روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۷۳ مطلب با موضوع «بخشی از کتاب» ثبت شده است

1519 : اینجوری شروع شد...

دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


به همان‌گونه که بود ـ خیلی کم اما یکنواخت ـ روشن دیده بودمش .


مر از ترس می‌انباشت ، با این همه دلم میخواست به آن نزدیک تر شوم و اثر کشنده اش را ببینم.


احساس کردم که روحم به جایی خوش و فاسد فرو میرود...


احساس میکردم به جای دوری رفته ام ، به سرزمینی که رسم عجیب و غریبی دارد!


وقتی روی موضوع تامل میکردم اغلب نمیتوانستم جوابی بدهم  یا جوابی مهمل و بی ربط میدادم و آنوقت او لبخند میزد و دو سه بار سرش را تکان میداد...



همه چیز که تمام بشود تازه متوجه از دست دادنش میشوید.

 


و اینجوری این کتاب شروع شد... 


1513 : هریک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد...

دقت کردین اما گاهی بعضی از آدمها آهنگ رنج کشیدنشون به ما نزدیکِ. شناختن این آدما مثل موهبت میمونه. شنیدنشون ، خوندنشون دیدنشون...


چه جالب. بارت هم با خوندن کتاب پروست واقعیت رو باز میابه. این همون کار و امکانی که فلوبر هم به خواننده اش میداد. بازیافتن واقعیت با همزاد پنداری یکی نیست. هم زاد پنداری و باز یافتن واقعیت انگار پروسشون شکل هم باشه   اما همزاد پنداری تو خودتو میذاری جای شخصیت داستان  باز یابی واقعیت شخصیت داستان جای تو باشه انگار. هیلی مهم نیست  این اولش اما خودم شک داشتم. که نکنه این درک کردن واقعیت از همزاد پنداریم باشه.


این همان چیزی است که ادبیات را به وجود می‌آورد: این که نمیتوانم همهٔ چیزهایی را که پروست در نامه های خود در مورد مریضی، شجاعت ، مرگ مادرش ، رنج کشیدنش و غیره نوشته است بدون درد بخوانم، بپون این که حقیقت خفه ام کند.


تلاش میکنم روز به روز زندگی‌ام را بر اساس ارزش‌های او ادامه دهم. باید چیزی را که او پرورش داده و تامین کرده از طریق تولید آن توسط خودم بازیابی کنم. 


شجاع نبودن، شجاعانه است...


من همیشه در ترس به سر میبرم، و احتمالا حتی بیش از پیش؛ زیرا به طور متناقضی شکننده ترم ( اصرارم به کناره‌گیری از این روست. یا به عبارت دیگر ، کشف جایی که کاملا در برابر ترس محافظت شده باشد).


هر نوع «معاشرت»ی بیهودگی دنیایی که مامان دیگر در آن وجود نداردرا تقویت میکند. پیوسته اندوهگین‌ام.  



اکنون می‌فهمم یک عکس چگونه مقدس می‌شود، چگونه هدایت می‌کند؛ مسئله یادآوریهویت یک شخص نیست، بلکه بیانی کم یاب یا «فضیلت»ی در درون آن هویت است. 


رفته رفته اثر فقدان روشن تر و برنده تر می‌شود. هیچ میلی به ساختن چیزی جدید ( به جز در نوشتن) ندارم. نه دوستی، نه عشق و...

فکر کنم بسه. با این که از هر یادداشت فقط یک جمله یا دوجمله نوشتم اما خب. به نظر زیاد میاد. 


نمیشه ننوشت ببینین چی گفته:


ما فراموش نمیکنیم،

بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.


آنچه او دوست داشت و آنچه او دوست نداشت ارزش های مرا شکل داده است .



کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1512 : هجوم اندوه. میگریم

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اکنون، گاه و بیگاه ، ناگهان در درونم سر بر میکشد، مانند حبابی در حال ترکیدن: فهم این که او دیگر وجود ندارد. او دیگر وجود ندارد ، مطلقا و برای همیشه ...


کم‌کم نوایی شوم ( ناامیدانه ) در من طلوع میکند: از این پس ، زندگی‌ام چه معنایی میتواند داشته باش ؟


همه چیز مرا به درد می‌آورد. کوچکترین چیزی نوعی حس ترک شدگی را در من بیدار میکند. 

با دیگران بدرفتارم ، با میل‌شان به زندگی، با جهان‌شان. مجذوب اراده ای برای کناره گیری از همگان. 


اوقاتی که دیگران در پی ما هستند و مارا به بیرون فرا میخوانند ، بیش از هر زمان رنج میبریم. درون بودگی، آرامش و انزوا احساس بدبختیمان را کاهش میدهد...



در واقع حقیقت همواره این است : گویی مانند مرده‌ای بودم....


خود هرگز مسن نمیشود...


ناتوان از این که با عشق برای هر آفریده‌ی دیگری مایه بگذارم. این آنها هستند که برای من  بی تفاوت( بی اهمیت )اند حتی عزیزترینشان در میان آنها. رنج میکشم و این حقیقتا دردناک است. قساوت قلب. رخوت.


من از هراس رخ دادن آنچه پیش از این اتفاق افتاده رنج میکشم. 


حال. میتونم بفهمم اتاق روشن چجوری اتاق روشن شده. اون چیزی که استاد میگفت... تجربه زیسته. 



نه برای سرکوب سوگواری (رنج کشیدن ) ( این تصور احمقانه که زمان خود به چنین چیزهایی پایان میدهد) بلکه برای تغییر آن، دگرگون کردن آن ، تبدیل آن از حالت ساکن ( ایستا، مانع، تکراریک چیز) به حالت جاری.


احساسات باز میگردند. به همان تازگی اولین روز سوگواری.

1509 : رنج میکشم


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

به نظر میرسد به نوعی خودم را راحت کنترل میکنم، که باعث میشود مردم فکر کنند کمتر از آنچه تصور کرده‌اند رنج میکشم.اما این رنج هنگامی که عشقِ ما به یکدیگر دوباره از هم می‌گسلد بر من مسلط میشود. دردناک ترین نقطه در انتزاعی ترین لحظه. 


سوگواری خالص که با پدید آمدن تغییر در زندگی ، با تنهایی و غیره ارتباطی ندارد. داغِ [سوگواری] ، فقدان رابطهٔ عاشقانه است. 

با ترس دیدن لحظه‌ای که خیلی ساده ممکن است دیگر خاطره‌ی آن کلماتی که با من گفته است اشک بر چشمانم نیاورد. 

آنچه مطلقا ترسناک میابم خصلت ناپیوسته سوگواری است. 

آیا این که بدونِ کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی، ه معنای این است که او را کم‌تر از آنچه فکر میکردی دوست داشته‌ای..؟

میفهمم که باید به زیستی چنین طبیعی ، در حصار این انزوا عادت کنم، به عمل کردن ، کارکردن در آن ، به همراهی و آویختن  به حضور غیاب. 

نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. 
سوگوار نیستم. رنج میکشم. 


من تمام اینهارو زمان بودن آدمها تجربه کردم و میکنم. اونا نمردن هستن اما یا نزدیک نیستن یا هستنو نیستن. برای اون بیشتر از مامان یا بابا یا مها رنج میکشم. روزی میرسه که نباشه این وحشتناک. دیگه زمانی براش وجود نداره. از زمان خارج میشه. مربوط به گذشته میشه. نه امیدی هست و نه آینده ای. چی ادمو سروپا نگه میداره؟


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


این غیر ممکن است ( بی معنا، نشانه‌های متناقض) که میزان محنت زدگی کسی را اندازه بگیریم...


جمعی شلوغ. بیهودگی فزاینده و ناگریز. در اتاق کناری به او فکر می‌کنم. همه چیز فرو می‌ریزد.


 چه غریب؛ دیگر صدایش را ، که آنقدر خوب میشناختم ، نمیشنوم. همان چیزی که میگویند تار و پود خاطره است (« افت وخیز دوست داشتنی صدایش...»). مانند ناشنوایی موضعی...


... مرگ من کسی را نخواهد کشت...


گاهی اوقات، خیلی کوتاه،یک لحظهٔ خلاء ـ نوعی کرختی ـ که لحظهٔ فراموشی نیست. این لحظات مرا میترساند. 


... من عمیقا نا امیدم ، و سعی میکنم پنهانش کنم تا هر چیزِ پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظه های معینی از تحملش ناتوان میشوم و « فرو می‌ریزم ».


... سوژه‌ی ویران شده قربانی حضور ذهن است.


... از این پس و برای همیشه من مادر خویشتن‌ام.



نمیشه اغا جان نمیشه این فاصله حل میشع دست منم نیست. قرارم نیست البته همه چیز به مامانم برگرده . این حرفارو وقتی نوشته باگوشتو پوست و استخونش لمس کرده.


نمیتونم . گریه میکنم حتی نمیفهمم چرا بعضی جاها عذاب اوره. یه جای کار ایراد داره بدترین انتخاب به نظر میرسه


1506 :به این دلیل است که از آنها فاصله میگیرم..

من فقط بورژوایی هستم که در روستا عزلت گرفته ام. خود را با ادبیات سرگرم میکنم. و هیچ چیز از دیگران نمیخواهم. ، نه توجه ، نه افتخار  و نه حتی احترام. بنابر این آنها میتوانند بدون مشعل درخشان ادراک من کارشان را بگذرانند. تنها چیزی که در عوض میخواهم این است که من را با شمع های خودشان مسموم نکنن.  به این دلیل است که یکسر از آنها فاصله میگیرم. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1505 : اتمام کتاب عیش مدام

خب امروز ۳۱ خرداد سال ۱۳۹۷ . چه رسمی انگار مثل اخبار بخوام اعلام کنم زمانو. شاید چون گمش کرده بودم. باورتون میشه از جمعه ۱۸ خرداد که اونجوری نحس شروع شد دوهفته گذشته و من نفهمیدم. هرچند که کار کردم اما زمان که گم میشه کم کار میشم. زمان که گم میشه لحظه رو از دست میدم. زمان که گم میشه فراموش میکنم کجام یادم میره دارم کتاب میخونم حتی موقعیتمو همه چی انگار نفهمم هستم. نمیدونم کجا میرم. و این اصلا خوب نیست. سعی کردم خودمو پیدا کنم. گفتم یه دفترچه گل گلی دارم توش تقویم برا هر روز توش کوتاه تیتر ور مینویسم چه کردم اون برا اینه کمک میکنه زمانو یادم بمونه. روزایی که میگذرن از همون روز توش ننوشتم از همون جمعه. با این حال وقتی داشتم مینویشتم سراغ وبم اومدم. نوشتن اینجا با این که خیلی کم و سطحی شاید شده بود اما باز بود. باز من شاید یواش اما راکد نشدم. دوتا کتاب خوندم مادام بوواری و عیش مدام هرچند کند خیلی کند. هرچند خیلی ننوشتم ازشون. هرچند اولش گفتم شاید تو زمان مناسبی نبود ولی بود شاید مادام بوواری با اون ماجرای نه چندان شیرینش یادم ببره مرگ رو یا اتفاقاتی که توی این دوهفته، دقیقا دوهفته برام افتاد و من نمیدونم باورم نمیشه فقط دوهفتهاست کلا انگار روش زندگیم عوض شده یعنی خیلی چیزا. و زمانو حس نکردم اینقدر که شاید برعکس چیزی که اون زمان فکر میکردم منو درگیر خودش کرد که اون اتفاق بد نیفتاد این که راکد بشم دوباره بگندم حتی اگه کم کار کردم و زمانهایی زمان رو پیدا میکردم مثل کسی که بدون اختیار خودش تا مرض غرق شدن بره ولی این فرصت براش پیش بیاد یا کسی کمکش کنه دستشو بگییره در فاصله ای خودشو بکشه بالا و یه نفسی بتونه بگیره. یه همچین شاید حالتی داشتم شاید نیم ساعت انگار نجات پیدا کرده باشم حالا. هرچند که سونتاگ میگفت : «.. برخی خواندن را تنها راهی برای فرار میبینند : فرار از دنیای روزمرهٔ واقعی به دنیای خیالی ، به دنیای کتابها.  ولی کتابها بسیار بیشتر از این‌اند. آنها راهی هستند برای این که انسانی تمام عیار باشیم. » یعنی کتابها فقط برای این نیستن که بهشون پناه ببریم هرچند که فلوبرم این خصوصیت رو داشت. که به خاطر این که به خیلی چیزا دست پیدا میکنه کتابو دوست داره. زندگی رو میتونه تحمل کنه. اگه یادم اومد حرف سونتاگو به خاطر این بود مهسا استوری گذاشته بود و خب وقتی حرف فلوبرو میخوندم به خاطرم اومد و این که برای منم همینجوری بود. ناراحتم که این سه تا کتاب تموم شد من قبل فلوبر ادم دیگه ای انگار بودم به هر حال در مورد خودم چیزایی فهمیدم. این سه تا کتاب نگم که چی بود. به نظرم کار خوبی کردم که پشت هم خوندم. یادم وقتی مادام بوواری رو میخوندم مثل کوته فکرا گفتم که فقط یک بار اما حالا نه فکر میکنم. لازمه چندین چند بار خوند. نوشتن مادام بوواری به عنوان اولین کتابی که خوندم در مورد فلوبر و نامه های فلوبر منو باهاش اشنا کرد. اگه نمیخوندمش نمیفهمیدم چجور ادمی چی شد که مادام بوواری نوشته شد فلوبر چجوری فکر میکرد کی بود چی شد فکرش چی بود زمدگیش چطوری بود کتاب رو چجوری نوشت. خیلی منو اشنا کرد و خوب بو خوندنش قبل از خوندن خود کتاب مادام بوواری. و خود کتاب مادام بوواری که عین زندگی بود. و بعد عیش مدام که اصلا از واجبات به نظرم برای خوندن کتاب مادام بووری یعنی خیلی چیزارو برام روشن کرد همه چیزو نفهمیده بودم. این کتابو خوندم فهمیدم فلوبر چه نابغه ای بود. چه تلاشی چه ارزشی اون واقعا ادبیات براش همه چیز بود. براش کار میکرد جدا از ادمهای دیگه. خود فلوبر وقتی اولین بار نسخه چاپ شده ی کتابو میبینه با ناراحتی به بوئیه مینویسه  این کتاب بیشتر نشان از شکیبایی دارد تا نبوغ و بیشتر خبر از تلاش میدهد تا استعداد. اما کم چیزی نیست این اگر شکیبایی و تلاش نباشه نه استعداد خودشو نشون میده و نه نبوغ.


میدونم همچنان خوب نمینویسم. یعنی هنوز اثرات غرق شدگی رومه. اما کم کم کم راه میفتم. خیلی حرفا میخواسنم بزنم از کتاب. از چیزایی که فهمیدم از چیزایی که در مورد عکاسی تو مخم اومد از چیزایی که یاد گرفتم. 


یه قسمت هایی ازشو میذارم. قسمت هایی که دوست دارم. من فلوبر رو دوست دارم. این روزا فقط کتابایی میخونم که بعدش مطمئتم ادم قبلی نیستم. هرچند به خاطر اتفاقاتی که افتاد نگرانم خیلی چیزا از یادم بره یا یه وقت نکنه درست نفهمیده باشم اما یسری کتابرو کلا نباید یک بار خوند. شاید من کلا احساس میکنم از این ادمام که فقط یک بار جواب نمیده مطمئن نمیشم. شاید وسواس درستی نباشه به هر حال که مهم اینه مطمئنم بد نخوندم که چیزی نفهمم ازش. 


برای آن که چیزی جالب بشود فقط کافیست زمان درازی به آن نگاه بکنیم. 


اگر اما آن همه رمان نخوانده بود ، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری میشد. 


هنرمند باید هرچیز را به سطحی بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است. ، درون وجود او لولهٔ بزرگی است که تا احشای چیزها و تا ژرفترین لایه ها میرسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته میمکد ، بالا می‌آورد و آن را به صورت پاشه های بزرگ بیرون میریزد. 


در واقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار. نیست، بلکه بدبیاری های پیش و پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر میترسم تا ضربه ی شمشیر.


آن بحظه که دیگر کتابی در دست ندارم یا در خیال نوشتن کتابی نیستم، ‌به راستی باید از شدت ملال زوزه بکشم. زندگی فقط در صورتی برای من قابل تحمل است که آدم بتواند آن را غیب کند. 



خب فقط همین. اینقدر جاهای الکی خط کشیدم که پیش خودم میگم فازم چی بوده کجا بودم که خط میکشیدم.:/

1503 : مرد قلم

کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


من مرد قلمم، از راه قلم احساس میکنم، به واسطهٔ قلم احساس میکنم، در پیوند با قلم احساس میکنم و با قلم بسیار بیشتر احساس میکنم. (فلوبر)


تصور آینده ای بورژواوار و هر فعالیتی غیر از ادبیات اورا عذاب میداد.(ماریو بارگاس یوسا) 


چیزی که گردنبند را میسازد مروارید نیست ، رشته نخ است!(فلوبر)


من امروز در دنیایی کاملا متفاوت هستم ، دنیای دقیق ترین مشاهدات دربارهٔ تیره ترین جزئیات. نگاه من بر خزه های روح که میپوسد و میگندد متمرکز شده است. (فلوبر)


کتاب برای من چیزی نبوده است جز زیستن در محیطی مشخص. همین مسئله تردید من ، تشویش من و کندی من را توجیه میکند. (فلوبر)


به طور کلی ضروری است که قبل از پرداختن به فرم درباره ی  هدف خودمان تامل کنیم ، چون فرم مناسب فقط در صورتی بدست می‌آید که توهم موضوع بدل به دغدغه ی ذهن بشود. (فلوبر)


آدم به هیچ وجه در نوشتن این یا آن چیز آزاد نیست.آدم موضوع را انتخاب نمی‌کند. این چیزی است که مردم و منتقدان درک نمیکنند. راز شاهکارها در همین نکته نهفته ، در سازگاری موضوع با خلق و خوی نویسنده.(فلوبر)( فکر میکنم در مورد عکاسی هم صادق هست)


اما در مورد جنون نوشتن من ، خودم آن را به زرد ززخم تشبیه میکنم . یکسر خودم را میخارم. و زوزه میکشم. این در ان واحد هم لذت بخش است هم شکنجه است. و آنجه مینویسم به هیچ وجه چیزی نیست که میخواهم بنویسم. چون آدم موضوع نوشته اش را انتخاب نمیکند، موضوع خود را تحمیل میکند. (فلوبر)


رمان نویس از هیچ نمیآفریند بلکه آفرینش از تجربهٔ او سرچشمه میگیرد، و نیز این که نقطهٔ آغاز واقعیت داستانی همیشه واقعیت واقعی است. ، بدان گونه که نویسنده آن را زیسته است (ماریو بارگاس یوسا)


دنیا چیزی نیست مگر صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی ، دیگر بسته به همت اوست که از این صفحه کلیدی صداهای در آورد که انسان را مفتون کند یا از ترس خون در رگش بخشکاند. جامعهٔ خوب و بد هردو شایستهٔ بررسی‌اند. در هر چیزی حقیقتی نهفته است. بیایید هر چیز را درک کنیم. و هیچ چیز. را ملامت نکنیم.(فلوبر) 


نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد. (ماریو بارگاس‌یوسا)


هنرمند ، چنان که من میبینمش ، چیز هیولاواری است، بیرون از طبیعت است. همهٔ  مصائبی که تقدیر بر او نازل میکند نتیجهٔ انکار سرسختانهٔ این اصل مسلم است. او بدین سبب رنج میبرد و دیگران را نیز دچار رنج میکند. (فلوبر)


فلوبر هم از دیگران میدزدد هم از خود... ( ماریو بارگاس یوسا) ( اینو من جای دیگه خوندم که هنرمند واقعی میدزده شایدم شنیده باشم زه خاطرم نمیاد. چقدر حرص خوردم )


تجربیات خودش چون ابری بر واقعیت داستانی سایه می‌افکند ...( ماریو بارگاس یوسا)


زخم هایی است که هنوز، آتشناک و ملتهب ، در جان نویسنده باقی مانده و همچون شیاطین تخیل اورا بر میانگیزد. (ماریو بارگاس یوسا)


درد محدود به جمجمه نمی‌ماند به تمام اندام ها سرایت میکند و بعد از آن که در تمام اندام ها منتشر شد به تشنج میکشد. (فلوبر)


تحربهٔ شخصی نقطة اغاز حرکت است ( فرایند تکوین) نقطهٔ مقصد (کار تمام شده) با استحالهٔ این دستمایه فرا میرسد. ( ماریو بارگاس یوسا ) ( در مورد عکاسی هم فکر میکنم هست.


یه جا نوشته بود که وای یادم رفت. لعنتی از ذهنم پرید. خیلی هم مهم بود به نظر خودم. 

یادم نمیاد :/


میدونم خیلی خوب ننوشتم شاید اگه حالم خوب بود کلی حرف میزدم. اما هنوز روبراه نشدم هرچند ایناپلین قدم بود خودمو جمع کنمو کارمو پیش ببرم. 

1498 : فلوبر

 او آفریننده ای است که شکل گیری موضوع‌در وجودش فرایندی آهسته ، ابتدایی، تدریجی و دغدغه ای فزاینده است.



هر اثری که مینویسیم بوطیقای ذاتی خود را دارد که باید آن را پیدا کرد.



بیچاره لوییز :(((( خیلی سخت بوده خب...

چقدرم رله. حتما خود فلوبر هم لطف زیادی داشته  :/ترجیح میدم این چیزارو هیچوقت نفهمم یعنی نه اون نمیشه نمیدونم چجوری بگم.



1494 : بعله اینجوریِ

آن که از جان و دل عاشق است، به کام گرفتن از معشوق بسنده نمیکند، بلکه ،بنابر رسم قرون وسطی ، تمام زندگی‌اش  را بر گرد وجود معشوق سامان می‌دهد و هر گاه لازم باشد در راه او میجنگد. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



دلم میخواست نقد بودلر بر مادام بوواری رو میخوندم.