روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۵ مطلب با موضوع «دوشنبه های ترم آخر» ثبت شده است

407 : پایان نامه

خوابم نمیبره. یه ذره استرس دارم. اخ نمیدونی نمیدونی چقدر دلم واسه این هیجان،واسه این حس شوق با نگرانی برای درست پیش رفتن همه چی ، برای به نتیجه رسیدن تلاشم  و برای فکر کردن به اون روز ... تنگ شده بود. چقدر به خاطرش خوشحالم. حیف ، حیف تلخیش فقط اینه که انگار واقعا اینا برای بار اخره منظورم اینه که خب دیگه بعدش همه چی یجور دیگه میشه. چقدر خوشحالم انداختم پایان نامه رو شهریور. میدونی من بیشتر این فاصله ی بینش رو دوست دارم. این درگیری این  نمیدونم چه کلمه ای بگم. این که ریلکس کارمو کردم حالا موقع اش رسیده نشونش بدم. امیدوارم کارمو خوب انجام داده باشمو پست رفت نکرده باشم و اون روز خوب باشه ، فقط یه ذره متنفرم از فردای روزی که دفاع کردم.هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم . چقدر از همین الان دهن کجی میکنه بهم. اما خب مطمئنم هستم نمیخوام بیشتر از این طول بکشه. باید این انجام بشه به نتیجه برسه تا دوباره ادامه اش بدم و کار خودمو کنم. این مدت برام یه تمرین خوب بود یه جورایی حکم کاراموزیو داشت :) امروز اول شهریوره خب زمان داره تموم میشه. اون دفعه نوشته بودم من گروه قراره بزنم ولی دیشب یکی دیگه از بچه ها گروه زد. خیلی خوب شد. تکلیفمون زودتر مشخص میشه. چهار نفریم. خب من که در جریان بودم تقریبا ولی ساجده هم توی گروه  هست و تجربیاتشو گفت برا بچه ها کمکشون کنه. پنجشنبه دوباره میرم عکاسی. دلم میخواست بازم برم ولی باید یه سروسامونی به کارام بدم. از دیشب نشستم پاشون و کلی پیش بردمش. همشونو تا اخر این هفته که میاد سروسامون میدم حجمشونو کم میکنم اماده میزارمشون . متنمو هم اوکی میکنم خدا کنه برسم انجامشون بدم. اگه همه چی انجام بشه دوبار دیگه میتونم برم عکاسی ولی بازم بستگی داری چی بشه تاریخش چه روزی بیفته. میدونم میدونم نباید استرس داشته باشم همه میگن مهم نی اما خب بستگی داره مهمو چی در نظر بگیریم فقط دلم میخواد کارمو بکنم همین مگه باید زور بالاسر آدم باشه تا ادم کاریو انجام بده :دی اون روز یکی از بچه های باشگاه میپرسید ازم اونم میگفت مهم نی پایان نامه لیسانس :) خب من برا خودم مهمه به خدا فقط دلم میخواد بعد تموم شدنش پشیمون نباشم که تلاشمو نکردم. یجورایی دلم میخواد وقتی به این موقعم فکر کردم لبخند بیاد رو لبمو راضی باشم از خودم.  حالا متنو کسی بخونه یا نخونه عکسامو بعدا ببینن یا نبین و خب یجوراییم راستش دلیل این همه کارکردنم واسه اینه دلم میخواد استاد توعملم ببینه که از پس خودم بر میامو چیزایی که ازش یاد گرفتمو فراموش نکردم یجورایی درس پس دادن هیچ جوره دیگه ای بلد نیستم جبران کنم فقط همین به ذهنم رسید. نه بلدم حرف بزنم نه کار دیگه ای مثل بقیه ازم بر میاد. فقط همینه اونم شاید اونجوری عالی نشده باشه اما در طول زماکه پیشرفت میکنم نه؟ البته الان که زیاد مشخص نباشه اونجوری تو کارم شاید همین که اگه یروزی دیدمش دوباره بعدنا خجالت زده نشم خیلیه برام...

309 : خاطرات ...

 امروز امروز از صبحش خوب شروع شد. خب میدونی این چند وقت نمیدونستم دقیقا باید چه کاری انجام بدم. نه حوصله شو داشتم نه دلو دماغی نه خوشحال از اومدن تابستون کذائی و بودن توی خرداد ماه که برام یادآورخاطرات بدیِ و از اونورم که تموم شدن درسو دانشگاه. نه حتی میدونستم چرا باید کاری انجام بدم. به خاطر چی؟ اصلا چه اهمیتی داره من چیزی بشم یا نشم؟ کار بکنم یا نکنم؟ جلو برم یا نرم؟ اما با همه اینها خودمو مجبور میکردم از این وضعیت در بیام با تمیز کردن اتاق با دست گرفتن کتابی که دوسش داشتمو دوست داشتم بخونمش.

 ذوق خونم پایین اومده بود .وای خدا انگار همیشه این ادم به داد من میرسه. اصلا فکرشو نمیکردم نمرم این بشه. بالاخره بعد چهارمین ترمی که با استاد داشتم نمره 19 گرفتم. میدونی بقیه فکر میکنن ممکن چیز کمی باشه اما برای من خیلی ارزش داره. خیلی خیلی زیاد . وقتی بعد از دوسال نمره 19 میگیرم از استاد که میدونم الکی نمره نمیده. وقتی از نمره 15 میرسم بهش؛ میفهمم تلاش یعنی چی؟ کار کردن یعنی چی؟ تغییر یعنی چی؟ پیشرفت یعنی چی؟ تازه میفهمم باید حتی وقتی نا امید میشی و شکست میخوری بتونی دوباره شروع کنی بعدش ، حتی برا هزارمین بار. میفهمم ادم همیشه اوکی نیست همیشه عالی نیست همیشه موفق نمیشه .همیشه اون بالا نمیمیونه شاید 5 بار با یه جا درجا زدن تازه بتونی یه قدم برداری بری جلو .شاید حتی موفقیت توی یه مقطعی فقط یه بار باشه . میفهمم به خیلی چیزا نمیشه زود رسید ، نمیشه آسون رسید. میفهمم باید کتاب خوند ،باید فهمید ، باید دنبالش بود حتی باید اشتباه کرد تا درس گرفت. چه لذتی داشت برام. چقدر چسبید بهم .

 حالا تمام خاطرات از دوسال پیش جلوی چشم هامِ از اولین جلسه. سه شنبه 31 شهریور 94 .عجیبه که یادم مونده نه ؟:) ( عکس دارم از روز قبلش که رفته بودیم دانشگاه استاد دیده بود کسی نیست نمونده بود واسه همین شاید یادم مونده) فکر میکنم به اونی که بودم. به مائده ای که اولین بار توی کلاس 51 نشست، ردیف اول ، صندلی سوم ازسمت راست. استاد هم روبروی من. میبینی همه چی واضح جلوی چشمهامِ.

