روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳۵۷ مطلب با موضوع «بخشی از کتاب» ثبت شده است

1772 : ادامهٔ کتاب تاریخ فلسفه


هیچکس مثل او صریح و وزین و موجز نطق نمیکرد. در بیانات او سخنان پوچ و بی معنی کمتر یافت میشد ، هر قسمتی از سخنان او لطف خاصی داشت. اگر مستمع ای در اثنای سخن او سرفه میکرد یا رو به طرف دیگر بر میگرداند، از نکته ای و فایده ای محروم میماند. با هرکه سخن میگفت بر او مسلط بود. ... هیچکس مثل او احساسات شنوندگان را تحریک نمیکرد. هرکه به سخن او گوش فرا می داشتفقط یک ترس داشت و آن اینکه مبادا سخن او به پایان برسد. 


خب این قسمتی از فصلی هست راجع به فرانسیس بیکن که چه میکنه این بشر. کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ، نشر علمی فرهنگی ترجمهٔ عباس زریاب خوئی


خوبی ماجرا اینه مه میفهمم حالا. چقدر احساس خوشبختی میکنم به خاطر این موضوع باورت نمیشه.


یه جندول هست امشب میخوام بکشمش برای خودم از قبل از سقراط تا راسل برگسون که نمیشناسمشو و اینا بزنم بغل تختم شبا تا خوبم ببره بخونمش. باحاله این همه آدم ما که فعلا بیرون جدول سیر میکنیم !

1771 : اتمام کتاب : نامه های ونگوگ جلد اول

خب اینا خیلی کم پاراگرافایی بود که دوست داشتم اما ننوشتمشون. با این حال این کتاب تموم شد. بریم دنبال تاریخ فلسفه با زبانو باقی چیزها. هوام واقعا سرده ها تو بالکن یخ نزنم خیلی هرچند اثهنوز مونده به اون درجه برسه. من هوای سردو دوست دارم.


کتاب نامه های ونگوگ ـجلد اول ـ ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم، گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتوان پیش بینی کرد ولی من هرگونه سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ شخص هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق کند بهتر است ، که در برابر مردم تظاهر و چاپلوسی نماید. گاهی اتفاق می افتاد که من هم از روس ناچاری دست به تظاهر بزنم ، اما پس از اندکی تفکر به خود گفتم بهتر است تنها و در عالم خود باشم . گرچه کارهایم هنوز نارس است، ولی باید صریح و رک و راست باشم.


+ هنرمند کسی را مینامند که پیوسته در جستجوی دانش و بینش و فکرو تکامل بیشتری باشد.


+ ماهیگیران از طوفان و خطر دریا آگاهندو باز هم دل به دریا میزنندطوفان نزدیک میشود شب فرا میرسد از چه رو در اندیشه ی خطر باشم و از آن بهراسم. 


+ هر کجا اراده ای باشد راه پیشرفت هم هست. 


+ کار بهتر از بیکاری است، کار شخص را نابود نمیکندو پست و حقیر نمیدارد بلکه درستثهای بیشتری می آموزد.  


+ چه در مسائل هنری و چه در سایر موارد زندگی ، اگر شخص مطالعه ی قبلی نداشته و زندگی خویش را بر اساس صحیحی قرار ندهد ، ممکن نیست بتواند بکار مداوم بپردازد. بزرگی بر حسب اتفاق بدست نمی آید بلکه شخص باید آن را بخواهد. 


+ اگرچه زندگی را با تنهایی در سکوت میگذرانمولی اثرم ممکن است با بععضیی از دوستانم صحبت کند و مرا آدم بی ذوق و بی روح نخوانند. 


+ احساسش به اندازه ای دقیق است که نوع فکر دیگران را درباره ی خود می فهمد. 


+ هرچه بیشتر در اثار استادان نامدار دقیق می شوم به این نکته بیشتر پی میبرم که آنان هنر را به خاطر هنر ، کار را به خاطر کار و انرژی را تنها به خاطر انرژی میخواستند. 



1764 : بخش هایی از کتاب :


نامه های ونگوگ ، رضا فروزی


+ من آدمی تند خو و آتشی هستم ، از این جهت گاهی کارهایی میکنم که بعدا از کرده ام پشیمان میگردم . گاهی با تندی حرف میزنم ، و یا کاری را بعجله و شتاب انجام میدهم ، گمان میکنم برای دیگران نیز اغلب اینطور پیش بیاید. خب چه میتوان کرد ... ایا در این مورد باید خود را شخص زیان بخش و وازده ای بدانم؟ البته نه 


+ من به خواندن کتاب ، عشق و علاقه ی بسیار دارم و کتاب را مانند نان از لوازم ضروری زندگی میدانم، آن زمان که در محیط دیگر یعنی محیط تابلوهای نقاشی و آثار هنری بودم، چنان شوق و ذوقی داشتم که از خود بی خود میشدم. اکنون اثهم که خارج از این محیط زندگی میکنم از شور و عشقم ذره ای کاسته نشده و برای جهان هنر دلتنگی میکنم.


+ اکنون به جای این که از دوری زادگاهم بنالم و تسلیم یاس و ناامیدی شوم تصمیم گرفتم تا آنجا که توانایی دارم به فعالیت بپردازم و دیوانه وار کار کنم. و کارهای پر سر وصدا را که با امید و کاوش و پیشرفت قرین باشد بر ناامیدی و خاموشی ترجیح میدهم.


+ تنهایی و تهی دستی نیز عالمی دارد . همین دنیای غم و تنهایی است که شخص را در اعماق اندیشه و دانش غرق میکند و انگیزه ی افکار و احساسات میگردد.


+ راهی را که اکنون در آن قدم گذاشته ام باید همینگونه ادامه دهم وگرنه امکان تحصیل و مطالعه و جستجو برایم وجود نخواهد داشت و یقین است که نابود خواهم شد.


+ اتفاقا در خلال این فقر و بدبختی شدید احساس میکردم که نیروی از دست رفته ام را دوباره باز میابم . به خود میگفتم : به هر طریقی شده دوباره اوج میگیرم و مداد را که در اثر یاس و ناامیدی زمین گذاشتم بدست گرفته و به طراحی مشغول می شوم.


+ اما در قلب فضائی باقی میماند که با هیچ چیز پر نمیشود.


+ ما باید با از خودگذشتگی و جانکاهی کار کنیم. 


+ میل دارم بتدریج استعدادی پیدا کنم که بتوانم به آسانی با صرف وقت کمتر کتاب بیشتری بخوانم و از خواندن کتاب تصور و احساس قوی بگیرم. خواندن کتاب نیز درست مانند نگاه به تابلوهای نقاشی است: شخص باید طوری وارد باشد که بدون تردید و انحراف و با اطمینان خاطر آنچه را که حقیقت عالی و زیبا است دریابد. 


+ من نباید جوانی و نیروی خود را فدای هوس پیران و عقاید باطل و کهنه ی آنان کنم. 


+ من کتاب را برای کسب معلومات و رشد فکری خود میخوانم و به تمام سر و صدا و جار و جنجال مربوط بع خیر و شر و ادب و بی ادبی اساسا وقعی نمیگذارم زیرا قادر نیستم معنی این کلمات را بفهمم.


+ وقتی با پدرم درباره ی موضوعی بحث میکنم، سخنانم برایش مفهومی ندارد ، بیانات او هم درباره ی آفرینش و اجتماع و اخلاق و نیکوکاری در نظرم بی منطق مینماید. من هم کتاب مقدس را مانند کتابهای میشله ، بالزاک و الیوت میخوانم ولی از کتاب مقدس چیزهایی  غیر از آنچه پدرم میفهمد درک میکنم. من نمیتوانم نتیجه ای را که آنان طبق دستور اکادمی از کتاب مقدس میگیرند بدست آورم. 


