روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۳۹ مطلب با موضوع «دیدنی ها» ثبت شده است

377 : تکه هایی از گلهای بدی

راستش خیلی از گلهای بدی تصمیم گرفتم نذارم. شاید به مرور در آینده بیشتر گذاشتم از شعراش. کتابم امشب هنوز نمیدونم میلم به چی میکشه که کتاب بخونم یا مقاله یا اصلا چی واسه همین امشب میخوام فیلم ببینم. سانشوی مباشر( sansho the bailiff 1954) ، کارگردان : کنجى میزوگوچى (ژاپنیه ) . راستش زیاد دوست ندارم ببینمش یه بخشاییم ازش دیدما از این فیلماست که فکر کنم نابودت میکنه :) خب زیاد خشن دوست ندارم ولی خب باید ببینم اولو آخر بالاخره نباید فرار کرد. یکی از فیلماییه که تو دفترم نوشته بودم. البته اونجا نوشته بودم مبارز :/ خوبه حالا بر وزن همن .خیلی چیز پرتی نیست!


ملال پاریس وبرگزیده ای ازگلهای بدی،اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن،نشرفرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

317 : سینما

خب امروز وقتی از خواب بیدار شدم فکر میکردم خیلی خوابیدمو ساعت 4-5 باید باشه . فکر میکردم دیرم شده ساعت شیشو نیم قرار بود با مهسا و ساجده بریم سینما فیلم رگ خواب. ولی دیر نبود فقط فکر میکردم که خیلیی خوابیدم، ساعت دو بود. دیگه وقت بود به همه کارام برسم. امروز مهسا نتونست بیاد یعنی درگیر کارای مامانش سرش کلا شلوغه فقط امیدوارم همه چی حل بشه براش. منو ساجده چون بلیطو خریده بودیم تصمیم گرفتیم بریم. اتفاقی  اونجا هانیه رو دیدم اصلا فکرشم نمیکردم. بعدش ساجدم اومد . هانیه تنها بود ما چون سه تا بلیط داشتیم و مهسا نمیومد گفتیم بیاد با هم باشیم. خب با این که خیلی شاید صمیمی نباشیم اما من واقعا خوشم میاد ازش یعنی جزو کسایی هست که همیشه دوست داشتم بیشتر بشناسمش از این که امروزم دیدیمش واقعا خوشحال شدم.

حالا بریم سراغ فیلم رگ خواب. خب باید بگم من یه چیز دیگه فکر میکردم یه چیز دیگه شد :( . اصلا راستش از  نظر روانی تو وضعیتی نبودم که بخوام همچین فیلمیو ببینم. به قول هانیه خیلی انرژی مونو گرفت .البته بازی لیلا حاتمی معرکه بود .من کلا شاید بین بازیگرای زن اینجا تنها لیلا حاتمی رو خیلی دوست داشته باشم .این نقششم خیلی خوب بازی کرده بود کلا بازیگر خوبیه اما کوروش تهامی کلا یجوریه هیچوقت خوشم نیومد ازش همیشه در نظرم نچسب میاد :/.میدونی یه قسمتاییش رو نفهمیدم.و دلیل یسری مسائل رو. نمیتونم بگم تحت تاثیر فیلم قرار نگرفته بودم به خصوص با بازی لیلا حاتمی اشکمم درومد.اما الان که فکر میکنم خیلی یه چیزاییشو نمیفهمم. یه جورایی یه سوالایی برام مطرح میشه که جوابی نمیتونم بدم. نمیدونم الان تو حالت افسردگیم باید بگذره ازش. مثلا میخواستم برم سینما حالم عوض بشه ها بعد دو هفته برای دومین بار رفتم بیرون که این شد. البته دیدن بچه ها خودش نکته مثبتی بود اما خب فیلمم تاثیر خودشو داشت .الان بیشتر درگیر چرائی یه چیزاییشم.