گوشم کیپ بود نمیتونستم درست بشنوم. خب خیلی نگران بودم استرسم داشتم . این موضوع هم تشدیدش کرده بود. کلا میترسیدم اما مصمم بودم که توی اون کلاس باشم .حرف زیاد بود البته چرتو پرت . خب همیشه سر استاد خوب دعوا هست! برای همین خیلیا حاضرن هر کاری حتی غیر اخلاقی انجام بدن که کلاس خالی بشه، به هر ریسمانی چنگ میندازن. من اما به خاطر تجربه ای که از ترم قبل داشتم عوضی بودن یه عده برام ثابت شده بودو رکب نخوردم اما استرسش بود که نکنه اونجوری که اونا میگن باشه همه چی. میدونی نیست اما نگرانیشو داری. 

استاد رو تو راهرو دیده بودیم اما من اصلا از نگرانیم کم نشد . تازه صداش، وقتی جواب سلاممونو داد خیلی کم بود این بیشتر نگرانم میکرد که گند نزنم و نکنه یه وقت نشنوم که همینم شد .توی کلاس که اومدیم گفت معرفی کنیم خودمونو و اسم استادایی که کارگاه داشتیم باهاشون ترمای پیش رو بگیم.از من شروع شد... گفتم .بعدش پرسید تاریخچه با کی داشتی؟ نمیشنیدم . گفتم نفهمیدم چی گفتین. دوباره گفت . دوباره نشنیدم. و بار سوم هم...  هر بار بلند تر میگفت اما من حول کرده بودم بار آخر به جلو یه خورده متمایل شده بود که نزدیک تر بشه بهم و صداش شاید واضح تر بشه اما من اصلا نمیتونستم تمرکز کنم. در نتیجه بار آخر گفتم گوشم عفونت کرده و کیپ شده و نمیشنوم . تو دلمم به خودمو گوشم فوش میدادم که حالا وقت عفونت بود؟ اینو که گفتم به استاد زهرا از پشت گفت با استاد ح داشت استاد. من واقعا خجالت زده بودم از این موضوع. بعد بقیه بچه ها یکی یکی معرفی کردن خودشونو . تموم که شد استاد پرسید کیا با استاد میم کلاس داشتن و پروژه هاشون چی بوده . یسریا که داشتن شروع کردن... خب میگم این دسته اکثرشون همونایی بودن که حاضر بودن هر کاری کنن!  و خب خیلی به این موضوع میبالیدن که با اون استاد داشتن. البته نه این که استاد میم استاد بدی باشه اتفاقا استاد خیلی خیلی خوبی بود . سر این استادم شد که من اینا رو شناختم کلی دروغ بافتن که استاد خوبی نیست بعد که خودشون باهاش ور داشتن ، من فهمیدم. منم ساده نتونستم باهاش داشته باشم :/ .اونا تعریف کردن از خودشونو کلاسشون ، استاد بهشون گفت حالا مشخص میشه ! نمیدونم استاد چی پرسید ازم جواب دادم . بعد گفت دیدی میشنوی و خندید بهم و منم خب  تمام اون حس بدی که از نشنیدن چند دقیقه قبل داشتم از ذهنم پرید. بعدشم رو کرد به باقی بچه ها و گفت از استادا و پروژه هاتون بگین . بچه های دیگه حرف زدن . من اما نه، نگاه میکردم . گفت تو بگو چجوری بوده با مِن مِن یسری چیز گفتم اما بعد دیدم واقعا دارم افتضاح توضیح میدم گفتم من ، من راستش خیلی خوب بلد نیستم حرف بزنم. استاد گفت کم کم یاد میگیری بقیم اصلا خوب حرف نمیزدن ، همتون باید یاد بگیرین ... کلاس تموم شد اون روز .

آخر اون جلسه که داشتم کیفمو جمع میکردمو میخواستیم بلند شیم استاد بهم گفت باید روی تو کار کنم. اون روز نمیدونستم یعنی چی ؟ نمیدونستم باید چی بگم یا چه واکنشی باید نشون بدم فقط مثل همیشه که خجالت زده میشم فکر کنم یه لبخند نصفه و نیمه زدم. بعدشم که اومدیم بیرون با بچه ها دیگه آروم شده بودم و مطمئن از کاری که کرده بودم و استادی که باهاش این ترمو قرار بود بگذرونم. خیالم راحت شده بود .

الان تازه میفهمم اون حرف استاد یعنی چی و چقدر به خاطرش احساس خوشبختی میکنم. این که استاد روم کار کرد . این که چقدر تغییر کردم ،چقدر فهمیدم که نمیدونم و چقدر یاد گرفتم . نه فقط درس عکاسی درس زندگی... استاد بهم فکر کردنو یاد داد . بهم یاد داد چجوری میتونم خودم باشم. نترسم از اون چیزی که هستم .نترسم از گفتن . تو بدترین موقعیت زندگیم وقتی بدترین اتفاق برام افتاد باهاش اشنا شدم، یادم داد چجوری باید باهاش کنار بیام، این که چجوری باید بپذیرم.. اگه نبود فکر نمیکنم هیچوقت میتونستم از پسش بر بیام. چقدر مدیونشم. حالا الان انگار یادم اومد برای چی باید تلاش کنم. برای چی باید مطالعه کنم برای چی باید بجنگم. کاش میتونستم جبران کنم . کاش ازم بر میومد. فقط اما میخوام تلاشمو کنم تا اونی که از نظرش درست بوده رو ادامه بدم و بهش برسم. مهم نیست چیزی بشم یا نه .مهم اینه اگه یروزی دیدتم شرمنده نشم که فراموش کردم و این که قدر نشناس بودم . دلم میخواد درس پس بدم و سعی کنم همه چیزایی که یاد گرفتمو انجام بدم، تلاشمو بکنم . میدونم ناقصم هنوز این ایراد منه اما نمیخوام درجا بزنم و یه جا بمونم . میخوام آدم درستی باشم .تلاش کنم که درست باشم. و با سواد . و کتاب بخونم کتاب بخونم و کتاب بخونم . فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. میترسم یادم بره . این مدام توی فکرمه و نگرانم میکنه نمیدونم چی بشه . نمیگم خسته نمیشم ،شکست نمیخورم ،نا امید نمیشم .نه ؛ به قول استاد اگه ملال تو زندگی آدم رخ نده و همیشه آدم پر انرژی و فعال باشه یعنی دروغگوئه و هیچ درکی از هیچی نبرده. آدم سالم اینجوری میشه. شکست میخوره اما هنوز میل داره که موفق بشه و کار کنه .میجنگه و میاد بالا.

