روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۷۹۲ مطلب با موضوع «روزهای بعد از دانشگاه» ثبت شده است

1498 : فلوبر

 او آفریننده ای است که شکل گیری موضوع‌در وجودش فرایندی آهسته ، ابتدایی، تدریجی و دغدغه ای فزاینده است.



هر اثری که مینویسیم بوطیقای ذاتی خود را دارد که باید آن را پیدا کرد.



بیچاره لوییز :(((( خیلی سخت بوده خب...

چقدرم رله. حتما خود فلوبر هم لطف زیادی داشته  :/ترجیح میدم این چیزارو هیچوقت نفهمم یعنی نه اون نمیشه نمیدونم چجوری بگم.



1497 : شخصیف

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1496 : عجب آدمی بوده این ماکسیم دوکان :/

اصلا از چشمم افتاد. حالا نه که خیلی بشناسمش! چقر حرص دراره.  

خب بخش اول تموم شد که بارگاس یوشا در مورد علل علایقش به فلوبر و مادام بوواری نوشته بود درواقع تاثیر خود فلوبر و کتابهاش بر فرد. بخش دوم در مورد این که خود رمان چی هست بدون توجه به این که چه تاثیری روی خواننده میذاره. این که چی شد که نوشتنش شروع شد از کجا در مورد خود فلوبر. که الان فهمیدم دوکان که دوستش بوده مثلا چقدر براش زده چقدر موزمار بازی دراوورده چقدر حسود :/ میبینی درسی که میگیری اینه این جور ادما در همه دوره ای هستن این زمانو اون زمان نیست کلا هست بعضی. خصوصیتشون اینه. جالب که از جزئیاتی میگه که در‌مورد فلوبر و کلا زندگی شخصیش هست. هرچند که اون کتاب نوشتن مادام بوواری برای من خیلی بیشتر توجه ام رو جلب کرد. 

هرچند که قضاوتشون درواقع باعث شد بهتر بشه فلوبر . و راستش چه اهمیتی داره مهم جایگاهی که گوستاو فلوبر داره امروز. اگه عملی صادقانه با تلاش و خب ولقعا برای شخص مهم باشه با این چیزا تو سرش نمیخوره. حتی اگه تو همون زمان خودش شاید خیلی توجهی نشده باشه. فکر‌کنم این داستان خیلی از ادمای بزرگ.


یادم اومد خود فلوبر هم متوجه شده بود. اصلا حسادت نه عدم درک اپن ادم از فلوبر. این که فلوبر گفته بود من دنبال خلیج نمیگردم دنبال دریای بزرگ هستم.  


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری ،

 نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


1495 : شمام فکر میکنین من زیادی امیدوارم؟

،شایدم خوشحال اما خب فعلا مجبورم حتی اگه دلخوشی باشه تا یکی دوماه بعد بیینم باید چیکارشون کنم هنوز کلی باید روشن کار کنم علاوه بر این که جدید باید بسازم. مها میگه باید شکل های مشخص تر داشته باشه مثلا ماهی انار خب من اگه شکلی ببینم در میارم مثل اون درختا باقیشم شکلاای که خودم دیدم نیم رخ ادم مثلا یا فرمای انتزاعی. یاد عکسای جاکوملی افتادم و عکسای خودم برای کدی از عکاسم. اپن موقع عکس میگرفتمشون حالا باید سعی کنم بسازم اما همه نمیبیننش. همین. ملالی نیست. وقتی فکر میکنم همه این کارا بیهودست و اخرش مثلا باید برم فروشنده شم باور نمیکنین چه غصه ای میگیرتم.  اینم شانس مائه با این حال من تمام تلاشمو میکنم. و خیلی قشنگ تر از چیزی که اینجا گذاشتم میشن. خیلی کار دارن. 


خب بیان فعلا معلوم نی که چشه. :/ اپلودم میشه نمیاد. منم حوصله اشو ندارم.



درست شد...


میدونم عکسا خوب نیستن و د کنال بی حوصلگی گرفته شدن. عکاسی با گوشیو دوست ندارم  ولی خب ظاهرو باطن کارا همین.



الان به این نتیجه رسیدم عمرا بتونم عکس تبلیغی از کارام بگیرم :/ میدونم احتمالا تاسف بار به نظر برسه اما خب همین. کارامو فقط با واسطه احتمالا بفروشم یعنی کتاب فروشی شهر کتابو اینا اگه قبول کنن. یه ایده خوبم دارم برای بسته بندی یعنی ظاهرش خب بسته بندی نمیشه ! حالا بعدا اگه شد میگم باید ببینم عملی میشه یا نمیشه.