بعد سینما حوصله خونه رفتن رو نداشتم . هانیه مسیرش جدا بود و رفت . با ساجده تا تئاتر شهر اومدم بعدش از هم جدا شدیمو اون هم رفت سمت خونه.من فقط دلم میخواست پیاده روی کنم اونم همون مسیر همیشه ی ولیعصر به سمت دانشگاه رو .شب شده بود مثل خوشحالا تا وصال پیاده رفتم بعد رفتم اونور خیابون برگشتم سمت مترو :| :)  .انگار همه چی فرق داشت با همیشه این خیابون اون مسیر... 

بگذریم.

زیاد نمیتونم رو نوشتن تمرکز کنم .نمیدونم چرا اینجورییم. از 11 ربع این صفحه بازه. هی میرم هی میام و برعکس همیشه خیلی هم طولانی نشد.

287 : شکوه علفزار

خب احتمالا قبلا گفتم که اصلا زیاد اهل فیلم دیدن نیستم. این خیلیم خوب نیست .بد نی آدم فیلمای خوبو ببینه و دنبالشون باشه نه این که مثل من کلا پرت از همه چی . رو همین حساب تصمیم گرفتم فیلمایی که بهم معرفی شدن رو پیگیری کنم ببینم. توی جزوم فیلم شکوه علفزار رو نوشته بودم که امروز اقدام کردم به دیدنش.


این لعنتی چقدر خوب بود . تلخ تموم شد .کلا واقعیت های تلخیو داشت. مثل زندگی بود ،واقعی واقعی. عجیبه که این فیلمو که میدیدم یاد جامعه الان افتادم. فیلمی که سال 1961 ساخته شده ! خیلی خوب تقابل دو نسل رو نشون داده، تفاوت تفکراتشون رو. این که چقدر توی زندگیامون هست. نه فقط این موضوعی که فیلم در موردش بود . حالا من به این شدتش که همه چی آزاد باید بشه توی این مسائلو این داستانا اصراری ندارم اصلا و خب به نظرم همیشه باید خط قرمز هایی باشه اما نه به این معنی که تابو باشه حالا نمیدونم این بینش درسته یا غلط ؛ اما کلا حتی تو مسائل بسیار ساده و خیلی کوچیک و پیش پا افتاده زندگی ، این اصولی که اکثریت جامعه و افراد ارزش تلقی میکنن و اصرار بهش میورزن ممکنه واقعا از بیخ و بن اشتباه باشه و کلا به غلط باب شده باشه  و زندگیهارو بدتر نابود کنه . مسیر زندگیارو شاید اصلا به سمت نادرستی نبره اما بخاطر این دیدگاه بسته، بدتر به سمت مخالف و اشتباه کشیده بشه . این که با یسری خرافات آدمهارو این دیدو بهشون میدن که گناهکارن چون نمیتونن بپذیرن یسری چیزارو به خاطر این که نمیخوان فکر کنن ، نمیدونم چجوری باید بگم . من تا دلتون بخواد تو زندگی خودم میتونم مثال بیارم براش. این که بهت تحمیل میکنن خرافات عقاید احمقانه و غیر منطقی رو . شایدم از سر دلسوزی و نگرانی هست و فکر میکنن هیچ چیزی نباید تغییر کنه. فکر میکنن اصولی که هست باید همیشگی باشه  حتی اگه این اصول هزار ساله باشه و یا چون در مورد خودشون اینجوری بوده. نمیپذیرن که یسری دیدگاه ها و مسائل سنتی برای زمان حال جواب گو نیست واقعا ، و باید با تفکرات بروزتری بهشون نگاه کرد و اجراشون کرد. از تغییر میترسن و بدیش اینه اگه خودشون دوست دارن با اون روش پیش برن اشکالی نداره .اما اصرار دارن و نمیزارن که افرادخودشون انتخاب کنن. تحت فشار میزارنت مدام و مدام و بهت تلقین های پوچ میکنن و نمیزارن اون چیزی که میخوای و واقعا هستی رو باشی. در صورتی که اگه خودشونم برگردن عقب و منطقی فکر کنن میبینن یسری عقاید و تفکرات چقدر پوچ و ابلهانست و چه بیخود زندگی و فکر و عمرشونو براش گذاشتن چقدر به خودشون بیخودی سخت گرفتن. 

بگذریم . چقدرم حالا حرف زدم نه که خیلی متبحرم تو فیلم دیدن در موردش سخنرانیم میکنم :))))

251 : با من صنما دل یک دله کن / گر سر ننهم آنگه گله کن...

دیوانه میکنه منو ...

خیلی وقت پیش هم گذاشته بودمش.


کیهان کلهر / علی بهرامی فر

فایل اصلی این اجرا که من تبدیل کردمش به mp3 : آپارات 


97 : نمیدونم

امروز روز خوبی بود دیشب نفهمیدنم چجوری خوابم برد فقط یه لحظه احساس کردم دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم و بعدش  دیگه تو خاطرم نیست.مثل مردن بود.چشماتو ببندی و دیگه چیزی نفهمی.صبح بزور پاشدم مامان کمک مییخواست حمام  باید میرفتمو حاضر میشدم.خانواده رو دیدیمو روحیه مون شاد شد ناهار خوبیم بود.خاله موند خونمون سپهرو سینام اومدن کلی منو دق دادن تا تونستم چارتا عکس ازشون بگیرم یعنی واقعا کشتنم دلم میخواست بزنمشون اما خیلی خوش گذشتو کلی تو سرو کله هم زدیم.کلیم خوردیم :)))) بعدش حولو حوشای ساعت 8 رفتم شلوار بخرم از خرید بدم میاد نه این که بدم بیادا حوصله ندارم اینقدر نرفته بودم که واقعا مجبور شدم شلوارم پاره شد. همه شلوارا هم از اینا که میپوشی پات لنگه مرغ میشه بود و من چقدر متنفرم از اینا هرچند یه خورده همچنان چسبونه اما خب عین اون اولی که پوشیدم نیست.بعدم اومدیم خونه.

گوشم درد گرفته یهو گوش راستم تیر میکشه. نمیدونم چیکارش کنم.همینجوری معلوم نی چمه یهو خسته میشم کلداکسم بخورم با این که یه مدت مجبور بودم هرشب بخورم اما هنوز اونجوری عادت نکردم بهش اگه این درد اینجوری پیش بره احتمالا بخورم.

 اینو دیدین ؟: اینجا سرگذشت تلخ  اکبر خان نوروزی به روایت استاد حسن کسایی ...

البته اینو استاد برای چیز دیگه ای بهمون گفت که گوش بدیمش اما خب خیلی ناراحت کننده بود و من خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. فکر کن شب بخوابی صبح بیدار بشی ببینی هیچی نمیشنوی... اگه من باشم میمیرم.شاید جسمن نه اما روحم چرا.خیلی سخته و دردناک شاید تو اتفاقی که سر قضیه اول افتاد خودش مقصر بوده اما تو این فکر نمیکنم.

نمیدونم دارم به این میرسم که ترس از افتادن یه اتفاق وحشتناک تر و کشنده تر از خود اونه.... به نظرت میشه زد به بیخیالی؟