کاش یادم نره. کاش بتونم از پس روزمرگیا بر بیام. کاش شرمنده نشم . کاش میتونستم جبران کنم .کاش...

اما من خیلی ناتوانم. خیلی خیلی زیاد. خیلی چیزا میخوام که نمیشه.خیلی حرفا هست که زده نمیشه. کاش تو این اینجوری نشه .کاش...



آدم گاهی از این که از یه چیزایی یه روزایی یه وقتایی عکاسی کرده خوشحال میشه. از این که میتونه مستند سازی کنه (نمیدونم درست نوشتم یا نه :/ منظورمو بفهمین دیگه :) )...

سی شهریور 94 :)


سی شهریور 94




کلاس 51 :) 


کلاس 51

308 : خیلی خوشحالم خیلی

واااااااااااااااای باورم نمیشه باورم نمیشه . اصلا فکرشم نمیکردم اصلا . حتی نمیدونم چی باید بگم چی باید بنویسم.نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی وقت بود یه همچین خوشحالی رو تجربه نکرده بودم . راستش اصلا فکر نمیکردم. اصلا نمیددونم باید چیکار کنم نمیدونم. باید برم باید برم. کاش میتونستم کاری کنم. دلم مییخواست یکاری کنم . حالا حالا فقط به این فکر میکنم بیشتر باید کار کنم چجوری این همه محبتشو جبران کنم این هم مهربونیشو این همه بزرگیشو . کاش کاری ازم بر میومد کاش. وای اصلا نمیفهمم چی مینویسم نمیتونم فکر کنم . دلم میخواد از ذوقم گریه کنم.

299 : ما سرخوشان مست

دیروز دیگه واقعا تموم شد . روز خوبی بود .من سعی کردم کلا به این که اخرین جلسست فکر نکنم . امتحانمم خوب دادم با این که زیاد نخونده بودم . وقتی اومم خونه گرفتم خوابیدم وقت بیدار شدم چنان دردی داشتم که نگو خیلی حالم بد بود خیلی قشنگ احساس  میکردم دارم میمیرم . نمیتونستم نفس بگشمم یه چیزی مثل تیغ میرفت تو بدنم.یه چیز که نبود کلش انگار پر تیغ بود. حالت تهوع و... هم بود . برو خودم نیاوردم. میدونستم حالم بده البته کاملا هم مشخص بود اما اصلا دلم نمیخواست برم دکتر .بابا باید میرفت شهریار شب بود مامان گفت تنها نره گفتم منم میام. منم نمیرفتم مامان میرفت. نمیخواستم با اون حال تو خونه تنها باشم جدا از اون اصلا نمیتونستم دراز بکشم یا بخوابم نمتونستم نفس بکشم از درد. رفتیمو تا برگردیم مردمو زنده شدم بعدش رفتم دکتر ببین چی بود کوتاه اومدم. دکتره ییجوری بود :/ دوتا آمپول داد ظاهرا سرما خوردم تو این گرما که خر  تب میکنه :| دوتا آمپول زدم یه مسکن و یه ضد حساسیت. خدارو شکر آمپول اثر کرد بهتر  شدم تونستم بخوابم وگرنه عمرا خوابم میبرد. وضعیت مزخرفی بود. الانم هست البته.


فردا امتحان اندیشه دارم. حوصله ندارم بخونم بایدتحقیقم درارم در مورد مارکسسم :/ اینم تموم بشه این عمومیای کذائی:|


دیروز کلی عکس از بچه ها گرفتم کلی یادگار ^_____^

تموم شد رفت واقعا نتونستم از دیروز بهش فکر کنم. خب الان باید چیکار کنم من. حس گندیه

یسری از بچه ها میخوان هفته اول دوم تیر دفاع کنن واسه پایان ناممشون. نمیدونم منم ایننکارو کنم یا نه . یعنی فکر میکنم نه . یه حس سمجی درونم میگه نکن. اینه که بخیالش شدم و میندازم همون شهریور.اصلا نمیخوام الان بهش فکر کنم.


دیشب که آمپول زدم اومدم بیام یادم افتاد که دیده بودم اون صحنه رو یعنی مطمئنم راجع بهش که خواب دیده بودم. دیدی یهو یادت میاد؟ حس گندی بود. ادم بعضی وقتا فکر میکنه عروسک کوکیه که از قبل براش همه چی تعیین شده. البته اینا همش خیاله. حتی صدای پرستارا حرفی کخ میزدن...اووووف


مدام توی ذهنم تکرار میشه :

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم...

...

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

265 : آخرین

بعضی چیزا اینقدر قابلیت و ارزش دارن که هر دفعه فقط کافیه از ذهنت بگذرن که وقت تموم شدنشون رسیده و یادت بیاد این موضوع ، تا چشمات لبریز بشه بعدم جاری بشن. اما سبک نمیشی، خالی نمیشی. نمیدونم شاید خیلی یهویی تموم شد. رو هفته ی بعد حساب کرده بودم اما ارزششو داره یعنی واقعا دست من نی. اصلا نمیتونم جلوشو بگیرم . به خصوص الان که تنهام . هیچ ایده ای ندارم که چرا اینقدر زود تموم شد همه چی. هیچکس ندونه من که میدونم چه روزایی روبرومه .البته بد که نه اما احتمالا تازه همه چی شروع میشه .جنگ شروع میشه.درگیری شروع میشه و ...حالا باید مدام هر روز همه چیو مرور کنم تا ته نشین نشن. من هیچوقت هیچوقت حتی بچه هم بودم همچین حالی نداشتم که الان دارم . این که برای یه فرد یا یه دوره ی زندگیم با این که حتی بدترین اتفاق ممکن افتاد اولش ولی اینقدر جایگاهش برام ارزشمند باشه. شاید در نظر بقیه یه ذره لوسو نُنُر باشه.چه اهمیتی داره بقیه نظرشون. یادمه بچه بودم فقط وقتی کابوس میدیدم مامانم مرده گریه میکردم تو خواب تازه بیشتر تو بیداریم کم. حالا الان نباید فکر کنم اه فکرم میره سمت اون. دلم تنگ مییشه زمان همیشه سریع میگذره باید خودمو سرگرم کنم. نباید بیخودی بگذرونم. حتی اگه بدونم هیچ اتفاق خاصی  قرار نیست که بیفته توی کارمو آیندم. بیفتم تو باتلاق روزمرگی، هزار تا مکافات و داستان پشتش میاد. اما باید چجوری بگذرونم؟ آیا بقیه هم حال منو دارن؟ یه عده روکه درک نکردم هیچوقت درک نکردم و نمیکنم.

243 : قبل از خواب :)

واااااااااااااااااااااای تازه رسیدم خونه آخیش راحت شدم :))))) 

نسبت به خودم بد نبودش یعنی اون کنفرانس اولیه.

احساس میکنم یه بار سنگین از دوشم ور داشته شد

حالا میتونم با خیال راحت خزئبلات مغزمو بنویسمو فکر کنم.

فردا با بچه ها میخوایم بریم نمایشگاه کتاب.

از استاد خواهش کردیم بهمون کتاب معرفی کنن استادم لطف  کردن واسمون وقت گذاشتن خیلی خوب بود خیلی خوب شد پرسیدیم.

بعدشم نهار با مهسا وو ساجده وو بیتا رفتیم دیگه الانم که خونه.

میتونم راحت کتاب جدید دست بگیرم بخونم.

قراره بچه ها کتابارو لیست کنن منم هرچی دارمو نگرفتیمو بنویسم.

هزینشم نگاه کنم تا چقدر میتونم بگیرم 

هیچ خریدی لذت بخش تر از خرید کتاب برام نیستش.

آخ جون فردا کلی خوش میگذره

تازه یادم افتاد چقدر خستم باورت میشه صبح منگ میزددم واسه عمومی بیدار شدم اما واقعا نمیتونستم برم حالم خوب نبود.

بزور خودمو بیدار نگه داشتم.

یه حس سبکی دارم

یه بار از دوشم ورداشته شد یعن به نظرم نسبت به خودم بد نگفتم 

اونم منی که اصلا حرف نمیزدم یعنی نمیتونستم بگم.

فکر کنم یخم دیگه خیلی باز شده :/ باید یه خورده جدی تر باشم :)

الان دوباره بنویسم برم بخوابم ضایست الان چند تا پستم همش قبل خوابه :)

دیگه این که همین هیچ ایده ای ندارم استراحت که کردم یه کتاب دستم میگیرم . احتمالا آشنایی با صادق هدایت 

ساجده داره میخونتش مهسام چند وقت پیش خونده بود خیلی تعریف میکردن.

خیلی آشنایی با هدایت ندارم ولی میگفتن مثل گفتگو با کافکاست.اما من کافکارو بیشتر دوست دارم نمیدونم چرا شاید این حسی که دارم به هدایتم پیدا کنم.

این هفته که میاد ژوژمان این پروژه آخریست.

هفته بعدش کار کردن رو پروژه قبلیه.خب این ترم آخر دانشگاه مثل برق گذشت.

ناراحت نیستم یجورایی احساس میکنم پوچ نگذروندمش  حداقل دو سال آخر کم کم به لطف استادو بچه ها راه افتادم.به هر حال واسه هرچیزی همیشه یه پایانی هست.

حتی اگه از هه چی هم جدا بشم یه سری چیزا ملکه ذهنم شده سعی مبکنم مرور کنمو تو خاطرم بمونه. مهم درست زندگی کردن برام حتی اگه عکاس نامی نشم زیادم دوست ندارم تو چشم باشم. یه جورایی شاید اصلا گموگور شدن بدم نباشه .حالا منظورم از همه بریدن نیستا کلا گفتم من کیم که گموگور شدنم برا کسی مهم باشه همین الانشم خیلی پیدا نیستم :)

امروز استاد که کتابارو معرفی میکرد مونده بودم چقدر کتاب خونده وای خیلی بودن خجالت کشیدم امیدوارم تو این چند سال آینده بتونم زمان درست رو بزارم.


222: دهمین دوشنبه ی ترم آخر

خب حرف زیاد دارم فقط بگم حالم خوبه خیلی خوب خوشحالم امروز خیلی روز خوبی بود واقعا میگم .چقدر خوبه که اینجوری شدم و چقدر بد اینقدر دیر .البته جاهای دیگه همچنان همونجوریم یعنی بستگی داره دلیلشم میدونم اما خب دست من که نیست.ولی کلا یه احساس رضایتی از خودم دارم. کلی چیز دارم بهش فکر کنم واسه کنفرانس باید حاضر شم تمام این مدت فقط فکر کردم اما هیچی ننوشتم و کتابم باید بخونم.تمام فردا رو میزارم برا خوندن کتاب باید زودتر شروع کنم اصلا از اون روز که موجها تموم شده روزام یجوری شده از بی کتابی دوست ندارم این وضعو دلم نمیخواد که نخونم .دلم میخواست از چند صفحه اش عکس بزارم اماکتابو دادم به بیتا که بخون یعنی خواست امیدوارم اونم مثل من خوشش بیاد از کتاب.

دستم به نوشتن وقایع نمیره انگار میترسم با گفتنشون از ذهنم پاک بشن و نتونم بهشون فکر کنمو لذتش از بین بره یه همچین چیز مسخره ای.


میدونی امروز به این فکر میکردم دست ها چقدر خوبن . به نظرم ادمارو میشه از دستهاشون شناخت دلم میخواد بعضی ادم هارو که میبینم فقط به دستهاشون نگاه کنم. اخه من حالو هوای خودم که جدا از تنمه فقط تو دستهام پیدا میشه اونم بعضی وقتها .دستهامو میبینم میفهمم چجوریم با حالم مطابقت میکنن .اصلا همه چیزش تغییر میکنه.عجیبه نه ؟ اینو امروز کشف کردم. نگاه کردن به دستهای کسایی که دوسشون دارمو هم خیلی دوست دارم انگار بخشی از وجودشونو میبینم . ادم به دستها که نگاه میکنه فقط به این فکر میکنه این دستها چجورین یعنی اون آدم خود اون شخص چجوریه یا حتی خود دست ها.

امروز سر کلاس بحث سر  فلسفه شد رشتش واسه ارشد که کدوم دانشگاه چیو فلان فلسفه هنر یا خود رشته ی فلسفه ....آغا از اینا بگذریم یه کرمی تو جونم افتاده برم ارشد فلسفه بخونم :)))) آرزو بر جوانان عیب نیست :(((( حالا اومدم اینو به بیتا میگم نوشته فلسفه :| :| :| موفق باشی .میگم چیه مگه :/  زده هیچی لابد میتونی دیگه . من : الان یعنی فکر میکنی نمیتونم بووووووووووووووووووق خانم جای انرژی دادنته ؟ -___- برو بوووووووق :))) شکلک قهر :دی میگه  بابا سخته اخه. من :همچنان استیکر قهر میگه You are my herri . میگم هری چیه خودت هری ! :دی میخنده میگه تو قهرمان منی :))))) خوبه دیگه حالا اینو داشته باشین به مامان میگم یه کرمی تو وجودم که برم ارشد فلسفه بخونم .میگه آهااااااااااا تازه فهمیدی چی باید بری بخونی ! من : :| :/ -____-  میگم حالا چون تو فلسفه دوست داری عکاسی که بد نمیشه میگه نه ولی بهتر از اونه بری بخونی . حالا نمیدونم تونستنمو به بیتی ثابت کنم یا بودن جایگاه عکاسی تو زندگیمو به مامان. خلاصه این که فعلا میخوام سکوت کنمو از کرم های درونم صحبت نکنم ولی مطالعه کنم حالا همینجوری گفتمو اما به نظرم جذابه و خب به عکاسیم مرتبط. البته در هر صورت فعلا قصد شرکت کردن ندارم ارشد شاید چند سال دیگه دو سه سال دیگه اما میخوام تلاشمو کنم بخونم ازش من هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم. حتی همه مقاله های استادم پیدا نکردم که بخونم :( 

