روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

1612 : مقاله جدید : درآمدی بر نقد و تحلیل عکس

خب من اومدم. ساعت پنج و نیم و من فقط احساس کردم انگار یه قرن هیچ کاری نکردم و یادم اپمد چه آدم مزخرفی شدم. هیچوقت اینجوری نبود که دست بکشم اما الان شش روزه که هیچ کتابی نخوندم. فلسفه عکاسی رو نتونستم بیشتر از درآمد جلو ب م و این فاجعه است . قبلا اینجوری بود اما تحت هر شرایطی دست از کار نمیکشیدم.  خب فکر میکنم باید یادم بیاد یعنی میدونین یسری چیزا باعث میشه موتورت بچرخه کم کم گرم بشه شروع کنی دوباره.  پس من تصمیم دارم مقاله هایی از استادم بخونم وویس های کلاسمو گوش کنم و یادم بیاد یعنی واقعا این بهترین ایده بود که به یادم اورد باید دست از این وضعیت به هر قیمتی بکشم. من برنامم این نبود که بیشتر از شش روز هیچ کتابی آخه. باورم نمیشه خیلی طولانی تر از اون چیزی که هست به نظر میرسه. دوتا مقاله هم هست که فردا باید زنگ بزنم دفتر مجله اش‌ و درخواست کنم برام بفرستن چون شمره های قدیم هست فقط فعلا همینا بریم تو کارش. موهامم یه ذره کوتاه کردم چتریمم کوتاه کردم اتاقمو جمع کردم افتادم به حونش و خب واقعا بی تاثیر نبود. مرتب کردن این حرکت کردن خسته شدن سابیدن انگار همون قدر که اتاق مرتب شد فکر منم مرتب شد. 


میخوام حالا در آمدی بر نقد و تحلیل عکس که مترجم کتاب نگاهی به عکسها که نوشته ی جان سارکوفسکی و ترجمهٔ فرشید آذرنگ هست رو بخونم. فکر‌ کنم خیلی همینطوری سال ۹۴ این طورا خوندمش به خاطرم نیست اصلا شاید خیلی پرت بودم. و خب الان وقتش. بسی ذوق زده ام. من باید بتونم با اینا دوباره سرو پا بشم بتونم وایسم و حرکت کنم. چقدر کار دارم خدای من. دلم تنگ شده برای خوندنشون. برای غرق شدن توی نوشته ها.


نمیدونستم مقاله محسوب میشه یا نه شاید باید مینوشتم درامد جدید ولی خب .

1611 : داریم میریم بیرون

اصلا یادم نمیاد تابستون رفتیم تا امروز یا نه الانم اصلا حوصله ندارم حقیقتش چون سرم چشم یه ذره درد میگیره یهو یا دستم هراز گاهی یه تیک بره یه حالت خنثی انگار خسته باشم اما دلم میخواد برم دلم میخواد شهرو ببینم از خونه خسته شدم. شب خوبی. امیدوارم.

1610 : امشب قضیه از این قراره دلتنگی و بیخوابی

از تمام آدمهای دنیا آدم ته تهش فقط یکیو خیلی بیشتر از همه دوست داره و دلش تنگ میشه. باقی چیزا چه اهمیتی داره. 

1609 : شاید بیماری

خب اید اینجوری به نظر برسه چقدر راحت دارم برخورد میکنم با این مسئله که دوقطبی یا هرچیز دیگه ای دارم. من راحت برخورد نمیکنم. حقیقت اینه یه خورده دیر تر از اونی که باید رفتم دکتر با تاخیر سه چهار ماهه. ولی دیگه وضعیت جوری شده بود که اذیتم میکرد تمرکز نداشتم و خب حرفه نویسنده کتابی داره از سونتاگ بیماری به مثابه استعاره وایدز. و استعاره هایش ، علیه تفسیر که چند روز پیش یه پستی گذاشته بود اینجا که اصلا همین شد جمع کردم خودمو و گفتم بسه باید درست بشه و این فقط هرچیزی که هست راههایی داره  و تو که نمیخوای تا اخر عمرت حداقل به این شدت عقب بمونی و نتونی کار کنی. خب درگیری بو در مورد دارو خوردن یا هرچی ولی اخرش اصلا یهویی شد. و از قضا از همین الانم میخوام شروع کنم قرصارو . اینقد که استرس کشیدم امروز شاید حالم بهتر بشه. همین واقعا برام نه که مهم نباشه کی هست که دلش بخواد مریض باشه یا مشکلی داشته باشه ولی این فقط یه مریضی و چیز دیگه ای نیست چرا باید گنده اش کنم به قول سونتاگ بعضی چیزارو میشه کنترل کرد به موقع درمان کرد از پیشرفتش جلوگیری کرد. هرچی. ولی باید از راه درست دنبالش بود. منم مثل خیلیای دیگه. اگه برام مهمه تلاش کنم به اینده ام فکر کنم باید دنبال راه حل باشم. من قبلا هم این اتفاق برام افتاده گوشام قبلا گفتم . شاید اگه ادم سه چهار ساله پیش بودم شعورم نمیرسید. و خیلی میترسیدم یا گارد میگرفتم ناراحت میشدم الانم شاید یه ذره یعنی بی تفاوت نیستم واقعا فقط سعی میکنم واقع بینانه نگاه کنم. و خب این هست. چیکار میشه کرد. این مریضی فقط نه انگ نه واکیر داره نه اسیب میزنه به کسی. وادما با ادما متفاوتن. و خب زندگی منم اینجوری توی خیلی چیزا. وای دیگه بهتره برم فقط خواسنم واضح بگم. 

