روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۹ مطلب با موضوع «دیدنی ها» ثبت شده است

2167 : شب به یاد ماندنی

دیشب شب با شکوهی بود. فوق العاده. چقدر بهم چسبید. قبل از کنسرت با ساجده و مهسا رفتیم یه کافه و حرف زدیمو یه چیزی خوردیم بعدشم که کنسرت بودو جای خود. خیلی خوش گذشت. هرکدوممون داره تلاش میکنیمو راهمونو پیش میبریم. اگه نباشن دلم براشون تنگ میشه. همین اصلا تو کلمه نمیگنجه. دلم میخواد همیشه تو ذهنم بمونه ساز کلهر جانمان. اگه یه روز کر شدم یادآوریش امید بخش باشه برام. دلم میخواد همه کنسرتاشو برم. 


امروز از آ به خ رو تموم میکنم. دیگه وقتش برگردیم سر کار خیلی خوش گذشته ظاهرا. واقعا خوش گذشت بهم این چند روز زبانو پیلاتسم باید ثبت نام کنم. کلی ذوق دارم. اما امروز نمیرم. میخوام با مها برم. دیگه همین. روزای خوبی رو میگذرونم. 

2067 : موهبت...

میدونی دیروز بعد از نشست این فکر تو مغزم اومد که چقدر دلم میخواد آدمی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه سرنوشتشون عوض بشه. مثل استادم که همینکارو در مورد من و خیلیای دیگه انجام داد. مگه من چی بودم؟ یه دختر معمولی که هیچ ارتباطی کلا با آدما و جو هنری نداشت نمیدونست اصلا جریان از چه قراره. نه اینوری بود نه اونوری چون اصلا نمیدونست چیه فقط میدونست عکاسیو دوست داره و انجامش میداد اما هیچ ایده و هیچ فکری نداشت که عکساش دیده میشن نمیشم مجموعه عکس چیه هیچی واقعا هیچی نمیدونستم فقط میخواستم یاد بگیرم و میدونستم خوب نیستمو نمیدونم ولی سرگردون بودم راهشو پیدا نمیکردم استاداییم که باهاشون کلاس داشتم هیچ چجوری بگم خروجی نداشتن که بگن بهم یاد بگیرم ازشون البته فقط چیزای تکنیکی عکاسی رو میشد فهمید ازشون و نه بیشتر. خیلی دلم میخواد منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. خیلی آدم باید بزرگ باشه تا بتونه اینجوری زندگی یه آدم رو تغییر بده. بدون اغراق دنیای من عوض شد. دنیای من هیچی توش نبود درواقع. کسایی که منو میشناختن ازشون بپرسین میگن من حتی نمیتونستم درست حرف بزنم. امروز که اینجام ببین چقدر راه افتادمو یاد گرفتم؟ دیروز نمیدونم کجای صحبت بود اقای پور آزاد گفت دقیقشو یادم نیست البته. اما یه استاد خوب کاملا طی چند سال دانشجورو زیر نظر داره چی میدونه چی نمیدونه ؟ نقاط ضعفش چیه نقاط قوتش چیه به مرور اون آدمو میشناسه و راهنماییش میکنه. من واقعا بزرگ شدم توی اون دو سال زیر نظر استادم. الان که اینجام هرچی که دارم جدی میگم از همون آدم هست که به من یاد داد. درسته که منم اولش خب چرخ دنده هام آکبند مونده بودنو طول کشید تا راه بیفتم اما بالاخره به حرکت افتاد. کاش منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. بعضی وقتا بعضیا میدونن که نمیدونن و دنبالش نمیرن. اما بعضی وقتا ادما نمیدونن که نمیدونن اصلا ذهنشون بسته است و محرومن شاید قابلیتشو داشته باشن. کاش منم همچین ادمی بشم. میدونم خودم اگاهم که نسبت به بقیه خیلی کوچیکترم و خیلی راه دارم تا یاد بگیرم اما این یکی از آرزو های منه. و چه راه سختی. اما فکر میکنم ارزششو داره. این که دلم میخواد و آرزو میکنم مثل استادم بشم. چقدر جاش خالیه. اگه اون نبود من هیچوقت راهمو پیدا نمیکردم. من خوشبخت ترین آدمم در نظر خودم. دیروز دلم به حال بچه هایی که اونجا نشسته بودن سوخت. یسریا چه بیخالو سرخوش نشسته بودن. به این فکر کردم که کاش این حرفا تاثیری داشته باشه کاش برن دنبالش. کاش گوش کنن به حرفای آیدین. کار سختی نیست کار کردن ادم رو خودش. فقط باید زمان بذاری کم کم همه دنیات دیگه همین میشه نمیتونی دیگه بیخیالش بشی. من کارای کوچیک میکنم اما دنیای عکاسی امروزو گذاشتم کنار نه نشست هاشونو میرم نه کلاساشونو. همون کاریو کردم که دیروز اقای پور ازاد گفت نه سخت و نه نشدنی. کتاب میخونم هر کتاب یه کتاب دیگه رو به همراه داره. هر نویسنده بزرگی کتابای دیگه ای. چه فلسفی چه ادبیات. عکس میبینم.دلم میخواد توش بهتر بشم. موزیک خوب گوش میدم جوری شده دیگه آهنگهای معمولی برام مسخره بنظر میرسه. قبلا اینجوری نبود چقدر چرتو پرت گوش میکردم. فقط باید عکاسی رفتنمو بهتر کنم. زبان میخونم واسه دل خودم هم فرانسوی هم انگلیسی کلاسم خب ندارم برم وگرنه بهتر میشد شاید یاد گرفت. دنیای من دنیای خفنی شاید نباشه اما به نظرم از همه دنیاها بهتره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر فهمیده بودم. کاش زودتر یادگرفته بودم یا فهمیده بودم. چقدر از عمرمو که هدر ندادم. اما بازم میگم شاید وقتش بود. استادم یه دفعه بهم همون ترم اول گفت دیر نشده میتونین شروع کنین من دیدم آدمایی رو که نتیجه گرفتن. گفت که چیشد که خودشم شروع کرده و فقط انجامش داده و نتیجه اش شده چیزی که ما میدیدم. من گوش کردم هرچند که اوایل سر به هوا بودم. اما تغییر کردم. کاش بتونم یروز به بقیه کمک کنم این دنیای فوق العاده رو تجربه کنن. 

1909 : پشیمونی

دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. همچنان دنبال سریالی که ارزش عمر نازنینمو داشته باشه! خیال خام. حتی سراغ سریالای پرطرفدارم رفتم بهتر که نبود هیچ مبتذل تر هم بود. باورم نمیشه ملت میشینن سریالی مثل گیم اف ترونز رو میبینن مثلا :/ به هر حال برای من جالب نبود. نه که اونا تلاش نکرده باشنا انگار یکی دو قسمتشو ببینی هی بخوای ببینی چی میشه در صورتی که به نظرم محتوای خاصی نداره بدرد وقت گذروندن فقط میخوره. و من داشتم راه اشتباه می رفتم. من واقعا با کتاب خوندن حال میکنم. حتی با زبان نوشتن دفترم فقط نمیدونم چرا بعضی وقتا نمیشه نمیتونم.  کسی هست منو درک کنه؟ مطمئن نیستم. احساس میکنم خیلی تنهام. تنهاییمو اخه با کتابا پر میکردم رفقای همیشگی وقتی نمیرم سمتشون انگار دوستامو از دست دادم. خب این آزارم میده. همینسعی میکنم امروز خوب باشم. نمیدونم کاش یه شوکی بهم وارد میشد یادم بیاد. مائده زمان داره میره و تو نباید بازنده باشی. خودتو جمع کن لعنتی.دوباره هزار باره اصلا تلاشمو میکنم. کاش بشه برمیگشتم به روزایی که عالی بودم. عالی مثل یه رویاست این روزا برام. یعنی میشه؟

1748 : La Bohème

خب من دازه شنیدم اهنگای این ادمو وقتی که فوت کرد :( بگذریم. چرا اینقدر به نظرم روز خوبی میاد؟ هنوز باورم نمیشه میتونم کار کنم تو باورت میشه؟ انگار معجزه شده.  


1965, Charles Aznavour, La Bohème




1716 : کتاب جدید : سیر حکمت در اروپا

با اتفاقی که افتاد فعلا باید کتاب دیگه ای برای خوندن انتخاب کنم که همون کتاب سیر حکمت در اروپا هست که سه جلد کتاب تو یه جلد هست. همون قدیمی دلبره. دلم نمیاد زیرش خط بکشم. فصل اول حکمای پیش از سقراط.


این هم عکس محمد علی فروغی نویسنده کتاب.


1642 : دوست من گل سرخ...

آقا این آهنگ خیلی قشنگ  خیلی خیلی خیلی زیاد من دوسش دارم امروز گوش کردم. با صدای Francoise Hardy هست اسم آهنگ هست « Mon Amie La Rose دوست من گل سرخ »  که سال ۱۹۶۴ اجرا شده. من خودم اینقد خوب نیست زبانم مسلما که بفهمم این معنیشو که میذارم از گوگل دراووردم:


On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

A l'aurore je suis née  سپیده که زد متولد شدم

Baptisée de rosée  با شبنم غسل تعمیدم دادند

Je me suis épanouie  شکفته شدم

Heureuse et amoureuse  سعادتمند و عاشق

Aux rayons du soleil  در پرتو نور خورشید

Me suis fermée la nuit  شب که شد بسته شدم

Me suis réveillée vieillie  چشم که باز کردم پیر شده بودم

 

Pourtant j'étais très belle  ولی من خیلی زیبا بودم

Oui j'étais la plus belle  بله من زیباترین بودم

Des fleurs de ton jardin  میان گل‌های باغچه تو

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

Vois le dieu qui m'a faite    ببین خدایی که مرا آفرید

Me fait courber la tête  سر مرا چطور خم کرده

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Mon cœur est presque nu  قلبم لخت و عریان شده

J'ai le pied dans la tombe  پایم لب گور است

Déjà je ne suis plus   چقدر زود نابود شده‌ام

 

Tu m'admirais que hier  همین دیروز بود که تو تحسینم می‌کردی

Et je serai poussière  و من غباری بیش نخواهم بود

Pour toujours demain  فردا، تا ابد

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Est morte ce matin  امروز صبح مرد

La lune cette nuit  دیشب ماه

A veillé mon amie  بر بالینش نشسته بود

Moi en rêve j'ai vu  من توی خواب دیدمش

Eblouissante et nue  فریبا و عریان بود

Son âme qui dansait  روحش داشت می‌رقصید

Bien au-delà du vu  بالاتر از آنجا که چشم کار می‌کرد

Et qui me souriait  و او به من می‌خندید

 

Crois celui qui peut croire  ایمان بیاور به کسی که می‌تواند ایمان بیاورد

Moi, j'ai besoin d'espoir  من به امید احتیاج دارم

Sinon je ne suis rien   و گرنه هیچ نیستم

 

On bien si peu de chose ما چقدر کوچک هستیم

C'est mon amie la rose  این را دوست من گل سرخ

Qui l'a dit hier matin  دیروز صبح به من می‌گفت




1587 : سیمای والتر بنیامین

نوشتهٔ سوزان سونتاگ ،ترجمهٔ حمید فرازنده ، نشر مرکز ( کتاب خیابان یک طرفه)


بنیامین . این جوری که سونتاگ راجع بهش نوشته انگار رج به رجشو میشناسه. سونتاگ سونتاگ لعنتی همیشه انگار میدونه چی باید بنویسه اینم که دیگه معلوم. خب فکر کنم بنیامین براش مثل یه استاد بوده یعنی یادم قبلا خونده بودم ازش هرچند تو چه مقاله ای بود بزارین پیداش کنم.

اهان مقاله ی آئورا بود  که نوشته بود « سوزان سونتاگ را میتوان فرزند خلف بنیامین به شمار آورد ، چه از حیث نثر ونگارش ، دغدغه ها و توجه به فرهنگ و چه به لحاظ شیوه ی تحلیلی و جنس نقادانه ی اندیشه هایش. هنگامی که او بنیامین را واپسین متفکر زمانه خوانده بود از ارادتش به بنیامین خبر میداد.» (فرشید آذرنگ) 


توی همین مقاله این حرف رو زده. اصلا نمیتونین تصور کنین که این ادم چی بوده و چجوری سونتاگ گفته و توصیفش کرده اینقدر ظریف. 

سونتاگ میگه بنیامین شخصیت خود و حالت روحیش رو در همه ی متن های عمده اش منعکس کرده و مضامین نوشته هاش همه متناسب با حال روحیش بودن. سونتاگ میگه بنیامین خودشو مثل یه فرد مالیخولیایی میدیداصطلاحات روانشانسیم به چیزی نمیگرفته :) . یه پیوند نزدیکی هم بین مضامین نوشته هاش و حالت روحیش قرار داشته.  خوشبحالش میتونسته نوشته ها یعنی مضامینشو بر اساس حال روحیش انتخاب میکرده. 


بنیامین چه توی مدرسه چه توی قدم زنی های شبونه اش با مادرش « تنهایی رو مناسب ترین موقعیت ادمی » میدونست سونتاگ میگه منظورشم از تنهایی  تنها بودن تو یه اتاق نبوده توی اجتماع تنها باشه . بنیامینم توی بچگیش اغلب مریض بود. منظورش از تنهایی توی جمع شلوغی شهر هست این که توی پرسه  زنی هاش خودشو به خیال روزانه میسپره 


یه جا راجع به خود زندگی نامه نویسی بود. اون موقع که داشتم میخوندم دیدم با کار نیچه فرق داره اما خب الان مطمئن نیستم.

بنیامین به جای این که بیاد به ترتیب زمان بنویسه درگیر فضا میشه‌ از لحظه ها و عدم تداوم ها سخن میگه. بنیامین هم دنبال بدست اوردن گذشته نبود میخواد اونو بفهمه و توی فرم های فضاییش منعکس کنه. 


« او اندیشه ها و تجربه هارا همچون خرابه می‌بیند ، فهمیدن یک چیز ، یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن ان.»

سونتاگ میگه در زمان یک نفر همون کسی هست که هست اما در فضا میشه شخص دیگه ای بود.

یکی دیگه از مشخصه های افراد مالیخولیا کند بودن. سونتاگ میگه : « از ان جا که حالت روحی مالیخولیا کند و دستخوش تردید است ، لذا گاهی باید راه خود را به کمک چاقویی بگشاید گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.» »


فکر‌کنم منم الان یه چاقو لازم دارم از این وضعیت در بیام!


بنیامین یکی دیگه از ویژگی هاش یعنی حالت های روحیش «خوداگاهی و ارتباط نارضایت بخشی با خویشتن خویش داره.من خود را هیچوقت اون جوری که هست نمیپذیره و من متنی هست که باید رمزش باز بشه من براش حکم یه پروژه است که باید ساخته بشه و این ساختن هم همیشه کند آدم همیشه از خودش عقب میماند. و اگر کسی فرد ماایخولیایی به رمزگشایی و ساختن خودش تلاش کنه باید صبور باشه.

روابط پیچیده و سربسته ای هم با بقیه داشته . اها اینوبگم علاقه وافرش به اشیا. من خب خسته تر از اونم بتونم مثل خود سونتاگ بگم یعنی اگه خونده نشه اینا نصف عمر بر فناست. شایدم برای من اینجوری بود اما خب نوشته سونتاگ راجع به بنیامین کم چیزی نیست که. 

سونتاگ میگه گفتگوی عمیق بین فرد مالیخولیا و جهان همواره پیر امون اشیاست و نه افراد  . و جوری این گفتگو ها اصیل که معنا ازش زاده میشه‌میگه دقیقا به این خاطر که اندیشه ی مرگ شخصیت مالیخولیایی رو تسخیر کرده. هرچقدر اشیا بی جان تر باشن ذهنی که مشغول اونها میشه قوی ترو خلاق تره. و این که جمع کردن اشیا هم خب نتیجه اش دیگه یعنی هرچقدر این ادما از افراد فرارین از اشیا نیستن. در نتیجه بنیامین یه کلکسیونر بوده وای باورتون میشه کتابخونش اولی کتاب های چاپ شده نایاب رو داشته. یعنی عاشقشم. 

« کتاب های بنیامین تنها به درد استفاده نمیخورد و اسباب تخصصی هم نبود. اشیایی بود که باید در آنها تأمل کرد، اشیایی خیال انگیز . کتاب خانه اش به یاد آورنده ی خاطرات شهر هایی بود که در آنها چیزهی فراوانی یافته بود. ریگا، ناپل پاریس مونیخ و... خاطراتی از اتاق هایی که این کتابها در آنها خانه کرده بود» یاد اون عکسم افتادم که پیداش کرده بودم . خب تو یسری چیزا درکش میکنم.


خب خیلی چیزا میگه.


سونتاگ میگه عجیب ترین چیز برای بنیامین همه ی چیزهایی هست که به بی ریایی تنه میزنند. بنیامین میگه « نگاه با چشم بی پرده و معصوم به دروغی تبدیل شد.» اقا اینجام به نظرم با نیچه هم عقیده است.

خب فکر کنم گفتم به جمع کردن اشیا علاقه داشت خب به خصوص اشیا کوچیک  که بعد اینجا نوشته کوچیک شدن اشیا چه اتفاقی رخ میده. و همچنین هم عکس که خیلی مطالب هم راجع بهش نوشته.

بنیامین نوشته بود که این عقیده رو داره که  مقبول ترین راه بدست اوردن کتابها نوشتن انهاست و بهترین راه فهمیدنشون ورود به فضایشان است : توی همین کتاب خیابان یک طرفه میگه هرگز نمیتوان کتابی رو فهمید مگر این که از روش نسخه برداری کرذ همونطور که شناخت یک سرزمین از درون هواپیما امکان پذیر نیست و فقط با قدم زدن در خاکش اتفاق میفته.  

« میزانِ معنا در نسبتِ مستقیم است با حضور مرگ‌و نیروی زوال . دین چیزی است که یافتن معنا را در زندگی فردی امکان پذیر میکند. ؛ در رویداد های سپری شده که مجازا به ان تجربه میگوییم  » (بنیامین)

« تنها به این خاطر که گذشته مرده است ، میتوان ان را شناخت تنها به خاطر این که تاریخ در اشیای فیزیکی فتیشه (جادویی رازالود) میشود، میتوان ان  را فهمید . تنها به خاطر این که کتاب یک جهان است ، می‌توان واردش شد. برای او کتاب فضیلت دیگری بود تا بتواند در ان گردش کند و گم شود. 


یکی دیگه از ویژگی های فرد مالیخولیا و بنیامین اینه که تقصیر درون گراییشو گردن بی ارادگیش میندازه. این ادم به این باور داره که اراده اش ضعیف و حتی تلاشای فراوونی برای قوی کردنش انجام میده. « اگر این تلاش ها ثمر بخش شود ، قویِ شدن اراده ، معمولا در کارکردن مداوم منعکس میشه. این است که بودلر، که پیوسته از -رخوت این بیماری کشیش هاـ رنج میبرد، بیشتر نامه ها و دفتر چه های خاطراتش را با ارزوی عاشقانه به کار بیشتر ، به کار بی وقفه ، و فقط به کار پرداختن به پایان میبرد. اخ که دمش گرم .  


ادم محکوم به کار کردن است در غیر این صورت هیچ کاری نمیتواند بکند. حتی رویا و خیال پردازی ها هم متمایل یا برای کارکردن. یا این که با استفاده از مواد مخدر بخواد به تمرکز فکری دست پیدا کنه. یاد اون ادمی افتادم که بودلر راجع بهش نوشته بود. اسمشو یادم نیست قیافش تو ذهنم. واقعا چرا؟ 

دیگه این که قلمروی رویا میتواند تکیه گاه قابل اعتمادی برای فراهم کردن همه ی مصالح مورد نیاز برای کار باشد. 

یادم اومد ادگار الن پو بود.

سونتاگ میگه بنیامین هم همیشه کار میکرد و هواره میکوشید بیشتر کار کنه. در مورد فعالیت روزانه نویسنده هم خیلی فکر کرده. 

بنیامین «غرایزش راهگشای پیشه کلکسیونری اش بود. آموختن شکلی از جمع اوری بود ، همچنان که نقل قول ها و قطعه هایی که از مطالعات روزانه اش اقتباس کرده بود و د دفتر چه هایش جمع آوری میکرد  دفتر چه هایی که جمع آوری میکرد و همه جا با خود میبرد  و از روی آنها برای دوستانش میخواند .» و البته اندیشیدن که توضیحشو نمیگم دیگه.


این یه تیکه رو خیلی حال کردم :)))))  بنیامین لیست همه کتابایی که میخونده رو بر میداشته با شماره. منم میخوام برم تو کارش خیلی باحال. البته با. تاریخ هرچند که من مقاله که میخوندم مینوشتم اولی خوندنم کی بود اما اینجوری فرق داره. هیچ شاید به نظر سودی هم نداشته باشه ها اما خب ادم میدونه انگار چیو طی کرده البته که برای من اینجا هم ثبت میشه.

سونتاگ نوشته یه فرد مالیخولیایی چجوری میتونه حالا قهرمان اراده بشه؟ « از طریق این واقعیت مه کار میتونه تبدیل به ماده ی مخدر شود ، به یک مجبوریت.» بنیامین توی جستاری که در‌مور سورئالیسم بود نوشته بود اندیشیدن مخدر پر آرازه ایست.»

نیاز به تنها بودن بنیامینم همینجوری بوده. چون کارکردن مستلزم تنها موندن یا لااقل مستلزم عدم وابستگی‌به هرگونه رابطه ی پایدار. که خب بنیامین احساس خوبی هم به ازدواجش نداشته. و کلا طبیعتو روابط طبیعی برای افراد مالیخولیا و بنیامین غیر قابل درک و اصلا وسوسه بر انگیز نیست. 
سونتاگ میگه سبک کار افراد مالیخولیا غرقه شدن توی کار ؛ تمرکز تام و تمام جوری که یا توی کار غرق میشی یا کلا حواست پرت میشه.

توی نویسندگی سونتاگ میگه این حرف بنیامین حقیقت داشت که میگفت به ادورنو که « هر اندیشه ی موجود توی کتابش در مورد بودلر و قرن ۱۹  را از قلمرو جنون برکنده و بیرون کشیده..
و توانایی قلبی هم استعاره ای بود که بنیامین در‌مور موقعیت نویسندگیش به کار میبرد. 

اگر سبک توانایی پیشروی ازادانه در طول و وسعت زبانی ، بدون افتادن در دام ابتذال است این در درجه ی اول به وسیله ی قوت قلبی اندیشه های بزرگ حاصل می شود و..



یه جستاری راجع به کراوس مینویسه که به نظر سونتاگ پرشورترین و نامتعارف ترین دفاع از تجربهٔ ذهنی هست. اورنو نوشته ننگ خیانت بار زیادی باهوش بودن او را سراسر زندگی ازار میداد.
 بنیامین در مقابل این رسوایی عامیانه ، با به اهتراز در آوردن شجاعانه ی معیار غیر انسانی خرد چنان که باید به کار گرفته شودیعنی اخلاقی به دفاع برخواست. او نوشت زندگی نویسندگی یعنی هستی داشتن تحت لوای‌خرد ناب ، همانطور که روسپی گری یعنی هستی داشتن تحت لوای جنسیت .


همین دیگه برین بخونین . فکر کنین بنیامین بعد سونتاگ راجع بهش نوشته همه عمر بر فناست. چقدر دوسش دارم جفتشونو. اینک انسانو میخوندم داشتم دیوونه میشدم. یعنی خب شاید به خورده خیلی سخت میومد شایدم نمیدونم اما لازم بود خوندن اینن دلم میخواد دوباره از اول اینو بخونم. درسته که خیلی نوشتم اما همه چیزو که ننوشتم کلی چیز جا موند اصلا هم شبیه لحن خو سونتاگ نشد.


سونتاگ میگه در بیشتر عکس های گرفته شده از چهره اش دارد به پایین نگاه میکند...
نگاهش مات است یا درونگرانه. انگار در حال اندیشیدن باشد یا گوش کردن. بنیامین در جستاری د‌مورد کافکا نوشته بود کسی که به دقت گوش میکند نمیتواند ببیند. 
در عکس دیگری متعلق به سال ۱۹۳۷ ، بنیامین را در کتابخانه ی ملی در پاریس نشان میدهد . دو مرد که صورت هیچیک دیده نمیشود پشت سرش سر میزی ایستاده اند. بنیامین در گوشه ی راست نشسته است و چه بسا دارد برای کتابش درباره ی بودلر و قرن نوزده یادداشت بر میدارد. همان کتابی که در طول ده سال نوشته است. با دست چپ کتابی باز را روی میز گرفته استو  به ان نگاه میکند چشمانش دیده نمیشود انگار دارد به گوشه ی راست پایینی کادر نگاه میکند...



اینو یادم رفت فرم شاخص ادبی بنیامین جستار نویسی هست. جمله های اون به شکل معمولی همو دنبال نمیکنن انگار که هر جمله جوری نوشته شده انگار بخواد همه چیزو بگه. 
بنیامین میگه :« نویسنده پیش از شروع به نوشتن یک جمله ی جدید باید توقف کند و بعد دوباره شروع به نوشتن کند. »

1516 : من نابود میشم میدونم

بعد از اون همه عذاب برام عجیب میتونم از چیزی خوشحال بشم. این امیدوار‌کننده تر بود اینجا. هرچند که سونتاگ رو خیلی جوون تر توی ذهنم تجسمش کده بودم شاید بدی این فیلما مثل عکس اینه زوال رو عینن میبینی متناسب با زمانی که سپری شده. با این حال خیلی واضح نمیفهمیدم ولی عین فرانسوی نبود که انگار صوت میشنوم یعنی شاید اولین بار بود خودمو ملزم میکردم گوش کنمش هرچند جلوکه رفت اون کلمات رو هم تشخیص میدادم. ولی خب انگلیسسی به گوشم اشناست میفهمیدم یه چیزاییشو حداقل کلمات به گوشم اشنا بود شاید بیست درصد ولی قول نمیدم اما امیدوارم تا یک ماه دیگه یعنی از الان تا اول مرداد زمان بزارم و اخرش بگم ۵۰ درصدشو فهمیدم فکر میکنم دقیقه به دقیقه هی باید گوش کنم. یعنی حتی ثانیه به ثانیه! اینم مکافاتی که من دارم. به نظر عذاب اور بیاد ولی من میخوام ببینم چی میگه خب. واقعا میسوزم احساس احمقا بهم دست میده. کاش راحت بود همه چی. من که هیچی‌ندترم همش باید بدوام. اما وقتی زندگی میکنی‌ حداقل ده سال دیگه در این حد نباشم واقع شعار نمیدم خیلی حس بدی دارم به این موضوع. 

1515 : ببینین چی پیدا کردم

ببینین چی پیدا کردم اینجا . طبق معمول همیشه رفتم سراغ عکس نویسنده ها. دست خودم نیست. باورم نمیشه شنیدن صدای رولان بارت حتی اگه هیچی ازش حالیم نشه و یه حسرت عمیق خیلی عمیق برای بی عرضگی‌که زبان مادریمو ضعف دارم توش چه برسه باقی زبان ها. فوقالعاده نیست. صداش صداش حالات و رفتارش. هیچوقت به فیلم اینجوری نگاه نکرده بودم اصل فکر نکرده بودم. یادم جان برجر و سوزان سونتاگ یه برنامه ای بود دیده بودم اما اون موقع خیی وقت پیش بود. یاد جمله سونتاگ افتادم داشتن عکسی از شکسپیر مثل داشتن میخی از صلیب واقعی بود. جمله رو از حافظه ام گفتم. خلاصه که اگه شما میفهمین بسیار بهتون حسودیم میشه. خیلی خیلی بسیار. 

فکر کنم فرانسوی حرف میزنه. دلم میخواست تمام فیلمایی که زیرش ردیف هستنو میدیدم. اخ که اگه میفهمیدم.


میدونم یک ماه زیاده اما حداکثر رو گفتم این فیلم هشت دقیقه بیشتر نیست! فقط خودمو ضعیف نرین حالت د نظر گرفتم و که اگه طول کشید نا امید نشم دست نکشم. چون همچین اخلاقی دارم. اما اون گفته هارو که هنوز مشغولشونم وقتی اون یکی رو به بنبست خوردم وقفه افتاد بینش باید فقط پیگیر بود در مقایسه با قبلم که کلا نمیفهمیدم بهتر شدم. شاید در مورد زبان اینطوری چون هیچ اعتماد بنفسی توش ندارم هیچی هیچی

1418 : مادر و پسر

فیلم مادر و پسر سوکوروف رو دیدم. 

شبیه یه شعر بود. یه شعر قشنگ شاعرانه ی غمگین. بیش از حد غمگین شاید کمی هم تلخ.  

دلم میخواد گریه کنم. 

ام روز آخر عمر یه مادر کنار پسرش میگذره.

در مورد ما هم ممکن صدق کنه. اینقدر ضعیف بشیم که نتونیم حتی خیلی راحت تکون بخوریم. اینقدر درد بکشیم که ارزوی مرگ کنیم. به گذشته فکر‌کنیم که که چهکارا که انجام دادیم چه کارا که نباییذانجام میدادیم و چه کارا که دلمون میخواست یا کرایی که مجبورمون کردن. تمام عمر میاد جلپ چشممون. یه بازبینی روی تمام عمرمون که چی شد. شاید توی زمان قبل  اصلا فکر‌نکنیم اما انگار لحظه ی آخر در مورد همش فکر‌کنیم که چرا انجام دادیم یا چی شد که این انتخابارو کردیم. بعضی چیزارو جوابشو احتمالا روز اخر بفهمیم که چرا. شاید پشیمونم باشیم. 

ولی ما و کسایی که دوسشون داریم میمیریم. زندگیمون پایان میگریه و احتملا همه درد رنج سختی همه چی فروکش میکنه و آرامش میگیریم. و احتمالا فکرمون ذهنمون بی صدا و خاموش میشه. اتفاقی که توی زندگیمون هیچوقت شاید نیفته. ما حتی موقع خواب هم درگیریم. 

اما من دوست ندارم کسایی که دوسشون دارم آرامش بگیرن اینجوری. دوست ندارم ضعیف بشن. دلم نمیخواد درد بکشن. دلم نمیخواد تموم بشم. کاش نمیشد. فکر نمیکنم هیچوقت آمادگی همچین چیزی رو داشته باشه ادم. اما زمان میره و من از زندگی متنفرم. وقتی قراره بمیریم برا چی زندگی میکنیم. اصلا همینش مشکوک. نه معلپم نیست از کجا میایم نه معلوم نیست کجا میریم این فاصله اینجا هم رنج میکشیم. بیشتر شبیه طنز. 

خب گریه کردم. اینقدر لطیف فیلم پیش رفت که بعد که تموم شد اشکم اومد. و راسنش ببا تمام زیباییش برام دردناک بود. اما من عاشق تصاویرش شدم. فکر نمیکنم هرگز از ذهنم پاک بشه. 

شاید یه روز وقتی برسه که برای منم اتفاق بیفته چه رنجی داره. فرقی نمیکنه جه جای پسر چه جای مادر نمیدونم یعنی اون روز از زندگی‌کهتوی ذهنم میگذره رضایت دارم؟ خدا کنه پشیمونیم کمتر باشه. خب به بقیه چیزا نمیخوام فکر کنم یعنی نه این که من نخوام ادم نمیتونه جلو فکر‌کردنشو بگیره فقط انگار کل وجودم به هم فشرده بشه از فکر‌از دست دادنشون. این کابوس از بچگی‌همشه بوده. همیشه



خالم این اواخر قبل از سکته مغزی همینقدر ضعیف شده بود تازه داشت بهتر میشد که اینجوری شد. فیلماگاهی فقط فیلم نیستن. لازم نیست برای ضعیف شدن ۱۰۰ سالگی رو رد کرد. 


اینو یادم رفت بگم طبق معمول شیفته ی تصاویر شدم. این فیلمم که اصلا فوق العاده بود فضا تصویر میتونسم تجسم کنم انگار قبلا تجربه بودن توی بعضی جاهاشو داشته بوده باشم. بعضی جاهاش تصاویری ک هقبلا دیده بودم به خاطرم میومد حتی از عکس خودم اما خیلی جالب بود برام یا خرفای استاد که قبلا توی کلاسا زده بود یادم میومد. 


من نمیدونم چرا الان فکر‌ کردم. انگار همش یادم بره که بابا جان مرگم بخشی از زندگیِ همونطور که تولد بخشی ازش هست. شبیه یه دروازه ورود و خروج یه ایین. از الان قلبم از نبودن کسایی که دوست دارم فشرده میشه. دلتنگی دلتنگی دلتنگی و اشک.


چقدر ساده بود ولی. خیلی ساده بود. همون حرفی که تو گفتگو بود سادگی کاری میکنه کارستان. 

قرار بود با دیدنش تجربه زیسته رو بفهمم. بله تجربه زیسته. ابزار بیان. میفهمم. فیلم مادر علی حاتمی رو قبلا دیدم. میشه تفاوتشون رو فهمید. 


پسر عاشق مادرش بود. همون عشقی که انگار بارت هم داشت. همون حرفی که بار ت‌زد. مادرش شد بچه اش و بعد انگار از دستش داد. 


عشق عشق عشق باید برای این هم سوگواری کنم‌انگار نه که از دست داده باشما. نه انگار تجربه کرده باشم اما هرگز هیچوقت نبوده باشه. خودمم نمیدونم چی گذروندم. خودمم نمیدونم


سوگواری. نه سوگواری وقتی که از دست داده باشی من ظاهرا هیچوقت د بیرون نداشتم! چیزی هم که در درون باشه از بین نمیره. فکر‌میکنم.