روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۰ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

1723 : احساس پوچی میکنم.

نمیدونم چجوری باید بگم چمه. فقط میدونم هرچقدر زور میزنم کمتر اتفاقی میفته. احساس میکنم هیچی نمیتونه خوشحالم کنه دیگه هیچوقت ادم نمیشم. همون مائده گذشته. از زندگی کردن بیزارم. فقط گریه میکنم. نه میتونم درست کتاب بخونمامروز فقط یک فصل خوندم نههیچکتر دیگه من بدرد هیچی نمیخورمبدرد هیچی. حتی مردن

1722 : من عاشق این کتابام

فصل یک رو حکمای پیش از سقراط یک دور خوندم بعد الان دارم دور دومو میخونمو مینویسم چون ذهنم میپره این تمرکزمو میبره بالا. اصلا یه چیزایی رو انگار دقت نگرده بودم مینویسم از چشم د نمیرن. در نتیجه قرار نیست خیلی تند پیش برم فکر کنم. نمیدونم زمان چجوری گذشت. سه سوته ساعت شد ۱۲ باورت میشه اصلا نفهمیدم؟؟ اینقدر که غرقش بودم. از ادمای مختلف نام میبره و توضیح میده هرکدوم چجوری بودن به چی فکر میکردن فلسفه و اعتقادشون چی بوده خب یه خورده که نه خیلـــــی هیجان انگیزه. این که اووووووه یه عالمه قرن پیش کیا به چه چیزایی فکر میکردن و چه چیزاییش هنوز هست چه چیزاییش مسخره به نظر میرسه چه فکرایی داشتن و اینا خب قبل از افلاطونن. خلاصه که همین.دارم لذت میبرم چه خوب که شروعش کردم.مرسی فروغی جان خیلی روون نوشتی با این که مال چقدر پیشی ادم حالیش میشه ^___^ تاریخ فلسفه ام ناقص خورده بود تو ذوقم اپنم نبردم بدم درستش کنن. شاید فردا برم نمیدونم. 


یه خورده تمرکزم راه بیفته دیگه نمینویسم. خیلی طول میکشه اینجوری خب :/

1721 : سیر حکمت در اروپا

باورت نمیشه این کتاب فوقق العاده منو به وجد اورده. اصلا داشتم میمردم از زندگیا. احساس میکردم دیگه هیچوقت به  تلاطم نمیفتمو همیشه ساکن میمونم. نابدم میکنه من عاشقشم. از خوندش لذت میبرم از این که فلسفه از کجا شروع شد چه کسایی بودن اصلا سخت نیست حداقل شروعش که اینجوری بود حتی اگه باشه هم مهم نیست. 

1720 : سه شنبه سوم مهر

دیگه امروز اومدم کتابخونه. بای میمودم کتابخونه تو اتاق نمیشد کار کرد نمیدونم چرا. اینجا در مقایسه با همیشه خلوت شاید چون کنکوریا همه مدرسن. یکی از حسن های رسیدن مهر!تا ده شب میمونیم. 

1719 : اتاق

باورت میشه دوباره دکورو عوض کردیم؟؟؟ دلم میخواست کلمو بکوبم به دیوار وقتی مها گفت اما بعدش دیگه مخالفتی نکردم حوصله نداشتم. الانش. مثل همون مدل اول اولیه. همون که اردیبهشت بود تازه تخت اومده بود. خیلی نظم گرفت. به مها گفتم دیگه این آخریش بود من نیستم بخوایم عوض کنیم. دوباره دو طبقه شد و من گفتم بالا نمیرم. اینقدر که من از چهارپایه افتادم زمین کبود شدم هیشکی نشده. نه که نردبونش یجوری من میترسیدم روش برم از زیر پام در بره. خلاصه که همین. مدل اناق مثل وقتی که خیلی کار کردم یادت اردیبهشتو؟ فکر کنم ۲۰ تا کتاب خوندم ده تا مقاله. شاید الانم حال کنم باهاش مهرمو خوب سپری کنم. هرچند جهانم خالی. خیلی خالی. احساس پوچی زندگی دست از سرم بر نمیداره. اما چیکار میشه کرد. مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟ فقط دلم میخواد بگذره تا حالم خوب بشه این بغض دست از سرم برداره تا بی اراده اشک تو چشمم جمع نشه. یعنی میشه تموم شه؟ چند ماهه اینجوریم؟ چند ماهه؟

1718 : هیچی

بایذ بشینم کار کنم. چند روزه مزخرف میگذره ؟ دلم نمیخواد مهر ماهم خراب بشه. اما احساس خستگی زیادی میکنم. کرختم و بی جون دلم میخواد فقط بخوابم. بخوابمو بیدار نشم. بخوابمو کابوس نبینم. اما هیچکدومش نیست. از فردا دوباره میرم کتابخونه. اما امروز خونم. کاش بتونم کار کنم. نباید پا بدم بخستگی. نباید میدون بدم به تمام حسای بدم. یعنی میشه دوباره همون مائده بشم؟ باید از جا کنده بشم. حقیقت اینه حالم اصلا خوب نیست و هیچ حرفی ندارم راجع بهش بزنم. 

1717 : بدبخت

حالم اصلا خوب نیست. جز بدبختی حس دیگه ای ندارم. از این وضعیتی که توش گیر افتادم متنفرم. 

1716 : کتاب جدید : سیر حکمت در اروپا

با اتفاقی که افتاد فعلا باید کتاب دیگه ای برای خوندن انتخاب کنم که همون کتاب سیر حکمت در اروپا هست که سه جلد کتاب تو یه جلد هست. همون قدیمی دلبره. دلم نمیاد زیرش خط بکشم. فصل اول حکمای پیش از سقراط.


این هم عکس محمد علی فروغی نویسنده کتاب.


1715 : بدشانسی

اقا چرا من اینقدر بد شانسم؟؟؟ تاریخ فلسفه رو میخوندم بعد اون روز صفحه هاشو ورق زدم که سالم باشه اما الان اومدم ببینم بخش اولش چند صفحه است بعد دیدم تا ۳۵ هست بعد شده ۶۸ :/ بعد اصلا انگار برگه هاش بر عکس میرفتن :/ بعد تازه کنده هم میشدن :/ زنگ زدم مولی گفت بیارین اینجا زیر صحافی نرفته :/ فکر کنم منظور منو نفهمید اما گفت میدن یه روزه برام درست کنن چون گفتم اولشو زیرش خط کشیدم. خلاصه که این کتاب اینجوری شد. یعنی واسه خوندنش چه بدشانسما میبینی؟ تازه اولشو شروع کردم گرم شده بودم خورد تو حالم. حالا باید برم انقلاب دوباره.حالا چی بخونم اصلا ۳۵ به بعدو نداره. تا ۶۸ که بعد برعکس میشه تا ۶۵ بعد صفحات بعدی :/ حالا خوبه این بار نگاهم کرده بودما اصلا معلوم نبود. شانس ندارم من. اه 

1714 : پاییز شروع شد

بالاخره پاییز اومد و من با عکاسی رفتن افتتاحش کردم ^____^ :)))


هرچند که خیلی گیجم هنوز ولی کم کم هرچقدر ادم پیش بره به همون درک موضوع میرسه استادم اینو میگفت. فکر کنم این اخرین چیزه ادم کم کم باهاش پیش میره. 


با هیجان یع پر تو خیابون افتاده بود برداشتم بدمش مها. بعد اووردم جیغ زد :/ چرا مگه چیه؟؟ پره دیگه. هیچی خودم برش داشتم. یادگاری از امروزم اول مهر ۹۷. 


برم جدی تاریخ فلسفه رو شروع کنم.