روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۳۵ مطلب با موضوع «بخشی از کتاب :: مقاله» ثبت شده است

713 : شروع دوباره به تاریخ هفتم آذر ماه

خیلی وقت نیست بیدار شدم یک ساعت شاید. 

این حس که سر ذوق بیارمش و خوشحالش کنم و خوشحال بشم ازش با تمام وجودم هیچوقت تکراری نمیشه برام. تا یه مدت سرخوشیش باهام میمونه. 

تمام چیزایی که گفتم درست بود پس تمام چیزایی که یادم اومد هنوز باورم نمیشه. درست فهمیدم. اما میدونم نباید باعث بشه که دست بکشم باید تلاش کنم برای همین اونو گفت که تعهد داشتن توی این فضا این زمان تنها چیزیِ که کمک میکنه باید تداوم داشته باشه کارم این که باید مراقبت کنم ازش و جا نزنم... نباید بترسم درسته درسته ترسناک یه ذره اما این ثابت کرد که میتونم نتیجه مهم نیست باید کار کنم رو خودم ایرادامو بگیرم تا اتفاق بیفته. 

باید عمل کنم.باید سعی کنم در حد خودم انجامش بدم و بنویسم باورم نمیشه این که من انجام دادم هرچند که قطعا رو هوا نبوده اگه کمکم نمیکرد یادم نمیداد میدونم میدونم تک تک حرفایی که شنیدم اون مدت حساب شده بوده چی بهم کفته بعدش چی باید بگه چی کار کردم اشتباهاتمو گفت اگه دستمو نمیگرفت . یعنی میشه میشه یه روز خوشحالش کنم که وقتی که گذاشت بیهوده نبود. من فقط نبودم در مورد همه بود من فقط گوش کردم دنبالش رفتم خودش گفت گوش کنی نتیجه میگیری دیر نیست. اولش بود من نمیدونستم هیچی. میگفت من دیدم کسایی رو که گوش کردن انجام دادم نتیجه گرفتن اولش اولش واقعا شوت بودم اما هرچی گذشت بیشتر گوش کردم عمل کردم و واقعا اونجوری شد که بهم گفت.

باید سعی کنم بنویسم در حد خودم فکرمو متمرکز کنم و سعی کنم اروم باشم تا بتونم درست تمومش کنم.خدا کنه خوب بشه. 

یعنی بیست سال دیگه کجام؟!

فقط انتخاب نبود فقط انتخاب نبود درست من ذوق دارم لذت میبرم فرقش اینه .

تو فهمیدی فهمیدی انگار از روز اول از اول اول.

برم برم شروع کنم.امیدوارم زیاد اشتباه نکنم توی این مسیر میدونم هست و نا آگاهانست ولی امیدوارم بفهمم میدونم میدونم شکست هم داره توش اما نباید بترسم میخوام یاد بگیرم ووو خیلی چیزای دیگه که ارزششو داره. سخت هست ترسناکم هست چون از آینده از مسیر کامل خبر ندارم از شرایط ولی باید صادقانه و محکم کار کنم رو خودم و عمل کنم دست نکشم. هیچ کاری آسون نیست و این هم. دلم میخواد مثل اون بشم مثل جاکوملی مثل خیلیا خیلیا همه کسایی که قبولشون دارم ازشون یاد گرفتم بهشون مدیونم اول تز همه اون باید خوشحالش کنم فقط با این کاره این که دست نکشم حتی اگه میترسم وفکر نکنم همیشه میتونم یا تبدیل شدم به ادم کامل میدونم اگه رها کنم ممکن برگردم به ادم مزخرفی که بودم. نباید بزارم هدر بره زحماتش.


709 : سر آخر از پا در می‌آید...*

+ به مرز جنون میتونم برسم تا بفهممش تا بفهممش تا بفهممش. 

+شایدم رسیدم بهش رسیدم رسیدم که نمیتونم ادامه بدم احساس میکنم زمان میخوام اونی که خوندمو هضم کنم اما نه وای منو باش فکر میکردم که مثلا خوندمش قبلا اما الان چنان حیرت زده شدم باورم نمیشه باورم نمیشه باید بخونم میخوام ببینم بیینم جلو میره چی میشه. مگه داریم همچین چیزی‌.


+ من میترسم، فقط میترسم نمیدونم چرا نمیدونم نمیدونم احمقانست نه؟؟؟ از چی میترسی مائده از چی از چی؟؟؟ نمی‌دونم.