دلم نمیخواد غر عر کنم یا ناله یا شکایت   درو دیوارو بختو چیو چی. یا این دستاویز و بهانه بشه نه هیچی نمیتونه منو بیخیال کنه هرچند الان متوقف. شدم ولی . کم کم دوباره وایمسیتم و حرکت میکنم.



خب فکر‌کنم بار اول نتیجه معکوس داره کلم داره منفجر میشه ولی انگار ان انفجار تو کل بدنم پخش میشه. سردمه و دستو پاهام بی جونو بیون تر میشن ولی در عین حال یه ذره درد میکنن. حس خفنی کیا تجربه اش کردن :دی

خوابم نمیبره شاید فیلم ببینم. درسته چشم درد میکنه اما حواسم پرت میشه


حرفمو پس میگیرم مزخرف اغا من توقع معجزه داتم اما سرم اروم نمیگیره

و چشام که بسته تقریبا دارم تایپ میکنم


دلم میخپاد کلمو از تنم جدا کنم

1608 : گرمای تابستان ملاجمان را ذوب کرد:/

اقا امروز رفتیم دکتر. اینقدر گرم بود و شلوغ که نگو. هنوز سرو چشم درد میکنه اینقدر کلم داغ شد. دو تا کتابم از مولی خریدم. یه دونه از این کیسه های پارچه ای فانتزی گوسفندی هم خریدم.  کتاب اعترافات روسو خب این قطع جیبیش بود درسته خیلی فشرده است اما قیمتش برا من خیلی مناسب تر بود. اما اون یکی جلدش محکم تره دیگه. ولی من اینو خریدم . اعترافات روسو ، ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر. کتاب بعدیم از مارسل پروست فکر کنم یعنی نمیدونم خوشی ها و روزها جلد یک در جستجوی زمان از دست رفته است الان یادم نیست اما ترجمهٔ مهدی سحابی نشر نیلوفر. حالا خوندمش بیشتر پیگیری میکنم. 

دکترم که خب خیلی استرس داشتم اینقدرم طول کشید امروز از شانس من. پشیمون شدم دلم میخواست مطب میرفتم پلی خب این جام بد نبود. دارو بهم داد فعلا یه چند تایی قرص که از فردا شروع میکنم. و این که چند روز دیکه وقت دارم برای نوار مغزی گرفتن. هیم میگم اسکن مغزی نمیدونم چرا:/ 

همین .

من اصلا هوب نمیتونستم حرف بزنم عصبیم شده بودم یادم رفت بپرسم از کی شروع کنم قرصارو... هیچ ایده ای ندارم که چجوری میتونه باشه فقط میتونم امیدوار باشم از این وضعیت مزخرف در بیام و کلی کارامو کنم. گیر کردم تو گِل :/  یادمم رفت دقیق بپرسم یعنی دقیقا اسمش یعنی چی شد ولی فکر کنم دو قطبی باشه با توجه به سوالایی که در کمال لال بپدنم ازم پرسید هرچند جسته گریخته چیزایی گفتم و با توجه به اسم دارو ها که سرچ کردم و البته یه موضوع دیگه . فقط امیدوارم عوارض چندانی نداشته باشه. وای دارم از خستگی‌بیهوش میشم. هوارو دیدین چه دلبره. اصلااسمون منو میطلبه :دی اما اینقدر چشم درد گرفتم نمیتونم نگاه کنمش درست. میرم بخوابم. واقعا نمیتونم. حوصله غرغر کردنو ناله کردن ندارم.فقط به کتابا و کارای موندم فکر میکنم. به راه افتادنم. 

1607 : امروز

دارم میرم دکتر‌‌‌. دیگه وقتش بود معلوم بشه چمه. یه خورده نگرانم. اما چیزی نیست. دلم میخواد زود تر تموم شه. خیلی این که نمیتونم درست تمرکز کنم کار کنم ازارم میده و البته چیزای دیگه. اگه بیماری هم باشه فقط بیماری و فقط میشه شاید درستش کرد. بهتر از تحمل این وضعیتِ.


حال اومدم اینجا نشستم میترسم یادم بره

1606 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خب میدونین من تو خونه موندم. صبح که پاشدم فکر کنم تاثیر قرصا بود گیج میزدم اما خب دیشب واقع سر درد بدی گرفته بودم جدا از بدنم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم. با این حال درسته امروز سردرد ندارم اما تمام بدنم انگار هراز گاهی تیر بکشه یا گز گز کنه یا بی حس بشه و تو این گرما هم که دستو پام یخن با این که گرم و منم گرممه. بگذریم خواستم بگم نشد برم بیرون. کجا برم. چند وقت اینجوری شدم. چرا نمیتونم بخونم. نمیدونم باید چیکار کنم. این که یه کتابو بد بخونی بدتر از این که کلا نخونی. شاید شروع نکنم الان سعی کنم زبان بخونم فیلم ببینم چمیدونم بخوابم. بخوابم فقط بخوابم. اما اینا هم بیهوده است. ادم این طوری میشه دیگه. احتمالا. دستم به کاری نمیره. اما خب اگه است اسه تلاشمو میکنم حتی کتاب اره نباید ولش کنم. باید ول کن تمام وجودمو چیزی که انگار فقط درد داره و شاید بغض. من دیگه خوب نمیشم. هیچوقت خوب نمیشم. 


نیچه میگفت :

پشت سر نهادن چیزی که انسان هرگز حق خواستن اش را نداشته است ... و زان پس آن را بر دوش خود داشتن ... چیزی تقریبا خرد کننده است.