211 : امروز

بعضی وقتا دلم میخواد حرف بزنم.مخالفتمو بلند اعلام کنم. وقتی میبینم راجع به یکی از مهمترینهای زندگیم حرفی زده میشه.اما فکر که میکنم میبینم با حرف زدن من چیزی درست نمیشه. جدا از اون حرف زدن من هنوز اونقدر اصولی نیست که بتونه به بهترین وجه ممکن عمل کنه یا اون حقو ادا کنه. واقعا احساس ناتوانی میکنم.ولی تهش به این میرسم که اونقدر به اون آدم باور و اعتماد و اعتقاد دارم که بدونم خیلی قبل تر از خیلی حرفا ، خیلی قبل تر از اینجا بودن من ، ثابت شده هست و اگه یه عده نمیفهمن به خاطر کم بودن اون نیست به خاطر بی شعوری اون عده هست و نیازی به دفاع من نیست منی که هیچی نیستم ، هیچی . خوبه کسی بنویسه و قدرت بیان داشته باشه اما من هنوز در اون حد نیستم و شاید هیچوقت نباشم. ولی مطمئنم همه چیز به مرور مشخص میشه ادما خودشون خودشونو نشون میدن همونایی که دم از خیلی چیزا میزنن .

 

بریم به دوشنبه

دوشنبه کلاس عمومیمو به موقع رسیدم.اما خیلی خیلی خوابم  میومد دیشبش دو ساعتم نخوابیدم. سر کلاس کارگاه اولش بچه ها عکساشونو گذاشتن خیلی خسته بودم اما سعی کردم تمرکز کنم و بهش توجهی نکنم نوشتم حرفای استادو کلا خیلی خوب بود هرچند همیشه یه چیزایی هست که انگار من نشنیدمشون ... بعدشم کنفرانس مهسا و ساجده که خب خیلی خوب بود به نظرم خیلی حرف شنیدم خیلی یاد گرفتم . سر کنفرانسا ، دیگه انگار یادم رفته بود خسته ام و خوابم میاد جدا از اون حرفا اونقدر جذاب بود که گذر زمان رو حس نکردم .گفتم کنفرانس مهسا وااایی یاد دیروزش افتادم چرا من اینقدر شوتم میگم گاهی مغزو زبونم یکی نباشه این میشه .بهم گفت برم بپرسم فلان استاد هست یا نه .منم رفتم بپرسم استاد اونجا بود وای حول شدم همش به این فکر میکردم الان چه فکری میکنه راجع بهم.من اصلا از این یارو خوشمم نمیاد میدونمم دو طرفست این حسم اونم از من خوشش نمیاد ولی خب استاد نمیگه من با اون چیکار دارم که سراغشو اومدم میگیرم؟ حالا ایناش مهم نیست احتمالا دیروز فهمیده جریان چی بوده این مهمه که چرا من اینقدر سوتی میدم خانم میم میگه امروز دوشنبست؟ اصلا حتی فکرم نکردم.میگم فکرم جای دیگه بود چقدر دلم میخواست اون مکانو زودتر ترک کنم میگم آره .خام ق میگه نه یکشنبست.خب مائده جان چرا اینقدر حول میشی چرا فکر نمیکنی چرا خودتو کنترل نمیکنی مثل دستو پا چلفتیا نباشی چی بگم بهت آخه .از این حرص میخورم دلم نمیخواد بی حواس باشم یا حتی برای یک بار اینجوری خودمو نشون بدم اما انگار این سر به هواییا تو ذاتمه همیشه باید سوتی بدمو از دستم در بره.