 

1494 : بعله اینجوریِ

آن که از جان و دل عاشق است، به کام گرفتن از معشوق بسنده نمیکند، بلکه ،بنابر رسم قرون وسطی ، تمام زندگی‌اش  را بر گرد وجود معشوق سامان می‌دهد و هر گاه لازم باشد در راه او میجنگد. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



دلم میخواست نقد بودلر بر مادام بوواری رو میخوندم. 

1493 : معرفی عکاس : ابراهیم ذهبی

یکی از معضلات من از عکاسی خیلی وقت پیش خودمون اینه که دسترسی ندارم. یعنی مثلا زده بود ابراهیم ذهبی امروز درگذشتش هست خب من نمیشناختم. ظاهرا عکاس‌حرم هم بوده باشه تو مشهد توی‌ گوگل سرچ کنین میاد اما عکسای دیگه ای‌هم داره هرچند من فقط چهار تا عکسشو دیدم خب ادم نمیتونه تشخیص یده شک دارم کتابی هم داشته باشه :/ خلاصه این که ما فقط اسم میشنویم. مطلبی فعلا پیدا نمیکنیم شایدم هست من ندیدم. 

البته من میدونم که عکاسای مثلا صدسال پیش ما عمرا در مقایسه با عکاسای صدسال پیش امریکا قرار بگیرن و اختلافشون زمین تا اسمون باشه اما خب‌ دلم میخواست میدیدم.

من از دیشب دارم سعی میکنم یکی از اون عکسارو اپلود کنم که بیان معلوم نیست باز چش شده اپلود نمیشه.



1491 : سگ خال دار

یه دوست پیدا کردم. یه سگ خال خالی. من از سگ نمیترسم ولی از دور از نزدیک کلا هیچ حیوونی رو نمیتونم لمس کنم یا نزدیکم بشه :/ ولی حیوونارو خیلی دوست دارم تنها موجود زنده ای هم که دست زدم همون جوجه خدابیامرزم بود. از بس همیشه میگفتن کثیف کثیف بابا بیچاره ها کاری ندارن که. ادم احساس میکنه فکرتو میخونن. بارها شده با سگها روبرو بشم. اونا همیشه میخوان بیان نزدیک. عادت ندارم فرار کنم نمیخوام بترسن ولی‌ همش میگم نزدیک نیا تروخدا نزدیک نیا‌برو برو و اونا هم میان تا یه جایی بعد دم تکون میدن و منم همچنان فقط نگاهشون میکنم. این یکی که دوبار اومد بار اول تا دم کفشم کفشمم بو کرد رفت فکر کردم که رفت. بعد اومد ولی دیگه نزدیک نیومد راسته خیابون نشست صاف. جالب نه؟ اگه میتونسم نزدیکش بشم حتما با هم به توافق میرسیدیم. حیف! دوباره رفت دیگه من باببام گفت تو پارکِ. پاشدم جمع کردم برم سمت پارک که راسته ی جنگل فکر نمیکردم بیاد یا باشه با چشم ندیدمش. بعد دیدم دنبالم با فاصله داره میاد. باورم نمیشد. :/ بوخودا مامان بابام بهم اینجوری ابراز علاقه نکردن هیچوقت. شاید فردا براش غذا ببرم اگه پیداش کنم. اخه گناه داشت. :(((( شایدم دیگه پیداش نکنم. به هر حال اینم تجربه ی امروز. سگ خال دار تو ذهنم میمونه. 

1490 : جنگل

خب من از ساعت سه ربع اینطورا زدم بیرون. نرفتم پارک حوصله ادمارو نداشتم بعدم به هر حال حس خوبیم نداشتم خواستم برم جنگل تو این گرما کیفم سنگین بود بیرون از ورودی جنگل جنگل روبروش بالاتر از نگهبانی این پایین نشستم دید نداره ام. خب ادم رد میشه بهد نگهبانی هست حداقل استرس ندارم. یه زیر انداز پهن کردم دلم میخواد پشتمو کنم به خیابون با طبیعت عشق کنم. یه پروانه هم هی میچرخه سرخوش . دلم میخواد همه جیو فراموش کنم. امروز یهعکاس دیدم. قبلا عکسش پشت کتاب علیه تفسیر بود و من نرفته بودم دنبالش. یه مدت عادت کرده بودم ببینم وقتی دیدم اینقدر دلم میخواست مالاون زمان بودم. البته همه زمانها ز دور قشنگ شاید باشن  الان کهفکر میکنم میبینم نمیتونم پیرهنهای بلند رو تحمل کنم :دی خب دیگه برم. بعدا با حوصله بودم عکساشو میذارم.