+ از خودم میترسم. از اتفاقاتی که افتاد از چیزایی که فکر میکنم فکر کرده بودم از نتیجه ها از واسطه از کامن سنس از انتخاب از مسیری که گذشت از مسیری که میگذره اما نه نه من از خودم میترسم از همه ی اینا از همه از همه

594 : در مورد کتاب داستان‌های کوتاه کافکا

خب دیشب کتاب داستان‌های کوتاه (اثر فرانتس کافکا ، ترجمه ی علی‌اصغر حداد، نشر ماهی) تموم شد. فکر میکنم باید اون چیزی که فهمیدم رو در موردش بنویسم. هرچند خیلی ابتدایی. به قول هدایت :« نباید مثل دکتر هالو آدم موش کتابخونه بشه. باید خواند، ترجمه کرد، نوشت.» اینکارم فقط با تمرین احتمالا به مرور برای من شاید میسر بشه. برای همین به خودم جرئت میدم که بنویسم وگرنه من واقعا میدنم خیلی خیلی خیلی کوچک تر و بی تجربه تر از اونم که حق حرف زدن داشته باشم. یاد مقاله‌ی آئورا (فرشید آذرنگ - حرفه عکاس ۱۶) افتادم که میگفت : «به هر روی آنچه در وهله ی اول این سه اندیشمند (والتر بنیامین، سوزان سانتاگ، رولان بارت ) را برایم جذاب و مهم میسازد، احساسِ کوچکی ِ خوشایندی است که همیشه از خواندن بیشتر نوشته های آنها دچارش میشوم ؛ در برابرشان احساس حقارت میکنم. این سه تن و البته کسانی همچون جویس، کافکا، بیهقی، نیما و... مجال خودنمایی به من نمیدهند. آنقدر بزرگ‌اند که آدم را به خودشان مشغول می‌کنند و آنقدر کوچک‌اند که اجازه داری در موردشان سخن بگویی و حلاجی‌شان کنی.»

با خوندن داستانها من فکر کردم که کافکا در مورد خودش ، حس ها ، تجربه هاش ، خصوصیات اخلاقی ، اجتماعی، معضلاتی که انسانها درگیرشن و از این قبیل نوشته. مطلقا جوری نبودن که بدون فکر آدم بفهمه و متوجهشون بشه. این داستانها آدم رو به فکر وا میدارن در غیر این صورت علنن جوری هست که انگار هیچی نخونده و فقط وقت تلف کرده در نتیجه نوشته های کافکا برای کسانی که صرفا دنبال سرگرمی و وقت گذرونی هستن مناسب نیست یا حتی کسانی که دوست دارن خیلی راحت متوجه چیزی بشن . بعضی از داستانها رو من با تجربه ی مشابه‌ای که خودم شاید از قبل کسب کرده بودم تونستم درک کنم و بفهمم که منظور و مقصودش چی بوده. و متاسفانه بعضی از نوشته هارو هم متوجه نشدم یا خیلی رسیدن به اون منظور اصلی سخت بود و طول کشید برام. وقتی میخونه این فکر به ذهنش خطور میکنه که امکان نداره کسی که اینجوری نوشته با تمام وجودش اون اتفاق رو لمس نکرده باشه. یعنی کافکا واقعا اشراف داشته به موضوع از همه ی جوانب. 

بعضی ها شاید براشون سخت باشه و نتونن راحت ارتباط برقرار کنن به خاطر طرز نوشتن کافکا چون خواننده باید واقعا فکر کنه و تلاش کنه برای فهمیدن مقصود اصلی نویسنده. شاید حتی گاهی مثل خوندن مطلبی باشه که کاملا واقعی اما به صورت رمزی نوشته شده. حوصله ی زیادی شاید بخواد برای کشف کردنش. اگه آدمی باشی که دوست داری سریع مطلبی رو متوجه بشی یا مثل من هنوز اول کاری ممکن هست کاملا ناامیدت کنه.

برای من کافکا و داستانهاش هم خیلی آموزندست چون به چیزایی بر میخورم که شاید خیلی هم بزرگ نباشن و من اصلا تا قبلش با اون دیدی که کافکا بهش نگاه میکنه روبرو نشده باشم. بعضی چیزا هم شاید اتفاقا مسائل خیلی خیلی مهمی باشن که من باز بی توجه بودم یا متفاوت درک میکردم. 

بعضی از داستانها آدم رو به فکر کردن راجع به خود شخص وامیداره. برای من اینجوری بود. انگار باعث میشه آدم خودشو قضاوت کنه بسنجه نمیدونم چجوری بگم. 

