روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۲ مطلب با موضوع «دیدنی ها» ثبت شده است

1516 : من نابود میشم میدونم

بعد از اون همه عذاب برام عجیب میتونم از چیزی خوشحال بشم. این امیدوار‌کننده تر بود اینجا. هرچند که سونتاگ رو خیلی جوون تر توی ذهنم تجسمش کده بودم شاید بدی این فیلما مثل عکس اینه زوال رو عینن میبینی متناسب با زمانی که سپری شده. با این حال خیلی واضح نمیفهمیدم ولی عین فرانسوی نبود که انگار صوت میشنوم یعنی شاید اولین بار بود خودمو ملزم میکردم گوش کنمش هرچند جلوکه رفت اون کلمات رو هم تشخیص میدادم. ولی خب انگلیسسی به گوشم اشناست میفهمیدم یه چیزاییشو حداقل کلمات به گوشم اشنا بود شاید بیست درصد ولی قول نمیدم اما امیدوارم تا یک ماه دیگه یعنی از الان تا اول مرداد زمان بزارم و اخرش بگم ۵۰ درصدشو فهمیدم فکر میکنم دقیقه به دقیقه هی باید گوش کنم. یعنی حتی ثانیه به ثانیه! اینم مکافاتی که من دارم. به نظر عذاب اور بیاد ولی من میخوام ببینم چی میگه خب. واقعا میسوزم احساس احمقا بهم دست میده. کاش راحت بود همه چی. من که هیچی‌ندترم همش باید بدوام. اما وقتی زندگی میکنی‌ حداقل ده سال دیگه در این حد نباشم واقع شعار نمیدم خیلی حس بدی دارم به این موضوع. 

1515 : ببینین چی پیدا کردم

ببینین چی پیدا کردم اینجا . طبق معمول همیشه رفتم سراغ عکس نویسنده ها. دست خودم نیست. باورم نمیشه شنیدن صدای رولان بارت حتی اگه هیچی ازش حالیم نشه و یه حسرت عمیق خیلی عمیق برای بی عرضگی‌که زبان مادریمو ضعف دارم توش چه برسه باقی زبان ها. فوقالعاده نیست. صداش صداش حالات و رفتارش. هیچوقت به فیلم اینجوری نگاه نکرده بودم اصل فکر نکرده بودم. یادم جان برجر و سوزان سونتاگ یه برنامه ای بود دیده بودم اما اون موقع خیی وقت پیش بود. یاد جمله سونتاگ افتادم داشتن عکسی از شکسپیر مثل داشتن میخی از صلیب واقعی بود. جمله رو از حافظه ام گفتم. خلاصه که اگه شما میفهمین بسیار بهتون حسودیم میشه. خیلی خیلی بسیار. 

فکر کنم فرانسوی حرف میزنه. دلم میخواست تمام فیلمایی که زیرش ردیف هستنو میدیدم. اخ که اگه میفهمیدم.


میدونم یک ماه زیاده اما حداکثر رو گفتم این فیلم هشت دقیقه بیشتر نیست! فقط خودمو ضعیف نرین حالت د نظر گرفتم و که اگه طول کشید نا امید نشم دست نکشم. چون همچین اخلاقی دارم. اما اون گفته هارو که هنوز مشغولشونم وقتی اون یکی رو به بنبست خوردم وقفه افتاد بینش باید فقط پیگیر بود در مقایسه با قبلم که کلا نمیفهمیدم بهتر شدم. شاید در مورد زبان اینطوری چون هیچ اعتماد بنفسی توش ندارم هیچی هیچی

1418 : مادر و پسر

فیلم مادر و پسر سوکوروف رو دیدم. 

شبیه یه شعر بود. یه شعر قشنگ شاعرانه ی غمگین. بیش از حد غمگین شاید کمی هم تلخ.  

دلم میخواد گریه کنم. 

ام روز آخر عمر یه مادر کنار پسرش میگذره.

در مورد ما هم ممکن صدق کنه. اینقدر ضعیف بشیم که نتونیم حتی خیلی راحت تکون بخوریم. اینقدر درد بکشیم که ارزوی مرگ کنیم. به گذشته فکر‌کنیم که که چهکارا که انجام دادیم چه کارا که نباییذانجام میدادیم و چه کارا که دلمون میخواست یا کرایی که مجبورمون کردن. تمام عمر میاد جلپ چشممون. یه بازبینی روی تمام عمرمون که چی شد. شاید توی زمان قبل  اصلا فکر‌نکنیم اما انگار لحظه ی آخر در مورد همش فکر‌کنیم که چرا انجام دادیم یا چی شد که این انتخابارو کردیم. بعضی چیزارو جوابشو احتمالا روز اخر بفهمیم که چرا. شاید پشیمونم باشیم. 

ولی ما و کسایی که دوسشون داریم میمیریم. زندگیمون پایان میگریه و احتملا همه درد رنج سختی همه چی فروکش میکنه و آرامش میگیریم. و احتمالا فکرمون ذهنمون بی صدا و خاموش میشه. اتفاقی که توی زندگیمون هیچوقت شاید نیفته. ما حتی موقع خواب هم درگیریم. 

اما من دوست ندارم کسایی که دوسشون دارم آرامش بگیرن اینجوری. دوست ندارم ضعیف بشن. دلم نمیخواد درد بکشن. دلم نمیخواد تموم بشم. کاش نمیشد. فکر نمیکنم هیچوقت آمادگی همچین چیزی رو داشته باشه ادم. اما زمان میره و من از زندگی متنفرم. وقتی قراره بمیریم برا چی زندگی میکنیم. اصلا همینش مشکوک. نه معلپم نیست از کجا میایم نه معلوم نیست کجا میریم این فاصله اینجا هم رنج میکشیم. بیشتر شبیه طنز. 

خب گریه کردم. اینقدر لطیف فیلم پیش رفت که بعد که تموم شد اشکم اومد. و راسنش ببا تمام زیباییش برام دردناک بود. اما من عاشق تصاویرش شدم. فکر نمیکنم هرگز از ذهنم پاک بشه. 

شاید یه روز وقتی برسه که برای منم اتفاق بیفته چه رنجی داره. فرقی نمیکنه جه جای پسر چه جای مادر نمیدونم یعنی اون روز از زندگی‌کهتوی ذهنم میگذره رضایت دارم؟ خدا کنه پشیمونیم کمتر باشه. خب به بقیه چیزا نمیخوام فکر کنم یعنی نه این که من نخوام ادم نمیتونه جلو فکر‌کردنشو بگیره فقط انگار کل وجودم به هم فشرده بشه از فکر‌از دست دادنشون. این کابوس از بچگی‌همشه بوده. همیشه



خالم این اواخر قبل از سکته مغزی همینقدر ضعیف شده بود تازه داشت بهتر میشد که اینجوری شد. فیلماگاهی فقط فیلم نیستن. لازم نیست برای ضعیف شدن ۱۰۰ سالگی رو رد کرد. 


اینو یادم رفت بگم طبق معمول شیفته ی تصاویر شدم. این فیلمم که اصلا فوق العاده بود فضا تصویر میتونسم تجسم کنم انگار قبلا تجربه بودن توی بعضی جاهاشو داشته بوده باشم. بعضی جاهاش تصاویری ک هقبلا دیده بودم به خاطرم میومد حتی از عکس خودم اما خیلی جالب بود برام یا خرفای استاد که قبلا توی کلاسا زده بود یادم میومد. 


من نمیدونم چرا الان فکر‌ کردم. انگار همش یادم بره که بابا جان مرگم بخشی از زندگیِ همونطور که تولد بخشی ازش هست. شبیه یه دروازه ورود و خروج یه ایین. از الان قلبم از نبودن کسایی که دوست دارم فشرده میشه. دلتنگی دلتنگی دلتنگی و اشک.


چقدر ساده بود ولی. خیلی ساده بود. همون حرفی که تو گفتگو بود سادگی کاری میکنه کارستان. 

قرار بود با دیدنش تجربه زیسته رو بفهمم. بله تجربه زیسته. ابزار بیان. میفهمم. فیلم مادر علی حاتمی رو قبلا دیدم. میشه تفاوتشون رو فهمید. 


پسر عاشق مادرش بود. همون عشقی که انگار بارت هم داشت. همون حرفی که بار ت‌زد. مادرش شد بچه اش و بعد انگار از دستش داد. 


عشق عشق عشق باید برای این هم سوگواری کنم‌انگار نه که از دست داده باشما. نه انگار تجربه کرده باشم اما هرگز هیچوقت نبوده باشه. خودمم نمیدونم چی گذروندم. خودمم نمیدونم


سوگواری. نه سوگواری وقتی که از دست داده باشی من ظاهرا هیچوقت د بیرون نداشتم! چیزی هم که در درون باشه از بین نمیره. فکر‌میکنم. 

1416 : غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری اند

خب گفته بودم که توی این گفتگو مجله سینما و ادبیات شماره ۶۶ من انگار با یسری درگیری هایی که این مدت داشتم به یه نتیجه گیری رسیدم یا مطمئن شدم. 

مثلا اخیرا نوشته بودم که نسبت به امر دیجیتال و فضای مجازی ، عکاسی آنالوگ و دیجیتال کلا این فضا خیلی حس خوبی ندارم این که عکسامو نمایش بدم یا اصلا دیجیتال عکاسی کنم یا نه. بعد نتیجه گرفتم نمیشه دیجیتال عکاسی نکرد اما باید چیز دیگه ای باشه که تفاوتشو با نشون بده چیزی که بین دیجیتال و انالوگ مشترک کلا از این حرفا که الان دقیق یادم نی توی پست های قبلم هست. توی این گفتگو در جواب سوالی که اقای نوری پرسید این که :« با توجه به مسئله جهانی شدن و در دسترس بودن و با توجه به این که هر شخصی در هرجایی هرزمانی که بخواهد میتواند تجربه ی شخصی خود را به نمایش عمومی برساند، برخور هنرمند عکاس به عنوان کسی که از امر عمومی به عنوان ماده خاماثرش بهره میبرد با زمانی که هنوز این اتفاق نیفتاده بودو تنها خودش امر ثبت کردن رو بر عهده داشت چه تفاوتی کرده؟»

استاد آذرنگ میگن که درسته که این اتفاق افتاده اما نظر مساعدی ندارن این به خاطر برگردوندن و خواستن و ترجیح گذشته نیست بلکه « تلاش برای فهم مسئله و گونه ای مرز بندی تازه و نو و امکان قدرت عمل است.» و این که شاید این تفاوت این جابه جایی ها و همنشینی های بین امر عمومی وشخصی رو بشه توی این شدن  و تغییرات زمانی دید.  « این اتفاقات و توسعه و تحولات در نبود اهلیت و ظرافت طبع ، باعث در هم ریختگی و اغتشاش حدود وثغوری است که میان امر عمومی وشخصی و امر عام مطرح کردم.» 

د ادامه هم میگن این امکانات فضای عمومی که در اختیار همه هست باعث شده هر فردی این فضارو با فضای عمومی و امر عمومی یکی و مشابه بدون و خودشو خاص یا یگانه نشون بده. در حالی قبل از این فضاها « فرد هنرمند با تمرکز بر خود و احوالات و بینشش در جمعی مختصر و حلقه‌ی دوستان  سعی داشت امر شخصی و یونیک را به امری عام و غیر قابل چشم پوشی بدل کند. » زمانی که فضای مجازی نبود هنرمند باید با موادو مصالحو ادمای واقعی سروکله میزدند. « یعنی یک عکاس اولین مخاطبش خودش ، استادش یا عکاسان همفکرش بود. » بعد مثال میزنن که یه زمانی توی تاریخ عکاسی شما توی یک فضای غیر شخصی تری حضور داشتین که شامل یه گروه محدودی میشذ با ویژگی های مشخصی که اونها و در یک گروه یا رویکرد قرار میداد جای میگرفتین. توی این گروه خودتونو نشون میدادین و عیارتون سنجیده میشد. همین که   ظاهرا همه چی د همون دوره مدرن شخصی بود ولی ما باید تاییدمونو از یه فضای بیرونی میگرفتیم. بیرون ز مرزهای نودت که رگه مهمی از امر عمومی /عام مداخله میکرد.

و البته ادامه اش که من بنویسم خیلی طولانی میشه فقط میخواستم بگم که چقدر با خوندنش فهمیدم چی درست.و چه اتفاقی باید بیفته. این که توی فضای مجازی م با ادمهایی سرو کله میزنیم بیشتر که به قول همین گفتگو خارج از حیطه ی نگرانی ها و دغدغه هامونن. در حالی قبلا هنرمندا یکدیگر رو به عنوان بخش مهمی از هست و نیست خودشون میدیدن و در همین جریان ایده های بعدی شونو شکل میدادن. حالا من میخوام مثلا خلاصه بگم ولی خیلی افتضاحم میدونم:). استاد میگه که درسته که این فضا حسن هایی داشته ادمهایی که شاید بعید بوده با هنر درگیر بشن متوجه یسری چیزا شدن اما ایرادی که داره اینه که هنر تبدیل به فرهنگ شده و در همون حد نمایش عمومی مونده.و توی این فضا فقط هنرمندو مخاطب خودشونو نمایش میدن و فقط مبادله فرهنگی که حالا توضیحات بیشترش توی مجله هست که من نمینویسم. 


یادتونه نوشتم از پست مدرنیسمم وقتی فهمیدم چیه خوشم نمیاد با این حال مطمئن نبودم که توی حرفایی که خوندم فهمیدم درست متوجه شدم. 


کاش الانم دوره ای بود که هنر اون ارزشی که بایدو داشت. کاش اثرمون جوری بود منتظر بودن چیزی خلق کنیم. اوری میذاشت نه این که مخل باشه ظاهرا. کاش کارمون مربوط به زمان و مکان خاص یا دوره ای خاص نباشه انقضا نداشته باشه راهگشا باشه. کاش بشه تجربه زیسته جهانشمول و همه این کلماتی که درک کردنش فقط با خوندن کامل گفتگو امکان پذیره رو انجام داد. به نظرم اولش خیلی سخت اوند خیلی ججوری که ترسیدم شاید نتونم اما خب فکر میکنم ترس مانع میشه مانع دنبالش رفتن یا خواستن شاید بشه کم کم همیشه براش تلاش کرد که اتفاق بیفته. کاش میشد به ملزومات بیان دست پیدا کرد. 


یه چیز دیگه هم که بود این هست که همین انتشار اثر هنری توی فضای مجازی منو درگیر کرده بود. با سوالی که پرسیدن استاد گفتن که :« اثر همری در چنین فضاهایی قابلیت اصلی خودش را از دست میدهد به خاطر این که بخش عمدهٔ دارایی و اعتماد و همراهی ما نسبت به اثر، تماس و لمس ماده و جنس اثر است. در واقع ابژه ی هنری به معنی واقعی کلمه ابژه است. : شی متعلق شناسایی؛یعنی موضوع تامل و تمرکز ما.نه موضوع نظر و عقیده ی ما. » جلوترم میگن این همون تفاوت خوندن کتاب با خوندن فایل pdf. و این که منظورشون انکار کردن تکنولوژی یا سر اومدن چیزها نیست یا نوستالژی بلکه « مرادم نقش چیزی استبه نام تاریخ مواجه و آداب ملزومات برخورد با اثر ، در کنار یا در برابر محتوا یا همان مطلب اثر. » و این که دوام یک حس‌هم چیزی نیست جز فاصله گرفتن از همین فضای مجازی همگانی یا گالری ها به خاطر جهت گیری و نظاره کردن اوضاع تا وقتی که نه فراموش بشن نه حل بشن و این یکی از راه های تداوم یک حس. 

انتهای مقاله هم ر مورد اندوه و شادی گفتن. خب فهمیدم شاید دلیل فراموش شدن شادی ها چی هست. و این که غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری هستن. اندوه اندوه... هوووف همین دیگه. فکر‌میکنم کافیه. من اینقدر یاد گرفتم انگار سر کلاس استاد باشم. حس میکنم هنوز ادامه داره و تموم نشده. شاید باور نکنین که این گفتگو واقعا پربود برام اینقدر که یادگرفتم. خیلی خیلی بیشتر از هفت هشت صفحه. فقط نگرانم یادم بره همیشه اینارو باید هرچند وقت یه بار تکرار کنم. 

میخوام فیلم مادر و پسر ساکوروف رو ببینم. مثال کتاب اتاق روشن بارت خیلی کمک کرد یعنی این کاری که بارت کرده بودو فهمیده بودم. تجربه زیسته اش. و این که دیگه چند بار باید با اسم روبر برسون روبرو بشمو فیلماشو نبینم واقعا چقدر باید برم سراغش. تازه گذران زندگی‌رو هم ندیدم اینا از این فیلمای مزخرف روی پرده سینما نیست.  

اینم بگم بود که هنرمند در مورد یه چیز شخصی هیچوقت صحبت نمیکنه بلکه چون خودش و شخص خودش واسطه راهبری بقیه به امور کلی میشه تجربه شخصی میگن. استاد گفت اینارو و این که همرمندای بزرگ اونهایی هستن که خودشون رو تبدیل به گذر گاه میکننیجوری که بدون اونها ما اونوقت درکی از امور نمیتونیم داشته باشیم.

این تیکه اخرشم دلم میخوا بنویسما ولی تو یه پست دیگه. 


راستی اون کتاب شور زندگی ونگوگ رو نمیخونم که مها گرفته با این که به نظر جذاب میاد اما خب این کتابا خب فکر نمیکنم خیلی کتاب خوبی باشه  بهتره چشممو برای کتابای قدیمی نویسنده های بزرگ بزارم.


1398 : فیلم : یاداوری

فیلم Rememory رو دیدم. فکر‌کنم بتونم بگم خوب بود از یه لحاظ هایی. شاید درسش برای من این بود که زندگی‌ما و چیزی که هستیم در نهایت همه خاطرات خوب و بدمون هست. بعضی وقتا حتی اگه برامون یادآوری میشه نباید توشون بمونیم. یعنی هستن و شاید خلاص هم نشیم. نمیتونیم پاکشون کنیم شاید نشه فرار هم کرد ازشون انواع و اقسام حسهارو توی همین خاطرات تجربه میکنیم. باید بپذیریم شاید بعضی وقتها. 


قبل تر هم فیلم the room یه همیچین چیزای یبود دیده بودم اونم خیلی به نظرم باحال اومد. یادم نیست کی بود اما ننوشته بودم راجع بهش. 

1387 : ایرانی

خب گفتم یه فیلم وطنی ببینم :/ جاده کندلوس. نمیدونمم از کجا اومد همینجوری انتخاب کردم دیدم :/ هیچ ایده ای ندارم. خیلی مسخره مصنوعی  البته تلاششونو کرده بودنا. وطنیا که اینجوری ادم نمیفهمه چی نشون میدن خارجیام که یه خورده ترجیح میدم یسری چیزارو نشون ندن :/  من آدم فیلم دیدن نیستم ایمان نمیارین ؟ :/ با این حال قطعا انتخاب من خوب نبوده حتما فیلمای بهتری هست.مالنا رو خیلی شنیده بودم ولی خلاصه رو خوندم و تیکه تیکه دیدم اعصاب نداشنم در نتیجه از لیستم حذف شد. همین. 

1386 : زندگی دوگانهٔ ورونیک

خب اسم فیلمش زندگی‌دوگانهٔ ورونیک بود‌ The Double Life of Veronique. 

خب یه خورده خیلی فانتزی و تخیلی بود. نه اونجوری عجیب غریب ام از این اتفاقایی که محال رخ بده. من کلا گیج شده بودم اولش خیلی مسخره اومده بود برام ولی اغا من از این فیلما که مثلا مال خیلی وقت پیشه بیشتر از این که با داستان حال کنم یا درگیر بشم تصاویرو مکانها ایناشو دوست دارم. کلا تصویرو. من واقعا نمیدونم باید چی بگم. فقط اون تیکه ای که عکس گرفته بود از همزادش حالا هرچی که بود جالب بود.اون عکس کسی که مرده بعد انگار هست. یجوری انگار ادم بخواد تخیل کنه فکر کنه این عکس باعث مردنش شده. البته مقدار زیادیشم اصلا نمیفهمم نه تو اینا کلا. خب من خیلی تو فیلم خوب نیستم. فقط دلم میخواست تو اون مکان باشم یعنی اون سالی که فیلم ساخته شده :/ نه الان :دی  همین هیچ حرف دیگه ای ندارم. 

و این که بالاغیرتا موسیقیشو دوست داشتم که البته فکر کنم همه دوست دارن :)))))


و این که فکر‌کنم خب به هر حال احتمالا دخترایی باشن که خیلی همیشه عقلانی برخورد نکنن و هرچند عجیب یه کارایی ازشون سر بزنه!

خب باید توضیح بدم اینم که به نظر زندگی واقعامیتونه همینقدر عجیب باشه  و دقیقا همین قدر زجر اور. برا من که اینجوری بود . خودمم هنوز نمیدونم حتی


1385 : شاید فیلم

خب من کتابو دارم میخونم ولی چیزی ندارم بگم. یعنی تازه بخش بعدیشو شروع کردم. از یه طرف نمیتونم همینجوری الکی بخونم دوست دارم اسم عکاسارو سرچ کنم کاراشونو ببینم. واسه همین به هر حال زمان بره خیلی ولی خب ادم خسته هم ممکن بشه از این تعداد اسمایی که هست و این کند به ظاهر‌جلو رفتن. درسته خیلیاشونو میشناسم ام خیلی مسخرست ادم چیزی در مورد کسی که نمیشناسه کاراشو ندیده بخونه و دنبالش نره. و اصلا انگار نفهمه چی به چی 

الان فیلم دارم میبینم.  یه فیلم داربی اوگیل و ادم کوچولوها و دیدم. 

و الانم میخوام فیلم زندگی دوگانه ی ورونیکارو ببینم یا فیلم مالنا یا نمیدونم باید برم ببینم چین اصلا اعصابم میکشه یا نه چون فیلم زیاد اونجوری نیستم و دو حالت داره یا حوصله سر بره برام یا خیلی شدید نابودم میکنه :/ مثل فیلم دیشب که خب اسمشو ترجیحم اینه نگم.  بیش از حد یه جاهاییش شبیه بود به تجربیاتم و شاید این خوب نباشه یا شاید دلیل نگفتنم اینه ننوام کسی بفهمه.  

شایذم فیلم دیگه ای دیدم باید ببینم چی به نظرم جالب میاد. 


امروز میتونستم بیشتر کار کنم وقتم هدر دادم منتها نمیدونم چم شده خیلی خسته به نظر میام و تمرکز کردن برام سخت بود. انگار سرم درد بگیره یا گرفته باشه توضیحش سخت.  خیلی سعی کردم باز. کاش فردا اوکی باشم. باید دوباره موتورم گرم بشه. 

1351 : تموم شد

خب مقالهٔ نقاش زندگی مدرن تموم شد. مقاله ای که طبق گفتهٔ جاناتان مین بودلر نظریهٔ پرورش یافته خود را درباره رابطهٔ هنر با زندگی مدرن رو به وسیله کنستانتین ژای (موسیوژ) بنا گذاشت. همون ایدهٔ قهرمانی روزگار مدرن. باید بگم خیلی به نظر زیاد اومد خیلی بیشتر از اون چیزی بود که در ظاهر‌بود. جاناتان مین توی مقدمه باز راجع به این مقاله گفته بود که بودلر: « خواست به میدان آمدن نقاشی که بتواند با یک درک تخیلی کامل از اعمال متناقض گونه‌ای قهرمانی معترض در میان برهوت اخلاقی و معنوی، روزگار معاصر را برای خود آن تفسیر کند.» 

احساس میکنم مخم نمیکشه :)

خیلی خفن بود اصلا نفهمیدم چجوری تموم شد چجوری اینقدر به نظر به هم پیوسته اینقدر نگم براتون :دی


همین. فصل بعد راجع به زندگی و هنر اوژن دلاکرواست. یه خورد هاستراحت کنم بعد شروعش میکنم. 


دیدین چقدر سرد شده هوا. ما تخت رو اوردیم اینور پنجره بسته نمیشه. فقط شانسو میبینین. 


چند تا از نقاشی های کنستانتین ژای یا همون موسیوژ



کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys



کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys



کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys


کنستانتین ژای ، constantin guys


1330 : بودلر ، شارل بودلر ...

وای واااای وااااای. اصلا نمیدونم چی بگم. الان زمان گذشته. اینقدر پیش گفتار جاناتان مین نمیدونم چجوری بگم که برام چجوری بود فقط وقتی تموم شد نمیتونستم بشینم نمیتونستم کاری کنم نمیتونستم بنویسم و حتی حالا حالا. نمیتونستم فکر کنم. خدای من نمیدونم چجوری بگم. دلم میخواد جیغ بکشم یا یا گریه کنم. نوشت هاش در مور بودلر بود تفکراتش نقدش خود حرفاش هنوز هنوز نمیدونم چی بگم. نمید‌نم فقط احساس میکنم باید اوف نمیدونم. الان که دارم مینویسم دلم میخواد گریه کنم و این واقعا به خاطر دلایل مسخره یا نازک نارنجی بودن نیست من من انگار ظرفیت فهمیدنم در این حد نباشه که این آدم چی‌بوده و چیکار کرده. احستس عجز میکنم نمیدونم چجوری بگم.  اونجایی که در مورد هدف جدیش میگه وقتی « او در زمانه ای میزیست که آنارشی هنری و همتای طبیعی‌اش ناب گرایی هنری هردو بازارشان گرم بود، زمانه ای که سنت بزرگ از کف رفته بود ، و هنوز سنت نویی کشف نشده بود؛ زمانه ای که بذله ، لطیفه و فضل فروشی شروع کرده بودند به رشد بر خاکی که تاریخ آن را به خود رها کرده بود هدف بسیار جدی او این بود که هنر های دیداری را  به آن‌چه به گمان او  کارکرد های اصلی‌اش بودند باز بخواند...» من رو دقیقن یاد الان انداخت این وضعیت مزخرف گیر کرده. این چیزی که میشه دوباره همچین اتفاقی بیفته و این مرداب تکونی بخوری و به حرکت بیفته؟ میشه؟ هرچند کسی هست مثل اون اما انگار باید موجی بشه نمیدونم نمیدونم فقط فکر کردن بهش انگار فقط حسرت باشه که کاش میشد مثلش بود یا بیخیال هنوز نمیتونم حرف بزنم حتی جرئت ندارم بخونم احساس میکنم دوباره باید بخونم اما الان فکر نکنم از پسش بر بیام شروع کردن مقاله هم میترسونتم. اما نباید اینقدر احمق باشم باید باید بفهمم. باید برم نمیدونم باید چیکار کنم. نمیتونین احتمالا هیچکس نفهم من چرا اینجوری شدم. اصلا این کتاب یک سال تو کتابخونه منه چطور تونستم نخونمش. همه چیز تقصیر خودم. 


این نوشته اولش. این درامد چیزی بود که توی توصیف نمیگنجه  حداقل برای من. 


 + در ابتدای «مقالهٔ سالونِ ۱۸۴۶» بودلر بیانیهٔ مختصری می‌آورد در این باره که نقد برایش چه معنایی دارد؛ در این نوشته او پیش از هر چیز در برابر نقد سرد ، ریاضی وار و بی عاطفه موضع میگیرد و به جای آن خواهان نقدی می‌شود که «جانبدارانه ، پرشور و سیاسی باشد» . و اضافه میکند: « همین‌طور سرگرم کننده و شاعرانه». 


+ «همهٔ شاعران بزرگ به طور طبیعی و مقدر منتقد می‌شوند. من دلم به حال شاعرانی که تنها با غریزه‌شان هدایت میشوند می‌سوزد: من شخصیت آن‌ها را ناکامل میدانم. اما شاعران بزرگ وقتی لازم می‌بینند دربارهٔ هنر خود به زبان استدلالی سخن بگویند تا قوانین ناشناخته‌ای را کشف کنند که آثارشان را مطابق آن‌ها آفریده‌اند ، و از این مطالعات قواعدی ر استرخراج کنند که هدف عالی‌شان خطا ناپذیری در آفرینش شاعرانه است، ناگریز بحرانی روی میدهد.»

بنابراین شاعر ــ یعنی هنرمندِ خلاق ، فارق از رسانه‌اش ــ انسانی دو وجهی است که هم احساس میکند و هم احساسات خود را تجزیه و تحلیل میکند؛ و محرک حرکت اندیشه انتقادی‌اش از همان نیروی بنیادینی مایه میگیرد که پشتیبان کار خلاقه‌اش هم هست. به این ترتیب ، در نگاه بودلر ، تمایز نقد و آفرینش هنری فرو می‌ریزد و معلوم می‌شود که این‌ها صرفا دو روی یک فرایند واحد هستند. 


نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات