روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۵ مطلب با موضوع «دوشنبه های ترم آخر» ثبت شده است

105 :ششمین دوشنبه ی ترم آخر

دوشنبه روز خوبی بود هرچند که ماها نمیدونستیم باید چجوری رفتار کنیمو چه عکس العملی نشون بدیم فکر کنم اولش مشخص بود  این اما خب بعدش راحت شد و یجورایی انگار فهمیدیمو سعی کردیم نفهمیدنمونو جبران کنیم نمیدونم اما من واسه این قضیه ناراحت نیستم میدونم که هدف ما معلوم بودو با تمام وجودمون دلمون میخواست خوشحالش کنیم هر چند که نمیدونستیم چجوری باید این کار انجام بشه چی باید بگیم من که حرفی نتونستم بزنم.نمیدونم بیشتر از این نمیخوام حرف بزنم در کل روز خوبی بود بر عکس همیشه که فکرا و برداشتای مزخرف به سرم حجوم میارن این دفعه اینجوری نبودم حالا ساجده مهسا  و بقیه بر عکس من از یسری چیزا فکرشون درگیر شده که من هرجوری فکر میکنم نمیفهمم نمیدونم احتمالا گیرایی من ضعیفه :) بگذریم.

دوشنبه روز خوبی بود یعنی فکر کنم. ژوژمان دادیم من عکسامو یادم رفته بود به ترتیبی که میخوام نشون بدم بچینم اماده کنم باید روی میز اماده میکردم "ن" هر عکسی که میزاشتم با انگشت ،نمیدونم صاف میکرد من اخه هی جا به جا میکردم اعصابم خورد شد هی انگشتش میومد رو عکسا دلم میخواست واقعا بش بگم به عکسای من دست نزنو هی انگشتتو نیار روشون بزار تمرکز کنم چجوری میخوام بزارم اخرم نفهمیدم حتی یادم نیستش چجوری شد اما خب با این که خاکو نداشتم فکر میکنم خوب بودم اونم انجامش میدم امیدوارم نتیجه بخش بشه.

بعد کلاس رفتیم انقلاب کتاب بخریم با مهسا و ساجده رفتیم بازارچه کتاب استاد گفته بود ، فقط پنج و شش رساله ی افلاطون رو داشتن نمیدونستیم کدومشو باید بگیریم حتی نمیدونستیم چهاریم داره که مزاحم استاد شدیم مهسا یعنی زنگ زد من اگه باشم نه روم میشه نه در خودم میبینم همچین حرکتی کنم امان از کمرویی :) ولی خب مهسا با استاد بیشتر در ارتباطِ خوب شد زنگ زد اون دوتارو منو ساجده پنج رساله افلاطون رو گرفتیم مهسا اینو با شیششو گرفت فردا مام این یکیو میگیریم دنبال چهارش میگردیم اون روز که هرجا گشتیم نداشتن حالا فردا با ساجده قرار گذاشتیم .مهسا اینترنتی کتاب جمهور انتشارات علمی فرهنگی پیدا کرد اونم خریدیم انقلاب نداشت البته سروشو رفتیم توش ازش پرسیدیم گفت انبار داره تا دو سه روز دیگه میاره اما من اون روز گیج بودم سوتی دادم  دیگه روم نمیشه برم توش-__- هیچی کتاب شش رساله رو داد بهم گفت چهار رو نداره بعد من نمیخواستم شیشو بخرم اصلا یادم رفت دستمه سر جمهور که بعدش باش حرف زدیم که داره یا نه کلا یادم رفت بدم بهشون هیچی خیلی شیک کتاب بدست اومدم بیرون که بوق زد اصلا معلوم نبود حواسم کجا بود البته خود مرده فهمید که من از قصد نبردم ولی خب مردم که نمیدونن  این تازه یکی از سوتیام بود.اومدیم بریم نیلوفر اخرم پیداش نکردیم من که اون دفعه هم نتونسته بودم برم اما مهسا اینا رفته بودن از دم کتابفروشی حکمت رد شدیم بعد حکمت دوتا در داره من فکر کردم یه دره اولی یه کتابفروشی دیگست به بچه ها گفتم از حکمت بپرسیمو اینا فکر کردم بغلیشه مرده گفتش که حالا از مام بپرسین شاید داشتیم هیچی داشتیم میپرسیدیم نمیدونم چیشد گفتم ااا ندارین پس یه همچین چیزی اصلا یادمم نیست مرده گفت شما گفتین از حکمت بپرسین من یه حکمت شنیدم  بهتون گفتم بیاین تو گفتم اااااااااااا شما حکمتییییین ؟؟!! واااااااااای یعنی هرچی بگم چقدر ضایع بود چقدر خندیدیم کم گفتم خود مردم شاد شد الان میگه این با این آی کیوش دنبال چه کتاباییم میاد! اخر سر ساجده وو مهسا گفتن تو حرف نزن امروز حالت خوش نیست منم سعیمو کردم اما خب بعدش سروش اتفاق افتاد حرف نزدما کلا معلوم نبود کجا بودم. بعدش با مهسا خداحافظی کردیمو با سهیلا وو ساجده رفتیم سمت این که غذا بخوریم  خب میشه گفت خوش گذشت و یه روز موندنی شد با کلی گشتنو حرف زدنو خندیدن. اخر کلاسم استاد یه یساعتی حرف زد برامون یعنی من عاشق این حرف زدنمم که اینجوری میشه .استاد گفت حرفاشو که سر کلاس میزنه اگه نوشته داریم بهش بدیم من واسه نقد دو رو کامل نوشتم یعنی مو نمیزنه باید نگاه کنم اگه اوکی بودو روم شدو اگه دوباره خواست بش بدم اخه شاید اشتباهم توش باشه اما خب نمیدونم کلا چند وقت بود تو فکرش بودم تمام این 4 تا کلاسی که باهاش داشتمو حرفاشونو بنویسم یه جا مرتب باشه داشته باشم برا خودم که مرورشون کنم شاید این کارو تو عید انجام بدم.حالا ببینم چی میشه.بعد از تموم شدن کلاسو نهارو خداحافظی با بچه ها اومدم سمت خونه باورت میشه از متروی حسین آباد تا خود خونه پیاده اومدم؟؟ نه باورت میشه.حتی نفهمیدم چجوری.حتی احساس خستگیم نکردم فقط وقتی رو تختم خوابیدم فهمیدم پاهام درد گرفته. انگار توی عالم دیگه بودم.هرچی بود که پیش میاد برای همه احتمالا. ساجده چند دفعست به من میگه تو روی یسری چیزا پافشاری میکنی من اولش گفتم نمیدونم یعنی چی رو چه چیزای مثلا. بعد دیروز داشتیم حرف میزدیم دوباره این بحث اومد وسط بعد که فکر کردم دیدم اصلا پافشاری کردن مگه اشکالی داره مگه خود ادم خودشو فکرشو بیشتر نمیشناسه وقتی تو چیزی در مورد من میگی که من خودم میدونم اینجوری نیست چرا نباید پافشاری نکنم؟ نمیدونم پافشاری کلا رو کلمه اش حساس شدم حتی در مورد خود ساجده هم این کلمه صدق میکنه مثلا همین که میگه من این اخلاقو دارم و خودش تاکید داره و پافشاری میکنه رو این موضوع .همه دارن و انگار اصلا این اصلیه که اگه دلیلی برای انجام کاری ،حرفی ،فکرواعتقادی، داری میشناسی خودتو روش پافشاری میکنی و وقتی کسی ضدشو میگه سعی میکنی بهش بفهمونی که این اشتباست حالا اون طرف مقابل ممکنه مخالفت کنه و نپذیره بحثش جداست. ممکنم هست اون ادم تو رو قانع کنه اما این اشتباست که یکی یه حرفی به من بزنه من سریع بپذیرمش و فکر کنم نه من نباید پافشاری کنم و تمام شناختی که از خودم دارمو چیزی که تو مغزم هستو بزارم کنار.بازم نمیدونم شاید من اشتباه میکنم. دیگه این که فعلا اینا تو ذهنم اومدو نوشتم. جمعه رو باید بنویسم و امروزو امروز...

94 : پنجمین دوشنبه ی ترم آخر

گرفتم خوابیدم تا ساعت 10 نیم بعدش به زور مامان بیدارم کرد به بهانه ی غدا که بلند بشم بعدم خوشخوابو بررددیم اونور الان اتاق خالیه خالیه تقریبا واقعا رو اعصابمه.اخه من نه این که کثیف باشما فقط یه خورده نظم بیش از حدو نمیتونم تحمل کنم .البته خالیه خالی نی ولی به خلوتی عادت ندارم احساس میکنم اینجا مال من نیست دیگه انگار حس تعلقی ندارم.مامان اون شب تصمیم گرفت که جمع نکنه اما قانعش کردم اینکارو بکنه چون مطمیینم اگه نکنه پشیمون میشه که نکرد بعد هی میگه جدا از اون نمیدونم چه سادیسمیه دوست ندارم رو تختم بشینن غریبه ها یعنی نمیدونم حس خوبی ندارم که فکر میکنم همچین چیزی خوب نیستت.شایدم رو تختم تعصب دارم.تو فکرش بودم براش اسم انتخاب کنم.عجییب نیست چند وقت پیش فکر میکردم چرا اسم من مائدهست اصلا چرا باید اسم داشت.انگار همین اسم جزو هویت ادم میشه جزو شخصیت نمیدونم.بچه که بودم بهم میگفتن مانیا.نمیدونم چرا مثلا مخففش دختر خاله ها مها چون مها اسمش مها بود البته مداوم به این اسم صداش نمیکردن اما مها ، مهارو ترجیح میداد.ولی من به مامانم تو همون عالم بچه گی گفتم چرا منو مانیا صدا میزنن من مائده رو بیشتر دوست دارم اسم من مائدست. انگار بعضی وقتا اون موقع ها حتی  حس مالکیت به این اسم داشتم.اما الان کمتره نمیدونم البته قطعا نمیتونم عوضش کنم انگار اسم از من جدا نیست و من پذیرفتتش!حالا هرچی به خودم بگم چرا باید اسمم این باشه به قول استاد چرا کسی صدامون میزنه برمیگردیم پرا باید اسممون اینجوری باشه.