در کل جزو نویسنده هایی که مورد علاقمِ قبلا هم گفته بودم و به نظرم نابغه بوده :) به این معنی که اینجور‌نوشتن این که هیچ چیز واقعی نیست شاید مشابه امر رو به صورت ظاهری آدم مشابهش رو نتونه ببینه در دنیای واقعی اما اون هسته ی اصلی اون چیزی که داستان بر مبنای اون طرح شده و نوشته شده کاملا واقعی هست. 

536 : آئورا

خب خب امروز رکورد زدم. یه خورده اولش طول کشید تا چرخم بچرخه و راه بیفتم. شش ساعت شد میدونم نسبت به کل روز خیلی نیست این پست تموم شه میرم ادامه میدم فعلا که خوابم نمیاد. راستش فکرم درگیر نمیتونم روی نوشتمنم اینجا تمرکز کنم. امروز مقاله ی آئورا (حرفه عکاس 16_فرشید آذرنگ)رو گفتم بخونم(برای تهیه این مقاله ها میتونین از سایت حرفه هنرمند استفاده کنین) بعد از جمهور انگار یه کوه از رو دوشم ورداشته باشن اصلا تو فاز شروع کتاب نبودم گفتم بینش یه  مقاله دست بگیرم. واقعا نیاز داشتم بهش اصلا یه تکونی بهم داد دلم تنگ شده بود. انگار بنیامین کاملا مخالف حرف افلاطون هست که توی کتاب دهم جمهور زده. و این که وقتی جمهورو میخوندم همش این حرف استاد توی ذهنم بود که میگفت افلاطون از یه چیزی مثل عکاسی میترسید و میگفتم پیش خودم چرا دلیلش چی بود یادم نمیومد جوابشو اما احساس میکنم که برام روشن داره میشه دلیلش. دلم میخواد اثر هنری در دوران باز تولید شدن تکنیکی روو دوباره بخونم با مرور مطالب کلاس یعنی فردا اگه بشه + مقاله تاریخچه مختصر عکاسی البته اینو ندارم و هرچی میگردم پیداش نمیکنم :( فقط کنجکاوم و دلم میخواد داشته باشم و بخونمش. اگر مغزم کشش داشته باشه فردا میخونم اگر نه کتاب داستانهای کوتاه کافکارو دست میگیرم. دلم براش ضعف میره :) اما  باید ببینم فردا دلم چیو میخواد. هی مطالب تلمبار شده هست که باید بنویسم از جمهور عکسهام از این مقاله و و و. بگذریم امشب از اینا.

جایگاه بعضی آدمها هرچقدر هم که تو سر و کله هم بزنین هرگز عوض نمیشه چه بسا که نزدیک تر هم بشین. نزدیک نه به معنی جسمی. دلم میخواست میدونستم جایگاه من کجاست برای بعضی ها . یعنی خب شایدم بدونم اما جرئت نمیکنم بگم راجع بهش مطمئنم. خب بعضی وقتا دوست داری بشنوی تا مطمئن بشی. نمیتونم نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم با آگاهی، که کسایی که دوسشون دارم رو دیر یا زود از دست میدم. از دست دادن به معنی نیستی نه غیبت یعنی نمیدونم اگه اتفاقی بیفته و نباشن دیگه نباشن نیستن اما انگار تا ابد تو وجود تو صرفا اگه هیچکس دیگه براش اون آدم مهم نباشه هست اون نیست هیچ ارتباطی هیچ امیدی هیچی هیچی مثل یه کابوس میمونه . فقط ازش تصویر داری خاطر شاید حتی حس نمیدونم نمیدونم فکر کردن به تمام وجود آدمی که دیگه نیست وحشتناک.نمیخوام نمیتونم به مرگ این آدمای محدود زندگیم با آگاهی خودم فکر کنم هرچند بعضی وقتها این فکرا ناخودآگاه رو سرت میفته مثل پتک و چقدر درد داره حتی فکر کردن بهش اه نباید یادم میاوردی لعنتی اما بزار بگم به چه نتیجه ای رسیدم.این اتفاق این اتفاق حتمی دیر یا زود برای همه. من دلم میخواد تا اون زمان کنارشون باشم دیگه مهم نیست. یعنی هیچ قدرتی ندارم هیچی تنها چیزی که میتونم بهش چنگ بزنم همین.بدبختی اینجاست که آدم فکر میکنه میمیره بعدشون اما مجبور بار یه زندگی مزخرفو به دوش بکش.کاش میشد مرد کاش . بدبختی اینجاست اون نیست اما برای تو همیشه میمونه. کسی نمیفهمه نمیفهمه این یعنی چی...

