. ولی باید بخونمش باز. 
فکر نکنم همه چی مثلا فقط به دنیای مجازی یعنی چجوری بگم محدود بشه. :/

خیلی بد نوشتم اینو اعتراف میکنم ولی واقعا اینقدر درگیرش شدم بعد گیج شدم بعد نمیدونم. :(((


در آغاز کلمه بود. تنها مدتی پس از آن سکوت آمد.

یعنی سکوت بود اما اندیشه جاشو گرفت؟؟
آیا شما هم شماری از پزسش های بی نهایت من پی بردین؟؟
باورتون میشه سر درد گرفتم از فکر کردن ام. جواب پیدا نکردن؟ 

من فیلم ماتریکس دیدم اما چیزی که خوندم ناموسا اونجوری نبود اصلا اون تو ذهنم نیومد.

جدا از اون اگه بخوام منطقی فکر‌کنم احتمالا حتی اگه مثلا توی عکاسی آنالوگکار کنم اون همچنان هست. منظورم اینه تاثیری داره؟ 
البته که تصمیممو گرفتم اما فقط دارم فکر میکنم که این در مورد همه چیزه


حقیقت اینه وضعیت مزخرفی یعنی انگار نمیدونم باید به چی فکر‌کنم. 
من توی این وضعیت توهم بودن چیزی قرار گرفتم وضعیتی که مرز بین حقیقت و دروق انگار برداشته شده بود هیچ جوابی نبود. 
انگار که همه زندگی چند ماهم بیهوده بوده باشه انگار توی خواب بوده باشم. انگار نه حالا الان نگاه میکنم شاید شباهت هایی با فیلم ماتریکس باشه.
منتها تو فیلم خیلی تخیلی به نظر میومد. 
البته الانم همون اندازه مبهوت شدم.  حالا چی درستِ واقعا حقیقت چیه :/ میفهمین چه حس بدی دارم. 

«همهٔ این ها شاید باعث شکل گیری تصور یا توهمی از یک استراتژی مهلک بشود ، از یک روند تکاملی  که در پایانش دیگر از نابود گاهی که کانتی به آن اشاره کرده  عبور کرده ایم. آنجا که نژاد انسان بی آن که بفهمد واقعیت و تاریخ را پشت سر گذاشته،  جایی که دیگر تمایز بین حقیقت ها و دروغ ها ناپدید شده و باقی ماجرا.»


بودیار نظرش اینه دنیای واقعی هم خودش دنیای بازنمایی هاست.
اما ناپدید شدن ر میشود به شکلی متفاوت در نظر گرفت: به منزلهٔ رخدادی بی همتا و ابژهٔ میلی خاص، یعنی میل به دیگر آنجا نبودن( خیلی این خیلینمیدونم چجوری بگم ) ، که به هیچ وجه منفی نیست. کاملا هم بر عکس ، ناپدید شدن شتید میای باشد برای این که ببینیم ورای هر هدف و سوژه و معنایی، ورتی افق های ناپدید شدگی ، آیا هنوز هم دنیا موجودیتی دارد؟ و چیزها بی آن که برنامه ریزی شده باشند پدیدار خواهند بود؟ ( غارافلاطون)قلمرو خاصی ازپدیداری ناب ، قلمرویی از آن دنیا به همان صورت که هست. ( و نه دنیای واقعی ، که فقط و فقط دنیای باز نمایی هاست)، قلمرویی که تنها میتواند با ناپدیدشدن همهٔ ارزش های افزوده سر بر آورد. 

وااای همین این آدمو میتونه نابود کنه.

1365 : کتاب جدید : درآمد

خب کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده ؟ نوشتهٔ ژان بودیار با ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده رو شروع کردم.  هیچ پیش زمینه ای از بودیار نداشتم و نمیدونستم که کیه. و کلا انگار همش قراره حیرت زده بشم. این از خوشیای ماست.  