این هفته اول دوشنبه رو میگم.امروز صبح ساعت 7 نیم کلاس داشتم تا حالا سرش نرفته بودم ساعت شش بیدار شدم.هفته ی پیش دیر رسیدم گفتم ساعت 9 رو برم بعد دیدم استاده فقط 7 نیم کلاسشو داره و ساعت بعد تغییر میکنه استاد با این که اسمش همین بود تو سایت خلاصه تا برم ساعت 8 ربع شده بود اصلا دلم نمیخواد دیر برسم سر کلاس اما نمیدونم این کلاس چرا اینجوری میشه هر هفته این درس البته امروز بالاخره رفتم سرش ودر زدم گفتم میتونم بیام تو استاد گفت اره خوش اومدین خانم بفرمایید نمیدونم قیافم چجوری بود گفت راحت باشن اشکالی نداره دیر رسیدین یه همچین چیزی جمله دقیقشو یادم نیست همچین تحویلم گرفت منم که بی جنبه کلا عادت به جلو چشم بودن ندارم یعنی دوستم ندارمم خیلی جلو چشم باشم 60 جفت چشم روم برگرده.البته کلا مدل استاده همینجوریه در  عین این که خیلی به نظر با سواد میادو کنترل کلاس رو داره ولی یه صمیمیتیم انگار سعی میکنه ایجاد کنه که جو کلاس کسل کننده و خشک نباشه ولی اینجوریم نبود هی  بگو بخندو سبکو این داستانا باشه حالا خیلی مهم نی این چیزا خدارو شکر استاد خوبی بود. موضوع کنفرانس داشت میداد به هرکس خودش موضوع هارو میداد به من که رسید گفت چون مثل خودم عینکی و قیافتم شبیه فیلسوفاست موضوع تحقیقتو فلسفه و منطق در اسلام میدم.هیچی دیگه فیلسووف نبودم که اینم شدم.هفته پیشم تربیت بدنیه میگفت صورتت بیبی فیسه -___-  یعنی تو عمرا هیچکس خدایی هیشکی اینو دیگه نگفته بود به خصوص راهنمایی که بودم فکر میکردن سنم بیشتر از قیافمه خب شکر خدا یهویی به سمت بیبی فیس بودن رفتم.
وااااای گفتمم تربیت بدنی فردا حوصله شو ندارم اما تنبلی نباید کنم.
امروز امروز کارگاه خوب بود اصلا مگه میشه بد باشه فکرم درگیر بود که البته بالاخره تونستم خودمو قانع کنم در موردش.ولی یه موضوع دیگه بود که انگار کلا هیچچ راهی نداره.نمیدونم چرا یهو خسته شدم واقعا دستام جون نداشتن. ولی عجب انگار اروم بودم یعنی اخر کلاس که کنفرانس یکی از بچه ها بود درمورد دایان اربوس من یه سوال پرسیدم اصلا کار ندارم چرت بود یا نه ها مهم اینه یسری چزا برا خودم حل شد البته یه چیزاییم نه و یه چیزای اضافه شد فقط این که باعث تعجب خودم بود چطوری اینقدر اروم حرف زدم هیچ استرسی نداشتم میفهمی چی میگم؟ نمیدونم این نشونه خوبیه یا نه ولی خب تجربه ی خوبی بود.انگار سالهاست از اخرین باری که با ارماش و بدون هیچ کشمکشی حرف میزدم میگذشت.درمورد اربوس باید بگم اصلا کاراشو دوست ندارم اصلا نمیتونم ارتباط برقرار کنم و راستش خوشمم نمیاد و اصلا نه تنها عکاس مورد علاقم نیست بلکه قبولشم ندارم.باید بگم ترم پیش یه پروژه ای داشتیم عکاسی از ادم زشت یا چاق و بدهیکل -___-  من واقعا هیچوقت درک نکردم اینو هیچوقت و البته عکاسیشم نکردیم ادم زشت اصلا مگه میشه ادم از ادم زشت عکاسی کنه اصلا مگه داریم ادم زشت چجوری میشه همچین اجازه ای به خودمون بدیم که به یه نفر بگیم زشت و بدونیم که این هست حالا یا خودش میدونه یا نه .البته از ادم چاق عکاسی کردیم ولی بدهیکل نه یعنی یکی از بچخه های دانشگاه بود خوشگل و با این که درشت بود ولی کاملا تناسب داشت.اما همینم منو اذیت کرد .دلم نمیخواست عکس بگیرم اونروز بیتام نیومده بود باباش تصادف کرده بود و از  شانس بدم من مجبور بودم عکاسی کنم واقعا میگم واقعا میگم که واقعا عذاب اور بود چجوری یه نفر میتونه مثل اربوس مدام یه حس بدتر از اینو به خودش القا کنه و تکرارش کنه باید بگم وقتی از این دید نگاه میکنم از پرتره متنفر میشم. و البته از موضوع. واقعا ادم چجوری میتونه به یه نفر بگه زشت اصلا درک نمیکنم میخوام هفتصد سال سیاه عکس نگیرم خدارو شکر تو گروه به اتفاق هممون این نظرو داشتیم که اینو کار نکنیم همونیم که گرفتیم واقعا نه زشت بود نه بیچاره بدترکیب عکساشم خوب شد.ولی این که این موضوع روش بود اذیتم کرد.
امروز بعد کلاس کلا ت.و فکر بودم و البته با این مشکل که کلا جون نداشتم نمیدونم چم شد یهو.بیتا کارش طول کشیده بود گفت با هم برگردیم.کلی راهو پیاده اومدیم از حسین اباد تا پارک تولد.ولیعصرو رفتیم بالا بستنی خوردیمو حرف زدیم.گفتم بستنی یاد ساجده افتادم با اونم همچین کاری کردم بعد نمایشگاه میم یا بعد حراج عکسی که دیروز رفتیم.چقدرم این بستنی خوردن مزه میده و میچسبه به خصوص اگه هوا سرد باشه.
موضوغع کنفرانسمو خیلی ووقت بود انتخاب کردم و البته یه یه هفته ای میشد قطعی شده بود.من میخواستم در مورد خواب بگم به خصوص که باهااشم درگیرم همش و احساس  کردم میتونم خوب ارائه بدم. امروز یکی از بچه ها میگفت میخواد در مورد رویای صادقه بگه هرچند که من کلا تصمیم نداشتم به این بخش برم و کنفرانسم از دید روانشناسی باشه ولی نمیدونم منظور اون چیه از این موضوعش و ایا عین چیزی میشه که من میخواستم بگم یا نه ولی خب نمیتونم بگم نه تو نده من بدم که شاید اونم به اندازه من درگیره.اگه اون بده حالا دوباره باید به این فکر کنم چی بردارم کنفرانس :((((
دیگه این که همچنان حرف زیاده به خصوص در مورد دیروز .هرچی بگم چقدر همه چی خوبو عالی بود کم گفتم .اما اونو باید سر فرصت بشینم بنویسمو خیلی طولانی میشه اگه فردا بشه فردا مینویسم.
وقتشه برم بخوابم فردا باید زودتر بیدارشم یه ذره کمک مامان کنم چون نیستم خونه روضه و خب دست تنهاست .بعد حمام برمو برم ورزش خیلی ستمه خدایی یعنی انگار قبلش ادم تنبلیش میاد بعدش نظرم عوض میشه.