نمیتونم نمیتونم دیگه فکر کنم. باید برم احمقانیت میدونم شاید بچگانه اما دست خودم نیست دست خودم نیست این اشکا دوباره سر ریز کرد مائده لعنتی فکر نکن فکر نکن فکر نکن اگه اگه نمیتونم نمیتونم به چیزی فکر کنم. فکر نکنم دیگه امشب کاری کنم باید برم. باید برم. یه عالمه یه عالمه غصه دارم تو که نمیدونی نمیدونی حتی حتی نمیتونی فکرشو کنی. نمیدونم انگار دیگه هیچی نمیدونم. 


باقیو نشد نشد بخونم اگه اوکی شدم میخونم ببینم نمییتونم فکر کنم که جریانشون چیه.

370 : سکوت دیدن

خب صبح بخیر :)

امروز بر خلاف روزای دیگه که 5-6 بیدار میشدم ساعت هشت بیدار شدم اما باز خوبه. دیروز گفتم که میخواستم مقاله بخونم . قبل باشگاه  که بیدار شدم گفتم سکوت دیدن (ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) رو دوباره بخونمش. نمیدونم برا بقیه هم اینطوریه یا نه انگار هر بار که میخونی درکت از مطلب بالاتر رفته چیز بیشتری میفهمی و یا  حتی میفهمی شاید یه بخشیو نفهمیده باشی. بعد رفتم باشگاه خب خوب بود خیلی بهتر از روزای اولم شدم نفس کمتر کم آوردم . هورا هورا :) :دی بعد که اومدم خونه حدودای 12 بود اصلا جون نداشتم . اتاق هنوز بهم ریخته بودو کامل جمع نشده بود دیروزش فقط رسیدم کمدا و کشوهاممو بریزم بیرون مرتبشون کنم. ولی به تغییر دکور نرسید چون شب شدو گفتیم سر صدا راه نندازیم بی موقع همسایه ها اذیت شن. وقتی اومدم خونه وایسادم به مرتب کردن کتابخونم کتابایی که خریده بودم نمایشگاهو کلا جدیدا روی این چی میگن پای تخت میزارن میزه ؟ :) روزی اون ردیف بود رو هم رو هم. کتابخونم جا نداشت یسری  جا به جا کردم اینارو بردم اونور خیلی بهتر شد.بعد از این نهار خوردمو تهشو مرتب کردم که باز ظهر بود نمیتونستم کار کنم که نشستم دوباره سکوت دیدن رو خوندم.الان حتما میگین چرا عین اسکولا هی میشینم یه مقاله رو میخونم. ببین اصلا نثر سخت و غیر قابل فهمی نداره خیلیم روون و راحته ولی خب من خیلی کندم توی فهمیدن اصلش یعنی اونجوری که تو کلاس به نتیجه میرسیدیم و چیزی ازش میفهمیدیم و راهنمایییای استاد که اصلا نمیتونم ولی خب باید در حد خودم تلاشمو بکنم که سعی کنم اونجوری بشم خب من که فیلسوف نیستم با  بار اول خوندن به نتیجه برسم . انگار هر بار که میخونم باز تر میشه  برام دوباره آخر شب که درست نشستم پاش بعد از تغییر دکورو مرتب کردن اتاق و حموم رفتن با این که خسته بودم اما به نظر خودم باید انجامش میدادم. الان فقط یه قسمتش که آی کیوم جواب نمیده نمیفهمم :(((( حالا الان میخوام برای بار آخر بخونمش و ببندمش تا چند وقت دیگه شاید. استاد میگفت برای فهمیدن یه مقاله باید کتابای خوب و درست حسابی خونده باشی . کسی که کتاب خوب  نخونده باشه مقاله رو نمیفهمه. خب من از بهمن بطور رسمی شروع کردم به خوب خوندن هنوز یه سالم نشده توقع زیادی از خودم ندارم اما تلاشمو میکنم .چند وقت یه بار که تعداد چیزایی که خوندم بیشتر بشه به عقب بر میگردمو مقاله هارو دوباره مرور میکنم. کاش میشد همچنان سر کلاس و با کلاس میخوندیم مقاله هارو ها استاد قشنگ برامون باز میکردش. البته بچه هام از یسری جهت ها از من بهتر بودن توی حرف زدن و فهمیدن مقاله ها. ولی باید سعی خودمو بکنم کم کم کم خودمو توی فهمیدنشون بکشم بالا. کاش میتونستم مثل استاد بشم. بهتره برم خیلی دیر داره میشه. اینو که برای بار آخر بخونم مقاله ی جدید دست میگیرم . امروزم به این میگذره کلا.


Minor White_by Robert Haiko _1973


اگه علاقه دارین برای تهیه این مقاله ها ، میتونین از سایت حرفه هنرمند اقدام کنین.


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری