روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۴۸ مطلب با موضوع «بخشی از کتاب» ثبت شده است

2598 : بخشی از کتاب ، معرفی عکاس

کتاب مائده های زمینی مائده های تازه ، آندره ژید مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

هوس های ما دست خوش ملالت نخواهد شد. 

 

من دیگر گناه را باور ندارم. 

 

به یاری اختلالی که در اعصابم رخ داده بود گاه دیگر حدی برای جسم خود نمی شناختم گویی جسمم گاه تا دورتر از من ادامه می یافت. یا این که گاه به نحوی لذت ناک همچون حبه قندی پر از خلل و فرج می شد ذوب می شدم. 

 

خب  من همش خوابیدم اما ادم دیوونه میشه  اینو اینجا دیدم  نیکلاس نیکسون. نمیدونم از کارش درامد داره یا نه اما عکاس آماتوره. کاش میتونستم کارای بیشتری ازش ببینم. البته اینترنت هست اما منظورم اینه میشد کاراشو تو کتابش یا نمایشگاهش دید. 

یه خورده تمرکز ندارم. نشد زیاد کتابو بخونم الانم بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ فرانسوی. باقی کارام مونده یه امروز بود. کاش زودتر تموم بشه. روز مزخرف. :((( هنوز یه ذره میسوزه. اما کاریش نمیشه کرد. کابوس من فردا تو حمومه چون باید شسته بشه و پوستای مزخرف کنده بشه :(((( به شدت احساس بدبختی میکنم :(((( اما خب اتفاقی که افتاد. یجورایی یاد حرف استادمم افتادم. مثال اب خوردنی که ما هر روز انجامش میدیم و ممکن یه بار باهاش خفه بشیمو فرق کار هر روزه با روزمره است. مراقب باشین کار یک دفعه است :(.داره دردم شروع میشه شاید بهتره بخوابم. فرانسوی نمیخونم. راستی مامان اومده دلم کلی براش تنگ بود. جای بابا خالیه. گیر دادن به من ببرنم تهران. اخرم حریفشون نمیشم. ولی با این وضعیت تهران رفتن واقعا سخته. شایدم باید برم نمیدونم. ولی بر میگردم. همین. فعلا

2596 : کتاب : مائده های زمینی مائده های تازه

ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به آن نگاه میکنی.

 

دلبستگی ، نه ناتانائیل ، عشق !

بی گمان می فهمیکه این دو یکی نیستند . از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها ، دلتنگی ها، و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم. دغدغه ی زندگی هرکس را به خود او واگذار. 

 

گویی از باتلاقی عبور میکردم. رخوت خواب مرا در افسردگی فرو می برد و خفتن این افسردگی را درمان نمیبخشید. پس از صرف غذا به بستر میرفتم ، می خوابیدم ، سپس خسته تر از پیش ، با ذهنی که گویا برای استحاله ای بی حس و حال گردیده است ، بیدار می شدم. 

 

کاش هر هیجانی بتواند برایت به مستی بدل شود. 

 

بیماری های شگفتی در جهان هست و آن خواستن چیزی است که نداری.

 

این کتاب عالیه یعنی خیلی دارم باهاش کیف میکنم دلم میخواد بیشتر ازش بنویسم. باید بیشتر بخونمش و جلوتر برم.نهار هنوز نخوردم باورت میشه هنوزم گشنه ام نیست. مهام امروز اصلا خونه نیومد. ساعت شیش همو میبینیم تازه. دلم میخواد زودتر کلاس زبان تموم بشه بیام خونه کتابمو بخووونم. دلم نمیخواد بذارمش زمین. آدمو میبره به جاهای دیگه. بقیه کارامو تقریبا کردم فقط یه درس دیگه از فرانسه مونده با دو سه تا کار

کوچیک دیگه که بهش باید برسم. خیلی هم خستم امروز خیلی کار کردم. حمومم رفتم تازه. ترگلو ورگل :دی. همین گشنم شد یهو برم یع چیزی بخورم!

2591 : مقالهٔ جدید : انتقال موضوع ، عکس ، واقع گرایی

مقاله تموم شد من موندمو منو یه عالمه چیز که تو ذهنمه. چقدر از این حس تموم شدن یه چیز خفن متنفرم این که دیگه ادامه نداره. و تموم شده. اما من هنوز هیجان زدم سعی کردم خودمو آروم کنم اما این کار احمقانه ای بزار سرخوشی همه وجودتو بگیره. فقط فرانسوی خوندمو این مقاله رو دوباره میخوام مقاله رو بخونمو همچنان فرانسویو بعدش زبان تکالیفم مونده و بعدشم باقی کارا تا هروقت که شد بیدار میمونم. چقدر کار دارم خدای من. دلم میخواد عکاسی کنم دلم میخواد برم بیرون و فقط عکس بگیرم بدون فکر به این که چی قراره باشه و چی قرار نیست باشه. آخر یروز دیوونه میشم شک نکن. تو این لحظه حس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم. بله بله فقط به خاطر یه مقاله که میتونم بخونمو ازش کلی چیز یاد بگیرم و کلی مسئله باشه که لازم بهشون فکر کنم. فقط خوندن نیست که تموم بشه و بگم اخیش خلاص شدم. میخونم و تموم نمیشه برام حتی وقتی مقاله تموم شده ادامه داره. دلم میخواست میشد مدام همچین حس هایی رو تجربه کنم. و بعضی وقتا با خوندن یسری متنها واقعا احساس میکنم توی ذوقم میخوره وقتی هیچ دریافتی نمیتونم ازشون داشته باشم. و این سخت میکنه کارو چون فقط باید بخونیش چون به نظرت نمیاد که چیزی یاد گرفته باشی یا چیزی داشته باشه که یاد بگیری. این مقاله برای من خط به خطش تداعی میکرد یسری چیزارو و ازش کلی چیز یاد گرفتم. بعضی وقتا میگم شاید همه نوشته ها اگه اینجوری بودن ما کتابخونا گرفتار جنون می شدیم. شاید باید نوشته هایی باشن که جز ملال چیز دیگه ای ندارن و انگار باعث میشن تعادل برقرار بشه. به هر حال بعد یه مدت دوباره این حسو تجربه کردم. دوباره میخونمش این بار شاید با قرار تر !اما همچنان با هیجان. اگه این دوتا بتونن با هم باشن. 

 

این مقاله نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ده هست. شاید باید راجع بهش توضیح بدم اما الان نمیتونم انجامش بدم. خب در مورد عکاسی و لزومیم نداره حتما عکاس باشی تا بخونیش. همونجور که لزومی نداره عکاس باشی تا درباره عکاسی سانتاگ رو بخونی. بعضی وقتا بهتره به افعالمون فکر کنیم. امروزه همه عکس میگیرن فرقی نداره از خودشون یا از جهان اطرافشون ولی اصلا فکری راجع بهش نمیکنن. و این خیلی بده. 

 

از اینجا میتونین مقاله رو دریافت کنین. 

2583 : چرا...

من مرجع هر عکس‌ام و به همین دلیل است که وقتی خود را مخاطب این پرسش بنیادین قرار میدهم که: چرا من در این احظه زنده ام ؟ دچار حیرت می شوم. 

 

منم خیلی وقتا شده این سوالو از خودم میپرسم نه فقط با دیدن عکسها. یجور حس غریبی به آدم دست میده که تو نه قبل از خودتو درک میکنی و نه بعد از خودتو. این بین در لحظه میمونی و به دنیا میای ،میگذرونی و در آخر میمیری. آدم هایی که میانو میمیرن. یه ذره ترسناک نیست؟ نه ترس از مرگِ از این تعداد شاید از این جمعیت که فقط میگذرونن. میترسم از بیهوده بودن از بیهوده مردن از فقط گذروندن نه که قرار باشه آپولو هوا کنما نه تو هر دوره ای ارزش هایی هست. دلم میخواد به چیز بیشتری برسم. چیزی بیشتر از مردن. احتمالا خیلی خودخواه به نظر برسم یا جاه طلب. این فقط چیزی که بعش فکر میکنم من دنبال کار بزرگ کردن بزرگ به نظر اومدن نیستم که اگه بودم خیلی راه های آسونتری برای رسیدن بهش بود من فقط نمیخوام حالا که دارم زندگی میکنم مززخرف زندگی کنم. 

2574 : بخشی از کتاب : اتاق روشن

کتاب اتاق روشن ، رولان بارت ، فرشید آذرنگ، نشر حرفه نویسنده

 

پدر : او مُرد... او دیگر اینجا نیست. او در آسمان است...

پسر : آری ، اما من جسم اورا نیز دوست داشتم. 

اُردت ؛ کارل تئودر درایر

 

عکاسی ، بازگشت و نگاه به دنیا است ، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد  عکاسی یعنی نگاه مدام به خود شئ  عکاسی یعنی تاکید بر جهان و خود اشیا ، حتی اگر مناسبت و انتقالی در میان نباشد. عکاسی در پی نشانه های حضور است ؛ حضور هستی؛ و از این راه به گفت و گو با دنیا بر میخیزد ( و در گفت وگو ، هم بر حضور دیگری واقف می شویم و هم به میانجی اش خود را می شناسیم ) .

 

وقتی نمی توانم عکاسی کنم ، دوست ندارم دوربین به دست بگیرم تا مثل ورزشکاران همیشه آماده باشم . فکر میکنم در چنین حالتی به عکاسی خیانت کرده ام . گاهی از عکاسی خسته می شوم ، آنقدر دلزده ، که اصلا نمی دانم عکاسی ، مثل هر چیز دیگری ، به چه دردی می خورد و اصلا چرا باید آن را دوست داشته باشم، و آیا درست است که تمام ، یا حتی بخشی از ، عمرم را با عکاسی سر کنم ـ آن هم د زمان و مکانی که هیچ چیز و هیچ کاری ، جز حرص و ولع پول در آوردن ، به زندگی معنایی نمیبخشد. اما مدتی بعد به شکلی گذرا ، مرموزی و افسردگی در جهان بودن ، نیروی شور و عاطفه و هاله ی اشیاء ، دوباره من را به مسئله ی عکاسی فرا میخواند. 

فرشید آذرنگ

 

وقتی هیجان زدم برای یه چیزی نمیتونم بی وقفه بخونم مدام دست میکشم مدام تکرار میکنم. و الان به شدت هیجان زدم جوری که آروم نمیگیرم برای خوندن ادامه ی کتاب. انگار نه انگار که چند بار خوندم این کتاب رو. 

2523 : دیدن در سکوت

 

سکوت دیدن ، ماینور وایت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری ، حرفه عکاس ۴

 

دیدن در سکوت ، مرا بر بالای صخره ای مرتفع به بینش متفاوتی در مورد امر پیش و پا افتاده ، تکیه می دهد. به واسطه ی شیشه ی مات ، به واسطه ی دوربین ، به واسطه ی مشاهده و دریافت ، و بواسطه مکاشفه آنچه در پس قرار دارد ! من تنها خواهان آنم که بتوانم روی دادن چنین مکاشفه ای را بارها و طولانی تر موجب شوم . از این رو من چنین سموتی را مکررا در خویش بر می انگیزم نیز این لحظات را هنگامی که خود به خود رخ می دهند ، همچون موهبت تلقی می کنم. 

 

من از اغاز احساس کرده بودم که ملاقات همزمان تصویر ، عکاس و تماشاگر ، فرصتی نادر بوده و هست. 

 

 

حقیقت اینه بعد از مدتها دلم میخواد عکاسی کنم و البته عکس ببینم انگار که منو میکشونه سمت خودش دوباره عکاسی. 

 

2522 : مقالهٔ سکوت دیدن

 

سکوت دیدن ، ماینور وایت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری ،حرفه عکاس ۴

به کار گیری و کار دوربین ، ضرورتا برای آن است که عکاسی را در جهت آگاهی تشدید شده بکار گیرد. ( اما آگاهی تشدید شده یعنی چی؟ یعنی ما به درک بیشتری از جهان میرسیم و عکس مارو جای دیگه ای میبره؟)احتمالا هر کدام از ما چیزی ورای هنر و هم ورای آگاهی در نظر داریم.

 

من برای لذت کسانی مینویسم که این تجربیات را در خودشان بازخواهند شناخت.

 

پیش از کوشیدن به تجربهٔ عکس یا موضوعی که از آن عکاسی خواهم کرد ، طریق سکوت را بیابم. 

 

سرانجام دریافتم که ساکتی خود انگیخته برایم بهترین چیز بود این طریق به من امکان می دهد که تمامی اجزای پراکنده ام را بار دیگر گرد هم آورم. من حاضر می شوم گاهی فکر میکردم حول یک شبکه ی خورشیدی می گردم و دیگر اوقات نمیتوانستم هیچ ناحیه ی خاصی را بیابم. هر جا قرار می گرفتم ، یکباره حس می کردم قادرم تمام توجه ام را به عکسی که در دست دارم یا به موضوعی که از آن یک رو نوشت نقره ای تهیه میکنم معطوف کنم. (اجزای پراکنده. چیه یعنی. یعنی همه ی حواس و فکرش؟)

 

مگر اینکه من به واسطه ی کیفیت تمرکزم به سوژه هایم تقدس ببخشم. 

 

اینجوری فایده نداره من اگه بخوام بنویسم کل مقاله رو باید بگم:/ فقط میگم این مقاله شاید زیاد نباشه اما خیلی بیشتر از چیزی هست که نشون میده. و آدمو به فکر فرو میبره . وقتی میخونم دلم میخواد تجربه کنم دوباره حرفهاشو عکسی ببینم یا عکاسی کنم. 

 

2513 : اتمام کتاب : پیروزی و شکست پیکاسو

این کتاب هم تموم شدو من کلی باهاش حال کردم . واقعا نمیدونستم چجوریه مترجمم چیزی ننوشته بود اولش. ولی به مرور که خوندم خب مسلما فهمیدم جریان از چه قراره. کتاب خوبی بود فقط درمورد نقاشی و یا خود پیکاسو نبود یعنی بود اما خب چجوری بگم نمیدونم :/ میشد ازش یادگرفت که چجوری به قضیه نگاه کرده . ویا چیزایی بود که در مورد شاید ادمای دیگه یا هنرای دیگه هم صدق میکرد. شایدم من اشتباه میکنم نمیدونم فقط احساس کردم اینجوری بود. همین امروز ساعت پنج بیدار شدم ظرفارو شستم صبحونه رو حاضر کردم مهارو بیدار کردم و بعد خوردن صبحونه نشستیم به کار کردن. تازه ساعت هفتو نیمه باورم نمیشه. یه خورده هم اعتراف میکنم خوابم میاد. خب کتاب جدیدم قراره بخونم که تو پست بعدی میگم. فعلا برم سراغ زبان خوشحالم که به خودم جایزه دادم این کتابو بین کتابای دیگه ام خوندم ^___^  امروز نهار فکر کنم با منه  . چی بخوریم؟ تخم مرغ :/ :دی

 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ سما صالح زاده، نشر حرفه نویسنده 

موفقیت، هنرمندی را که تقاضای معافیت دارد تبدیل به فردی گریزان می کند ، و کسانی که از زمانه ی خود فرار می کنند اولین کسانی هستند که توسط آن فراموش میشوند. آنها مانند تملق گویانی هستند که هیچ گاه بیشتر از ولی نعمت خود عمر نمی کنند. 

 

انسان خواستار درک زمان حال است تا بتواند آینده را شکل دهد . در ذهن انسانهای متفکر ، زمان حال همیشه به طور توامان مورد تاخت و تاز گذشته و آینده قرار میگیرد. آنان که در حال شورش و طغیانند معمولا از تصویر آینده الهام میگیرند. اما این حقیقتی ثابت است که گذشته اگر میتوانست حال را سرنگون میکرد. 

 

همانطور که همه می دانند ، اسپانیایی ها به شیوه ی سوگند خوردن خود مغرورند. آنها صاف و سادگی پیمانهایشان را ارج می نهند، و می دانند که سوگند خوردن می تواندیک ویژگی ، و حتی گواهی برای شرافت باشد. پیش از این هیچکس به نقاشی سوگند نخورده بود...

2511 : بخشی از کتاب : پیروزی و شکست پیکاسو

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، جان برجر ، ترجمهٔ سماء صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

 

نقاشی از من قوی تر است . نقاشی من را به انجام هرچه می خواهد وا می دارد. 

 

او خود را کاملا به لحظه و اندیشهٔ اکنون تسلیم می کند تمام گذشته، آینده ، برنامها ، علت و نتیجه را رها میکند. او خود را به تجربه ای که در حال وقوع است می سپارد . هر چیزی که انجام داده و یا بدست آورده تنها هنگامی اهمیت دارد که بر او در لحظهٔ تسلیم تاثیر گذاشته باشد. این شیوه ای ـ دست کم ایده آل ـ است که پیکاسو در آن کار میکند ، و بسیار شبیه نیرویی است که فرد نابغه خود را تسلیم آن میکند. 

 

هر چیز جالبی در هنر ، درست در همان آغاز اتفاق میفتد. هنگامی که از آغاز گذشتید تقریبا به پایان رسیده اید. 

 

پیکاسو تشخیص داد که باید به پاریس برود زیرا می دانست هیچ آینده ی حرفه ای در اسپانیا نخواهد داشت...

 

2507 : بیماری

من بیماریم فقط یه بیماری نه بیشتر از اون. منظورم اینه تمام کارایی که من میکنم ربطی بهش نداره. کتاب خوندنم فلسفه دوست داشتنم عکاسی کردنم اینجا نوشتنم زبان کار کردنم صبح زود بیدار شدنم و خیلی چیزای دیگه و افعالی که انجام میدم به خاطر وجود بیماریم نیست. مسخره است اگه بگی کتاب میخونی چون بیماری. :/ یا زبان دو تا کار میکنی چون مریضی و الان جوگیر شدی. دیروز توی پیج حرفه نویسنده از سونتاگ از کتاب بیماری به مثابه استعاره اش نوشته بود که میگفت ابتلا به بیماری را تفسیر نکنید بیماری چیزی نیست جز همان بیماری. این همه اسطوره و فانتزی به آن نبندید. من الان دچار هیچ توهمی نیستم بشمم به هیچکس ربطی نداره جز خودم و آدمای محدود دورم. والا اعصاب ندارم :دی الان یهو این یادم افتاد گفتم بگم که بمونه ^=^ . شاید یسری از خصوصیات اخلاقیم مرتبط باشه با بیماریم من نمیگم هیچی زندگیم تحت تاثیرش نیست ولی خدایی یسری چیزا واقعا ربطی بهش نداره. حالا چون تو خودت اینکارارو حال نداری بکنی به بقیه حرف نزن. هرکسی این کارارو میتونه انجام بده همه چی به انتخاب آدما بر میگرده. این که زندگیشونو چجوری میخوان بسازن و بگذرونن. من انتخابم اینهاست حتی اگه سالمم بودم حتی قبل این که بفهمم مریضم هم انجام میدادم این کارارو. یعنی از وقتی که با استادم کلاس برداشتم شخصیتم و کلا زندگیم عوض شد. اگه به بیماریم ربط داشت قبل از اون هم این کارارو میکردم در حالی که اون موقع قبل از آشنایی با استادم ادم مزخرفی بودم.