88 : خواب

دقت کردی همین که مینویسی نیست.نمیشه نمیتونی مدل نداری همه چی اوکی میشه فقط کافیه به یه نفر بگی انگار همه چی دست به دست هم میده ضد حرفتو نشون بده. عکاسی کردم تقریبا نیم ساعت بعد پست قبلم.نمیدونم چیکار کردم هنوز نگاه نکردم سعی کردم با دقت تر بندازم  و به نورو کنتراستو و ... ای که استاد گفتن توجه کنم امیدوارم این هفته اینجوری نشه که همه تلاشمو کرده باشمو دقتمو گذاشته باشم بعد خراب بشه و گند زده بشه.

دوشنبه ای مهسا تو کلاس داشت حرف میزد و من یه لحظه احساس کردم برگشتم به عقب انگار دوباره توی اون موقعیت قرار گرفتم.از ان حرفا که برا همه پیش اومده و قبلا شده یه چیزیو تو خواب دیده باشن و براشون تکرار بشه.خواب چیز عجیبیه.قبل دانشگاه هم یه خواب دیده بودم حتی برا دوستامم تعریف کردم توی ساختمونی بودم که غریب بود و هیچ کسو نمیشناختم حتی محیطو بعدِ دوسال برام پیش اومد اخه من خیلی خواب نمیبینم یعنی مودیه معمولا خواب اشفته میبینم اگه ببینم یا جکوجونورو ترسناک -__- یه مدت پشت هم یه مدت خیلی بیشتر اصلا نمیبینم ولی اکثرا ببینمم یادم نمیمونه واسه همون همین اندک خوابایی که یادم میمونه رو بهشون مطمیینم به خصوص اگه همه چیز داخلش عادی باشه . 

یه خورده استراحت کنم میخوام برم اسم چند تا عکاسو که نوشتم ببینم بعدشم کتاب بخونم حوصله موزیکو ندارم و سرو صدارو .

85 : چهارمین دوشنبه ی ترم آخر

میبینی این دو روز کاملا در تلاش بودم از نوشتن فرار کنم.همش دنبال این فکر بودم که چجوری باید بنویسم چیو بگم چیو نه کلا دستم به تایپ کردن نمیرفت با این که کلمات از همه جا و از همه چی توی مغزم جولون میدادن.به خصوص دیشب. از دوشنبه بگم دوشنبه روز خوبی بود تقریبا چند تا از بچه ها عکس نشون دادن و یکی از بچه هام کنفرانس داشت در مورد روانشناسیو فرویدو این داستانا. همین

این دو سه روز به اییین فکر میکردم که چقدر حس حماقت و احمق بودن میکنم وقتی بزور میخوام حرف بزنم .معمولا توی گفتن جمله ها اشتباه میکنم یعنی همیشه بدترینارو میگم همیشه بر عکس چیزی که فکر میکنم اونی که میگم بده و اون که نمیگم درسته.تصمیم گرفتم رهاش کنم.حرف باید خودش بیاد وقتی بهش فکر میکنم هم حس احمق بودن بت دست میده هم حماقت هم  هم همیشه بدترینارو میگی و هم این که جدا از خودت بقیم میفهمنن اینو.یعنی باهوش باشن میفهمن.میدونی شاید باید چند سال بگذره دوباره با این ادما برخورد کنی نمدونم شاید به مرور باید راحت بشی واقعا هیچی نمیدونم.فقط نمیخوام تمرکزم رو این باشه سعی میکنم حرفی به ذهنم اومد بگم کار به  درست غلط نداشته باشم.

دقت کردی همیشه وقتی از یه چیزی فراری همیشه همه ی نشونه های اون چیز به سمتت پیکانشون بر میگرده و همه عوامل دست به دست هم میدن تا یادت بیارن که نمیتونی فراموش کنی و فرار کنی.مثل یه تاریخ کتاب فیلم حرف و ....

اون روز اقای پ.د رو توی مسیر دیدم البته اولش کلا نشناختمش بعد گفتم این چرا اینجوری نگاه میکنه بعد دو هزاریم افتاد ا این اینه. همه اینا تو چند ثانیه رخ داد سلام کردم اومدم رد شم از کنارش بر گشته میگه مگه تو پایان نامتو ارائه ندادی درست تموم نشد و چند تا اسم که با میم شروع مشد به طرز مضحک نمایشی به زبون اورد من اون لحظه نمیدونستم چی بگم فقط به حماقت خودم فکر میکردم چجوری با این یه ترم ورداشتم و فکر میکردم که استاد خوبیه به قول بچه ها کاش اون دوترم بعد ترم 5 نبود یعنی ترم 6 و 7 .و الان که فکر میکنم میبینم واقغعا پشیمونم از حماقتم و این که تازه الان میشناسم ادمارو ان که به قول استاد تا منفعت نباشه دروغ هم معنا نداره .ادما به خاطر منافعشونه که دروغ میگن و این ادم چقدر دروغ گو متظاهره و خودشو پشت پول منافع جایگاه قایم میکنه و همه چیزش بر میگرده به اینا.به این فکر میکنم چقدر از ادمایی که همش به فکر پول در اوردن و دستو پا زدن برای پیدا کردن جایگاه بیشترین بدم میاد ادمای بازاری که همه چیشون تو این موضوع ختم میشه کجا و کدوم معامله خوبه تا انجامش بدن.معمولا رفتار نمایشی از خودشون نشون میدن.اولش نمیفهم اما بعدش مبینی چقدر اینا مشخصه.خب درسته منم حس حماقت میکنم برای این که با این ادما کلاس برداشتم اما خب بدم نشد ادم به مرور میشناسه ادمارو و تجربه اگه دیگه اتفاق نیفته چیز بدی نیست.

دوشنبه بعد کلاس رفتیم با ساجده کتابخونه کتاب عکس دیدم و گرفتیم.چقدر حالمو خوب کرد چون خیلی بهم ریخته بودم.وقتی اومدم خونه مامان خونه نبود غذا خوردم و خوابیدم.

64 : حرفهای تلمبار شده !

تازه از خواب بیدار شدم عجیبه نه؟ ساعت 10:40 دقیقست و من حتی یادم نمیاد دقیقا چه ساعتی خوابیدم.اما اینجور که معلومه شب قرار نیست بخوابم.خواب چقدر عجیبه .برای من بیشتر وقتا و نه همیشه مثل قرص مسکن عمل میکنه.یا حتی باعث میشه یسری حسایی که نسبت به یه اتفاق دارمو فراموش کنم.این هفته که کلا حالم خوش نبود اخرین نشونشم دیروز اتفاق افتاد.نمیدونم چرا اینقدر حول کردم یا چرا عصبی بودم حول شده بودم  نمیتونستم حرکت ناخودآگاه پامو کنترل کنم از لرزش .وقتی میخواستم شروع کنم به نوشتن گفتم از دیروز حرفی نمیزنم هنوزم نمیخوام حداقل نه همه چیزو تا همین حد کافیه.بد نبود خب مگه مهم نی هر دفعه یاد بگیریو یاد بگیریو یاد بگیری.وقتی  این اتفاق بیفته نمیتونه چیز بدی باشه شاید یه خورده تبدیل به شعار شد.اما وقتی فکر میکنم میبینم همیشه ادما در حال تجربه کسب کردنن در حال یاد گرفتن بعضی وقتا خودشون میخوان خودشونو به اون راه بزنن که من نمیخوام.خب ادم دیگه اشتباه میفهمه پیش میاد برا منم همین شد دیگه فکر کردن بهش ناراحتم نمیکنه حداقل نه به اندازه ی دیشب البته اگه  بشه حلقه اشکی که الان تو چشمم بسته شده نادیده بگیریم! :) همه آدما ضعف دارن دیگه بعضی وقتام بیشتر پیدا میشه بعضی وقتا کمتر. از قسمت ماجرا بگذریم اگه بخوایم مثبت نگاه کنیم اتفاق خوبش این بود  استاد گفت عکسام یه خورده پیشرفت توش دیده میشه کارام تمیزه البته اینقدر اون لحظه عصبی بودم الان دقیقشو یادم نی حرفارو اما تصویرش مدام تو ذهنم میاد البته از یه لحاظم گفتم احتمالا شاید واسه دلخوش کنک من گفته باشه .بعد گفتم مگه تعارف داره باهات که اگه اینا نباشه بعد بگه.بعدم به این نتیجه رسیدم نباید اینقدر بد بین باشمو تحلیل کنم همه چیز رو.دیروز بعد کلاس رفتیم افق کتاب خاطرات پراکنده گلی ترقیو خریدم.میدونم خوب نیست از خوندن قدرت اسطوره خسته شدم میدونم نباید ولش کنم.الان فقط یه کتاب داستانی میخوام.مییخوام ذهنمو به یه جای دیگه ببره.البته نه این که قدرت اسطوره اینجوری نباشه تمومش میکنم چون برام جذابه اما حواسمو پرت نمیکنه.من مدام تکرار میکنم مدامم میگم که میدونم اشتباست.اما وقتی کتاب میخونم دلم میخواد کیف کنم.الان حالم جوری نی که این اتفاق با کتاب اسطوره بیفته نمدونم یه حسی داره جلومو میگیره میدونم فردا عوض میشه همه چی .گفتم فردا حوصله کلاس تربیت بدنیو ندارم.استاد عکسای ماکرو رو انتخاب کرد گفت ادامه بدم.از اونجایی که لنز ماکرو ندارمو این لنزای آنالوگو با تبدیل به دیجیتال وصل کردم و یجورایی امتحان بودو فکررم نمیکردم که قبول بشن چون فکر میکردم بافته و انتزاعی که البته اشتباه بود.حالا این تبدیل کننده یه جای شیشش کثیفه از تو با عث میشه محو بشه فردا باید برم ناصر خسرو.چقدر متنفرم از این که  تنها برم اینجا اما مجبورم.باید بدم درستش کنن خودم با سرتقی بازش کردم اما شیشش در نمیومد.خدا کنه درست بشه.دلم نمیخواد کارم خراب شه .از یه لحاط خوشحالم تکلیفم معلومه حالا میدونم رو چی باید تمرکز کنم.از یه طرف دلم نمیخواد هفته دیگه برسه شاید خجالت میکشم نمیدونم در هر صورت دلم میخواد از این موقعیت فرار کنم .بزار بگم امروز چیشد.صبح زود پاشدم به موقع ساعت 7 نیم کلاس داشتم 8 شروع میشه دیگه ساعت 6:50 حاضر بودم رفتم پایین برف میومد اندازه نلبکی :) برای شروع روز اتفاق خوبی بود.بابا میخواست برسونتمون منتظر مها بودم بیاد پایین تا 7:20 صبر کردم گفتم گناه داره تو این هوا بره  برف شدید بود زنگ میزدم ور نمیداشت زنگ زدم خونه مامان گرفت یه چند دقیقه ای میشه اومده بیرون پیاده شدم گفتم شاید مشکلی پیش اومده یا تو لابیه اما نبود جوابم نمیداد خب میتونین قیافه منو تصور کنین که چقدر عصبی و چقدر ناراحت شدم.نمیدونم از کجا رفته بود که ندیدیمش شایدم چون بش نگفته بودم وایمیسیم رفته بود فکر نمیکردم بره همیشه باهم میرفتیم تا قبل این ترم اگه زمانمون یکی بود.راه افتادیم به خاطر برف ترافیک بود بابا دور زد از  اونور انداخت که خلوت تر میشد هرچند فرقی نداشت دیر میرسیدم. اصلا نرسیدم به کلاس ساعت 8نیم مترو ولیعصر بودم 9 کلاس تموم میشد حوصله نداشتم برم تا البرز خوشم نمیاد دیر برسم اونم این هفته که کلاسا تقو لقه.اومدم اسکو اون طرفا بارون بود خیلیم شدید خوب شد چتر برده بودم عجله ای نداشتم زود برسم 9 نیم 10 شروع میشد کلاس.کتونی پام بود خیس شد یعنی هرچقدر بیشتر راه میرفتم بیشتر خیسیشو احساس میکردم اما یه حس سرتقی درونم پافشاری میکرد راه برم یواشم راه برم دلم نمیخواست زود برسم.داشتم کیف میکردم.رسیدم دانشگاه کتاب خاطرات پراکنده رو برده بودم خیلی تعریفشو شنیدم!خب تا بیتا بیاد اون حسابی سرمو گرم کردو نفهمیدم زمانو.بیتا رسید این ترم کلا کلاس مشترک نداریم شاید این باعث میشه دلم بیشتر براش تنگ بشه .خب این بیشتر وقت خودشو نشون میده که تنها تا خونه میرم چون همیشه باهم میریم البته امروز کارمون باهم تموم شد و طبق معمول روزای برفیو بارونی رفتیم مترو قائم.نمیدونم چه داستانیه این روزا که میشه میریم اونجا.در هر صورت شانسمون زد اتوبوس زود اومد اول اون پیاده شد بعد من. نمیدونم چجوری دوستیم باهم چجوری همو میفهمیم مطمیینم برا بیتام سواله منو اون تقریبا خیلی نقاط مشترک نداریم نه عقایدمون نه تفکراتمون در هر صورت گوش شیطون کر تا الان با تمام اختلافامون و با تمام تو سرو کله زدنمون کلی خاطرات خوب با هم داریم . بعدش که اومدم خونه نهار نرگسی داشتیم گرسنمم بود حسابی بهم چسبید.بعدشم یه خورده اهنگ گوش کردمو بعدش خوابیدم.خیلی حرف هست بزنم خیلی خیلی خیلی زیاد از همه چی از خودم اما نوشتشون اینجا مطمیین نیستم درست باشه شاید باید یه دفتر بگیرم شخصی تر باشه وو فقط خودم بتونم بخونم.شایذ اگه اون حرفارو اینجا بنویسم جایی که نمیدونم کیا میبینن و احتمالا شاید خیلیام بشناسنم قضاوتم کنن.نمیدونم این باید مهم باشه نه.هیچی نمیدونم.از کلاس امروز نگفتم اولش بیحوصله بودم و ناراحت خب فکر کنم همیشه بر عکس همه تلاشی که میکنم معلوم نشه لو میرم و از  دستم در میره اما خب کم کم فراموش کردمو حسابی درگیر کلاس شدم جوری که اصلا به دیروزو دیشب فکر نمیکردم.امت گاوین ( emmet gowin ) عکاسیه که دیدیم. من نمیشناختمش نقد یک که عکسش برای نقد اومد اولین بار بود اسمشو شنیدم.البته عکساشم رفتم دیدم.ازش خوشم میاد از عکساش البته نه اینجوری که عاشقش باشم اما نظرمو جلب کرد.

مامان صدام میکنه برای شام.ساعت 11:45 چجوری اینقدر زود میگذره؟

ساعت 12 حالا میامو هیم ساعتو اعلام میکنم چه اهمیتی داره. نمیدونم واسه کنفرانس موضوع چی بردارم استاد گفت یه چیزی بردار باهاش درگیر باشی یه چیزی بدونی.اما من اینروزا با خودم درگیرم فقط که مطمئنم هیچ جذابیتی واسه کسی نداره.خواب -آگاهی ؟ نمیدونم من هیچی نمیدونم  فقط میدونم زود تر باید تکلیفمو مشخص کنم.یعنی میشه گند نزنم؟ مطمیین نیستم.

 

کاش میشد دوشنبه ها علاوه بر کنفرانس بعدش عکاس میدیدیم همیشه . دیدن عکاس تو کلاسو شنیدن حرفای استاد لطف دیگه ای داره که من هرچقدرم خودم عکس ببینم شاید هیچوقت نرسم بهشون یا توجهی نکنم.


صدای خودمو که میشنوم فکر میکنم یه غریبه حرف میزنه اینقدر نا اشنا میشه گاه اوقات.مثل وقتی که صداتو از بلنگو میشنوی میفهمی چی میگم.حالا همیشه انگار از بلند گو میشنوم.همونجور متفاوت همونجور غریب.شاید باید با خودم که حرف میزنم بلند بلند بگم.که فکر کنم انگ دیوانگی بهم بزنن.( این تغییری ایجاد نمیکنه هیچ بدتر هم میشه ...)


درست وقتیی میخوای عادت کنی نمیتونی..


دیگه باید برم.نمیدونم شک دارم احتمالا همون قدرت اسطورو بخونم تموم شه نمیخوام یه بخشبی از فکرم درگیرش بشه فردا فردا وقت دارم خاطرات پراکنده رو بخونم.باید برم این هفته همه چی اروم تره.





emmet gowin

سری عکسایی که از همسرش گرفته عالیه...