واااای بزار اینو تعریف کنم رفتم شلوارمو بدم کوتاه کنن خیلی بلند بود بعد یه دختره اونجا بود. مرده گفت بشینم واسم حاضرش میکنه منم نشستم با مامانم. یعنی واقعا عجیب بود این ادم برام. هیچ جوره نمیتونستم دخترو درک کنم یه ارایش کرده بود مژه هاش که من احساس میکردم به خاطر حجمشون و البته وزنش به چشماش فشار میاره و بزور باز نگهشون داشته. یه پیر مرده داشت کارشو راه مینداخت چند تا خیاط بودن.دختره چنان ادا اطواری میومد بعد به مرده میگه اقا سید چند تا زن داری ؟ همه گوششون سمت دختره بود اما جالب هیچ کدوم از مردا اصلا بهش نگاه نمیکردن اینو خیلی دقیق دقت کردم ببینم واکنش بقیه به این ادم چیه ؟حتی وقتی ازشون سوال میپرسید به هر بهونه ای . پیر مرده گفت من 80 سالمه تو یکیش موندم.دختره دوباره گفت یعنی زن نمیخوای ؟ پیر مرده گفت نه  بحثو عوض کرد سمت لباسش دوباره دختره یچی دیگه گفت وای یعنی رو مخم بودا اصلا نمیتونستم تحملش کنم اینقدر ادم بی همه چیز وای اصلا تو کلمات نمیگنجه اصلا نمیتونم بیان کنم که چقدر مزخرف بود چقدر چندش و حال بهم زن وااااای اصلا دوست ندارم بفهمم تو مغزشون چه خبره .  اصلا اه حالشون بهم نمیخوره از خودشون؟اصلا چجوری میتونن اینجوری باشن ؟-____- نمیخوام فکر کنم بش.


امروز میخندیدم مامان گیرش افتاد رو این که بلند نخندم خب معمولا نمیخندم اما بعضی وقتا از دست ادم در میره دیگه وسطش.خب من یه ایرادی که دارم یعنی ایراد نه ها کلا حنجرم قویه یعنی بیشتر از این که بخوام تلاش کنم بلند حرف بزنم باید تلاش کنم ولوم رو بیارم پایین یعنی معمولا سعی میکنم یادم بمونه . خب تو خنده هم ادم از دستش میره . حالا هی مامان اینو میگه رو اعصابم میره اصلا میخوام راحت بخندم.اخه گیرش سر ولوم خندیدن نبود که میگفت چرا اینجوری میخندی خوب  نیستو از این حرفا و خب من نمیفهمم خوب نبودنش تو چیشه ؟؟ چرا نباید راحت بخندم همین چیزا ادمو معذب میکنه همش دیگه :(

77 : ساموئل بارکلی بــِکِت

 


 ساموئل بارکلی بکت  (Samuel Beckett)

زندگی نامه...



NOT I


ببینین اینو : NOT I


اولش که دیدم ترسیدم! خیلی تند حرف میزد خیلی خوبم نمیفهمیدم چی میگه . حالا زیر نویسو زدم.باز نمیفهمم یعنی چی.خب  زیرنویسشم خیلی روون نیست.رفتم خود نمایشنامه رو از فیدیبو خریدم.خوندم.میبینم کلا مدلشه یعنی انگار ترجمشم خوب نبود اونجا .بیشتر کنجکاو شدم دوباره خوندم و چند بار دیگه نگاه کردم.در مورد بکت کنجکاو شدم باید ادم جالبی بوده باشه. داشتم نگاه میکردم فیلمو چند تا دیگه فیلمشم دیدم اونام همینجورین.خیلی نکته های ریزی دارن انگار.بعد که بیو گرافیشو میخوندم دیدم بعله درست حدس زدم .زندگیشو بخونین.خوشبحالش حداقل تونسته با نوشتن خودشو تخلیه روانی کنه و کاراشم موفق بوده.هنوز تو کَفِشَم . کاش منم میتونستم تخلیه روانی کنم خودمو .

71 : مصاحبه ای با ابراهیم گلستان درباره ی فروغ فرخزاد

باید استفاده کرد یاد گرفت اما تقلید نه.

از فروغ خوشم میاد.احساس میکنم میفهممش.خیلی زیاد...