طبق چیزی که مترجم نوشته به جای مقدمه نوشته ای از داگلاس کلنر رو میذاره تا خواننده هایی مثل من که آشنایی ندارن به یه آگاهی از تفکرات و اندیشه های بودیار برسن. که واقعا واقعا برای من لازم بود و کمکم کرد. مرسی واقعا.

راستش درامدی که کلنر نوشته از اون جریان فکری و اندیشه های بودیار منو ترسوند و به نظرم وجشتناک اومد. شاید اگه هرچیز دیگه ای بود ذوق میکردم که فهمیدم همچین متنی رو ولی الان فقط شوکّ شدم. 


ژان بودیار یکی از منتقدای مهم جامعه و فرهنگ معاصر ماست (۱۹۲۹-۲۰۰۷) که جایگاه پیشوای نظریهٔ پسا مدرن فرانسوی رو بهش داده اند.

الان ما توی وضعیتی قرار داریم که فکر میکنیم چقدر خوبه تکنولوژی پیشرفت میکنه راه های ارتباطی و شبکه های اجتماعی گسترده اند. پردازش اطلاعات و تصاویر روز بروز بیشتر میشن وغیره. ولی اصل قضیه چیز دیگه ایی!

بودیار میگه ما الان توی دوران جدید وانمایی به سر میبریم که در اون تکثیر و باز تولید اجتماعی جایگزین تولید میشه.« از این به بعد ، نشانه ها و کدها در مقیاس انبوهی تکثیر میشوند و چرخه هایی تمام نشدنی و پیچ در پیچ نشانه های دیگر و دستگاه های نشانه‌ای قدرتمند را بوجود می‌آورند. بنابراین جای سرمایه را تکنولوژی میگیره و جای تولید را نشانه پردازی. (تکثیر انبوه تصاویر و اطلاعات و نشانه ها.)»

طبق نوشته ی کلنر دنیای پسا مدرن بودیار دچار انفجار درون ریزِ بنیادینی میشه که طی اون طبقات اجتماعی،  جنسیت ها، تفاوت های سیاسی حوزه های سیاسی و فرهنگی که از هم جدا و مستقل بودن در هم فرو میریزنو حل میشن و مرزها از بین میره. تکنولوژی ها و راه های ارتباطی شرایطی رو برای ما فراهم میکنن که تجربه های جذاب ترین در مقایسه با زندگی روزمره و جایگزین زندگی اصلی و واقعی ما میشن. در واقع تکنولوژی و این کدها و نشانه ها افسار مارو دست میگیرن و اینها واقعی تر از واقعی جلوه میکنن.

بودیار میگه توی دنیای پسامدرن« افراد از برهوت واقعیت یعنی چیزی که هست فرار میکنند تا به شوریدگی واقعیت مفرط و قلمرو نوظهور رایانه ها، رسانه ها و تجربه های تکنولوژی پناه ببرند.» حالا این باعث چی میشه؟ باعث میشه که سوژه توی یه دنیای بیش از حد نمایان شده قرابت و نزدیکی خیلی زیادی با تصاویرو اطلاعات لحظه ای پیدا کنه. 

بودیار میگه جامعه ی پسا مدرن با ایحاد وضعیتی که سوژه ارتباطش رو با امر واقعی از دست میده دچار فروپاشی و از هم گسیختگی میشه. 

اغا خیلی سخت توضیح دادنش یعنی من نمیدونم چجوری خودم اولین باره دارم با همچین چیزی روبرو میشم. خلاصش اینه که ما درکمونو از واقعیت بیرونی از دست میدیم. و هیچ معنایی برامون دیگه نداره همه دنیارو توی تصویرو تکنولوژیو چیو چی میبینیم همه چی انگار برامون مجازی بشه. امر واقعی خاطره میشه! :/ خنده داره ولی این اتفاق علنن الان افتاده. و این وحشتناکِ. این که ماها توی وضعیتی گیر بیفتیم که فقط در گیر پیامو نشانه و رسانه و تصویر باشیم این که تجربه واقعیت رو از دست میدیم. وحشتناک نیست؟ همه چی شدت میگیره و طبق چیزی که اینجا نوشته بود در جامعه ی امروزی ابژه ها و و رویداد ها مدام حتی از خودشونم سبقت میگیرنو جلو میزنن چه برسه به ما که سوژه ایم.  « شوریدگی ابژه ها در تکثیر انبوه و گسترش انها تا مقیاس انم است تا حد اعلا»شوریدگی یعنی فراتر و گسترده تر از مرزهای خودشون برن. و در آخر این که ما نابود میشیم! 