1489 : عیش مدام

ماریو بارگاس یوسا میگه کتاب مادام بوواری رو ۵-۶ بار از اول تا اخر کتاب خونده و برعکس بقیه رمانها که چند بار میخونیشون اصلا سرخورده نمیکنه خواننده رو به خاطر دوباره خوانی. خب من گفته بودم فقط یک بار میخونمش. چون خب من از شجاعت و جسارت اِما واقعا خوشم میومد ولی خب این ویژگی هاشو جای خوب و به نحو درستی انجام نمیداد. فلوبر خودشم میگفت که هیچ شباهتی به شخصیت ها نداره هرچند که میشه تفکراتش و حضورشو حس کرد خودشم میگفت. فلوبر نیومده بگه چی خوبه چی بد. اینارو انگار به تصویر کشیده من خواننده با گوشتو پوست و استخونم حس میکنم. همه حماقت ها حقارت ها تلخسا ریسکا ارزوها حسرت ها وهمه چی رو. اینقد زنده است شاید برای همین من گفتم یک بار چون ترسیدم وگرنه این کتاب فکر نمیکنم بشه از بندش خلاص شد یا فراموش کرد. 

یوسا نوشته سبک فلوبر که به شکلی جنون آسا مادی گرایانه است سبب میشود واقعیت ذهنی در مادام بوواری از استحکام و وزنی مادی برخوردار شود و همچون واقعیت عینی محسوس باشد. 


«عصیان اما از ابعاد حماسی که در عصیان قهرمانان مذکر رمان قرن نوزدهم میبینیم بی بهره است، با این همه جنبهٔ قهرمانانهٔ آن دست کمی از آنها ندارد. این عصیان یک فرد است و چنین که مینماید عصیانی خودبینانه است. این زن قوانین محیط پیرامون خود را‌زیر پا میگذارد ، زیرا مشکلاتی که فقط مشکل اوست به این کار میکشاندش ،، این عصیانی به نام کل انسانیت یا به نام فلان اصل اخلاقی یا فلان ایدئولوژی نیست. اما از آن روی که احساس می‌کند جامعه تخیل او ، جسم او، رویاهای او و تماناهای اورا به زنجیر کشیده ، رنج میبرد، روابط نا مشروع برقرار میکند، دروغ میگوید ، میدزدد و د پایان کار خود را میکشد. شکست اما به این معنا نیست که او بر خطاست و بورژوااثهای ایون ویل برحق هستند... شکست اما صرفا اثبات این نکته است که این نبرد نابرابر بوده ، اما تنها بود و از آنجا که موجودی غریزی و احساساتی بود و پیوسته در معرض این خطر که راه را گم کند و بیش از پیش در وضعیتی غرقه شود که سرانجام دشمن بر او چیره شود. »


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1487 : چرت نویس

احساس میکنم خیلی واضح، که چیز دیگه ای هم تغییر کرده. اما نمیفهمم چی. من واقعا متاسفم که دست نگه داشتم. فقط احساس کردم امشب رو نمیتونم. نمیفهمم چمه. گریه میکنم اما سبک نمیشم. حوصله هیچیو ندارم. هرکاری انجام میدم انگار اتوماتیک وار باشه. مثل یه ربات هی خودتو با شرایط وفق بدی. دارم فکر میکنم این توفانها کی تموم میشن. فقط احساس میکنم خسته شدم. شاید باید وایسمو یه نفس بگیرم. به دورو ورم نگاه کنم به جایی که بودم. ببینم کجام. از تابستون پارسال تا الان فقط حدود یک سال گذشته اما نگاه. به اندازه ده سال انگار هرروزش پر اتفاق بوده که همه چی عوض بشه. دلم برای خودم تنگ میشه. مائده اون روزا. ادمای اونروزا که خیلیاشون دیگه اون ادما نیستن. حتی پدر مادرمم. انگار گم شده باشم. انگار هیچکسو نشناسم. چیزی عوض شده باهاش راحت نیستم. نمیشناسمش. منو میترسونه. از همه میترسم. از این محیط. خسته شدم از این توفانها‌‌‌‌. سال دیگه من کجام. فکر‌نکنم چیز بهتری اتفااق بیفته. کاش تموم کردن همه چی راحت بود. ادم حتی اینم تا مجبور نشه انجام نمیده دست نمیکشه. احتمالا دارم چرت میگم. فقط نمیدونم چند سال دیگه اینجوری باید بگذرونم که وسط توفان باشمو همه چی مدام و مدام تغییر کنن و هم همه چی بیش از حد یکنواخت باشن. 

فکر‌کنم فقط باید امشب بگذره. حالم خوب نیست فقط.