اینجا میتونین ببینین :  یوتیوب   آپارات



58 : شبانه

از اونجایی که خیلی خوش شانسم امشب بارون گرفت اصلا نمیدونم جریان چیه تا من تستمو میزنم میخوام ادامش بدم که بهتر بشه در های رحمت الهی باز میشه بازم شکر میمیرم واسه بارون اما نرفتم عکاسی.بابا بیرون بود اومد خونه گفت داره بارون میاد مخوایی بری عکاسی پاشو با ماشین ببرمت گفتم نه دیگه خودم میرم حالا مگه چقدره ؟خب ظاهرا زیاد بود گفتم ولش کن صبح پا میشم میرم دوباره.بابا گفت میبرمت منم از خدا خواسته که تنها نرم اون موقع صبح بیرون دیروز تکو توک ماشین رد میشدو آدم بود باز کسی نباشه خیال ادم راحته اینجوری یه بخشی از هواس پرت خوف فضاست :) .حالا از ساعت ده من دارم زور میزنم بخوابم. اما مگه خوابم میبره از این دنده رو اون دنده. تو کانال کلهر آدرس یه اجراشو تو یوتیوب بود گذاشت رفتم گشتو گذار اونجا.که به آهنگ با من صنما رسیدم.آخ خدا آخه چقدر خوبی تو.خب تو یوتیوب نمییشد دان کنم اما رفتم آپارات دانلود کردم .آدرسش اینجاست روی هر کدوم خواستین کلیک کنین =»  آپارات     یوتیوب

حالا این تو گوشمه وو دارم تو خیال پرسه میزنم.به همه چی و همه کس فکر میکنم.به ادم قبلی که بودم.به الانم.به آیندم.به این که چیشد که این شد به این که با تمام اتفاقهای که برام افتاد با تمام چیزی که از دست دادم چی بدست اوردم.یعنی من کاری نکردم من نمیدونستم از همه جا بی خبر بودم .بهم فهموند بهم یاد داد من که نمیدونستم. روز اولو یادمه حتی نمیتونستم حرف بزنم گوشم عفونت کرده بود سرما خورده بودم  بیشتر از لب خونی میفهمیدم چی باید بشنوم که خب اینقدر حول بودم اینو فراموش کردم. جلوی جلو هم نشسته بودم و خب خیلی هم میترسیدم حرف زیاد شنیده بودم اما من میخواستم تو اون کلاس باشم هرچند که یه عده مخالفشو میخواستن .چه اهمیتی داشت من هیچ پیش زمینه ای نداشتم یادمه اولش باید خودمونو معرفی میکردیم سوال پرسیدن اولیشو جواب دادم دومیو نمیشنیدم چند بارم تکرار کردن  اخرسر گفتم گوشم عفونت کرده درست نمیشنوم اما بازم تمرکز نداشتم زهرا از پشت گفت استاد حکمی تازه فهمیدم چی باید میگفتم استاد درس تاریخچه.از دست خودم عصبی بودم.بقیه راحت حرف میزدن یعنی من فکر میکردم که میزنن از استاد ترم قبلمون  پرسیدن من تته پته میکردم گفتم من نمیتونم درست حرف بزنم خیلی خوب بلد نیستم مثل بقیه حرف بزنم گفتن بقیم بلد نیستن خیلی خوب حرف بزنن.کم کم یادمیگیرین .اون روز کلاس تموم شد آخرش گفتن رو تو باید کار کنم یا رو تو باید کار بشه لعنتی چرا باید این جمله رو دقیقشو یادم نیاد من نفهمیدم برا چی اینو گفتن فقط خجالت زده شدم نمیدونستم چی باید بگم اخرم نفهمیدم چجوری شد عکس العملم فکر کنم یه لبخند نصفه مثل تمام وقتایی که خجالت میکشم.مثل تمام وقتایی که نمیدونم چه عکس العملی درسته. با بچه ها اومدیم بیرون هممون با هم همین نظرو داشتیم که چقدر خوب بودو اصلا شبیه چیزی که بقیه میگفتن نبود. اصلا چرا دارم مرور میکنم؟ اونم الان اینا برای بعد دانشگاست شاید باید بنویسم که مطمئن شم یه جا ثبت شده هست که من چی بودم. دیشب عکسامو مرور میکردم عکسای اون موقعمو حتی تو عکسام یجور دیگم  اصلا معلومه دلم میخواست همشونو پاک کنم .اما به خودم گفتم باید باشن باید یادت بیارن این که چی شد و کی باعث شد. به این فکر میکنم دو سال دیگه کجام دوسال دیگه،ده سال دیگه اگه زنده باشم قراره چی بشه . من قراره چی بشم .ایا بهتر از الانمم یا قراره دوباره به قبل برگردم این میترسونتم.ادم قبلیو قبول کردم یه بخشی از زندگیه منه همه دارن همه میگذرونن از دوره ای به دوره ی دیگه اما این که به اون موقع برگردم متنفر میشم ازش.فکر کردن به آینده میگن احمقانست اما ادم باید بدونه چی میخواد که برا رسیدن بهش قدم برداره دیگه . مثلا یسریا میخوان پول درارن، یسریا ادامه تحصیل بدن مدام ،از این دوره به اون دوره براشون جذابه، یسریا ازدواج کنن فقط، یسریام اول ازدواج بعد همراهش درسو هزار تا از این راه هایی که جلوی پای همست .اما من چی میخوام ؟ میخوام چی بشم ؟ هیچ ایده ای واسه ایندم ندارم دیشب بود فکر کنم بچه ها میگفتن خرداد دفاع کنیم راحت شیم زود تر ظاهرا کلی کارو برنامه دارنو قراره تابستون شلوغی داشته باشن.من اما فقط درگیر اینم که اگه خرداد بخواد همه چی تموم بشه قطعا دیوونه میشم.اصلا تابستون باشه وسط بلاتکلیفی که خب همه چی تموم شد. حالا چیکار کنم.مطمئنم هستم تابستون هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته حداقل نه بیشتر از سالهای قبل .این روزا حتی به این که کلا ارشد بخونم یا نه هم فکر میکنم.امسالو که ثبت نام نکردم چون میدونم قبول نمیشم اصلا آمادگیشو ندارم.نمیدونم شاید درستش این باشه هی بدویی تا به یه جایی برسی از این مقطع بپری اون مقطع کم نیاری.اما من اینقدر باهوش نیستم! مگه جنگه مگه مسابقست که بدو بدو بری ارشد مگه آدم نباید برنامه ریزی کنه؟ البته خوب کسایی که برنامه ریزیشونو دارن ارشدشونم میخونن یروزی اینجوری بودم دوسال کنکور خوندم حالا الان خدارو شکر میکنم اومدم همینجا دوسال رتبم برای عکاسی تهرانو هنر خوب نشد اما الان .من واقعا نمیدونم.چرا احساس میکنم بقیه فرق دارن باهام شاید غبطه هم بخورم انگار فقط میخوان گذر کنن بگذرونن راحت بگذرونن حتی به کیفیتش کار ندارن اصلا  به روزاشون فکر نمیکنن به این که چجوری قراره به اون نقطه ی آینده برسن.کاش کش بیاد این ترم این کلاس دیگه کی بتونم لذت این کلاسو تجربه  کنم دیگه کجا درگیر بشمم و دیگه کی خوشحال بشم که ایجوری داره میگذره. احتمالا شهریور دفاع میکنم یعنی مجبورم اما حداقل به بهونه ی پایان نامه کم کم جدا میکنم خودمو.نمیدونم شاید دوسال دیگه این چیزا مسخره بشه شاید برام راه آینده باز بشه مثل تمام این سالایی که گذشت اینقدر اتفاقای خوب و بد پیش اومده که بدونم همه چی میگذره چه فراموش بشه و چه نشه.

خوابم نمیبره نه به اون پرخوابیا نه به این بیخوابیا

انگار همین دیروز بود اومدم دانشگاه.وانگار 4 سال از از کارگاه مستندم میگذره.جریان این زمان چیه؟




با من صنما، دل یک دله کن
گر سر ننهم ، آنگه گله کن
مجنون شده ام، از بهر خدا
زآن زلف خوشت، یک سلسله کن
آخر تو شبی ، رحمی نکنی
بر رنگُ و رُخُ ،همچون زر من
 رحمی نکند ، چشم خوش تو 
بر نوحه و این ، چشم تر من...



