روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۴۲ مطلب با موضوع «بخشی از کتاب» ثبت شده است

135 : منون!

خب دیشب جویای تاریخ که شدم فهمیدم امروز میشه پنجشنبه سوم فروردین. با یه چشم بهم زدن و خب دیدم از اون کارایی که باید تو این مدت انجام بدم خیلی کمش انجام شده این شد که گفتم مائده بهتره خودتو جمع کنیو تنبلیو بزاری کنار هنوز هیچکارتو نکردی دیگه زیادی داره بهت خوش میگذره .در طی همین صحبت کتاب 4 رساله رو که فقط 8 صفحه ازشو خونده بودم بعد دیدم نمیفهمم گفتم یه وقتی که ذهنم ارومتر شد و تمرکز بیشتری بود دست بگیرم رو ورداشتمو شروع کردم. به هر حال وقتی استاد گفته بخونیمش مثل یه جور تکلیفه و خب من اصلا دلم نمیخواد که چیزیو پشت گوش بندازم دیگه.به اندازه کافی خیلی چیزارو از دست دادم.بعد دیدم اونی که یه خورده خوندنش شاید کسل کننده و سخت بود مقدمه مترجمش که اول هر رساله نوشته ولی خود رساله ها جذابتره خوندنشون برام این شد که شروع کردمش و امروز با این که مهمون از اصفهان داشتیم پسر عمم و خانومشو بچه هاش، خیلیم خوش گذشت بالاخره یکی اومد خونمون عیدی اما تمومش کردم.دیشب یا بهتره بگم تا بخوابم ساعت 7 صبح بود ساعت ده بیدار شدم که خودمم کف کردم بعدش هم که نهارو این داستانا .بیرونم رفتیم چه بارونی میومد.حالو هوام عوض شد.بعدشم بعداز ظهر خوابیدم بر عکس همیشه که خب همین باعث شده الان تقریبا انرژی کافی داشته باشم.واسه عکاسیم عکاسی کردم و خب از اونجایی که حرفای استادو مرور میکنم از ترم مستند دیدم یه جا گفته بودن که هرچی تو ذهنتونه کار کنین نه اینکه هرکاری کنید در بیاد.یجورایی فکر کنم یعنی اینکه واسه کلاسو صرفا برای نمره و انجام وظیفه نباشه و این که خب من عیدو همونجوری که فکرمیکنم انجام بدم نه این که فکر کنم چی خوبه چی جواب میده.در نتیجه رو همون اولیه همچنان دارم کار میکنم.اصلا همیشه همینه هرچی ازش فرار میکنم میگم نه آخرش میدونم همون خوبه همونو باید انجام بدم.خلاصه این که امیدوارم نتیجه بده و یه تجربه ی خوب بشه وو مثل موضوع آزاد اون ترمم نشه :(. گفته بودم نوشته هارو میخوام برا خودم تو یه دفتر بنویسم آی حرص میخورم که درست ننوشتم البته من اون ترم شرایط خوبی نداشتم یه مسائلی برام پیش اومد ولی خب. یسریاش که غلط نوشتم وقتی سرچ میزنم میبینم همچین چیزی نیست یادمه واسه ترم مستندو از مهسا و ساجده هم نوشته هاشونو گرفتم با این حال بازم ناقصن ولی اشکال نداره از این به بعدو دقت بیشتری میکنم هرچند خدارو شکر نقد دورو  کامل خودم نوشتم یعنی  میدونم کامل تر از همه ایناست.
برگردیم به کتاب. رساله ی منون که اولین رساله این کتاب هست خیلی طولانی نبود.در مورد فضیلت بود و این که فضیلت آیا دانش یا نه؟ اکتسابی یا موروثی؟ دانش با گمان چه فرقی داره خب صادقانه بگم به این چیزا فکر نکرده بودم زیاد اصلا یعنی از این دید این که سقراط این چنین سوال میکردو به چالش میکشید خب انگار منم مثل منون تحت تاثیر بودم یه جاهایی از دستم در میرفت  که چی شد بر میگشتم عقب.خب براش وقت گذاشتما اما نمیخوام خیلی روش وایسم سعی میکنم با دقت بخونمو اگه نفهمیدم برگردم عقب اما خیلی کند پیش نرمو تنبلی نکنم.افلاطون اون جور که تو مقدمه نوشته شده بود از زبان سقراط ( درست شد قبلش اشتباه ارسطو نوشتم) شاگردش افکارشو بیان میکنه فروتن و متواضع و این که تعصب بیخودی نداره همه جا فقط با منطق حرف نزده و خب شاعرو هنرمندم بوده در کل خیلی از اون چیزی که فکر میکردم درک حرفا آسونتر بود فکر میکردم خیلی خیلی باید سخت باشه فهمیدنش نمیگم همه چیو فهمیدما ولی خب به نسبت از خودم راضیم مسلما بارهای بعدی که این کتابو دست بگیرم با این بار تفاوت ممکنه داشته باشه، میزان درکم ازش.اولش خیلی میترسیدم ازش شاید واسه همین بعد 8 صفحه ولش کردم :) بگذریم .برم دیگه بهتره وقت کُشی نکنم :) .

کتاب چهار رساله ی افلاطون / ترجمه محمود صناعی / نشر هرمس

چهار رساله افلاطون- محمود صناعی -هرمس


قبل عید در مورد مرگ حسنک وزیر داستانش حرف شد واین که چقدر این داستان غمگینه.از اون موقع هر دفعه اومدم برم سمتش، نرفتم.ترسیدم.یعنی خب به قول کافکا اگه کتابایی که میخونیم مثل یه مشت نخوره به مغزمونو بیدارمون نکنه به چه دردی میخوره؟چرا میخونیمش بدون خوندنشم حالمونو میتونیم خوب کنیم دیگه چرا کتاب بخونیم .کتاب باید مثل یه تبر  باشه که دریای یخ زده ذهنمونو میشکنه. حالا متن کاملو پیدا میکنم میزارم رو همین حساب این لعنتیم باید برم سمتش.هرچند غمگین هرچند دردناک....


126 : روزای آخر سال 95

بهار 95


شنبه، عادت آغاز است نه شروعی مدلل .
عادت ، اراده را نابود می کند.
عشق، اوج خواستن است؛
خواستن ، اوج اقتدار اراده.
عادت، بازداشت ِکارکرد اندیشه است.
هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.

مارکس را اگر گهگاه محترم داشته ام، بیزارم از این که گفته است "روزی خواهد رسید که انسان،همه ی کارهایش را،به عادت خواهد کرد"

خودکارانه زیستن،پایان انسانی زیستن است:
عادت هر روز صبح زود برخاستن -درست سرساعت، سر دقیقه.سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت.اداره.امضا.اتوبوس.آب.چای.زنگ در.کتاب خواندن.خرید؛خرید به عادت.

هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.
نمازت را هم،هر روز،با شعوری نو بخوان؛با ارتباطی نو؛با برداشتی نو.
به آنچه می کنی بیندیش:
عبادت چرا؟ سخن گفتن با نیروی لایزال چرا؟

عادت،فرسودگی ست.ماندگی.آب راکد.مرداب.تغییر بده!بیندیش و جا به جا کن!


چرا باید با شنبه آغاز کنیم آن گونه که انگار شنبه ها رنگ شان،بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنجشنبه هاست؟


بهار همه چیزش با تابستان،با زمستان و با پاییز فرق دارد.
حق است که بهار را یک آغاز پرشکوه بدانیم،نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده:
امروز بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق صورتی گل محمدی؛امروز یاس بسته ی خاموش؛فردا سیلاب نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش خیره کننده،بل به علت حسی از خواستن،طلبیدن،عاشق شدن،بالا پریدن،فریاد کشیدن،شکوفه کردن،باز شدن روح...

بهار،بیش از آنکه حادثه ای در طبیعت باشد،حادثه ای ست در قلب آدمی.

و پیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد، در حسی انسانی وقوع می یابد.

این،در بهاران گل نیست که باز می شود،گره های روح انسان است...



نادر ابراهیمی

یک عاشقانه ی آرام

عکس: بهار نودوپنج


یادمه این کتابو که خوندم نمیدونم چرا شاید اون دوره از زندگیم بود نمیتونستم بفهممش. نمیتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش.یجورایی انگار خوندنش اذیتم میکرد واسه همین تا یه جاییش خوندم میدونستم خوبه اما نمیدونم چرا واقعا هم خوب بودا اما نتونستم ادامه بدم باید دوباره بخونمش لیست کتابایی که باید بخونم زیاد شده .این چند روز اصلا نتونستم بخونم کتاب .فکرم خیلی درگیره.درگیره سالی که گذشت . سالی که میاد. پروژه عید الانم آیندم کارایی که باید بکنم کارایی که باید حواسمو جمع کنم تکرار نکنم آنالیز همه چیز . درآوردن عادات بد و این که چیا رو باید تغییر بدمو رو چه چیزایی باید کار کنم میفهمی؟درگیر اینام و از این دست موارد واسه همین نمیتونم تمرکز کنم واسه کتاب خوندن. گذاشتمش طوفان قبل عید که آروم شد دست بگیرم. در بهاران گل نیست که باز میشود گره های روح آدمیست...
خدا رو امروز نزدیک تر از همیشه حس کردم اینقدر نزدیک که باعث شد کاریو انجام ندم میفهمی از رگ گردن هم نزدیک تر بود بهم تو وجودم بود تو وجودم .. حالا الان هرکی ندونه فکر میکنه چیکار میخواستم بکنم :)
کاش میتونستم براشون همه چیو جبران کنم.همه چیو . کاش قدرتشو داشتم خوشحالشون کنم . کاش...


