روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۳ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

1786 : کانت و هگل

فلسفه کانت هم تموم شد. تو هر فصلش ممکن راجع به آدمهای دیگه هم حرف بزن. چند صفحه اخر راجع به هگل بود. احساس میکنم مخم نمیکشه. دور اول بود اقا مطمئنم بار دوم بخونم کتابو خیلی چیزا جا افتاده. اما سخت فعلا نمیتونم توضیح بدم چی خوندم در اون حد نیستم ولی فقط میدونم قضیه از چه قراره و خودش به نظرم کلی هست. 

میخوام بشینم فیلم ببینم هنوز نمیدونم چی بعدشم خورده کارایی ه مونده و انجام ندادم. تاریخ فلسفه برای امشب بسه دیگه. فردا صبح زودتر بیدار میشم. 

1785 : کانت

خب و اما روز بعد از سفر. حسی که دارم اینجوری که انگار مثل متوقف شدن زمان بوده باشه یه همچین حالتی. یا یه وقفه. یا یه بریدگی نمیدونم چجوری توصیفش کنم. به هر حال الان اینجام. از اونجایی که دلم برای خونه و کارامو دنیایی که داشتم تنگ شده بود از بودن تو این وضعیت خوشحالم. درسته سفرو خیلی دوست دارم اما ترجیح میدم اگه سفر میشه طولانی باشه باشه که بتونم کارامو هم توش انجام بدم و اگه نمیشه زود برگردم خونه. حالو هوام به هر حال عوض شد. صبح ساعت هفت بیدار شدم دوباره خوابیدم تا ده ولی بعدش نشستم به کار و فصل ولتر رو تموم کردم. میتونم کلی چیز ازش بنویسم. اما همش فکر میکنم عقبم. امروز دوم آبان ماه شد. باورت میشه؟ خب زمان داره میره و من فکر میکنم واقعا آماده ام و میتونم.  حالم خوبه ذهنم نمیپره تمرکز دارم دیگه چی کم دارم؟ هیچی پس میتونم با خیال راحت کارامو انجام بدم. ماه قبل زیاد خوب نبودم بیشتر کتاب خوندم و خیلی کند هم بود.  دلم میخواد این ماه بیشتر به کارای دیگه ام بها بدم. مثل زبان عکس فیلم و ... 

فصل بعدی در مورد کانت نوشته. طبق معمول چیزی ازش نمیدونم جز یه اسمی که خیلی شنیدم. تا شب مینویسم چیکارا کردم. از این که لپ تاپم بالاخره درست میشه واسه صدمین بار خوشحالم میتونم راحت توش فیلم ببینم عکسامو ببینم آلبومایی که میخرمو گوش کنم. ادم مگه از زندگی چی میخواد والا :دی

1784 : خونه

یه نیم ساعتی هست رسیدیم خونه. دلم براش تنگ شده بود. برای تهران هم. حالا هرکی ندونه فکر میکنه سفر قندهار رفته بودم :دی :/ خب همین یه ذره اشم برای من کلی. سفر خوبی بود درکل. یه تجدید قوا کردم الان نرسیده پر انرژیم و البته خسته :/ وسایلمو جابه جا کردم که اتاق مرتب بمونه برای فردا که باید شروع کنم لباسامم باید بشورم و برگردم به زندگی. امشب حمومم میرم. تنمو کلی پشه ها خوردن لعنتیا همه جاش قرمزه و میخواره خیلی رو نرومه. دیگه این که کلی عکس گرفتم. دلم میخواد نشونت بدم. پس فردا لپ تاپمو میگیرم بالاخره. میدونم یه خورده جمله بندیم مشکل داره. خیلی حول حولی مینویسم سعی میکنم بهتر بشم از از پست بعد به بعد :/ از حموم بیام شاید تا خوابم ببره کتابمو بخونم. دارم میمیرم براش. خیلی کند بود سرعتم تو خوندمش. کاریم نداره ها جدی میگم. فقط جون خونه نبود طولانی شد و نشد زیاد بخونم. بهتره برم حموم زودتر. خستگیم در بره.


طبق معمول نفهمیدم چی نوشتم حتما تیکه تیکه شد دوباره.