از اونجایی که خودم هنوز مبهوتم بیشترشو از رو نوشتم و به بدترین نحو اما خب. الان دوره دوره ای که واقعیت توش ناپدید شده :( امر واقعی چقدر وحشتناک خیلی وجشتناک خیلی باورم نمیشه باورم نمیشه. 


این کتابا‌اصلا منو نابود میکنه فکر‌کنم. به هر حال این مطالب برای اشنایی با بودیار بود. ببینیم چی‌میگه در ادامه خودش. 


من تازه دنبال امر واقعی بودم. باید پیداش کنم. 


حقیقت اینه فکر‌میکنم خود من مثلا گرفتار همچین چیزی شدم. یعنی فکر کنم. 


شایدم من اشتباه میکنم شاید اینقدرم وحشتناک نباشه...



+چه باحال همین حالا گفتم دنبال امر واقعی بودما داره راجع بهش حرف میزنه.


+ چرا باید خوابم بگیره درست همین الان که ولع خوندن دارم بدبختیم اینه قدرت درکم میاد پایین و نمیفهمم حتی اگه بخونم :(

به نظر اونجوری نمیاد که بود. فکر‌کنم الان فهمیدم.   

1364 : کتاب جدید : چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده؟

نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه نشر حرفه نویسنده


من نیت کردم کتابای حرفه نویسنده رو همینجوری پشت هم بخونم و تمومشون کنم  تازه باید برم بخرم اما چون از نظر  محتوا و به قول خود نشر تو یک فضای کلی شریکن و من همیشه یعنی تا الان که پشت هم خوندم چند تا کتاب رو اینو متوجه شدم و الان هم توی حال و هواشم گفتم عوض نکنم این فضارو و همین فرمون رو برم :)  

این اولین کتابی هست که از بودیار میخونم. 

یه خورده اتاقمو مرتب کنم حموم برم شروعش کنم. ببینیم که چجوریِ  


1363 : اتمام کتاب نقاش زندگی مدرن...

یک کتاب دیگه هم تموم شد. و من مثل همیشه همون حس تموم شدن یه چیز دوست داشتنی رو تجربه میکنم. هرچند که تموم نمیشه. حک شده باشه تو نقظه نقطه ذهنم. شکام اینجوری این دلتنگ میشین وقتی کتابی رو تموم میکنین. الان که این چیزارو مینویسم اشک تو چشام حلقه زده. بودلر رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد.. میشه گفت مدتی که کتابی رو میخونم به معنای واقعی کلمه باهاش زندگی میکنم. و بعد تز تموم شدنش مثل افتادن تو یه خلا. خالی پر از دلتنگی. انگار خیلی چیزای دیگه پشتش به خاطرم بیاد. 

دیگه درباره ی رنگ و به بورژوازی رو ننوشتم. انگار بخوام لج کنم. نمیدونم شاید بی حوصله از تموم شدنش. 


حالا چی بخونم. کتاب بعدی هم میتونه همینجوری تو روحم رسوخ کنه با زندگیم گره بخوره؟

دلم برای بودلر تنگ میشه. برای آدمایی که به واسطه اش شناختم. دلاکروا، آلن پو...

اینم از این.


کتاب بی نظیری بود. انگار با خود بودلر تونسته باشم ملاقاتی داشته باشم. یه همچین چیز فوق العاده ای. 


کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده