روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۴ مطلب با موضوع «دیدنی ها» ثبت شده است

2690 : دیدن فیلم : اتوبوسی به نام هوس

فیلم اتوبوسی به نام هوس یا A Streetcar Named Desire از Elia Kazan رو دیدم. آقا نمیدونم چرا اینقدر براش گریه کردم :( خیلی واقعی بود این لعنتی. هرچند که سانتاگ به عنوان مثال آورده بودش و گفته بود که ارزش این آثار جایی جز در معنایشان نهفته است. ولی خیلی دلم براش کباب شد. خیلی. و نمیدونم به خاطر همین موضوع فیلم خوبی از نظرم میاد یا نه. فکر میکنم ارزش دیدن داره.  من هنوز حالم بده. ولی باید تا دوشنبه همه فیلمارو ببینم چون اشتراکم تموم میشه :/ البته الان میشینم پای بقیه کارام. فیلم دیدن خیلی حال میده ها ولی زمانو قشنگ ازت میگیره. نباید به کار کردنم با فیلم دیدن لطمه بخوره. 

2688 : دیدن فیلم : سکوت

خب فیلم سکوت اثر برگمان رو دیدم. داستان دو تا خواهر بود که با هم زمین تا آسمون فرق داشتن  نمیتونم بگم چجور فیلمی بود برام. با این که شخصیت هاش کم بودن و بیشتر اتفاق ها هم توی هتل میفته به نظرم واقعا خوب ساخته شده بود هرچند که گفتن این از زبون من مسخره است. دنیای هرکدوم از شخصیت هارو خیلی خوب ساخته بود. با این که شخصیت های فیلم با هم مرتبط بودن ولی هرکدومو جدا از هم دنیاشونو به تصویر کشیده شد. حتی پسر بچه ی کوچک داستان. اینارو که میبینم متوجه حرفهای سونتاگ هم میشم. اینجوری کتاب خوندن خیلی حال میده مثل کشف کردن میمونه کشف که نه ولی هیجان زده میشی از دیدن تک تک موضوعاتی که حرف زده راجع بهش و تو میفهمیش .

 

 

هنر تقلید طبیعت نیست بلکه مکمل متافیزیکی ان است، که در جوارش قامت راست کرده تا بر آن چیره شود. (نیچه)

2685 : دیدن فیلم : شاید شیطان

امروز فیلم The devil, probably رو دیدم اثر روبر برسون. در مورد یه پسر جوون بود که با خودش درگیری داشتو از زندگی کردن بیزار بود. در واقع چند تا جوون که با هم میگذروندن. اما نقش اصلی دنبال این بود بتونه خودشو بکشه و خلاص بشه حالا این که چی شد ماجرا بماند. ولی برسون خیلی خوب تونسته بود نشون بده مشکلات تفکرات احساسات درگیری ها رو حتی. بازم مثل فیلم پول یه بخشیش گرفتاری مادی بود که حتی یکی به خاطر پول و مواد آدم میکشه. نمیتونم بگم فیلم هیجانی بود. نه نبود اما آدمو سرجاش مینشوند تا ببینه چی میشه یه ریتم آروم داشت البته به نظر من. همین بد نیست یک بار ببینی. 

