روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۴ مطلب با موضوع «دیدنی ها» ثبت شده است

1642 : دوست من گل سرخ...

آقا این آهنگ خیلی قشنگ  خیلی خیلی خیلی زیاد من دوسش دارم امروز گوش کردم. با صدای Francoise Hardy هست اسم آهنگ هست « Mon Amie La Rose دوست من گل سرخ »  که سال ۱۹۶۴ اجرا شده. من خودم اینقد خوب نیست زبانم مسلما که بفهمم این معنیشو که میذارم از گوگل دراووردم:


On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

A l'aurore je suis née  سپیده که زد متولد شدم

Baptisée de rosée  با شبنم غسل تعمیدم دادند

Je me suis épanouie  شکفته شدم

Heureuse et amoureuse  سعادتمند و عاشق

Aux rayons du soleil  در پرتو نور خورشید

Me suis fermée la nuit  شب که شد بسته شدم

Me suis réveillée vieillie  چشم که باز کردم پیر شده بودم

 

Pourtant j'étais très belle  ولی من خیلی زیبا بودم

Oui j'étais la plus belle  بله من زیباترین بودم

Des fleurs de ton jardin  میان گل‌های باغچه تو

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

Vois le dieu qui m'a faite    ببین خدایی که مرا آفرید

Me fait courber la tête  سر مرا چطور خم کرده

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Mon cœur est presque nu  قلبم لخت و عریان شده

J'ai le pied dans la tombe  پایم لب گور است

Déjà je ne suis plus   چقدر زود نابود شده‌ام

 

Tu m'admirais que hier  همین دیروز بود که تو تحسینم می‌کردی

Et je serai poussière  و من غباری بیش نخواهم بود

Pour toujours demain  فردا، تا ابد

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Est morte ce matin  امروز صبح مرد

La lune cette nuit  دیشب ماه

A veillé mon amie  بر بالینش نشسته بود

Moi en rêve j'ai vu  من توی خواب دیدمش

Eblouissante et nue  فریبا و عریان بود

Son âme qui dansait  روحش داشت می‌رقصید

Bien au-delà du vu  بالاتر از آنجا که چشم کار می‌کرد

Et qui me souriait  و او به من می‌خندید

 

Crois celui qui peut croire  ایمان بیاور به کسی که می‌تواند ایمان بیاورد

Moi, j'ai besoin d'espoir  من به امید احتیاج دارم

Sinon je ne suis rien   و گرنه هیچ نیستم

 

On bien si peu de chose ما چقدر کوچک هستیم

C'est mon amie la rose  این را دوست من گل سرخ

Qui l'a dit hier matin  دیروز صبح به من می‌گفت




1587 : سیمای والتر بنیامین

نوشتهٔ سوزان سونتاگ ،ترجمهٔ حمید فرازنده ، نشر مرکز ( کتاب خیابان یک طرفه)


بنیامین . این جوری که سونتاگ راجع بهش نوشته انگار رج به رجشو میشناسه. سونتاگ سونتاگ لعنتی همیشه انگار میدونه چی باید بنویسه اینم که دیگه معلوم. خب فکر کنم بنیامین براش مثل یه استاد بوده یعنی یادم قبلا خونده بودم ازش هرچند تو چه مقاله ای بود بزارین پیداش کنم.

اهان مقاله ی آئورا بود  که نوشته بود « سوزان سونتاگ را میتوان فرزند خلف بنیامین به شمار آورد ، چه از حیث نثر ونگارش ، دغدغه ها و توجه به فرهنگ و چه به لحاظ شیوه ی تحلیلی و جنس نقادانه ی اندیشه هایش. هنگامی که او بنیامین را واپسین متفکر زمانه خوانده بود از ارادتش به بنیامین خبر میداد.» (فرشید آذرنگ) 


توی همین مقاله این حرف رو زده. اصلا نمیتونین تصور کنین که این ادم چی بوده و چجوری سونتاگ گفته و توصیفش کرده اینقدر ظریف. 

سونتاگ میگه بنیامین شخصیت خود و حالت روحیش رو در همه ی متن های عمده اش منعکس کرده و مضامین نوشته هاش همه متناسب با حال روحیش بودن. سونتاگ میگه بنیامین خودشو مثل یه فرد مالیخولیایی میدیداصطلاحات روانشانسیم به چیزی نمیگرفته :) . یه پیوند نزدیکی هم بین مضامین نوشته هاش و حالت روحیش قرار داشته.  خوشبحالش میتونسته نوشته ها یعنی مضامینشو بر اساس حال روحیش انتخاب میکرده. 


بنیامین چه توی مدرسه چه توی قدم زنی های شبونه اش با مادرش « تنهایی رو مناسب ترین موقعیت ادمی » میدونست سونتاگ میگه منظورشم از تنهایی  تنها بودن تو یه اتاق نبوده توی اجتماع تنها باشه . بنیامینم توی بچگیش اغلب مریض بود. منظورش از تنهایی توی جمع شلوغی شهر هست این که توی پرسه  زنی هاش خودشو به خیال روزانه میسپره 


یه جا راجع به خود زندگی نامه نویسی بود. اون موقع که داشتم میخوندم دیدم با کار نیچه فرق داره اما خب الان مطمئن نیستم.

بنیامین به جای این که بیاد به ترتیب زمان بنویسه درگیر فضا میشه‌ از لحظه ها و عدم تداوم ها سخن میگه. بنیامین هم دنبال بدست اوردن گذشته نبود میخواد اونو بفهمه و توی فرم های فضاییش منعکس کنه. 


« او اندیشه ها و تجربه هارا همچون خرابه می‌بیند ، فهمیدن یک چیز ، یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن ان.»

سونتاگ میگه در زمان یک نفر همون کسی هست که هست اما در فضا میشه شخص دیگه ای بود.

یکی دیگه از مشخصه های افراد مالیخولیا کند بودن. سونتاگ میگه : « از ان جا که حالت روحی مالیخولیا کند و دستخوش تردید است ، لذا گاهی باید راه خود را به کمک چاقویی بگشاید گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.» »


فکر‌کنم منم الان یه چاقو لازم دارم از این وضعیت در بیام!


بنیامین یکی دیگه از ویژگی هاش یعنی حالت های روحیش «خوداگاهی و ارتباط نارضایت بخشی با خویشتن خویش داره.من خود را هیچوقت اون جوری که هست نمیپذیره و من متنی هست که باید رمزش باز بشه من براش حکم یه پروژه است که باید ساخته بشه و این ساختن هم همیشه کند آدم همیشه از خودش عقب میماند. و اگر کسی فرد ماایخولیایی به رمزگشایی و ساختن خودش تلاش کنه باید صبور باشه.

روابط پیچیده و سربسته ای هم با بقیه داشته . اها اینوبگم علاقه وافرش به اشیا. من خب خسته تر از اونم بتونم مثل خود سونتاگ بگم یعنی اگه خونده نشه اینا نصف عمر بر فناست. شایدم برای من اینجوری بود اما خب نوشته سونتاگ راجع به بنیامین کم چیزی نیست که. 

سونتاگ میگه گفتگوی عمیق بین فرد مالیخولیا و جهان همواره پیر امون اشیاست و نه افراد  . و جوری این گفتگو ها اصیل که معنا ازش زاده میشه‌میگه دقیقا به این خاطر که اندیشه ی مرگ شخصیت مالیخولیایی رو تسخیر کرده. هرچقدر اشیا بی جان تر باشن ذهنی که مشغول اونها میشه قوی ترو خلاق تره. و این که جمع کردن اشیا هم خب نتیجه اش دیگه یعنی هرچقدر این ادما از افراد فرارین از اشیا نیستن. در نتیجه بنیامین یه کلکسیونر بوده وای باورتون میشه کتابخونش اولی کتاب های چاپ شده نایاب رو داشته. یعنی عاشقشم. 

« کتاب های بنیامین تنها به درد استفاده نمیخورد و اسباب تخصصی هم نبود. اشیایی بود که باید در آنها تأمل کرد، اشیایی خیال انگیز . کتاب خانه اش به یاد آورنده ی خاطرات شهر هایی بود که در آنها چیزهی فراوانی یافته بود. ریگا، ناپل پاریس مونیخ و... خاطراتی از اتاق هایی که این کتابها در آنها خانه کرده بود» یاد اون عکسم افتادم که پیداش کرده بودم . خب تو یسری چیزا درکش میکنم.


خب خیلی چیزا میگه.


سونتاگ میگه عجیب ترین چیز برای بنیامین همه ی چیزهایی هست که به بی ریایی تنه میزنند. بنیامین میگه « نگاه با چشم بی پرده و معصوم به دروغی تبدیل شد.» اقا اینجام به نظرم با نیچه هم عقیده است.

خب فکر کنم گفتم به جمع کردن اشیا علاقه داشت خب به خصوص اشیا کوچیک  که بعد اینجا نوشته کوچیک شدن اشیا چه اتفاقی رخ میده. و همچنین هم عکس که خیلی مطالب هم راجع بهش نوشته.

بنیامین نوشته بود که این عقیده رو داره که  مقبول ترین راه بدست اوردن کتابها نوشتن انهاست و بهترین راه فهمیدنشون ورود به فضایشان است : توی همین کتاب خیابان یک طرفه میگه هرگز نمیتوان کتابی رو فهمید مگر این که از روش نسخه برداری کرذ همونطور که شناخت یک سرزمین از درون هواپیما امکان پذیر نیست و فقط با قدم زدن در خاکش اتفاق میفته.  

« میزانِ معنا در نسبتِ مستقیم است با حضور مرگ‌و نیروی زوال . دین چیزی است که یافتن معنا را در زندگی فردی امکان پذیر میکند. ؛ در رویداد های سپری شده که مجازا به ان تجربه میگوییم  » (بنیامین)

« تنها به این خاطر که گذشته مرده است ، میتوان ان را شناخت تنها به خاطر این که تاریخ در اشیای فیزیکی فتیشه (جادویی رازالود) میشود، میتوان ان  را فهمید . تنها به خاطر این که کتاب یک جهان است ، می‌توان واردش شد. برای او کتاب فضیلت دیگری بود تا بتواند در ان گردش کند و گم شود. 


یکی دیگه از ویژگی های فرد مالیخولیا و بنیامین اینه که تقصیر درون گراییشو گردن بی ارادگیش میندازه. این ادم به این باور داره که اراده اش ضعیف و حتی تلاشای فراوونی برای قوی کردنش انجام میده. « اگر این تلاش ها ثمر بخش شود ، قویِ شدن اراده ، معمولا در کارکردن مداوم منعکس میشه. این است که بودلر، که پیوسته از -رخوت این بیماری کشیش هاـ رنج میبرد، بیشتر نامه ها و دفتر چه های خاطراتش را با ارزوی عاشقانه به کار بیشتر ، به کار بی وقفه ، و فقط به کار پرداختن به پایان میبرد. اخ که دمش گرم .  


ادم محکوم به کار کردن است در غیر این صورت هیچ کاری نمیتواند بکند. حتی رویا و خیال پردازی ها هم متمایل یا برای کارکردن. یا این که با استفاده از مواد مخدر بخواد به تمرکز فکری دست پیدا کنه. یاد اون ادمی افتادم که بودلر راجع بهش نوشته بود. اسمشو یادم نیست قیافش تو ذهنم. واقعا چرا؟ 

دیگه این که قلمروی رویا میتواند تکیه گاه قابل اعتمادی برای فراهم کردن همه ی مصالح مورد نیاز برای کار باشد. 

یادم اومد ادگار الن پو بود.

سونتاگ میگه بنیامین هم همیشه کار میکرد و هواره میکوشید بیشتر کار کنه. در مورد فعالیت روزانه نویسنده هم خیلی فکر کرده. 

بنیامین «غرایزش راهگشای پیشه کلکسیونری اش بود. آموختن شکلی از جمع اوری بود ، همچنان که نقل قول ها و قطعه هایی که از مطالعات روزانه اش اقتباس کرده بود و د دفتر چه هایش جمع آوری میکرد  دفتر چه هایی که جمع آوری میکرد و همه جا با خود میبرد  و از روی آنها برای دوستانش میخواند .» و البته اندیشیدن که توضیحشو نمیگم دیگه.


این یه تیکه رو خیلی حال کردم :)))))  بنیامین لیست همه کتابایی که میخونده رو بر میداشته با شماره. منم میخوام برم تو کارش خیلی باحال. البته با. تاریخ هرچند که من مقاله که میخوندم مینوشتم اولی خوندنم کی بود اما اینجوری فرق داره. هیچ شاید به نظر سودی هم نداشته باشه ها اما خب ادم میدونه انگار چیو طی کرده البته که برای من اینجا هم ثبت میشه.

سونتاگ نوشته یه فرد مالیخولیایی چجوری میتونه حالا قهرمان اراده بشه؟ « از طریق این واقعیت مه کار میتونه تبدیل به ماده ی مخدر شود ، به یک مجبوریت.» بنیامین توی جستاری که در‌مور سورئالیسم بود نوشته بود اندیشیدن مخدر پر آرازه ایست.»

نیاز به تنها بودن بنیامینم همینجوری بوده. چون کارکردن مستلزم تنها موندن یا لااقل مستلزم عدم وابستگی‌به هرگونه رابطه ی پایدار. که خب بنیامین احساس خوبی هم به ازدواجش نداشته. و کلا طبیعتو روابط طبیعی برای افراد مالیخولیا و بنیامین غیر قابل درک و اصلا وسوسه بر انگیز نیست. 
سونتاگ میگه سبک کار افراد مالیخولیا غرقه شدن توی کار ؛ تمرکز تام و تمام جوری که یا توی کار غرق میشی یا کلا حواست پرت میشه.

توی نویسندگی سونتاگ میگه این حرف بنیامین حقیقت داشت که میگفت به ادورنو که « هر اندیشه ی موجود توی کتابش در مورد بودلر و قرن ۱۹  را از قلمرو جنون برکنده و بیرون کشیده..
و توانایی قلبی هم استعاره ای بود که بنیامین در‌مور موقعیت نویسندگیش به کار میبرد. 

اگر سبک توانایی پیشروی ازادانه در طول و وسعت زبانی ، بدون افتادن در دام ابتذال است این در درجه ی اول به وسیله ی قوت قلبی اندیشه های بزرگ حاصل می شود و..



یه جستاری راجع به کراوس مینویسه که به نظر سونتاگ پرشورترین و نامتعارف ترین دفاع از تجربهٔ ذهنی هست. اورنو نوشته ننگ خیانت بار زیادی باهوش بودن او را سراسر زندگی ازار میداد.
 بنیامین در مقابل این رسوایی عامیانه ، با به اهتراز در آوردن شجاعانه ی معیار غیر انسانی خرد چنان که باید به کار گرفته شودیعنی اخلاقی به دفاع برخواست. او نوشت زندگی نویسندگی یعنی هستی داشتن تحت لوای‌خرد ناب ، همانطور که روسپی گری یعنی هستی داشتن تحت لوای جنسیت .


همین دیگه برین بخونین . فکر کنین بنیامین بعد سونتاگ راجع بهش نوشته همه عمر بر فناست. چقدر دوسش دارم جفتشونو. اینک انسانو میخوندم داشتم دیوونه میشدم. یعنی خب شاید به خورده خیلی سخت میومد شایدم نمیدونم اما لازم بود خوندن اینن دلم میخواد دوباره از اول اینو بخونم. درسته که خیلی نوشتم اما همه چیزو که ننوشتم کلی چیز جا موند اصلا هم شبیه لحن خو سونتاگ نشد.


سونتاگ میگه در بیشتر عکس های گرفته شده از چهره اش دارد به پایین نگاه میکند...
نگاهش مات است یا درونگرانه. انگار در حال اندیشیدن باشد یا گوش کردن. بنیامین در جستاری د‌مورد کافکا نوشته بود کسی که به دقت گوش میکند نمیتواند ببیند. 
در عکس دیگری متعلق به سال ۱۹۳۷ ، بنیامین را در کتابخانه ی ملی در پاریس نشان میدهد . دو مرد که صورت هیچیک دیده نمیشود پشت سرش سر میزی ایستاده اند. بنیامین در گوشه ی راست نشسته است و چه بسا دارد برای کتابش درباره ی بودلر و قرن نوزده یادداشت بر میدارد. همان کتابی که در طول ده سال نوشته است. با دست چپ کتابی باز را روی میز گرفته استو  به ان نگاه میکند چشمانش دیده نمیشود انگار دارد به گوشه ی راست پایینی کادر نگاه میکند...



اینو یادم رفت فرم شاخص ادبی بنیامین جستار نویسی هست. جمله های اون به شکل معمولی همو دنبال نمیکنن انگار که هر جمله جوری نوشته شده انگار بخواد همه چیزو بگه. 
بنیامین میگه :« نویسنده پیش از شروع به نوشتن یک جمله ی جدید باید توقف کند و بعد دوباره شروع به نوشتن کند. »

1516 : من نابود میشم میدونم

بعد از اون همه عذاب برام عجیب میتونم از چیزی خوشحال بشم. این امیدوار‌کننده تر بود اینجا. هرچند که سونتاگ رو خیلی جوون تر توی ذهنم تجسمش کده بودم شاید بدی این فیلما مثل عکس اینه زوال رو عینن میبینی متناسب با زمانی که سپری شده. با این حال خیلی واضح نمیفهمیدم ولی عین فرانسوی نبود که انگار صوت میشنوم یعنی شاید اولین بار بود خودمو ملزم میکردم گوش کنمش هرچند جلوکه رفت اون کلمات رو هم تشخیص میدادم. ولی خب انگلیسسی به گوشم اشناست میفهمیدم یه چیزاییشو حداقل کلمات به گوشم اشنا بود شاید بیست درصد ولی قول نمیدم اما امیدوارم تا یک ماه دیگه یعنی از الان تا اول مرداد زمان بزارم و اخرش بگم ۵۰ درصدشو فهمیدم فکر میکنم دقیقه به دقیقه هی باید گوش کنم. یعنی حتی ثانیه به ثانیه! اینم مکافاتی که من دارم. به نظر عذاب اور بیاد ولی من میخوام ببینم چی میگه خب. واقعا میسوزم احساس احمقا بهم دست میده. کاش راحت بود همه چی. من که هیچی‌ندترم همش باید بدوام. اما وقتی زندگی میکنی‌ حداقل ده سال دیگه در این حد نباشم واقع شعار نمیدم خیلی حس بدی دارم به این موضوع. 

1515 : ببینین چی پیدا کردم

ببینین چی پیدا کردم اینجا . طبق معمول همیشه رفتم سراغ عکس نویسنده ها. دست خودم نیست. باورم نمیشه شنیدن صدای رولان بارت حتی اگه هیچی ازش حالیم نشه و یه حسرت عمیق خیلی عمیق برای بی عرضگی‌که زبان مادریمو ضعف دارم توش چه برسه باقی زبان ها. فوقالعاده نیست. صداش صداش حالات و رفتارش. هیچوقت به فیلم اینجوری نگاه نکرده بودم اصل فکر نکرده بودم. یادم جان برجر و سوزان سونتاگ یه برنامه ای بود دیده بودم اما اون موقع خیی وقت پیش بود. یاد جمله سونتاگ افتادم داشتن عکسی از شکسپیر مثل داشتن میخی از صلیب واقعی بود. جمله رو از حافظه ام گفتم. خلاصه که اگه شما میفهمین بسیار بهتون حسودیم میشه. خیلی خیلی بسیار. 

فکر کنم فرانسوی حرف میزنه. دلم میخواست تمام فیلمایی که زیرش ردیف هستنو میدیدم. اخ که اگه میفهمیدم.


میدونم یک ماه زیاده اما حداکثر رو گفتم این فیلم هشت دقیقه بیشتر نیست! فقط خودمو ضعیف نرین حالت د نظر گرفتم و که اگه طول کشید نا امید نشم دست نکشم. چون همچین اخلاقی دارم. اما اون گفته هارو که هنوز مشغولشونم وقتی اون یکی رو به بنبست خوردم وقفه افتاد بینش باید فقط پیگیر بود در مقایسه با قبلم که کلا نمیفهمیدم بهتر شدم. شاید در مورد زبان اینطوری چون هیچ اعتماد بنفسی توش ندارم هیچی هیچی

1418 : مادر و پسر

فیلم مادر و پسر سوکوروف رو دیدم. 

شبیه یه شعر بود. یه شعر قشنگ شاعرانه ی غمگین. بیش از حد غمگین شاید کمی هم تلخ.  

دلم میخواد گریه کنم. 

ام روز آخر عمر یه مادر کنار پسرش میگذره.

در مورد ما هم ممکن صدق کنه. اینقدر ضعیف بشیم که نتونیم حتی خیلی راحت تکون بخوریم. اینقدر درد بکشیم که ارزوی مرگ کنیم. به گذشته فکر‌کنیم که که چهکارا که انجام دادیم چه کارا که نباییذانجام میدادیم و چه کارا که دلمون میخواست یا کرایی که مجبورمون کردن. تمام عمر میاد جلپ چشممون. یه بازبینی روی تمام عمرمون که چی شد. شاید توی زمان قبل  اصلا فکر‌نکنیم اما انگار لحظه ی آخر در مورد همش فکر‌کنیم که چرا انجام دادیم یا چی شد که این انتخابارو کردیم. بعضی چیزارو جوابشو احتمالا روز اخر بفهمیم که چرا. شاید پشیمونم باشیم. 

ولی ما و کسایی که دوسشون داریم میمیریم. زندگیمون پایان میگریه و احتملا همه درد رنج سختی همه چی فروکش میکنه و آرامش میگیریم. و احتمالا فکرمون ذهنمون بی صدا و خاموش میشه. اتفاقی که توی زندگیمون هیچوقت شاید نیفته. ما حتی موقع خواب هم درگیریم. 

اما من دوست ندارم کسایی که دوسشون دارم آرامش بگیرن اینجوری. دوست ندارم ضعیف بشن. دلم نمیخواد درد بکشن. دلم نمیخواد تموم بشم. کاش نمیشد. فکر نمیکنم هیچوقت آمادگی همچین چیزی رو داشته باشه ادم. اما زمان میره و من از زندگی متنفرم. وقتی قراره بمیریم برا چی زندگی میکنیم. اصلا همینش مشکوک. نه معلپم نیست از کجا میایم نه معلوم نیست کجا میریم این فاصله اینجا هم رنج میکشیم. بیشتر شبیه طنز. 

خب گریه کردم. اینقدر لطیف فیلم پیش رفت که بعد که تموم شد اشکم اومد. و راسنش ببا تمام زیباییش برام دردناک بود. اما من عاشق تصاویرش شدم. فکر نمیکنم هرگز از ذهنم پاک بشه. 

شاید یه روز وقتی برسه که برای منم اتفاق بیفته چه رنجی داره. فرقی نمیکنه جه جای پسر چه جای مادر نمیدونم یعنی اون روز از زندگی‌کهتوی ذهنم میگذره رضایت دارم؟ خدا کنه پشیمونیم کمتر باشه. خب به بقیه چیزا نمیخوام فکر کنم یعنی نه این که من نخوام ادم نمیتونه جلو فکر‌کردنشو بگیره فقط انگار کل وجودم به هم فشرده بشه از فکر‌از دست دادنشون. این کابوس از بچگی‌همشه بوده. همیشه



خالم این اواخر قبل از سکته مغزی همینقدر ضعیف شده بود تازه داشت بهتر میشد که اینجوری شد. فیلماگاهی فقط فیلم نیستن. لازم نیست برای ضعیف شدن ۱۰۰ سالگی رو رد کرد. 


اینو یادم رفت بگم طبق معمول شیفته ی تصاویر شدم. این فیلمم که اصلا فوق العاده بود فضا تصویر میتونسم تجسم کنم انگار قبلا تجربه بودن توی بعضی جاهاشو داشته بوده باشم. بعضی جاهاش تصاویری ک هقبلا دیده بودم به خاطرم میومد حتی از عکس خودم اما خیلی جالب بود برام یا خرفای استاد که قبلا توی کلاسا زده بود یادم میومد. 


من نمیدونم چرا الان فکر‌ کردم. انگار همش یادم بره که بابا جان مرگم بخشی از زندگیِ همونطور که تولد بخشی ازش هست. شبیه یه دروازه ورود و خروج یه ایین. از الان قلبم از نبودن کسایی که دوست دارم فشرده میشه. دلتنگی دلتنگی دلتنگی و اشک.


چقدر ساده بود ولی. خیلی ساده بود. همون حرفی که تو گفتگو بود سادگی کاری میکنه کارستان. 

قرار بود با دیدنش تجربه زیسته رو بفهمم. بله تجربه زیسته. ابزار بیان. میفهمم. فیلم مادر علی حاتمی رو قبلا دیدم. میشه تفاوتشون رو فهمید. 


پسر عاشق مادرش بود. همون عشقی که انگار بارت هم داشت. همون حرفی که بار ت‌زد. مادرش شد بچه اش و بعد انگار از دستش داد. 


عشق عشق عشق باید برای این هم سوگواری کنم‌انگار نه که از دست داده باشما. نه انگار تجربه کرده باشم اما هرگز هیچوقت نبوده باشه. خودمم نمیدونم چی گذروندم. خودمم نمیدونم


سوگواری. نه سوگواری وقتی که از دست داده باشی من ظاهرا هیچوقت د بیرون نداشتم! چیزی هم که در درون باشه از بین نمیره. فکر‌میکنم. 

1416 : غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری اند

خب گفته بودم که توی این گفتگو مجله سینما و ادبیات شماره ۶۶ من انگار با یسری درگیری هایی که این مدت داشتم به یه نتیجه گیری رسیدم یا مطمئن شدم. 

مثلا اخیرا نوشته بودم که نسبت به امر دیجیتال و فضای مجازی ، عکاسی آنالوگ و دیجیتال کلا این فضا خیلی حس خوبی ندارم این که عکسامو نمایش بدم یا اصلا دیجیتال عکاسی کنم یا نه. بعد نتیجه گرفتم نمیشه دیجیتال عکاسی نکرد اما باید چیز دیگه ای باشه که تفاوتشو با نشون بده چیزی که بین دیجیتال و انالوگ مشترک کلا از این حرفا که الان دقیق یادم نی توی پست های قبلم هست. توی این گفتگو در جواب سوالی که اقای نوری پرسید این که :« با توجه به مسئله جهانی شدن و در دسترس بودن و با توجه به این که هر شخصی در هرجایی هرزمانی که بخواهد میتواند تجربه ی شخصی خود را به نمایش عمومی برساند، برخور هنرمند عکاس به عنوان کسی که از امر عمومی به عنوان ماده خاماثرش بهره میبرد با زمانی که هنوز این اتفاق نیفتاده بودو تنها خودش امر ثبت کردن رو بر عهده داشت چه تفاوتی کرده؟»

استاد آذرنگ میگن که درسته که این اتفاق افتاده اما نظر مساعدی ندارن این به خاطر برگردوندن و خواستن و ترجیح گذشته نیست بلکه « تلاش برای فهم مسئله و گونه ای مرز بندی تازه و نو و امکان قدرت عمل است.» و این که شاید این تفاوت این جابه جایی ها و همنشینی های بین امر عمومی وشخصی رو بشه توی این شدن  و تغییرات زمانی دید.  « این اتفاقات و توسعه و تحولات در نبود اهلیت و ظرافت طبع ، باعث در هم ریختگی و اغتشاش حدود وثغوری است که میان امر عمومی وشخصی و امر عام مطرح کردم.» 

د ادامه هم میگن این امکانات فضای عمومی که در اختیار همه هست باعث شده هر فردی این فضارو با فضای عمومی و امر عمومی یکی و مشابه بدون و خودشو خاص یا یگانه نشون بده. در حالی قبل از این فضاها « فرد هنرمند با تمرکز بر خود و احوالات و بینشش در جمعی مختصر و حلقه‌ی دوستان  سعی داشت امر شخصی و یونیک را به امری عام و غیر قابل چشم پوشی بدل کند. » زمانی که فضای مجازی نبود هنرمند باید با موادو مصالحو ادمای واقعی سروکله میزدند. « یعنی یک عکاس اولین مخاطبش خودش ، استادش یا عکاسان همفکرش بود. » بعد مثال میزنن که یه زمانی توی تاریخ عکاسی شما توی یک فضای غیر شخصی تری حضور داشتین که شامل یه گروه محدودی میشذ با ویژگی های مشخصی که اونها و در یک گروه یا رویکرد قرار میداد جای میگرفتین. توی این گروه خودتونو نشون میدادین و عیارتون سنجیده میشد. همین که   ظاهرا همه چی د همون دوره مدرن شخصی بود ولی ما باید تاییدمونو از یه فضای بیرونی میگرفتیم. بیرون ز مرزهای نودت که رگه مهمی از امر عمومی /عام مداخله میکرد.

و البته ادامه اش که من بنویسم خیلی طولانی میشه فقط میخواستم بگم که چقدر با خوندنش فهمیدم چی درست.و چه اتفاقی باید بیفته. این که توی فضای مجازی م با ادمهایی سرو کله میزنیم بیشتر که به قول همین گفتگو خارج از حیطه ی نگرانی ها و دغدغه هامونن. در حالی قبلا هنرمندا یکدیگر رو به عنوان بخش مهمی از هست و نیست خودشون میدیدن و در همین جریان ایده های بعدی شونو شکل میدادن. حالا من میخوام مثلا خلاصه بگم ولی خیلی افتضاحم میدونم:). استاد میگه که درسته که این فضا حسن هایی داشته ادمهایی که شاید بعید بوده با هنر درگیر بشن متوجه یسری چیزا شدن اما ایرادی که داره اینه که هنر تبدیل به فرهنگ شده و در همون حد نمایش عمومی مونده.و توی این فضا فقط هنرمندو مخاطب خودشونو نمایش میدن و فقط مبادله فرهنگی که حالا توضیحات بیشترش توی مجله هست که من نمینویسم. 


یادتونه نوشتم از پست مدرنیسمم وقتی فهمیدم چیه خوشم نمیاد با این حال مطمئن نبودم که توی حرفایی که خوندم فهمیدم درست متوجه شدم. 


کاش الانم دوره ای بود که هنر اون ارزشی که بایدو داشت. کاش اثرمون جوری بود منتظر بودن چیزی خلق کنیم. اوری میذاشت نه این که مخل باشه ظاهرا. کاش کارمون مربوط به زمان و مکان خاص یا دوره ای خاص نباشه انقضا نداشته باشه راهگشا باشه. کاش بشه تجربه زیسته جهانشمول و همه این کلماتی که درک کردنش فقط با خوندن کامل گفتگو امکان پذیره رو انجام داد. به نظرم اولش خیلی سخت اوند خیلی ججوری که ترسیدم شاید نتونم اما خب فکر میکنم ترس مانع میشه مانع دنبالش رفتن یا خواستن شاید بشه کم کم همیشه براش تلاش کرد که اتفاق بیفته. کاش میشد به ملزومات بیان دست پیدا کرد. 


یه چیز دیگه هم که بود این هست که همین انتشار اثر هنری توی فضای مجازی منو درگیر کرده بود. با سوالی که پرسیدن استاد گفتن که :« اثر همری در چنین فضاهایی قابلیت اصلی خودش را از دست میدهد به خاطر این که بخش عمدهٔ دارایی و اعتماد و همراهی ما نسبت به اثر، تماس و لمس ماده و جنس اثر است. در واقع ابژه ی هنری به معنی واقعی کلمه ابژه است. : شی متعلق شناسایی؛یعنی موضوع تامل و تمرکز ما.نه موضوع نظر و عقیده ی ما. » جلوترم میگن این همون تفاوت خوندن کتاب با خوندن فایل pdf. و این که منظورشون انکار کردن تکنولوژی یا سر اومدن چیزها نیست یا نوستالژی بلکه « مرادم نقش چیزی استبه نام تاریخ مواجه و آداب ملزومات برخورد با اثر ، در کنار یا در برابر محتوا یا همان مطلب اثر. » و این که دوام یک حس‌هم چیزی نیست جز فاصله گرفتن از همین فضای مجازی همگانی یا گالری ها به خاطر جهت گیری و نظاره کردن اوضاع تا وقتی که نه فراموش بشن نه حل بشن و این یکی از راه های تداوم یک حس. 

انتهای مقاله هم ر مورد اندوه و شادی گفتن. خب فهمیدم شاید دلیل فراموش شدن شادی ها چی هست. و این که غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری هستن. اندوه اندوه... هوووف همین دیگه. فکر‌میکنم کافیه. من اینقدر یاد گرفتم انگار سر کلاس استاد باشم. حس میکنم هنوز ادامه داره و تموم نشده. شاید باور نکنین که این گفتگو واقعا پربود برام اینقدر که یادگرفتم. خیلی خیلی بیشتر از هفت هشت صفحه. فقط نگرانم یادم بره همیشه اینارو باید هرچند وقت یه بار تکرار کنم. 

میخوام فیلم مادر و پسر ساکوروف رو ببینم. مثال کتاب اتاق روشن بارت خیلی کمک کرد یعنی این کاری که بارت کرده بودو فهمیده بودم. تجربه زیسته اش. و این که دیگه چند بار باید با اسم روبر برسون روبرو بشمو فیلماشو نبینم واقعا چقدر باید برم سراغش. تازه گذران زندگی‌رو هم ندیدم اینا از این فیلمای مزخرف روی پرده سینما نیست.  

اینم بگم بود که هنرمند در مورد یه چیز شخصی هیچوقت صحبت نمیکنه بلکه چون خودش و شخص خودش واسطه راهبری بقیه به امور کلی میشه تجربه شخصی میگن. استاد گفت اینارو و این که همرمندای بزرگ اونهایی هستن که خودشون رو تبدیل به گذر گاه میکننیجوری که بدون اونها ما اونوقت درکی از امور نمیتونیم داشته باشیم.

این تیکه اخرشم دلم میخوا بنویسما ولی تو یه پست دیگه. 


راستی اون کتاب شور زندگی ونگوگ رو نمیخونم که مها گرفته با این که به نظر جذاب میاد اما خب این کتابا خب فکر نمیکنم خیلی کتاب خوبی باشه  بهتره چشممو برای کتابای قدیمی نویسنده های بزرگ بزارم.


1398 : فیلم : یاداوری

فیلم Rememory رو دیدم. فکر‌کنم بتونم بگم خوب بود از یه لحاظ هایی. شاید درسش برای من این بود که زندگی‌ما و چیزی که هستیم در نهایت همه خاطرات خوب و بدمون هست. بعضی وقتا حتی اگه برامون یادآوری میشه نباید توشون بمونیم. یعنی هستن و شاید خلاص هم نشیم. نمیتونیم پاکشون کنیم شاید نشه فرار هم کرد ازشون انواع و اقسام حسهارو توی همین خاطرات تجربه میکنیم. باید بپذیریم شاید بعضی وقتها. 


قبل تر هم فیلم the room یه همیچین چیزای یبود دیده بودم اونم خیلی به نظرم باحال اومد. یادم نیست کی بود اما ننوشته بودم راجع بهش. 

1387 : ایرانی

خب گفتم یه فیلم وطنی ببینم :/ جاده کندلوس. نمیدونمم از کجا اومد همینجوری انتخاب کردم دیدم :/ هیچ ایده ای ندارم. خیلی مسخره مصنوعی  البته تلاششونو کرده بودنا. وطنیا که اینجوری ادم نمیفهمه چی نشون میدن خارجیام که یه خورده ترجیح میدم یسری چیزارو نشون ندن :/  من آدم فیلم دیدن نیستم ایمان نمیارین ؟ :/ با این حال قطعا انتخاب من خوب نبوده حتما فیلمای بهتری هست.مالنا رو خیلی شنیده بودم ولی خلاصه رو خوندم و تیکه تیکه دیدم اعصاب نداشنم در نتیجه از لیستم حذف شد. همین. 

1386 : زندگی دوگانهٔ ورونیک

خب اسم فیلمش زندگی‌دوگانهٔ ورونیک بود‌ The Double Life of Veronique. 

خب یه خورده خیلی فانتزی و تخیلی بود. نه اونجوری عجیب غریب ام از این اتفاقایی که محال رخ بده. من کلا گیج شده بودم اولش خیلی مسخره اومده بود برام ولی اغا من از این فیلما که مثلا مال خیلی وقت پیشه بیشتر از این که با داستان حال کنم یا درگیر بشم تصاویرو مکانها ایناشو دوست دارم. کلا تصویرو. من واقعا نمیدونم باید چی بگم. فقط اون تیکه ای که عکس گرفته بود از همزادش حالا هرچی که بود جالب بود.اون عکس کسی که مرده بعد انگار هست. یجوری انگار ادم بخواد تخیل کنه فکر کنه این عکس باعث مردنش شده. البته مقدار زیادیشم اصلا نمیفهمم نه تو اینا کلا. خب من خیلی تو فیلم خوب نیستم. فقط دلم میخواست تو اون مکان باشم یعنی اون سالی که فیلم ساخته شده :/ نه الان :دی  همین هیچ حرف دیگه ای ندارم. 

و این که بالاغیرتا موسیقیشو دوست داشتم که البته فکر کنم همه دوست دارن :)))))


و این که فکر‌کنم خب به هر حال احتمالا دخترایی باشن که خیلی همیشه عقلانی برخورد نکنن و هرچند عجیب یه کارایی ازشون سر بزنه!

خب باید توضیح بدم اینم که به نظر زندگی واقعامیتونه همینقدر عجیب باشه  و دقیقا همین قدر زجر اور. برا من که اینجوری بود . خودمم هنوز نمیدونم حتی


1385 : شاید فیلم

خب من کتابو دارم میخونم ولی چیزی ندارم بگم. یعنی تازه بخش بعدیشو شروع کردم. از یه طرف نمیتونم همینجوری الکی بخونم دوست دارم اسم عکاسارو سرچ کنم کاراشونو ببینم. واسه همین به هر حال زمان بره خیلی ولی خب ادم خسته هم ممکن بشه از این تعداد اسمایی که هست و این کند به ظاهر‌جلو رفتن. درسته خیلیاشونو میشناسم ام خیلی مسخرست ادم چیزی در مورد کسی که نمیشناسه کاراشو ندیده بخونه و دنبالش نره. و اصلا انگار نفهمه چی به چی 

الان فیلم دارم میبینم.  یه فیلم داربی اوگیل و ادم کوچولوها و دیدم. 

و الانم میخوام فیلم زندگی دوگانه ی ورونیکارو ببینم یا فیلم مالنا یا نمیدونم باید برم ببینم چین اصلا اعصابم میکشه یا نه چون فیلم زیاد اونجوری نیستم و دو حالت داره یا حوصله سر بره برام یا خیلی شدید نابودم میکنه :/ مثل فیلم دیشب که خب اسمشو ترجیحم اینه نگم.  بیش از حد یه جاهاییش شبیه بود به تجربیاتم و شاید این خوب نباشه یا شاید دلیل نگفتنم اینه ننوام کسی بفهمه.  

شایذم فیلم دیگه ای دیدم باید ببینم چی به نظرم جالب میاد. 


امروز میتونستم بیشتر کار کنم وقتم هدر دادم منتها نمیدونم چم شده خیلی خسته به نظر میام و تمرکز کردن برام سخت بود. انگار سرم درد بگیره یا گرفته باشه توضیحش سخت.  خیلی سعی کردم باز. کاش فردا اوکی باشم. باید دوباره موتورم گرم بشه.