روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۶۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

2090 : و همچنان در حال خواندن

خب من همچنان در حال خوندن هستم صفحه ی ۴۴۱. دیگه گفتم یه استراحتی به مغز بیچارم بدم. احتمالا تا صبح بیدارم. نه عین دیشبا امشب واقعا بیدار میمونم. چقدر خوبه این روزا حالم اینقدر خوبه اختیار خودمو دارم بزور خوابم نمیبره میتونم بیدار بشم چی بود قبلا همش خواب بودم نمیتونستم بیدارشم. چقدر خوبه داروها اثر دارن و من حالم بهتره. پارسال قبل از دکتر رفتنم خیلی حالم بد بود. خیلی اصلا الان که فکر میکنم باورم نمیشه اون روزارو پشت سر گذاشتمو الان اینجام کاش همیشه همینجوری که هستم باشم. فعلا ازش استفاده میکنم امیدوارم همینجوری فیکس بمونه :دی همین دیگه هنوز تموم نشده و نهضت ادامه داره :دی برم یه خورده اهنگ گوش بدم بعد دوباره شروع کنم. 

2089 : همچنان کتاب

دیگه خیلی مطمئن نیستم امشب بتونم کتابمو تموم کنم یا نه. صبح بیدار شدم یه ذره خوندم خوابیدم دوباره بیدار شدم خوندم قبل نهار خوابیدم. و الان دیگه یه دو ساعتی هست پش میزم دارم میخونم. هدفم اصلا زود تموم کردنو فقط خوندنش نیست فقط چون کم کاری کرده بودمو طولش داده بودم خواستم جبران کنم زود تمومش کنم به هرحال امشبم تموم نشه بشینم پاش فردا حتما تموم شده اما من انرژیمو میذارم برای امشب. 

میخواستم عکاسی برم ولی هوا معلوم نیست چشه مثل من شده. یه دقیقه آفتابی یه دقیقه بعد رعد و برق میزنه. یه باد خنکی ولی میاد آدم کیف میکنه. هرچند الان دوروزه من کمرم درد میکنه مامانم میگه چاییده یه همچین چیزی چون دقیقا همون وری هست که سمت پنجره است :دی. دیگه این که در کمال تاسف هیچ کار دیگه ای نکردم. و توماس خیلی طولانی حرف میزنه !:دی بعضی جاهاش حوصله امو سر میبره با این حال من گوش میدم بهش حرفای بدرد بخوریم شاید ما بینش بگه. 

بهتره برم دیگه این ۱۵۰ صفحه هم بخونمو بره تو مخم تا ببینم کتاب بعدی چیه. میخواستم اون عربیه رو بخونما ولی الان اصلا حوصله اشو ندارم. دلم یه کتاب خفن میخواد شاید مثل برادران کارامازوف داستایفسکی. 

2088 : ضد حال

اقا حالم گرفتست :( کتابمو تموم نکردم خورده تو حالم که نتونستم. خب تقصیر من چیه مطالبش زیاده یعنی ادم کند میخونتش. دستم به کار نمیره. اومدم رو تخت یه ذره بخوابم یه خورده هم به این فکر کنم اگه از الان تا دوازده شب کار کنم کلی از کتابو پیش بردم و به خودم دلداری میدم که میتونم از پسش بر بیام. خب عجله ای نیست ولی من میخواستم قبل از خرداد تمومش کنم و خیلی دیگه طولانی شده بود خوندنش. 

2087 : سه شنبه ۳۱ اردیبهشت

من دیشب تا یک بیشتر نتونستم بیدار بمونمو مغزم نکشید :/ رو به بیهوشی بودم. الانم هنوز خوابم میاد ولی دیگه بیدار شدم. هنوز صبحونمو نخوردم اونو بخورم خواب از سرم بپره پاشم کار کنم که امروز دیگه بتونم تمومش کنم. کاش خوابم از سرم بپره.

2086 : کتاب تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس

من هنوز تموم نکردم. نمیدونم چرا اصرار دارم تمومش کنم :/ ولی وای اگه قیافمو ببینی انگار تو جنگ بودم. مخم دیگه  به نکشیدن رسید. دیگه اینه که اومدم استراحت. تا صبح  بیدارم قطعا. من میخوام بخونمش و زودتر تمومش کنم حالا هرچی شد الان رو اون دنده ام. خیلی لفتش دادم میخوام تا قبل از خرداد تمومش کنم. نه که فقط بخونمشا طول کشیدنش واسه فهمیدنشم هست که اینقدر کند پیش رفتم. همین. خبر دیگه ای نیست جز این که کلا گیر سفر به قرون وسطاوو در حال ملاقات کشیشهام بعدشم کوچ میکنم به رنسانس و باقی فلاسفه. 


+ من کم آوردم دیگه رو به بیهوشیم. میخوام بخوابم صبح بیدار شم. فردا کتابو تموم میکنم الان هیچی نمیفهمم. 

2085 : هنوز کتاب

به نظرت میتونم امروز هیچ کاری نکنم فقط کتابمو تموم کنم؟ ۲۵۰ صفحه مونده. و منم خب از این طولانی بودنو کشدار بودنش خسته شدم. یعنی خودم لفتش دادم. دلم میخواد یکسره بشینم پاش. البته به شرطی که بفهمم. صبح تا ساعت شیش بیدار بودم. دفترم رو نوشتم و تمومش کردم البته چیز زیادی ازش نمونده بود چقدر خوشحالم انجامش دادما حیف بود خودم نداشته باشم. کتابمم جلو برم شیش خوابیدم فکر کنم ۹-۱۰ بود بیدار شدم دوباره. و خوندم تا الان. مخم یه دره خسته شده نمیکشه. خیلی اسم داره یعنی دانشجوهای فلسفه کل اینارو از حفظن؟ فکر نکنم :/ من که نمیتونم حفظ کنم فقط میفهمم جریان از چه قرار بوده. خیلی گسترده تر از چیزیه که فکر میکردم. دیگه همین برم کار کنم عکاسیم نمیرم هوا یه ذره ابره هی خورشید میاد بیرون هی پنهون میشه. ولی به خاطر همین کتاب نمی رم که تمومش کنم. حتی زبان اینام نمیخونم. 

2084 : سه صبح

فکر کنم یه خورده زیادی سحر خیز شدم! به هر حال که امروزم شروع شد. نمیدونمم با چی شروع کنم. احتمالا با زبان. احساس میکنم خیلی زوده ولی اصلا خوابم نمیاد. خب یه روزاییم اینجوری میشه دیگه. از ساعت سه نصف شب شروع میشه :ددی.  شایدم دفترمو بنویسم. چند برگ آخرش هست. حالا خودمم دارم و نمیدونی چقدر برام با ارزش هستش. 

2083 : یکشنبه

امروز همه تمرکزم تقریبا رو خوندن کتاب هست. و بعدش زبان و باقی کارها میفته برای اخر شب. یه خورده هم خوابم گرفته اما میخوام از اون قهوه های تلخ مها بخورم و احتمالا بعدش یه پارچ آب :/

میخوای عکسامو ببینی؟ حتی با این که درست شکل نگرفته؟ خب راستش فکر نکنم حالا برم چاپ کنم:( میدونم تصمیم داشتم تو فضای مجازی عکسامو نزارم اما اینجا که مجازی نیست اینجا کل زندگیه من ریخته بعد چند تا از عکسام نباشه؟ مسخره نیست؟ حالا نه این که کل مجموعه هامو آپلود کنم اما گاهی برای دلخوشی که شاید کسی ببینه. 

دلم میخواد بازم برم عکاسی اما کتاب خیلی عقبم از ۵۰۰ صفحه ۲۳۰ صفحه اشو خوندم. امروز کلیشو جلو میبرم و جایزه ام فردا عکاسی هست. استادم میگفت نمیشه بخوای مثل اگلستون بشی و عکاسی نکنی. یعنی نه این که سالی یه بار عکاسی کنی دلتم بخواد شبیه کسی بشی. تمرین میخواد و ممارست. من خودم خوب نبودم توش اما تصمیم گرفتم براش وقت بذارم جوری که جزوی جدانشدنی از زندگیم بشه.





2082 : کابوس

خواب بدی دیدم. خواب خیلی بدی دیدم. هنوز هنگم. اصلا عجیب بود. دوستی داشتم که نمیشناختمش. خونه بابا بزرگم بود. یکی مرده بود اما نمیدونستم کی. خیلی شلوغ بود. دست کنده شده مردهه دست دوست ناشناسم بود ددنبالم میدوید و من فرار میکردم. یه اتوبوس بچه های دبستانم هم بودن. دوتا کامیون بزرگو عجیبم سر کوچه. من فقط از دست دوستم فرار میکردم که دست مرده رو بهم نزنه. آخرش اینجوری شد که من فرار میکردم سمت کامیون ها دوستمم دنبالم میدوید با همون دست مرده. تا بالاخره بهم رسید راهی نداشتم برم کامیون ها راهو بسته بودن. دوست ناشناسم رسید من از خواب بیدار شدم با ترس. یکی مرده بود.


خیلی بد بود. الان بیدار شدم ولی هنوز گیجم. و اینجوری شد که الان بیدار شدم.  

تنم بی حس شده. و خیلی خیلی خوابم میاد. انگار تو واقعیت دویده باشم. نمیتونم بیدار بمونم مست خوابم


نه. دیگه خوابم نمیبره...

2081 : بعد از عکاسی

روزایی که میرم عکاسی اصلا نمیتونم کاری کنم بعدش اینقدر که فکرم درگیر میشه تمرکزم روی عکسام میره نه کارای دیگه. دوباره عکسامو نگاه میکردم دیدم عکسام تکی نگاه بشه چیزی نیست ولی اگه باهم نگاه بشه چیزه باحالی میشه. یعنی میدونم کلا تک عکس معنا نداره ولی خب توی این کلی گفتم عکسامو خودم دوست دارم. فکر کنم اولین باره راحت میرم راه میرم عکس میگیرم و در به در نگاهم پی گربه هاست. دلم میخواد براشون غذاهم بگیرم بدم بعد عکسم بهشون بدم :دی. خدا این خوشیارو از ما نگیره. قیمت چاپ عکسو دیدم سرم سوت کشید البته شاید جاهای دیگه ارزون تر باشه اما یکیشو که دیدم کپ کردم. من که آرزوی اتاقک زدنمو به گور میبرم خدایی این یکیو از ادم نگیرن. باید برم سر کار. باید این یکسالو سخت کار کنم و سال دیگه برم هرجا شد کار کنم بزورم شده چیزایی که لازم تهیه کنم واسه خودم. با اولین حقوقم میرم عکسامو چاپ میکنم :دی

من خسیس نیستم فقط پول تو جیبیم اونقدری نیست که همه کار بتونم کنم فعلا تمرکزم روی کتاباست و خوندنشون. :(