2681 : دیدن فیلم : پول

بالاخره طلسم شکست و من شروع کردم به دیدن فیلم های روبر برسون. اولین فیلمی که ازش دیدم متاسفانه قدیمی ترینش نبود یعنی دانلود نشد منم همینجوری از بین باقی فیلم هاش انتخاب کردم که فیلم پول یا Money یا L'Argent هست که سال 1983 ساخته شده. من کلا تو فیلم دیدن همیشه اولش راغب نیستم به نظرم حوصله سر بر میاد قرار ندارم یه جا بشینم.اونم فیلمای قدیمی رو. اما خب فیلم که خوب باشه تو رو قشنگ جذبت میکنه. من نمیدونم بهترین کار برسون چیه و این که این اولین فیلمی بود که ازش دیدم. موضوعش ساده بود ولی اصلا نفهمیدم زمان چجوری گذشت یهو دیدم فیلم تموم شد. الان اگه بیشتر توضیح بدم شاید فیلم داستانش لو بره اما شما نخونین. قضیه از این قرار بود که یه پول تقلبی هی دست به دست میشد. و باعث شد یه نفر حتی شغلشو از دست بده. پول باعث میشد بقیه به هر کاری دست بزنن تا داشته باشنش یا این که به خاطرش حتی دروغ بگن یا رشوه بدن. و بعدشم اتفاقای دیگه که یکی از این شخصیت ها رفت زندانو وقتی ازاد شد دست به قتل زد. اینقدرم ابکی نبود که من تعریف کردم. خیلی به نظرم ظریف ساخته شده بود. حالا ظریف یعنی چی به نظرم یعنی خیلی تمیز جلو برده شده بود. شایدم چرت میگم. اصلا این فیلمارو که آدم میبینه ها تازه میفهمه فیلم یعنی چی و چقدر زندگیشو برای فیلمای مزخرف از دست داده. کاش فیلمای ایرانیم همینقدر دقیق همین قدر یکپارچه بود.. نه دری وری. الان تو  نت خوندم که آخرین فیلمش بوده. خب من نمیدونستم. خوبه دلم میخواست به ترتیب فیلماشو ببینم که اینجوری شد :دی خلاصه که یه چیز کوچیک که پول هست اول ماجرا ، آخرش تبدیل شد به دلیل یه در واقع موضوع بد بزرگ . همین بهتر از این چیزی به ذهنم نمیرسه من آدم فیلم بازی نیستم که بتونم تحلیل های عمیق بکنم جدا از اون تفسیرم خوشم نمیاد که انجام بدم به خصوص که الان حرفای سونتاگ دوباره برام تکرار شده. در نتیجه به خاطر سواد کمم در این زمینه واقعا متاسفم. 

گفتم کتاب اصلا میخوام یه مدت عشق کنم برای خودم. کتابو بخونم، فیلمایی که معرفی و گفته شده رو ببینم. فیلمای روبر برسونم که سر جاش. فرانسوی بخونم که امروز از شنیدن بعضی از لغت هایی که بلد بودم واقعا ذوق میکردم که میفهمم. واسه خودم آهنگای خفنو دانلود کنم بشنوم نگاهی به عکسهارو بخونمو برم اسم عکاسهارو سرچ کنم انگلیسییم که سر جای خودش باز. یا دفترم . و مطمئنم کل روزم کفاف این کارارو میده واقعا. صبح ها ساعت چهار بیدار میشم باید دیوونه باشم که دوباره میخوابم. این چند روز ـ نمیدونم دقیقا چند روز ـ به معنای واقعی کلمه مزخرف بود چون هیچکار نمیتونستم بکنم. امروز خودمو مجبور کردم و نشستم و کم کم انگار دوباره گرم شدم برای درست کار کردن. خسته شده بودم از بیکاری از ناراحتی از گذروندن مزخرف زمان. دلم برای سونتاگ تنگ شده بود گفتم یادم میاره که میخوام چی باشم کاش منم مثلش بودم ولی خب تلاشمو میکنم باز. و سعی میکنم اگه هیچی نیستم باز چیزایی باشه که یاد بگیرمو دنبال کنم. من شاید نتونم خوب بنویسم و خفن باشم اما تلاشمو میکنم آدم با سوادی بشم. حداقل برای خودم یعمی در مقایسه با خود قبلیم.چون مثلا اینجا خیلی عالی نیستم. هرچند که یاد یه حرفی افتادم که آدما اکثرن توی دنیای مجازی خودشونو بی عیب و نقص و خوب نشون میدن اما تو دنیای واقعی عقده ای و مشکل دارن. من نمیخوام جزو این دسته باشم من کامل نیستم هر کسی یه ضعفی داره دیگه شاید ضعف من اینه که البته سعی میکنم برطرفش کنم همین که فهمیدم خوبه. یه قدم برای بهتر شدن هست. اینجا میخوام دقیقا جایی باشه مثل یه پناهگاه امن که من بتونم با تمام ضعف هام خودم باشم. هرچند میدونم نباید شرح حال بنویسم. و سعیم هم همینه بعضی وقتها از دستم در میره. زندگیمم با همین کتابها فیلمها موسیقی ها قراره بگذرونم. جز اینا هیچ اتفاق خاص دیگه ای تو زندگیم نمیفته که بتونم راجع بهشون بنویسم یا هیجان زده کننده باشه برای بقیه. من بیشتر خودمم و خودم گاهی خوانواده گاهیم دوستهام که تعدادشون از انگشتهای دست کمتره. میخوام شروع کنم به یه زندگی ای که توش همه کار کنم. وقتی که خوب شم شاید تئاتر هم تو برنامم اضافه کنم. خیلی دوست دارم تئاتر رو بچه بودم مامانم زیاد میبردتمون. اما الان خودم تنبلیم میومد. همین خیلی طولانی شد باز. فعلا

2637 : رابرت ادمز

داشتم دفترمو میخوندم رسیدم به جایی که نوشته بودم مصاحبه رابرت ادمز خب من فارسی سرچ کردم و خب انگلیسیم اگه سرچ میکردمو میومد احتمالا خیلی چیزاشو حالیم نمیشد به هر حال تو گوگل سرچ کن به فارسی مصاحبه ی رابرت ادمز چند تا ویدئو میاد که همشو من دیدم. نمیدونم منظور استادم همینها بود یا چیز دیگه ای بود اما همین اینها منو کلی درگیر کرد. من من من من من. باید گوش بدی تا بفهمی من چی میگم. نمیتونم توضیحش بدم فکر نمیکردم همچین ادمی باشه و با این چی میگن ذهنیت شاید. شایدم افکار هرچی هست ازش یادگرفتم فکر میکنم دوباره میخوام گوش بدم نمیدونم با همه چیش موافقم یا نه ولی احساس میکنم یه بخشی از حرفاش درسته. بیشترش. همه چیو رها کن خودت باشیو دنیا. خود خویشتو بشناسی. 

 

فکر کنم این یه رابرت ادمز دیگه هست. انگلیسی سرچ کردم اومد. این نیستش مطمئن شدم. میگم به قیافش نمیخورد همچین فکرایی داشته باشه 😬😬

 

اقا چقدر من خنگم من قبلا این مصاحبه رو خوندم. همون که اسمش هرچه بود هنوزم هست بوده. الان دوباره میخونمش. فکر کنم همین باشه. هرچند به انگلیسی که سرچ میکنی مصاحبه های دیگه ایم میاد. این رابرت بالاییه هم باحال بود ولی. :دی

2167 : شب به یاد ماندنی

دیشب شب با شکوهی بود. فوق العاده. چقدر بهم چسبید. قبل از کنسرت با ساجده و مهسا رفتیم یه کافه و حرف زدیمو یه چیزی خوردیم بعدشم که کنسرت بودو جای خود. خیلی خوش گذشت. هرکدوممون داره تلاش میکنیمو راهمونو پیش میبریم. اگه نباشن دلم براشون تنگ میشه. همین اصلا تو کلمه نمیگنجه. دلم میخواد همیشه تو ذهنم بمونه ساز کلهر جانمان. اگه یه روز کر شدم یادآوریش امید بخش باشه برام. دلم میخواد همه کنسرتاشو برم. 


امروز از آ به خ رو تموم میکنم. دیگه وقتش برگردیم سر کار خیلی خوش گذشته ظاهرا. واقعا خوش گذشت بهم این چند روز زبانو پیلاتسم باید ثبت نام کنم. کلی ذوق دارم. اما امروز نمیرم. میخوام با مها برم. دیگه همین. روزای خوبی رو میگذرونم. 

2067 : موهبت...

میدونی دیروز بعد از نشست این فکر تو مغزم اومد که چقدر دلم میخواد آدمی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه سرنوشتشون عوض بشه. مثل استادم که همینکارو در مورد من و خیلیای دیگه انجام داد. مگه من چی بودم؟ یه دختر معمولی که هیچ ارتباطی کلا با آدما و جو هنری نداشت نمیدونست اصلا جریان از چه قراره. نه اینوری بود نه اونوری چون اصلا نمیدونست چیه فقط میدونست عکاسیو دوست داره و انجامش میداد اما هیچ ایده و هیچ فکری نداشت که عکساش دیده میشن نمیشم مجموعه عکس چیه هیچی واقعا هیچی نمیدونستم فقط میخواستم یاد بگیرم و میدونستم خوب نیستمو نمیدونم ولی سرگردون بودم راهشو پیدا نمیکردم استاداییم که باهاشون کلاس داشتم هیچ چجوری بگم خروجی نداشتن که بگن بهم یاد بگیرم ازشون البته فقط چیزای تکنیکی عکاسی رو میشد فهمید ازشون و نه بیشتر. خیلی دلم میخواد منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. خیلی آدم باید بزرگ باشه تا بتونه اینجوری زندگی یه آدم رو تغییر بده. بدون اغراق دنیای من عوض شد. دنیای من هیچی توش نبود درواقع. کسایی که منو میشناختن ازشون بپرسین میگن من حتی نمیتونستم درست حرف بزنم. امروز که اینجام ببین چقدر راه افتادمو یاد گرفتم؟ دیروز نمیدونم کجای صحبت بود اقای پور آزاد گفت دقیقشو یادم نیست البته. اما یه استاد خوب کاملا طی چند سال دانشجورو زیر نظر داره چی میدونه چی نمیدونه ؟ نقاط ضعفش چیه نقاط قوتش چیه به مرور اون آدمو میشناسه و راهنماییش میکنه. من واقعا بزرگ شدم توی اون دو سال زیر نظر استادم. الان که اینجام هرچی که دارم جدی میگم از همون آدم هست که به من یاد داد. درسته که منم اولش خب چرخ دنده هام آکبند مونده بودنو طول کشید تا راه بیفتم اما بالاخره به حرکت افتاد. کاش منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. بعضی وقتا بعضیا میدونن که نمیدونن و دنبالش نمیرن. اما بعضی وقتا ادما نمیدونن که نمیدونن اصلا ذهنشون بسته است و محرومن شاید قابلیتشو داشته باشن. کاش منم همچین ادمی بشم. میدونم خودم اگاهم که نسبت به بقیه خیلی کوچیکترم و خیلی راه دارم تا یاد بگیرم اما این یکی از آرزو های منه. و چه راه سختی. اما فکر میکنم ارزششو داره. این که دلم میخواد و آرزو میکنم مثل استادم بشم. چقدر جاش خالیه. اگه اون نبود من هیچوقت راهمو پیدا نمیکردم. من خوشبخت ترین آدمم در نظر خودم. دیروز دلم به حال بچه هایی که اونجا نشسته بودن سوخت. یسریا چه بیخالو سرخوش نشسته بودن. به این فکر کردم که کاش این حرفا تاثیری داشته باشه کاش برن دنبالش. کاش گوش کنن به حرفای آیدین. کار سختی نیست کار کردن ادم رو خودش. فقط باید زمان بذاری کم کم همه دنیات دیگه همین میشه نمیتونی دیگه بیخیالش بشی. من کارای کوچیک میکنم اما دنیای عکاسی امروزو گذاشتم کنار نه نشست هاشونو میرم نه کلاساشونو. همون کاریو کردم که دیروز اقای پور ازاد گفت نه سخت و نه نشدنی. کتاب میخونم هر کتاب یه کتاب دیگه رو به همراه داره. هر نویسنده بزرگی کتابای دیگه ای. چه فلسفی چه ادبیات. عکس میبینم.دلم میخواد توش بهتر بشم. موزیک خوب گوش میدم جوری شده دیگه آهنگهای معمولی برام مسخره بنظر میرسه. قبلا اینجوری نبود چقدر چرتو پرت گوش میکردم. فقط باید عکاسی رفتنمو بهتر کنم. زبان میخونم واسه دل خودم هم فرانسوی هم انگلیسی کلاسم خب ندارم برم وگرنه بهتر میشد شاید یاد گرفت. دنیای من دنیای خفنی شاید نباشه اما به نظرم از همه دنیاها بهتره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر فهمیده بودم. کاش زودتر یادگرفته بودم یا فهمیده بودم. چقدر از عمرمو که هدر ندادم. اما بازم میگم شاید وقتش بود. استادم یه دفعه بهم همون ترم اول گفت دیر نشده میتونین شروع کنین من دیدم آدمایی رو که نتیجه گرفتن. گفت که چیشد که خودشم شروع کرده و فقط انجامش داده و نتیجه اش شده چیزی که ما میدیدم. من گوش کردم هرچند که اوایل سر به هوا بودم. اما تغییر کردم. کاش بتونم یروز به بقیه کمک کنم این دنیای فوق العاده رو تجربه کنن. 

1909 : پشیمونی

دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. همچنان دنبال سریالی که ارزش عمر نازنینمو داشته باشه! خیال خام. حتی سراغ سریالای پرطرفدارم رفتم بهتر که نبود هیچ مبتذل تر هم بود. باورم نمیشه ملت میشینن سریالی مثل گیم اف ترونز رو میبینن مثلا :/ به هر حال برای من جالب نبود. نه که اونا تلاش نکرده باشنا انگار یکی دو قسمتشو ببینی هی بخوای ببینی چی میشه در صورتی که به نظرم محتوای خاصی نداره بدرد وقت گذروندن فقط میخوره. و من داشتم راه اشتباه می رفتم. من واقعا با کتاب خوندن حال میکنم. حتی با زبان نوشتن دفترم فقط نمیدونم چرا بعضی وقتا نمیشه نمیتونم.  کسی هست منو درک کنه؟ مطمئن نیستم. احساس میکنم خیلی تنهام. تنهاییمو اخه با کتابا پر میکردم رفقای همیشگی وقتی نمیرم سمتشون انگار دوستامو از دست دادم. خب این آزارم میده. همینسعی میکنم امروز خوب باشم. نمیدونم کاش یه شوکی بهم وارد میشد یادم بیاد. مائده زمان داره میره و تو نباید بازنده باشی. خودتو جمع کن لعنتی.دوباره هزار باره اصلا تلاشمو میکنم. کاش بشه برمیگشتم به روزایی که عالی بودم. عالی مثل یه رویاست این روزا برام. یعنی میشه؟

1748 : La Bohème

خب من دازه شنیدم اهنگای این ادمو وقتی که فوت کرد :( بگذریم. چرا اینقدر به نظرم روز خوبی میاد؟ هنوز باورم نمیشه میتونم کار کنم تو باورت میشه؟ انگار معجزه شده.  


1965, Charles Aznavour, La Bohème




1716 : کتاب جدید : سیر حکمت در اروپا

با اتفاقی که افتاد فعلا باید کتاب دیگه ای برای خوندن انتخاب کنم که همون کتاب سیر حکمت در اروپا هست که سه جلد کتاب تو یه جلد هست. همون قدیمی دلبره. دلم نمیاد زیرش خط بکشم. فصل اول حکمای پیش از سقراط.


این هم عکس محمد علی فروغی نویسنده کتاب.