امروز امروز

کلی برنامه داشتم اما با پیشنهاد بابا و مامان قرار شد بریم بیرون چقدرم پر ماجرا بود و چقدر خوش گذشت از طوفانی که اومد بارونی که گرفت یسری تستم زدم  واسه عکسام اما عکاسیِ اونجوری نکردم. اومدم خونه نشستم به نوشتن لیست کتابایی که این چند وقته دیده بودم و تو فکرم بود بخرم تعدادشون خیلی شد اما باید ببینم چقدر میشه با پول تو جیبیام که جمع کردم بخرم اولویت بندی کنمشون در هر صورت همش نمیشه الان ولی خب گفتم واسه تابستون خوبه کلا یه لیست کتاب داشته باشم واسه خوندن.دلم میخواد زمان خوندنمو زیاد تر کنم و  وقت بیشتری بزارم وقتی استاد اون روز لا به لای حرفاش گفت قبلنا 12 ساعت کتاب میخونده در روز خیلی خجالت کشیدم.حالا میفهمم چجوری تو دوروز کتاب تموم میشه.این که من چقدر ضعف دارمو تنبلی میکنم ناراحتم میکنه. این که هی میفهممو باز از دستم در میره بیشتر اعصاب خوردی داره. به هرحال باید کم کم کم عادت هارو ایجاد کرد نمیشه شب بخوابی بگی دیگه مثل همیشم نمیمونم. میدونی وقتی به قبل برمیگردم خیلی دورم نه همین اول ترم بهمن ماه میبینم چجوری همه چی عوض شده. حالا احساس میکنم کم کم کم یخم واقعا داره آب میشه هنوز هستا ولی خیلی کمتره حالا راحت تر حرف میزنم راحت تر میخندم گوش میکنم و خب این چیزا مطمئنن همش به وسیله ی من انجام نشده این که استاد ازم میخواد حرف بزنم یه جورایی انگار این خواستنه باعث میشه من جدی تر تلاش کنم میدونی اگه ترسی دارم ریخته بشه نمیدونم چجوری بگم . این که بهم میگه ایرادامو ، ایرادای  کارمو .خب خوبه خیلی خوبه نه این که ناراحت نشم از این که ایراد دارم ناراحت میشم اما این که بفهمم این که استاد میگه و کس دیگه ای نمیگه خوبه نه این که کس دیگه ای نگه ها منظورم اینه یه غریبه نمیگه .حداقل امیدوارم بتونم برطرفشون کنم. میفهمم بهتر شدم اما هنوز کلی ضعف هست که مثل بقیه نشدم. خب میدونی من عادت دارم خودمو با خودم مقایسه کنم و ببینم باید چیارو درست کنم این که ببینم یکی دیگه چجوریه به نظرم یجورایی تهش به حسادت میرسه این که اون اونجوریه من نیستم بعد زور بزنم مثل طرف بشم که خب نمیشه چون شاید اونجوری شدن برای من زود باشه واسه همین نتیجه نده و خب هیچ قدمیم برای بهتر شدنم برداشته نشه و همونجایی که هستم درجا بزنم.میدونی به این نتیجه رسیدم دلم نمیخواد خیلی پر رنگ باشم شاید خیلی مسخره باشه اما پر رنگ شدنِ باعث میشه ادمای بیشتری وارد زندگیت بشن که خب مسلما یسریا واسه رضای خدا نمیان. و این که راستش از این حواشی خوشم نمیاد.یجورایی بیرون گود که باشی کسی بهت کار نداره میدونم درست نیست یه بخشیش. بیرون که باشی شاید نتونی تغییری تو بقیه ایجاد کنی ولی حداقل خودتو گم نمیکنی.میدونی این که یه وقت یه روزی واسه تو گود بودن خودمو گم کنم هدفمو عکاسیمو انگیزمو میترسونتم.این که بخوام مثل بقیه بشم.دلم نمیخواد به جایی برسم دهن پر کن بشم. گالری بزارم .خوبه چرا نمایش میدم کارامو اما برام مهم نی کی ببینه اصلا چه اهمیتی داره کی میبینه اگه این ادمای در گیر حاشیه هستن میخوام نبینن.میخوام تنها باشم ناشناس باشم اصلا در نظر بقیه هیچی نباشم.اما خودمو گم نکنم دورویی نکنم منفعت طلب نباشم.به خاطر بقیه کاری نکنم.نمیخوام خودمو به هیشکی بچسبونم برا این که یه چیزی هستن.حتی استاد که هرچی دارم از خودشه شاید بعد دانشگاه حتی دیگه روم نشه برم ببینمش شاید،شاید که نه حتما دلم تنگ میشه برا کلاس برا حرفاش برای همه چی اما این که یک درصد فکر کنه ممکنِ برای منافعم میرم میبینمش و میخوام این ارتباط قطع نشه اذیتم میکنه.اون روز باید میرفتم چایی میاووردم به بچه ها گفته بودم این دفعه من میارم بعد کنفرانس مهسا بود منتها هنوز استاد حرفی نزده بود هانیه اومده بود شیرینی آورده بود گفتن که برم بیارم به استاد گفتم میخوام حرفارو بشنوم. میدونی الان که فکر میکنم پشیمون شدم از حرفی که زدم شاید نباید میگفتم در هر صورت رفتم و خب حرفم باید زده  میشد به هر حال کلاسه ولی مییگم شاید نباید میگفتم.اصلا همین الانم دلم میخواد خودمو گمو گور کنم از همه جا از همه چی حتی اینجا. دلم نمیخواد بکشتم بالا چون این منو میترسونه که یوقت نمک نشناس نشم یه وقت بیشتر از ظرفیتم نباشه یه روزی اصلا دارم دیوونه میشم نباید فکر کنم. نباید نباید.حالا دلم نمیخواد هیچی تموم شه اما چند هفته بیشتر نمونده ...


بگذریم 


دلم میخواد الان بخصوص که حالمم خوش نیست یه کتاب جدید دستم بگیرم تا فکرمم منحرف بشه اما دو هفته دیگه کنفرانس دارم تقریبا و دیگه وقتشه ازش فرار نکنم و دستم بگیرم الان چند روزه دارم فکر میکنم دیشب نمیدونم خواب بودم یا بیداری میدیدم که دارم کنفرانس میدم و خب چقدرم راحت حرف میزدم و حرفامم یادمه تا حدودی همون کمکم کرد حالا خواب بود یا نتیجه ی درگیری این چندوقتم بود که فکر میکنم خوب بود. نمیدونم چی میشه شاید افتضاح باشه ها اما نمیخوام بترسم باید انجام داد دیگه فوقش بد میشه نمیخوام مثل ترم پیشم بشه .البته بد نبودا برای اون ترم اما الان یکی دوسالی گذشته همه چیی عوض شده اونوقت کارم عوض نشه ؟باید سعی کنم بهتر بشم ایرادامو بنویسم.امیدوارم همه چی خوب پیش بره.نمیگم عالی بشه اما نتیجه زحمتمو ببینم یعنی کاری که میخوام بکنم خیلی برام راحت نیستش.البته من فیلسوف نیستم همه چیو بگم باید بنویسم همه چیو و نتیجه شم برام مشخص باشه شاید از رو بخونم نمیدونم اما میخوام این چیزی که دغدغه ی خودمه حرفای خودمم باشه نه صرفا رو خوانی یا نمیدونم معرفی یا نمایش دادن نمیدونم شاید اصلا نشه این چیزا شاید چیز چرت و پرتی بشه. 


خیلی حرف زدم نه؟ از ساعت 11 این صفحه رو باز کردم هی نوشتم هی پاشدم واسه همین اینقدر طولانی شد.اما دلم میخواست حرف بزنم .دلم میخواست همه چیو بنویسم.




187 : امروز ، دیروز ، پریروز!

امروز همه چیز تقریبا آروم پیش میره .یه خورده نیاز داشتم استراحت کنم. یعنی ذهنم. برای همین خیلی نیومدم و خیلیم ننوشتم. خب فکر کنم یه چیزاییو دلم بخواد مفصل بگم و خب گفتنشونم ایرادی نداشته باشه .

یکشنبه که ژوژمان بود روز خوبیم بود . عکسامو اولین نفر چیدم بقیه منتظر بودن عکسشون بیاد.تعدادمون  اولش زیاد نبود همون گروه خودمون. شرایط یجوری شد متنمم خوندم خب استاد خیلی صحبت کردن و خب خیلی چیزا گفتن که درست بود.  ولی گفتن خوب بود متنمم همینطور و خب وقتی بهش فکر میکنم واقعا ذوق میکنمو کلی احساس رضایت بهم دست میده. از این ذوق کردنا که وقتی بهش فکر میکنی ناخود آگاه  یه لبخند از ته دلی رو لبت میشینه بعد یکی ببینه ندونه به چی فکر میکنی فکر میکنه دختره کم داره اینجوری میخنده. استاد گفت از عکسای ارش ایده گرفتی یه همچین چیزی خب من چیدمان عکسای آرشو دقت کرده بودم واسه عکسای تاییدی که انتخاب کرده بودم اما کلا میدونی یادم رفت که بگم نمیدونم چرا اما اصلا تو ذهنم نبود و از قصدم نبود که نخوام بگم استاد گفت باید بگی خب درستشم همینه اما وقتی حول میشی یعنی کلا یادم نبود باید واسه دفعات بعد یادم بمونه .بعد گفتن عکسای سما رو چی دیدی؟ گفتم آره نمایشگاهشو یعنی فکر کنم اینجوری گفتم من فقط نمایشگاهشو دیدم اما بالاغیرتا اینو واقعا خودم روحمم خبر نداشت و نمیدونم چه ایده ای گرفتم باید عکساشو نگاه کنم دوباره . کتابشو ندارم باید نمایشگاه دوتا کتابو حتما بخرم که مال دونفره . البته یه وقتایی آدم واقعا نمیفهمه تاثیر گرفته مثلا یه شعر یه ماه پیش خوندی  بعد ناخودآگاه که دوباره بهش بر میخوری میبینی اااا یه نکته ی مشترک که تو ذهنت اومده بوده تو عکست توش هست . بعضی وقتا هم مثلا من از پنجره خونمون نمای آسمونو عکاسی کردم اصلا خیلی قبل تر از نمایشگاه آرش اما خب چون اون شاید یه بخشی از کارش عکاسی از آسمون بود البته تو شب فکر کنم شاید اینجوری برداشت بشه که چون کارشو دیدم ازش  تاثیر گرفتم ولی در این مورد نگرفته بودم.البته این که تاثیر بگیریم ایده بگیریم ایرادی نداره فقط باید میگفتم .کاش گفته بودم از چیدمانش تاثیر گرفتم . یادم نمیاد چی گفتم  دقیق. بیخیال. تا من باشم همه چی که به ذهنم میاد موقع انجام کار و انجام میدم بنویسم که سر کلاس مرور کنم همرو بگم و چیزی جا نمونه .
بین کلاسمون رفتیم وورتا برای مهسا تولد گرفتیم .کیکو چاییو این داستانا قرار بود دوشنبه باشه بچه ها انداختن اون روز و خب فکر میکنم خیلی خوشحال شدش :) 
بعدشم که بقیه بچه ها کاراشونو نشون دادن .

دوشنبه یعنی دیروز دوتا کنفرانس داشتیم و خب خوب بود تولد زهرا هم بود برای اونم رفتیم یه جا یچیزی بخوریمو تولدو این داستانا که خب بعد مدتها رفتم باهاشون بیرون و بعد مدتها بیشتر با بیتا برگشتم سمته خونه و هم مسیر شدیم. 

واسه پایان نامه باید پروژه هامو بزارم ببینم رو کدوم میتونم کار کنم خب راستش پروژه آخرمو خیلی دوست دارم . هم این که به خودم بر میگرده هم این که فکر میکنم خیلی بهتر از بقیه کارام باشه و خب خیلیم بنا به دلایلی دوسش دارم. یه خورده شک دارم که آیا روش کار  کنم بهتر میشه یعنی میشه روش کار کرد یا نه . دفاعمو که میخوام بندازم شهریور قشنگ بتونم وقت بزارم برای عکاسی کردنش.هرچند در مورد عید بود اما جوریه که میتونم عکاسیش کنم یعنی فکر نکنم ایراد داشته باشه.

پروژه بعدیمون باید ایده بگیریم . راستش یه عکس جاکوملی جان تو ذهنم هست اما شک دارم در نتیجه دارم عکاسارو نگاه میکنم . یعنی عکاسایی که دوسشون دارمو رو نه اونایی که خوشم نمیاد ازشون .خیلی چیزا میاد تو ذهنم اما نمیدونم اصلا چجوریه درست فهمیدم یا نه اما خب باید یه تصمیم گیری کنم و بعدش هرچی تو ذهنم هست برای هفته ی اول تست بزنم تا مشخص بشه چی درسته چی نیست اصلا درست فهمیدم ؟.تو اجرا چی میشه تا شب باید قشنگ این موردو معلوم کنم هرچی میاد تو ذهنمو بنویسمو فکر کنم بهش که فردا به بعد عکاسیو شروع کنم . 

گفته بودم میخوام رو زبانم کار کنم برا امسال یعنی از امسال ،یسری کتاب انتخاب کردم باید سفارش بدم بیارن یعنی خب سه تا کتاب داستان سطح مقدماتی ! :)))) پایین تریناشو انتخاب کردم که یک توی ذوقّم نخوره اولش ، که هیچی حالیم نشه. دو این که از همون سطح شروع کنم کم کم بیام بالا بهتره. یهو با یه رمان که شروع نمیکنن :)  سنگ بزرگ نشانه نزدنه : دی . یه کتاب دیگم هست به اسم Oxford Picture Dictionary (OPD) 2nd Edition خب کسایی که استفاده کردن و یکیشونم یکی از همین بچه های وب بود راضی بودن در نتیجه مام گفتیم یه تست بزنیم و نگاه کردمش به نظرمم خوب اومد. خب الان که وقت کلاس رفتن ندارم راستش حوصلشم ندارم اصلا از کلاس زبان فراریم به معنای واقعی دنبال پیدا کردن راه های دیگم واسه همین هیچوقت یاد گرفتن زبان هدفم نبوده و خوشم نمیومده :)))) البته تا قبل از الان یعنی شاید حرفش زده میشد اما هیچ تلاشی نمیکردم.اون روز حرف شد گفتن که پس براچی میخوای زبان یاد بگیری؟ (گفتم برا خودم :| واقعا آورین با این جواب قانع کنندت مائده :) ) گفتن که زبانو یاد میگیرن بتونن ارتباط برقرار کنن با آدمای دیگه فرهنگای دیگه زبان یعنی همین. بتونیی حرف بزنی، ارتباط برقرار کنی . راستیتش اصلا در خودم نمیبینم به یه زبان دیگه حرف بزنم ! یعنی اصلا بهش حتی فکرم نمیکردم . همیشه فقط به این فکر میکردم بتونم بخونم و بفهمم کافی باشه برام . لزومی نداره درگیر این چیزاش بشم فکر میکردم استفاده ایی برام نداره .همین که برای خودم در یه حدی نیازمو بر آورده کنه کافیه. اما خب اشتباه فکر میکردم در نتیجه سعی کردم به این جنبه شم بیشتر فکر کنم .البته مطمئن نییستم استعداد چندانی داشته باشم  واقعا میگم . من حفظیاتم زیاد خوب نیست -___-  اما باز به قولش  اگه استعدادم نداریم باید ثابت کنیم که اشتباس و میتونیم و ثابت کنیم که بهترینیم .امیدوارم جمله رو درست گفته باشم .این روزا واقعا به شنیده هام اعتماد ندارم. یه کتاب دیگه هم هست به اسم کتاب 101 نکته ضروری گرامر زبان انگلیسی Grammatical Tips نمیدونم بگیرمش یا نه شک دارم واقعا هیچ ایده ای ندارم که به درد میخوره یا نه.

دیروز کنفرانسم مشخص شد افتاد برای 18 اردیبهشت.برای همین باید زود تر دست بگیرم . موجهارو سعی میکنم تا جمعه تموم کنم . البته اینجوری اصلا نیست بخوام بزور بخونمش و واقعا کیف میکنمو برام جالبه فقط باید حواسم به زمان باشه از دستم در نره دو این که تنبلی نکنم خیلی کشش ندم :)


159 : روز بعد سیزده

دیشب فکر میکردم کلاسمون ساعت 9 نیمه صبح ساعت 7 نیم بیدار شدم داشتم صبحونه میخوردم شک کردم .اومدم سایتو دیدم واااااای ساعت 9:10 مین بود بدو بدووو  تا 8:15 باید میزدم بیرون که دیر شدو 8 نیم اینطورا بودش. بعد مترو که دیر اومد گفتم مائده بیخیال استاد امروز بیانم همون 9 نیم مشه نگران نباش .هیچی از سر ولیعصرم تا اسکو ماشین گرفتم یه قدمو دیر نرسم رفتم آسانسور درش بازمونده بود از بالا هِلِک و هِلِک پله هارو رفتم بالا نفسم در نمیومد مهسا -مهسا.ن -سهیلا- زهرا دیگه  همین رو پله ها نشسته بودن. ساختمووون ساکت. بعد استاد افتخاری اومد گفت استاد گفتن اگه دو سه نفرن برن مام دیدم خب با این که بقیه بچه ها تو راهن برییم بهتره حالا اذیت نشن به خاطر ما بیان یعنی خودمونم میخواستیم بگیم زنگ نزنن بهشون اصلا ولی مثل این که قبل این که من برسم همون اولش زنگ زده بودن .میدونستم چهارده فرروردین اصلا ادم باید یه خورده از عید بگذره حالا ما استادو دوست داریم از خدامونه اون بیچاره اینقدر اذیت میشه اصلا خودمو میگما کلا اذیتش میکنم بیچاررو این همه حرف میزنه دیر میگیرم بعضی وقتا شاید. به هر حال مخواستم به بچه ها بگم دیدین گفتم استاد شاید نیاد باید میپرسیدیم ازش.اصلا خودم شمارشو داشتم میپرسیدم یه آره نه بود جوابش دیگه.البته برا من بد نشد امروز که هوا عالیه .هنوز داره بارون میاد دیدم خبری نی زنگ زدم ببینم بیتا کجاست گفت تو راهم گفتم خبری نیست گفت ااا باشه گفتم برمیگرددی گفت دارم میام میخوای بدون من برگردی؟ وایسا باهم برگردیم دیگه گفتم اره دگه با هم برگردیم میام مترو تو هم بیا .از دانشگاه با مهسا میومدیم بیرون آرشم اومد مهسا منتظر ساجده بود گفتم تا اون بیادو بیتا برسه وایسم پیشش بعد دیگه دیدم آرش اومده باهم حرف میزننو تنها نیست خدافظی کردم .دیدم مونده بیتا برسه رفتم افق .تو افق زهرا وو سهیلا اومدن سهیلا برام از این بوک مارکا درست کرده خیبلی قشنگه و دوسش دارم .گفتم تا پولامو خرج نکردم بگیرم یه کتاب، که خرج بیخودی نکنم.کتاب آشنایی با صادق هدایتو گرفتم .البته .به خودم قول دادم سرعتمو ببرم بالا یعنی وقت پرت ندم میتونم خوبو با کیفیت بخونم عیدی تنبلی کردم :( تا نمایشگاه کتاب که اردیبهشته سعی میکنم بیشتر وقت بزارمو ااین کتابایی که دارمو نخوندمو بخونم تا اون موقع هم پولامو جمع کنم اگه تونستم برم نمایشگاه .کتاب خوندن واقعا تاثیر داره .حالا میفهمم وقتی استاد میگه کتاب بخونین کتاب خوب بخونین برا چیه اگه نداشت باورم نمیشد.اما چون رو خودم دیدم میفهمم چیه. امروز  4 رساله رو تموم میکنم خیلی نمونده ازش .با این که خسته کننده نبود اما دلم هوس یه رمان داستانی کرده. دلم میخواد موجهارو بخونم تا آخر هفته بعد 5 رساله رو  دست بگیرم .یا کتاب آوار خواب رو دوباره بخونم ببینم برا کنفراس میتونم خودم حرف بزنم یا نه خب حجمش زیاد نیستا ولی سنگینه یه خورده شایدم چون بار اولم بود اینجوری فکر میکردم شاید اینبار آسون تر باشه.خلاصه بعد افق اومدم سمت مترو بیتا هم اومد از قبل عید ندیده بودمش .دلم تنگ شده بود واسش. گفتم بریم سینما. بعد قرار شد بریم پارک ملت و پردیس سینماییش.رفتیم تو سایت یه سانسش 11 بود که فیلم گشت ارشاد دو بود.خوب بد جلفم ساعت 12. گفتیم یه فیلم خنده دار ببینیم. که همون 11 ایرو دیدیم. خلوت بودا اولش  معلوم بود کلا همه خستن هی مسخره میکردیم با بیتا کی 14 فروردین میاد سینما .همه هم که اومده بودن زوج بودن معلوم بود پیچونده بودن :) خلاصه خیلی خندیدیم باحال بود هرچند محتوایی خیلی چیزی نداشت و بخوای منطقی بگی چرت بود .ولی  خب دلمون شاد شد.بعد سینمام رفتیم تو پارک گشتیمو قدم زدیم واااااااااااای چه هوایی بود درختا تازه در اومده برگاشووون خیلی خوب بود هوا بارونی جون میداد برا راه رفتن تا بالا که ایستگاه بی آر تیش دورتر بود پیاده رفتیم که بیشتر  راه بریم. بعدشم سوار بی ارتیو خونه وو این داستانا خوش گذشت .خیلی وقت بود بیرون نزده بودم و امروز به نظرم بهترین روز بود. لای پنجره بازه باد میاد یخ کردم هوا سرده خیلی .برم یه خورده استراحت کنم بعدش به کارام برسم.تایپ کتاب خانم میمو باید جدی دست بگرم حساب کردم شبی ده صفحه بنویسم 7-8-10 روزه تمومه.اولش عربیا گیر دارم اما اونم راه میفتم. دیگه رسما سال جدید شروع شده تصمیم گرفتم روزانه برنامه بزارم و منطقی .من همیشه غیر منطقی برنامه ریزی میکنم واسه همین انجام نمیدم بعد میخوره تو ذوقم.ولی وقتی ااز وقت استفاده کنم آخرش به آدم میچسبه که بیخونده عمرشو تلف نکرده امیدوارم بتونم.از امروز حسابی لذت ببرین هوا معرکست اگه بیرون نمیرین ولی حتما پنجره رو باز کنین روحیه آدم عوض میشه :)


دوشنبه ،چهاردهم  فروردین نودوشش ، ساعت یازده!

پردیس ملت