روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۰ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

1773 : یکشنبه...

+ خیر اعلی و مطلق طبایع بشری عبارت است از طلب حقیقت یعنی عشق به آن؛ درک حقیقت یعنی ستایش آن ، ایمان به حقیقت یعنی لذت بردن از آن. ... 


هنوز تو بالکنما. خوبه مامانم به خل بازیای ما عادت داره. به هر حال من خوبه طبقه چهارمیم معلوم نی اگه طبقه اول بودیم چجوری بساطمو پهن میکردم فرش مینداختم پارچه میذاشتم تو دهن کوچه :/ الانم اگه پارچه انداختم رو سنگا به خاطر همسایه روبرویی خیلی کنجکاومون :/ و خب البته ادم کلا راحت ترم هست اینجوری. نمیدونم امشب میرسم فرانسیس بیکن رو تموم کنم یا نه ولی حالا حالاها نشستم. کاش زمستون به این زودیا نیاد یعنی هوا اونجوریم سرد نشه. من دارم کیف میکنم. 

اینم یهعکس یادگاری کنج دنج جدید:


از امروزم راضیم فردا باید صبح زود بیدار بشم. 


منظره آسمون قشنگه ها می ارزه ادم اینجا بشینه

اگه خونمون از این قدیمی دلبرا بودا طبقه اولشو دوست داشتم جلوش حیاط میبود چقدر خوب بود حیف :( 


1772 : ادامهٔ کتاب تاریخ فلسفه


هیچکس مثل او صریح و وزین و موجز نطق نمیکرد. در بیانات او سخنان پوچ و بی معنی کمتر یافت میشد ، هر قسمتی از سخنان او لطف خاصی داشت. اگر مستمع ای در اثنای سخن او سرفه میکرد یا رو به طرف دیگر بر میگرداند، از نکته ای و فایده ای محروم میماند. با هرکه سخن میگفت بر او مسلط بود. ... هیچکس مثل او احساسات شنوندگان را تحریک نمیکرد. هرکه به سخن او گوش فرا می داشتفقط یک ترس داشت و آن اینکه مبادا سخن او به پایان برسد. 


خب این قسمتی از فصلی هست راجع به فرانسیس بیکن که چه میکنه این بشر. کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ، نشر علمی فرهنگی ترجمهٔ عباس زریاب خوئی


خوبی ماجرا اینه مه میفهمم حالا. چقدر احساس خوشبختی میکنم به خاطر این موضوع باورت نمیشه.


یه جندول هست امشب میخوام بکشمش برای خودم از قبل از سقراط تا راسل برگسون که نمیشناسمشو و اینا بزنم بغل تختم شبا تا خوبم ببره بخونمش. باحاله این همه آدم ما که فعلا بیرون جدول سیر میکنیم !

1771 : اتمام کتاب : نامه های ونگوگ جلد اول

خب اینا خیلی کم پاراگرافایی بود که دوست داشتم اما ننوشتمشون. با این حال این کتاب تموم شد. بریم دنبال تاریخ فلسفه با زبانو باقی چیزها. هوام واقعا سرده ها تو بالکن یخ نزنم خیلی هرچند اثهنوز مونده به اون درجه برسه. من هوای سردو دوست دارم.


کتاب نامه های ونگوگ ـجلد اول ـ ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم، گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتوان پیش بینی کرد ولی من هرگونه سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ شخص هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق کند بهتر است ، که در برابر مردم تظاهر و چاپلوسی نماید. گاهی اتفاق می افتاد که من هم از روس ناچاری دست به تظاهر بزنم ، اما پس از اندکی تفکر به خود گفتم بهتر است تنها و در عالم خود باشم . گرچه کارهایم هنوز نارس است، ولی باید صریح و رک و راست باشم.


+ هنرمند کسی را مینامند که پیوسته در جستجوی دانش و بینش و فکرو تکامل بیشتری باشد.


+ ماهیگیران از طوفان و خطر دریا آگاهندو باز هم دل به دریا میزنندطوفان نزدیک میشود شب فرا میرسد از چه رو در اندیشه ی خطر باشم و از آن بهراسم. 


+ هر کجا اراده ای باشد راه پیشرفت هم هست. 


+ کار بهتر از بیکاری است، کار شخص را نابود نمیکندو پست و حقیر نمیدارد بلکه درستثهای بیشتری می آموزد.  


+ چه در مسائل هنری و چه در سایر موارد زندگی ، اگر شخص مطالعه ی قبلی نداشته و زندگی خویش را بر اساس صحیحی قرار ندهد ، ممکن نیست بتواند بکار مداوم بپردازد. بزرگی بر حسب اتفاق بدست نمی آید بلکه شخص باید آن را بخواهد. 


+ اگرچه زندگی را با تنهایی در سکوت میگذرانمولی اثرم ممکن است با بععضیی از دوستانم صحبت کند و مرا آدم بی ذوق و بی روح نخوانند. 


+ احساسش به اندازه ای دقیق است که نوع فکر دیگران را درباره ی خود می فهمد. 


+ هرچه بیشتر در اثار استادان نامدار دقیق می شوم به این نکته بیشتر پی میبرم که آنان هنر را به خاطر هنر ، کار را به خاطر کار و انرژی را تنها به خاطر انرژی میخواستند. 



1770 : جبران

تقریبا یک هفته وقت دارم تا قبل از مسافرت بترکونم یعنی یجورایی کم کاری این چند وقتمو جبران کنم. مثلا قرار بود صبح زود بیدار شم که امروز نشد. با این حال به خودم گفتم مائده نباید چون دیر بیدار شدی بقیه زمانم از دست بدیو این برات بهونه بشه تا شز وقت دارم. فردا دوباره تلاش میکنم. امروز دیگه قطعا نامه های ونگوگ تموم میشه و میرم سراغ تاریخ فلسفه. زبانو بقیه چیزام سرجای خود. همین خرفی ندارم فقط میدونم باید سخت کار کنم. اومدم تو بالکن اینجا میتونم کار کنم. مثل کتابخونه فقط تنهام. 

1769 : هنوزم امید... چه سرخوشانه

میدونی داشتم فکر میکردم من کجای کارم. به این فکر کردم یه عمر راه د پیش دارم تا کاری کنم. این همه بلند پروازی دارم تهش هیچی. دستم که خالی فقط کار میکنم بی این که کسی ببینه توی عکاسی. همه چیو صفرو صد میخوام. نمیخوام متوسط باشم. میدونم قطعا این یه ایراده ولی چیکار کنم دوست ندارم هرچند همیشه یه ذره ناقص میمونه تهش اما من خودم به اندازه کافی ناقص نیستم؟ که حالا عکسامم باشه؟ چه خوش خیالم. نمیدونم چرا از این دنیای تماشا دهنه و تماشا کننده میترسم. حتی تو تصوراتمم نمیاد که عکسامو نشون بدم:/ چرا؟ اعصابم از دست خودم خورد میشه اما واقعا دلم میخواد فقط نه اینجوری. چجوریشو نمیدونم ولی اخه الان انگار ته تهش رزومه میشه. فقط یه عده خاص میان میبینن میرن و فراموش میکنن. نه؟ چرا اینقدر بدبینم؟ اخرشم یا میگن خوب بود یا میگن بد بود یا یسری تشویق میکنن یا یسری ردمیکنن. احساس میکنم تا ابد اینجا گیر افتادم. چقدر راه درازه. یعنی تهش چی میشه؟ من بمیرم عمرم عکاسیم همه چیزایی که دوست دارم به کجاها رسیدن؟ کسی چمیدونه.  این همه مشکلات جای خالی چجوری باید حل بشه؟ من فقط تنها چیزی که دارم یه هدف که این هدف اصلی چند شاخه میشه برای رسیدن بهش باید خیلی راه برم خیلی. خیلی تلاش میخواد. منم انگار پام شکسته. تصور کنین چجوری راه میرم. یعنی میرسم؟ نه که مقصد مهم باشه من دلبسته ام به مسیر خیالت راحت . فقط پام گاهی درد میگیره. وقتی خودمو مقایسه میکنم میبینم هیچی نیستم. هیچی. انگار این همه مسیری که طی کردم تهش محو میشه. دلم میخواد کلی گریه کنم که پام شکسته است مسیرم پر دست اندازو سرعت گیرو سنگ هست. راهم صاف نیست. وسیله ی زیادیم ندارم. اما چیکار میشه کرد. باید حرکت کرد. به قول ونگوگ یه عکس میذارم حوصله تایپ کردن ندارم.‌امیدوارم آخر خط از مسیر راضی باشم.و خب امیدوارمتلاشم نتیجه بده.



1768 : بعد از مدت ها

من اومدم. خیلی خوب بود. واقعا دلم تنگ شده بود برای ساجده. جدی میگم. ادم نمیدونه یه وقتا بعضی رابطه ها چجوری خراب میشه امیدوارم دیگه هیچوقت به اختلاف نخوریم. رفتیم گالری بعد از کریمخان تا تئاتر شهرو پیاده برگشتیم یه چیزی خوردیم و حرف زدیم. در مورد گالری هم عکسا به خصوص مژگان راسخی نژاد خیلی خوب بود من از ایده اش واقعا خوشم اومد و چیدمانش خیلی بقیه هم بد نبودن اما این واقعا به چشمم اومد به نظرم قوی بود. 

1767 : بعد از مدت ها

الان تو متروام دارم بر میگردم. باورم نمیشه اینقدر زود کارم تموم شد. البته صبحم زود بیدار شدم رفتم حموم زود زدم بیرون. با این حال به محض این که رسیدم رفتم تو. حالم بهتره اینو دکترم فهمید. خوندن کتاب اثر خودشو داشت بیکار بودن واقعا حالمو بد میکنه. حس بیهودگی بی وجودی میکنم وقتی هیچکاری نمیکنم. برای دیدن نمایشگاه امروز کلی ذوق دارم. این که بعد مدتها میتونم کارای عکاسایی رو ببینم هم دوره ی خودم. و از شاگردای استاد. خلاصه درسته سفر کنسل شد اما چیزای دیگه هست هنوز باعث دلخوشیم بشه. و جدا از اون قراره یه دوست قدیمی هم ببینم. ساجده. خب مدتی بود که با هم ارتباطی نداشتیم و تا ساجده پیام زد و قرار شد همو ببینیم که نمایشگاه هم بهانه ی خوبی بود. امیدوارم باهم به اختلاف نظر نخوریم دوباره. خلاصه این که کلی ذوق دارم. 

1766 : مسافرت کنسل شد :/

یه چیزی میخوام بگم که مطمئن شین که من چقدر خوش شانسو خوشبختم. اصلا باورتون نمیشه :/ 

مسافرت کنسل شد چون دایی مامانم مرد :/ باورتون میشه؟ خدا بیامرزشا من که خصومتی ندارم باهاش ولی اخه الان؟ نمیشد یه وقت دیگه؟ هیچی دیگه این قضیه منتفی شد تا کیشو نمیدونم:( کلی ذوق داشتم. خورد تو حالم :( حالا یه عالمه دیگه باید منتظر شم. البته فکر نکنین خوش شانس نیستما باز خوبه وسطش اون ادم فوت نکرد وگرنه نصفه ولش میکرن برگردیم. خیلی حس مزخرفی دارم. کلی خوشحال بود وسایلمو جمع کرده بودم :(

حالا هی بگین چرا اینقدر احساس خوشبختی میکنم. پایان نامم که یادتونه خاله ی بیچارم مرد. حتی عذاب وجدان میگیرم تاریخشو یاداوری کنم.

1765 : زبان

امروز دوباره سر وقت زبان رفتم. نمیدونی چقدر خوشحالم که یادم نرفته دیروز به مامان گفتم میخوام یه بسته خودآموز مبتدی فرانسه‌ با یه بسته دیگه که یه چیز دیگه است مال فرانسه و انگلیسی رو بخرم. اینارو یکی از استادای فرانسه بهم معرفی کرد یعنی خودم ازش پرسیدم اونم گفت باید هدفمند پیش بری اگه خودت داری یاد میگیری. حالا که لپ تاپ درست شده هرچندکه دوباره بردیمش بیژورو پیش اون اقا که درستش کنه چون سه ساعت طول میکشید بالا بیاد میتونم این بسته هارو بخرم. بعد مامان گفت برو کلاس اگه واقعا فکر میکنی استعدادشو داری مها فکر کنم گفت اره اینو برو انگلیسی رو خودت یاد بگیر مامان گفت یعنی الان داری دوتا زبان یادمیگیری؟ من اره مگه چیه :/ خب شاید حق داشت تعجب کنه احساس کردم براشون مسخره اومد چون سربسرم گذاشتن بعدش ولی خب چرا فکر میکنن نمیشه یا نمیتونم. من مطمئنم از پسش بر میام میدونم طول میکشه ها ولی ولی زبان تداوم میخواد اگه کسی واقعا عمل کنه بهش  نتیجه میگیره. من استاد سه تار مهارو دیدم که زبانو خودش یاد گرفته بود اون تازه سازهارم خودش یادگرفته بود تازه خود استادمم بود. چرا من نتونم. سعی میکنم از این که سر بسرم گذاشتن ناراحت نشم و حقو بهشون بدم که فکر کنن کسی که تا حالا نتونسته لابد نمیتونه بدون کلاس. اما نه که دوست نداشته باشم برم کلاسا ولی وارد شدن به یه جمع استرس حضورش اعصابمو به هم میریزه. پس تلاشم اینه از زیرش در برم هرچند فکر‌میکنم بالاخره مجبور میشم کلاسو برم. اینجوری یادگرفتنم سختیای خودشو داره حسابی . بگذریم. دیروزم زبان کار کردم چند تا جمله از واکر اونز رو برای خودم ترجمه کردم امروزم انجامش میدم. دلم میخواد هوا دیر تر تاریک بشه تصمیمم اینه بعد سفر صبحا ززودتر بیدار بشم و از صبح زود کار کنم. 