124 : کافکا

سرکشی نکنید. آرام بمانید. آرامش، نشانه ی قدرت است . و از طریق آرامش ، به قدرت هم میتوان رسید . این قانون قطب است . پس ،آرام بمانید . سکوت و آرامش ، انسان را آزاد میکند _ حتی در پای چوبه ی دار.



از خود نمیتوان گریخت. این تقدیر است .تنها امکانی که برایت میماند نگریستن است ، و فراموش کردن اینکه بازیچه شده ای...




پرتره کافکا- اثر گرهارد ریشتر- رنگ روغن روی بوم - سال 1971



گفتگو با کافکا - گوستاو یانوش- فرامرز بهزاد- خوارزمی

گفتگو با کافکا - گوستاو یانوش



111 : کمال نایافتگی - رنج ...

چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و کسانی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ کس دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...

 

اسکار وایلد
از اعماق ، مریم امینی ، نشر مرکز

 

نوشته بود کمال نایافتگی یاد یه قسمت کتاب قدرت اسطوره افتادم.

"نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد" و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

 

آیا کودکان به این دلیل دوست داشتنی نیستند که مرتب بر زمین می افتند ، و پیکر هایی کوچک و سرهایی بزرگ دارند؟ ایا والت دیسنی هنگامی که هفت کوتوله را میساخت همه ی اینها را نمیدانست؟... آیا به این دلیل دوست داشتنی نیستند که که تا این حد ناقص اند؟؟؟!!
رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .

 

جوزف کمبل
قدرت اسطوره ،عباس مخبر ، نشر مرکز

110 : از اعماق


خب من دارم از اعماقو میخونم راستش اولش جالب بود خوشحال شدم که نامه ست و چون همیشه ادم خودشو جای اون طرف مقابل میزاره اما شخصیت لرد آلفرد داگلاس اونقدر جذاب نیست که حتی یک لحظه بخوام خودمو جاش بزارم و مخاطب این نامه وکتاب باشم در نتیجه کتابو دارم به عنوان سوم شخص میخونم که هیچ نقشی نداره.خب راستش یه خورده عجیبه به یه جاهایی که رسید دیگه داشت حوصله ام سر میرفت تبدیل شده بود به وصیت نامه یه پدر به پسر که توبیخش میکرد نه یه عاشقو معشوق ! :\ احتمال زیاد وایلد از اون دنیا منو به باد فحش میگیره اگه یه خورده دیگه ادامه بدم .اما از یه جایی که دست از سر اون ادم مزخرفو کسل کننده ورداشت و به خودش چسبید جذاب شد من کلا این تیکه هاشو با علاقه میخونم که در مورد خودش میگه و تصمیماتشو تاثیراتی که روش گذاشته و غیره شایدد باید باقیه نظراتی که در موردش دارمو بزارم وقتی که تموم شد بگم الان تقریبا نصف رو خوندم فردا تموم میشه.

.


از اعماق / اسکار وایلد / مترجم : مریم امینی / نشر مرکز 


اندوه ظریف ترین مخلوقات است...




از اعماق اسکار وایلد


زخمهای جسم هم هیچِ در برابر زخمهای روح ، که درمان شدنشون عمر نوح رو میطلبه .اصلا پیدا کردن طریقه ای برای درمانش...




از اعماق اسکار وایلد

بخشیدن... کلمه عجیبیه.ادم کینه ای نیستم جز یه مورد که اونم سپردمش دست خدا فقط اینجوری تونستم از خودم بِکَنَمِش فقط اینجوری...



از اعماق اسکار وایلد


از اعماق اسکار وایلد



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه ادم کلا خودشو از همه ی احساسهاس ناخوشایندو فکرای ازار دهنده خلاص کنه.



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه...


104 : بدون عنوان

بعضی وقتا نگاه میکنم یعنی چشمام بازه اما انگار هیچی نمیبینم ،هیچی یادم نمیاد بعدش. بعضی وقتا باید بشنوم.میشنوم ،اما بعدش هیچی یادم نمیاد .یعنی صدا ها هستن اما نمیفهمم بعضی وقتام فکر میکنم میفهمم، اما اگه یکی بگه فلانی اینو گفت حتی اشنا هم نیست برام.بعضی وقتا فقط بدنم کار میکنه مثل یه ربات ...معلوم نیست این "خود" لعنتی کجا میره که نمیتونم نگهش دارمو هیچ کنترلی روش ندارم.فقط کافیه تلاش نکنم. تلاش نکنم که ببینم.تلاش نکنم که بشنوم.فقط کافیه تلاش نکنم حتی با تمام تلاشم یه جاهایی کم میاد البته این در مورد همه نیست در مورد همه جا نیست و این بد تر از اصل قضیست. حالا دیدنو شنیدن توامان با همن یکی نباشه اون یکی لنگه!بعضی وقتا فقط دلم میخواد، دلم میخواد دستمو دراز کنمو دستشو از صورتش ور دارم انگار که اضافست داد بزنم بگم نگیر جلوی صورتتو من نمیبینمت درست چون دستت رو صورتته نمیشنومت سخت میفهمم نمیتونم حدس بزنم.بعضی وقتا دلم میخواد پاهامو بکوبونم رو زمینو جیغ بزنمو اینو به همه بگم که همه بدونن همه بفهمن گور بابای هر فکری که میخوان بکنن.چه اهمیتی داره.اما نمیشه نمیشه نمیشه... و من بعد از هر خوشحالی همیشه باید چیزی باشه که واقعیاتی که سعی میکنم پنهانشون کنم پیدا نشن.نه فقط برای بقیه بلکه برای خودم.کاش میشد نام ببرم تمام چیزایی که ازشون متنفرم.تمام چیزایی که آزارم میدنو بکَنَمِشون، از خودم جدا کنم از خودم و دیگه حتی اگه خواستم هم نتونم سراغشون برم اما ...     "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق)  ."

101 : من...

کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده


فراموشی

84 : گفتگو با کافکا

همینجا میگم که من طرفدار این کتابم.با این که از کافکا فقط یه کتاب خوندم (مسخ ) و از یانوش این اولین کتابه اما خب به شدت این کتاب منو گرفتتم.البته باید صبر کرد تا اخرش. حیف حیف باید بخوابم حیف فردا کلاس دارم حیف وگرنه تا خوده صبح بیدار میموندم.کاش امشب تموم شه فردا شب برسه.



گفتگو با کافکا _ نویسنده :گوستاو یانوش _ ترجمه :فرامرز بهزاد _نشر خوارزمی


گفتگو با کافکا گوستاو یانوش



گفتگو با کافکا گوستاو یانوش


گفتگو با کافکا گوستاو یانوش

75 : تموم شد

کتاب خاطره های پراکنده نوشته گلی ترقی نشر نیلوفر تموم شد.دارم  از زور خواب و گرسنگی میمیرم.خون به مغزم نمیرسه درموردش حرفی بزنم.فقط میتونم خوندنشو توصیه کنم نثر خیلی خوبی داشت.و توصیفاتش عالی بود.با این که برای زمان حال نبود اما کسل کننده و حوصله سر بر نبود حتی جذاب هم نوشته بود.تمام حسهارو میشد توش درک کرد بس که زنده بود.همه چیزو میتونستم تصور کنم .دو سه جاش حتی اشکم در اومد.کلا جزو کتابایی بود که دوسش داشتم.

برم صبحونه بخورم احتمالا تا ظهر خوابم ،بعدشم باید عکاسی کنم و بعدش یه فیلم نمایشنامه از بِکِت به اسم من دقیق یادم نیست ساجده نوشته برام تودفترم نمیدونم تو یوتیوب سرچ کنم ببینم بعد از اون دوباره باید عکاسی کنم.استاد گفته اینکارو کنم نمدونم چرا.بعضی وقتا چیزایی میدونه که خودمم نمیدونم.بعضی وقتام انگار فکرمو میخونه انگار دقیقا توی ذهنمه انگار جوابمو میده میدونم اتفاقیه ولی خب همین باعث میشه ادم یجوری بشه حتی مراقب چیزایی که بهش فکر میکنه بشه. مامان هم بعضی وقتا توبعضی چیزا اینطوریه هیچوقت نمیتونم دروغ بگم به این ادما انگاردستم جلوشون روئه انگار دهن باز نکرده میفهمن انگار از مدتها قبل همه چیز رو میدونن.از یه طرف خوبه ادم دوست داره بشناسنش یه جورایی جلوشون خودشه دور از هر نقابی .احتمالا همه مادرا اینجورین و استادم نسبت به همه شاگردا تا دهن باز کنن به خاطر تجربش و برخوردی که این سالا داشته اینجوری شده.البته من کلا تو دروغ گفتن همیشه میلنگیدم اگرم گفته باشم خودمو زود لو میدم.خب زیادم بد نیست.درغگو نمیشی.اما علتشو هیچوقت نفهمیدم که چرا اینجوریم.

همه خوابن نمیدونم چجوری بی سرو صدا برم صبحانه بخورم واقعا گرسنمه.


خاطره های پراکنده گلی طرقی


خاطره های پراکنده گلی طرقی

73 : خاطره های پراکنده