عکاسی آنالوگ
دلم حتی عکاسیه آنالوگو ظهورو چاپ میخواد.یه روز برا خودم وسایلشو میگیرم :)

40 : حالم خوب میشه





اون شب عالی بود فقط چشمامو میبندم تمام بدنم گوش میشه،حسش میکنم،آروم میشم.حتی نمیشه توصیفش کرد.دلم میخواد دوباره تجربه کنم.دوباره و دوباره. 




من باختم. من همیشه میبازم در مقابلش . قدرت زیادی میخواد که حرف بزنه و بی محلی کنی... هرچند که اصلا درست نیست. من نمیتونم.اونقدر دوسش دارم که حتی اگه بخوامم نمیتونم .این که فکر کنم اگه نباشی چقدر دلم تنگ میشه چقدر پشیمون میشم.شاید خودخواهی باشه .حتی اگه حق با من باشه نباید حرفی بزنم.نباید عصبانی میشدم. باید سکوت کنم اما نه الان. همون موقع... همون موقعی که تکرار حرفت مثل فشار دادن  مداوم انگشت اشارت رو بدنم بود. دست خودم نبود. وقتی این اتفاق میفته انگار من نیستم که عصبیو ناراحت میشمو واکنش نشون میدم. من فقط توقع داشتم منظورمو بفهمی . حق با من بود اما نباید بد حرف میزدمو صدامو بلند میکردم. از خودم متنفر میشم .شاید دیشب ناراحتیم از چیزای دیگم بود.نمیتونم نسبت بهت بی تفاوت باشم حتی بی محلیمم راهیه برای جلب کردنه توجهت که همیشه لو میره. حالا من مثل همیشه برو خودم نمیارم کمک میکنم تو سفره انداختنو ظرفارو آماده کردن تو هم یاد آوری میکنی بهم موقع بیرون رفتن واسه عکاسی سربالاییارو امروز نرم یخ زدست ممکنه بیفتم یا این که خلوته مواظب باشم بابارم برای این که مطمئن بشی چیزیم نمیشه چون جمعستو خلوته باهام میفرستی. بابا میاد بهش میگم برو سرده خودتو اذیت نکن  اونور نمیرم چون برف نشسته همچنان اما میگه میشینم بابا کارتو کن منم تو ماشین به کارم میرسم .حرفی نمیتونم بزنم میدونم اصرارم تاثیری نداره .دستم به عکاسی کردن نمیره افتاب بدتر از چیزیه که فکر میکردم فقط خوشحالم هست و باعث آب شدن برفا میشه .ولی دیر اومدم از خونه بیرون و برفم نشسته.یه جایی تو ذهنم آلارم میده هوا سرده بابا هم اونجا نشسته وقتی باهام میان عکاسی یه بخشی از فکرمو مشغول میکنن که نکنه اذیت بشن و ... خودمم که حالم خوب نبود چند تایی که گرفتم اصلا چیزی نبود که میخواستم اصلا انگار اونجا نبودم و نمیخواستم عکاسی کنم هیچ عضوی از بدنم. بیخیالش شدم.یه ساعت بیشتر طول نکشید . دوست ندارم فقط واسه خالی نبودن عریضه یه کار کنم ببرم سر کلاس شاید قبلا اینجوری بودم اما الان نه الکی که نمیشه ادم خودش حداقل میفهمه عکساش چه خوب چه بد اون چیزی بوده که تو فکرش بوده یا نه اگه نیست بردنش بیهودست.اگه حتی خودتم نمیخوایشو قبول نداری عکساتو.هرچند که باید بیشتر باشنو ادم به وظیفشو تکلیفش عمل کنه منم دوست ندارم عکس کم ببرم و کم بودن عکسم بی توجهیم برداشت بشه اما وقتی شرایط جور نشد :( .امروز میخوام کتاب بخونم فکر کنم موزیک گوش بدم و فراموش کنم.
فردا روز تازه ایه مطمیینم حالمم برا عکاسی اوکیه امروز همچینم دست خالی بر نگشتم.فهمیدم همون صبح زود باید بزنم بیرون.