1764 : بخش هایی از کتاب :


نامه های ونگوگ ، رضا فروزی


+ من آدمی تند خو و آتشی هستم ، از این جهت گاهی کارهایی میکنم که بعدا از کرده ام پشیمان میگردم . گاهی با تندی حرف میزنم ، و یا کاری را بعجله و شتاب انجام میدهم ، گمان میکنم برای دیگران نیز اغلب اینطور پیش بیاید. خب چه میتوان کرد ... ایا در این مورد باید خود را شخص زیان بخش و وازده ای بدانم؟ البته نه 


+ من به خواندن کتاب ، عشق و علاقه ی بسیار دارم و کتاب را مانند نان از لوازم ضروری زندگی میدانم، آن زمان که در محیط دیگر یعنی محیط تابلوهای نقاشی و آثار هنری بودم، چنان شوق و ذوقی داشتم که از خود بی خود میشدم. اکنون اثهم که خارج از این محیط زندگی میکنم از شور و عشقم ذره ای کاسته نشده و برای جهان هنر دلتنگی میکنم.


+ اکنون به جای این که از دوری زادگاهم بنالم و تسلیم یاس و ناامیدی شوم تصمیم گرفتم تا آنجا که توانایی دارم به فعالیت بپردازم و دیوانه وار کار کنم. و کارهای پر سر وصدا را که با امید و کاوش و پیشرفت قرین باشد بر ناامیدی و خاموشی ترجیح میدهم.


+ تنهایی و تهی دستی نیز عالمی دارد . همین دنیای غم و تنهایی است که شخص را در اعماق اندیشه و دانش غرق میکند و انگیزه ی افکار و احساسات میگردد.


+ راهی را که اکنون در آن قدم گذاشته ام باید همینگونه ادامه دهم وگرنه امکان تحصیل و مطالعه و جستجو برایم وجود نخواهد داشت و یقین است که نابود خواهم شد.


+ اتفاقا در خلال این فقر و بدبختی شدید احساس میکردم که نیروی از دست رفته ام را دوباره باز میابم . به خود میگفتم : به هر طریقی شده دوباره اوج میگیرم و مداد را که در اثر یاس و ناامیدی زمین گذاشتم بدست گرفته و به طراحی مشغول می شوم.


+ اما در قلب فضائی باقی میماند که با هیچ چیز پر نمیشود.


+ ما باید با از خودگذشتگی و جانکاهی کار کنیم. 


+ میل دارم بتدریج استعدادی پیدا کنم که بتوانم به آسانی با صرف وقت کمتر کتاب بیشتری بخوانم و از خواندن کتاب تصور و احساس قوی بگیرم. خواندن کتاب نیز درست مانند نگاه به تابلوهای نقاشی است: شخص باید طوری وارد باشد که بدون تردید و انحراف و با اطمینان خاطر آنچه را که حقیقت عالی و زیبا است دریابد. 


+ من نباید جوانی و نیروی خود را فدای هوس پیران و عقاید باطل و کهنه ی آنان کنم. 


+ من کتاب را برای کسب معلومات و رشد فکری خود میخوانم و به تمام سر و صدا و جار و جنجال مربوط بع خیر و شر و ادب و بی ادبی اساسا وقعی نمیگذارم زیرا قادر نیستم معنی این کلمات را بفهمم.


+ وقتی با پدرم درباره ی موضوعی بحث میکنم، سخنانم برایش مفهومی ندارد ، بیانات او هم درباره ی آفرینش و اجتماع و اخلاق و نیکوکاری در نظرم بی منطق مینماید. من هم کتاب مقدس را مانند کتابهای میشله ، بالزاک و الیوت میخوانم ولی از کتاب مقدس چیزهایی  غیر از آنچه پدرم میفهمد درک میکنم. من نمیتوانم نتیجه ای را که آنان طبق دستور اکادمی از کتاب مقدس میگیرند بدست آورم. 


+ نباید پیرو احساسات قضا و قدر باشم و زندگی را بدون یار و همدم و همراز بگذرانم زندگی در تنهایی زندگی بی روحی است که کمترین ارزشی ندارد. ( با این حرفش زیاد موافق نیستم اما بعضی وقتا عجیب احساس تنهایی میکنم حتی اگه ادمهایی باشن. ادم دوست داره کسی درکش کنه باهاش حرف بزنه و یه رابطه دو طرفه باشه کسی مثل خودت با دغدغه های مشترک... نه که هیچوقت نباشه ولی فقط بعضی وقتا)


+ من خود را قربانی نمیکنم. راست است که دوستش دارم اما در مقابل بی وفایی و جفایش جسم و جان را از دست نمیدهم. من آتش عشق را به جان میخرم ولی هیچگاه پایبند عشق صوفیانه نمیشوم. این است آنچه که میتوانم راجع به گذشته بگویم.