+ نباید پیرو احساسات قضا و قدر باشم و زندگی را بدون یار و همدم و همراز بگذرانم زندگی در تنهایی زندگی بی روحی است که کمترین ارزشی ندارد. ( با این حرفش زیاد موافق نیستم اما بعضی وقتا عجیب احساس تنهایی میکنم حتی اگه ادمهایی باشن. ادم دوست داره کسی درکش کنه باهاش حرف بزنه و یه رابطه دو طرفه باشه کسی مثل خودت با دغدغه های مشترک... نه که هیچوقت نباشه ولی فقط بعضی وقتا)


+ من خود را قربانی نمیکنم. راست است که دوستش دارم اما در مقابل بی وفایی و جفایش جسم و جان را از دست نمیدهم. من آتش عشق را به جان میخرم ولی هیچگاه پایبند عشق صوفیانه نمیشوم. این است آنچه که میتوانم راجع به گذشته بگویم.


دیروز انیمیشن وینسنت دوست داشتنی رو با مها دیدیم چقدر خوب بود البته خیلی غم انگیز بود. ولی فکر میکنم این ادم تو این زمان دقیقا اومده به دادم برسه . وقتی من نفس کم اوردم و حالم خوب نیست میخواد منو به خودم بیاره راهو نشونم بده. زمان نیست و من یه عالمه کتاب نخونده دارم. چطور میشه راهت زمانو از دست بدم . نباید اشتباه کنم زمان کمه خیلی کم  .



نامه های ونگوگ (جلد اول) ، ترجمهٔ رضا فروزی 


+ کتاب و حقایق زندگی و هنر ، در نظرم یکی است . من کسی را که از حقایق زندگی به دور است موجود افسرده ای میدانم... اگر هنر را در حقایق زندگی نمیجستم زندگی را بیهوده و بی معنی می پنداشتم .


+ اکنون با تلاش بسیار مشغول کارم ، زیرا برایم مسلم شده که باید معلومات تازه ای فرا گیرم و از دانشمندان مورد علاقه ام پیروی کنم دلم میخواهد آنقدر بخوانم و بدانم تا بتوانم به مفاهیم دانش و همر قدیم و جدید دست یابم. 


+ عزیزم آموختن زبان لاتین و یونانی دشوار است. معذالک از این که به کارهای مورد علاقه ام مشغول شدم خود را خوشبخت میدانم. شبها نمیتوانم زیاد بیدار باشم و مطالعه کنم ، زیرا عمویم مرا به کلی منع کرده. اما جمله ای که زیر یکی از گراوور های رامبراند نوشته شده از یاد نمیبرم:« در نیمه های شب روشنایی نیروی شگرفی دارد. » برای آن که شعله ی کوچک چراغ گاز تمام شب روشن باشد ، غالبا دراز میکشم و به آن نگاه میکنم و نقشه ی کارهای روز بعد را میکشم که از چه راهی به اندیشه هایم جان بخشم. 


+ وان گوگ آثار هنری گذشتگان و همزمان خود را بهترین وسیله تحقیق و منبع معلومات خویش میدانست.


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم. گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتواندپیش بینی کرد ولی هر نوع سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ اثر بزرگ بر حسب اتفاق و فقط با یک حرکت ناگهانی دست به وجود نمی آید بلکه مجموع بسیاری کارهای کوچک است که بیک هدف واحد بزرگ منتهی میشود. عظمت هنری نیز مانند سایر موارد  و شئون زندگی در اثر کار و زحمت طاقت فرسا بدست می آید.


+ من دارای استقامت گاوی میباشم ! ( گوستاو دوره)


+ از اشتباهات و کارهای غلط نباید ترسید . بسیاری معتقد اند که برای حفظ محبوبیت بهتر است حتی کار بد هم نسازند. تو خود میدانی این روش صحیح نیست و شخص را مردد و دودل می کند و سبب وقفه کار میگردد. 


+ افسرده و تنها در تپه های ریگزار غم انگیز میگشتم

آنجا که دریا با ناله های مداوم خود شکوه میکرد 

و آنجا که توده های شن ، اواج پر چین و شکن پهناور دریا را نابود می ساخت

با کوره هاه های باریم و پر پیچ و خم آن...



1746 : خواب آلودگی

دارم از زور خواب میمیرم با اینکه دیشب کامل خوابیدما نمیدونم چمه. با این حال فصل اول کتاب فقط چند صفحه مونده تموم بشه در مورد ادهای قبل از سقراط. سقراط و افلاطون هست. کتاب جمهورم یه خلاصه ای میشه گفت نوشته وتوضیح داده. و خب یه ذرهتکراری به نظر میرسه اما از فصل بعد که ارسطو شروع میشه هیچی نمیدونم و تکراری نیست. باید تند تر پیش برم اما اگه فقط خوابم نمیومد اینقدر عالی میشد. میدونین خواب یه چیز عادی. مردم اصولا راجع به خوابیدن و بیدار شدنشون زیاد حرف نمیزنن همونطور که از دسشویی رفتنشون نمیگن. یا بگنم وقتی کهانگار از حالت نرمال خارج شده :دی اما خب این که از خواب آلودگیم میگم واقعا چون از حالت نرمال خارج شده و اگه عادی بود که معضل نبود برام. :/و این داستان امروز خستگی زیاد با مقدار زیادی خواب. عصریم قراره برم بیرون با دوستم. خیلی وقت ندیدمش. تا ۵ وقت دارم خوب بخونم. راستی عکسامو نگاه کردم یسریاش به نظرم عالی میاد هرچند یسریش معمولی اما از خودم توقع نداشتم. ولی احتمالا کسی نفهمنش نه خیلی نمیدونم چه کلمه ای بگم. کاش لپ تاپم زودتر درست شه. تا یادم نرفته برم به بابا بگم زنگ بزنه.


خبر خوب شنبه لپ تاپمو میگیرم. هووووووراااااااااااا

باید مثل جونم ازش مراقبت کنم :/ :دی و اینجوری که تو محدودیت هاست که آدم قدر داشته هاشو میفهمه!

1743 : مرگ سقراط

مرگ سقراطو خوندم. دلم میخواد زار زار گریه کنم یاد داستان بیهقی افتادم.  :(


+ اشک من علی رغم من و با حضور سقراط بر صورتم فروریخت چنانکه صورت خود را پوشاندم و به حال خود سخت گریستم، زیرا گریه ی من بر سقراط نبود بلکه بر پریشانی و بدبختی خودم بود که چنان دوستی را از دست میدادم. 

1740 : کم بخت

خب این کتاب تموم شد. فکر کنم فعلا باید رمان بخونم. تا کم کم راه بیفتم. نمیدونم اصلا غمش منو گرفته ولمم نمیکنه. نظقمم باز نمیشه. راستی بیرون رفتن کنسل شد فاطمه گفت حالش خوب نیست. اینم از شانس من! دیگه همین. باز خوبه امروز کتاب خوندم درست میتونم بگم یه کاری کردم. 


کتاب سرسخت، کم بخت ، نوشتهٔ بنانا یوشیموتو، ترجمهٔ البرز قریب ، نشر حرفه نویسنده


+ با پیشروی پاییز ، صورتم سردتر و سردتر و اشکهایم خود به خود سرازیر میشدند.

+ نوامبر که میشه انگار آسمون یه جورایی بلند تر به نظر می آد و همین ، احساس غم و غربت تو دل آدم میندازه.

+ مرگ نبود که افسرده ام میکرد، این وضعیت بود؛ ضربهٔ عاطفی این وقایع. 

+ آن حس حیرانی و سردرگمی در اعماق ذهنم ، به سختی واستواری قبل‌، باقی مانده بود. هرچه تلاش میکردم تا از شرش خلاص شوم ، فایده ای نداشت. هر بار هم احساس میکردم بالاخره مهار خود را به دست گرفته ام، کافی بود یکی از تصاویر کُنی به ذهنم خطور کند تا تمامی آن حس اطمینان و آرامش نقش بر آب شود. 

+ مرگ ، غم انگیز نیست، آزاردهنده، غرق شدن در این احساسات است.

+ این اشک غم نیست ، به خاطر ضربه ی روحیه. همون حسی که اول از ضربه ی روحی داشتی ، حالا که پایان نزدیکه دوباره به سراغت می آد. زمان میبره و شک دارم که به راحتی بتونی باهاش کنار بیای.

+ برای من ، عشق همیشه با حس شگفتی همراه است. از کسانی که همیشه کارهایی میکنند که برای من تازگی دارد خوشم می آید. شکست و افسردگی ، این قسمت وجودم را تغییر نداده بود. 

+ من مانده بودم و التهابی درونی ، ردی محو ، در خور احترام و شایان ستایش از نوری که کُنی ساطع کرده بود. 

+ در حقیقت ، زمان همیشه می گذشته است. سعی میکردم در موردش زیاد فکر نکنم. بازیابی آن حس ، برایم مشکل بود. زندگی دیگر آنقدر ها آسان نبود. کوچکترین چیزی قلبم را جریحه دار میکرد. روز های اول ، در جهان اضمحلال احساسات زندگی میکردم؛ انگار که عشق را نابود کرده ام. 


1739 : سرسخت

خب داستان سرسخت تموم شد. خیلی ساده بود ولی خیلی قشنگ هم بود یعنی یه ذره هم عجیب احساس کردم سالهاست از این داستانها نخونده بودم. نمیدونم چی بگم راجع بهش اما حس خوبی داشتم با تمام درگیری که یه جاییش برام پیش اومد قشنگ بود. و نمیدونم چجوری تموم شد. ولی خب دقیقا جوری که پشت کتاب نوشته ازش که حالت رویاگونه سورئال داره شبیه داستانهایی که قبل خواب گفته میشن. 

خب قرار ببود برم کتابخونه اما فاطمه گفت حالش خوب نیست و باید باهام حرف بزنه در نتیجه خونه موندم و دارم تو خونه میخونم. تا چهار بعدش میرم بیرون ولی فردا دوباره کتابخونه هرچند واقعا خونه رو ترجیه میدم اما بنا به دلایلی فکر کنم بهتره خونه نباشم. برم کم بخت رو بخونم که تا چهار تموم بشه کتابم.


کتاب سرسخت، کم بخت ، نوشتهٔ بنانا یوشیموتو، ترجمهٔ البرز قریب ، نشر حرفه نویسنده

+ آن روزها، من فهم کاملی از مسائل نداشتم حتا در ذهن خودم . خسته، آسیب دیده و هنوز کم سن و سال بودم . وقتی به گذشته نگاه میکنم ، این طور به نظرم می آید که انگار ، آسمان پشت پنجره ی من همیشه ابری بود و آن سال به غیر از ابر ، غبار آلود هم بود. شب های متوالی ، منظره ی پشت پنجره ی منکویف و خاکستری بود. 


+ همیشه همینطور بوده ، غرق در عمق وجود خود ؛ حتی سعی نکرد تا دیگران درکش کنن. 


+ عادات زندگی روزمره در بدن هایمان هم رسوخ میکند .


+ مثل این بود که در شهری که تنها در رویای آدمیان می شود سراغش را گرفت به سر میبردم. قلبم ، غرق در نور خورشید غرب ، گویی رو به پوسیدگی می رفت. دنیا دور سرم می چرخید.


+ مردم معمولا فکر میکنند که کسالت باری بودن با یک نفر سبب به هم زدن دوستی می شود و بالاخره یکی این تصمیم را میگیرد؛ یا تو یا طرف مقابل . در صورتی که این واقعا درست نیست. ادوار زندگی ما مثل فصل ها رو به پایان میروند؛ همت ی موضوع همین است. 


+ آن وقت ها ، حتی به ذهنم خطور نمیکرد که چنین سرنوشتی داشته باشم. فکر میکردم در کنار پدر و مادرم بزرگ میشوم ، مثل بقیه بچه ها. فکر میکردم مستقل میشوم و بعد ازدواج خواهم کرد. چه کسی حدس میزد عاقبت من این چنین باشد. 


+ حتا در تاریک ترین شب ها بعید نیست اتفاقاتی گیرا و هیجان آور ، پیش آید. از یک شکست، همیشه چیزهای خوبی نیز باقی خواهد ماند.


1738 : بخشی از کتاب : سرسخت

باورم نمیشه دارم میخونم. دارم میخونم.


کتاب سرسخت، کم بخت ، نوشتهٔ بنانا یوشیموتو، ترجمهٔ البرز قریب ، نشر حرفه نویسنده


+من هیچوقت نیرویی مافوق طبیعی نداشته ام ولی یک موقعی یاد گرفتم چگونه چیزهای پیرامونم را هرچند خیلی ضعیف ، حس کنم ؛ چیزهایی که چشم قادر به دیدنشان نیست. 


+نگاهش در لحظهٔ وداع ، چشمان غریبش ، آشفتگی موهای در صورت ریخته اش ، بازتاب قهوه ای روشن بالاپوشش در آینه ی عقب برای آخرین بار ؛انگار قرار بود پوشش سبز کوهستان ببلعدش ، او هنگام خداحافظی دست تکان داد ، برای همیشه. حسی داشتم که انگار او همواره همانجا منتظرم خواهد ماند. 


+چیزهایی که برای فردی اصلا اهمیت ندارد ، می توانند شخص دیگری را تا سر حد مرگ برنجانند . براستی من چیز زیادی از زندگی او نمیدانستم.


+حالا هم چنان در درونم به او فکر میکردم ، مثل همیشه نوعی زندگی‌متوقف شده، خاطره ای که نمیدانستم با آن چه کنم. 


+خاطراتم در هیبت توده ای از تصاویر مختلف در قلبم حک شده بودند و سایه ای سنگین روی قلبم می انداختند. 


+این مردم هستند که بیش از هرچی مرا میترسانند. هیچوقت چیزی ترسناک تر از یک انسان برایم وجود نداشته است . چون هرچقد هم یک مکان ترسناک باشد ، باز هم یک مکان است؛ و مهم نیست که ارواح  مهیب به نظر برسند ؛ آنها فقط انسان های مرده هستند. همیشه فکر میکنم وحشتناک ترین چیزی که احتمال دارد به ذهن کسی خطور کند ، کارهاییست که مردم انجام میدهند.


+حس میکردم به نا کجا آمده ام . انگار دیگر خانه ای نداشتم تا به آن باز گردم. جاده ای که در آن بودم راه به جایی نداشت . این سفر هیچوقت تمام نمیشد انگار فردا صبح هرگز نمیرسید . 


+میخواستم به شهر دیگری بروم تا به زمان دیگری غیر از امروز منتقل شوم اما دیگر دیر شده بود . من تا گردن در این شب فرورفته ، در این فضای غربت زده و حیرت انگیز غرق شده بودم . انگار همه چیز را از پس یک فیلتر میدیدم ونمیتوانستم راجع به هیچ مسئله ای جدی فکر کنم. این شب با نیروهایش گیرم انداخته بود. 



به کسی میمانستم که  مریض و تب دار، خاطرهٔ سلامتی را به فراموشی سپرده است. 

1722 : من عاشق این کتابام

فصل یک رو حکمای پیش از سقراط یک دور خوندم بعد الان دارم دور دومو میخونمو مینویسم چون ذهنم میپره این تمرکزمو میبره بالا. اصلا یه چیزایی رو انگار دقت نگرده بودم مینویسم از چشم د نمیرن. در نتیجه قرار نیست خیلی تند پیش برم فکر کنم. نمیدونم زمان چجوری گذشت. سه سوته ساعت شد ۱۲ باورت میشه اصلا نفهمیدم؟؟ اینقدر که غرقش بودم. از ادمای مختلف نام میبره و توضیح میده هرکدوم چجوری بودن به چی فکر میکردن فلسفه و اعتقادشون چی بوده خب یه خورده که نه خیلـــــی هیجان انگیزه. این که اووووووه یه عالمه قرن پیش کیا به چه چیزایی فکر میکردن و چه چیزاییش هنوز هست چه چیزاییش مسخره به نظر میرسه چه فکرایی داشتن و اینا خب قبل از افلاطونن. خلاصه که همین.دارم لذت میبرم چه خوب که شروعش کردم.مرسی فروغی جان خیلی روون نوشتی با این که مال چقدر پیشی ادم حالیش میشه ^___^ تاریخ فلسفه ام ناقص خورده بود تو ذوقم اپنم نبردم بدم درستش کنن. شاید فردا برم نمیدونم. 


یه خورده تمرکزم راه بیفته دیگه نمینویسم. خیلی طول میکشه اینجوری خب :/