روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

1622 : اتمام کتاب ایدز و استعاره هایش

امروز از هشتو نیم صبح کتابخونه بودم تا ساعت نه نیم شب. زیادم بد نیست خب وقتی تو خونه نتونی کار کنی با یه جای دیگه حال کنی میری اونجا به میزم عادت کردم تو خونه سخت شده. هرچند این چیزا مثل بهانه است.

والا کلا نطقم کور بود اومدم پست بزارما اما میلم نیومد که چیزی بنویسم یعنی باید بیاد دیگه بزور که نمیشه. صبح زبان خوندم جفتشو بع درس سوم رو شروع کردم دو سه تا متن واسه خودم معنیشو دراووردم. و بعد هم شروع کردم به خوندن ایدز و استعاره هایش  و کتاب بیماری به مثابه استعاره تموم شد. فردا میریم کتاب جدید که الان در موردش ایده ای ندارم . اومدم خونه ها ساعت ده بود فکر کنم دیگه تا یه چیزی بخورم لباسارو بندازم ظرفارو بشورم دیگه از این کارا لباسارو باد بدم :دی از تین کارا اها تنمو شستم چون صبح حموم بودم حال نداشتم دوباره موهامو خیس کنم برا فردا :/  تا الان طول کشید.  


و اما ایدز و استعاره هایش و کلا . اغا حقیقتا درسته الان از دستم در میره اما بار قبل کلا تو باغ نبودم. یه جاهاییش به نظرم میومد نخوندم اصلا! :/ مغزم یادی نمیده از خستگی ولی یسری چیزارو نفهمیده بودم قبلا  یا دقت نکرده بودم با شرایطم جور نبود شایدم دقت کرده بودم یاد اوری شد کلا راه گشا بود. هرچند در مورد مریضیم یجور بی واکنشی مشکوکی دچارم  :دی نه بی واکنشی ها حسی ندرم نمیدونم چجوری باید باشه . میدونین یا چجوری بوده و خیلی خب همینِ و من چه کاری ازم بر میاد؟ جز این که دنبال میانبر باشم همین بهترین نحو برای من بشه .راستش حتی اینقدر بی حوصله ام که حوصله اینم ندارم.  شایدم قوی تر شدم حوصله ناله کردن ندارم. خب جریان همینجوری. کسی چمیدونه قراره با چه چیزایی روبرو بشه؟ سال ۹۷ هم به نوبه ی خودش خیلی گل بارون بود :/ یعنی تقریبا از اوایلش روی خوششو نشون داد.


یه جا سونتاگ حرف میزد میگفتش که همه این دسته بندیایی که برای بیماری ایدر یعنی مراحل تعیین کردن همش باد هواست. که همه مبتلاها مثلا مبتلا به ویروس HIV نیستند که به مراحل بهدی راه یافته یا راه میابند اما. بالاخره همشون راه میابن و مبتلا میشن. یه همچین چیزایی که مفصل بود منم دستم نمیره اما میخواستم بگم این دسته بندیا توی دو قطبی هم هست. که من خودم میخوندم گیج میشدم. شیدایی شیدایی نوع دو افسردگی والا ما همش بودیم :دی یا این که مثلا به ژنتیک بر میگرده واقعا بر میگرده؟ یعنی احتمالا اگه من شاید تو شرایط دیگه ای بودم اتفاقی نمیفتاد کسی چمیدونه. دلم میخواد نتیجه عکس سرمو ببینم ببینم دکتر چی میگه سونتاگ میگفت باید خیلی روکو پوست کنده پیگیری کرد بیماریمون چیه.یه جاهایی کتاب رسیدم پیش خودممیگفتم کتابو بخونمو به خودم بگم هرچی که هست من وسطشم این چیزا اهمیتی نداره برام نه که اهمیتی نداشته باشه یعنی شاید کسی که تا حالا با همچین چیزی رو برو نشده باشه براش سخت باشه اما من از بچگی انگار نافمو باهاش بریدن

چهار سال به نظرم خیلی نمیاد که از گوشم گذشته و من از این لحاظ خیلی یاد گرفتم. یعنی نزدیک چهار سال. چه زود و چقدر البته خوبه خوبه. چون خودمو میشناسم این که بخوام انکار کنم به هیچ دردی نمیخوره سونتاگ هم میگفت. من خب بی تفاوت نیستم نه که اهمیتی نداشته باشه دنبال راهیم بهتر بشه هرچند دلم میخواد به قبل برگردم شاید اونم نه نظرم عوض شد اما امسال سال مزخرفی ادم فکر میکنه اپن موقع که نمیدونست همه چی بهتر بود اما اشتباست اون دروغ. ادم وقتی علت چیزیو بدونه خیلی ریز تر میشه توی جزئیات توی رفتارش توی حسهاش توی فکراش توی همه چی و افعالشو میفهمه فکراشو میفهمه خودشو میفهمه یسری علت هارو کشف میکنه خود اینا ارامش میاده بدرک که چیزی هست. همه مریضن! استادم میگفت اگه درست یادم بیاد این مریضی نیست که غیر طبیعی این سلامتی. جمله اش این نبود بیشتر فکر کنم نتیجه گیری من از یه حرفش بود شایدم توهم اما خب منسوب به استادم :دی یعنی برای سالم بودن باید براش تلاش کرد.

صبح با دو تا کلمه از خواب پریدم شمایل نگاری تصویر نگاری و هیچی دیگه تو مغزم نبود نمیدونم خواب میدیدم. چی بود.


 همین. بیهوش نمیشم ولی دستام جون نداره بخشایی از کتاب رو میذارم. 


بیماری به مثابه استعاره ـ ایدز و استعاره هایش ـ نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


ما تندرستی را می‌آموزیم، و در باب خوراکمان، آشامیدنی‌ها، و هوا و ورزیدگی بدن تأمل می‌کنیم، و هر آن سنگی را که در این بنا به کار رود می‌بُریم و اندک صیقل‌اش میدهیم؛ و از این رو تندرستی ما [ثمره] کاری دراز مدت و مستمر است؛ باری به یک آن محکی می‌آید و همه چیز را در هم می‌شکند، همه چیز را نگونساز می‌گرداند و همه جیز را ویران می‌نماید ؛ یک بیماری که مجاهدات ما دورش نداشته و وسواس مفرط ما بدان مظنون نگشته است.


در اندیشه ی بیماری ! _ تا خیال مبتلایان آرام گیرد ، تا آنان لااقل مجبور نباشند ، چنان که تا به حال بوده اند ، از فکر و خیال راجع به بیماری بیشتر از خود بیماری رنج ببرند. این به گمان من کاری است کارستان ! با اهمیت فراوان! 

پزشکان را وادارید تا حقیقت رابه شما بگویند، بیمار مطلع و فعالی باشید ؛ راه درمانی مناسبی برای خودتان پیدا کنید چون درمان مناسب ( با وجود همین روش های نا کارآمد ) واقعا وجود دارد،اگرچه یک روش درمانی [نهایی] هنوز موجو نیست ، بیش از نیمی از موارد رامیتوان با استفاده از همین روش های درمانی فعلی مداوا کرد.


هدف من ارام کردن خیال بود نه برانگیزاندن ان. هدفم نه معنا بخشیدن که مقصود مرسوم هر اقدام انقلابی است ، بلکه تهی کردن چیزی از معنا بود. قصد داشتم ان راهبرد رویایی و به شدت جدلی یعنی علیه تفسیر را این بار در دنیایی واقعی به کار ببندم . برای جسم. قصد من بیش از هرچیز ، [انجام] کاری عملی بود.


زبان یک ویروس است!


زندگی مدرن عادت مان میدهد نسبت به فاجعه های عظیم ، تصور ناشدنی ـ اما ، مطابق آنچه به ما میگویند ، کاملا محتمل ـ گهگاه آگاهی داشته و به حیات خود ادامه بدهیم. تمام وقتیع بزرگ مدام تکرار می‌شوند و این امر فقط به واسطه ی تصویرشان که بازنمودی از آنهاست رخ نمیدهد ( تکرار واقعیت که حالا دیگر قدمتی دارد و در ۱۸۳۹ با اختراع دوربین عکاسی آغاز شد). .. واقعیت دو دفعه به دو شاخه تقسیم شده ، یکی از آنها. چیز واقعی است و دیگری نسخه ی جایگزینی برای آن است. یک بار واقعه و تصویرش ؛یک بار واقعه و نمایشِ آن. اما از آنجا که خود وقایع اغلب به اندازه ی تصاویر برای مردم واقعیت ندارند و محتاج تصدیق تصاویرشان هستندواکنش کنونی ما به وقایع آن است که در چارچوب کلی ذهن با تخمینی مناسب جویای تایید و تصویق ان واقعه در شکل نهایی و به نمایش در امده اش باشیم.


هر آنچه را بتوان در تاریخ یا طبیعت پیوسته در حال تغییر توصیفش کرد ، می‌توان حرکتش را به سوی فاجعه مشاهده نمود. 

1621 : هنوز بیدارم و خوابم نمیبره

از هشت و نه صبح شایدم زودتر ،نمیدونم بیدارم. بر عکس تصورم دیروز خوب بود کتاب بیماری به مثابه استعاره رو تموم کردم. زبان خوندم هم فرانسوی هم انگلیسی یه جمله از واکر اونز رو برا خودم ترجمه اش کردم خیلی دستو پا شکسته. نمیدونم باید چیکار کنم الان.صبح کلی خوابم میومدا. خمیازه میکشیدم مثل چی اما الان بی خوابی...

1620 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1619 : ام آر آی

احساس میکنم یه قرن مطلب نذاشتم. احتمالا از دیشب اما خیلی طولانی میاد. باورتون میشه؟ 

امروز روز شلوغی بود هر روز صبح زود پا میشم بعد تا دو سه ساعت چرت میزنم یعنی هی بیدار میشم هی میخوام دیگه بستگی داره هفت بشه هشت بشه. اما بیدار میشم امروزم که استرس داشتم استرس نه ها نمیتونستم کار کنم به حد مرگ خسته بودم انگار‌نه انگار تخت خوابیده بودم. 

سرمم این روزا زیاد درد میگیره رفتیم اغا خوشم اومد شلوغ نبود. قبل من فقط یه خانم بود برای ام آر آی. زیادم طول نکشید خب من تا حالا ام آر ای نداده بودم. فکر کنین یاد الکینز افتاده بودم. عکس از داخل بدنت. وای اونم مغز یعمی چه شکلی؟؟؟ خب نمیدونم نتیجه چی میشه نوار مغزیم که نرمال نبود‌مثل این که دکتر ازم پرسی ضربه ای به سرم خورده تصادف کردم یا نه منم گفتم فقط از تاپ برگشتم سرم شکست. هنوز مدرسه نرفته بودم اما کلا کله ام زیاد اسیب دیده :دی اما یادم نبود. مولا تابستپنی که مهرش قرار بود برم مدرسه با صورت رفتم تو دیوار اسکیت پام بود دیوارشم از این قدیمی زبرا هست قشنگ کوبیده شدم :/ اینه رو از جلو دستم برداشتن. یا مثلا یه دفعه برف بازی یخ زده بود بابام بود که اونم پایین بد همین پارک بغل سر خوردم خوردم تو دیوار روبرو قشنگ چند دقیقه منگ میزدم :/ ولی بعد خوب شدم:/ به هر حال که نمیدونم. این چیزا چهاهمیتی داره اماخب مرور خاطرات زیاد بدم نبود. من خب از این دید نگاه نمیکنم. فکر میکنم من ابژه شده بودم مثل یه شی. باید میخوابیدم و تکون نمیخوردم سرم تو یه محفظه بود. قشنگ کیپ بود با این حال جوری نبود که تکون نتونی بخوری اما خب خیلی هم نمیشد. یاد تابوتم افتادم. چشمامو باید میبستم. اول لباسامو عوض کردم از این یک بار مصرف ها . بیش از حد سرد بود. درجه اسپیلت شاید بود رو دیوار دیدم ۲۰ درجه بود. لباسا هم چیزی نداشت حتی توی همون دستگاه هم. روم پتو هم انداخت. روی بدنم. دستاتو میذاشتی کنارت یه بیل بیلکم میدن دستت صاف میری تو دستات کنارتن و به بدنت نزدیک میشن وقتی داخل میشی. هوا توش جریان داشت. وقتی صدا نمیومد احساس میکردم روی آبم . رها رها رها حتی احساس خیسی میکردم شاید واسه هوای سرد بود. واقعا برام اینجوری بود. به نظرم حس فوق العاده ای داشت. با این که فضای بسته ناراحتم میکنه اما اینجوری نبود شایذ اولش فقط. حرکتم میکردشایدم من فکر‌میکردم ولی دقیقا انگار روی اب خوابیده باشم سکوت تمام. اما خب بهم پنبه دادهبودن توی گوشم بذارم. برای این سکوت نبود اصلا. برای این بوقایی که میزد صدایی مه میداد. انگار وسط پارتی باشم. پارتی تنها لغت که به ذهنم میتد تاریک تاریک فقط صدا. یا جتی به ذهنم رسید مثل خلا میمونه. احساس معلق بودن داشتم. یه جاش خود دستگاه جلو عقب میشد خیلی بد بود اخرش بود مثل شهربازی شد. رنجر ترن همچین چیزایی فکر کردم داغون شده :/ هیچی دیگه دکمه رو فشار دادم گفتن هیچی نیست نترسم :/ خیلی بد بود . از حرکتش هم امادگی بدین وقتی از صداش میگین. اما کلا خوب بود. و نتیجه هرچی شد همش همین است! هرچی که حالا هم هست. بعدشم که منگ میزدم اومد بیرون. واقعا منگ میزدما خیلی خفن بود . دلم میخواد عکسمو ببینم. نگهش میدارم. هرچی که هست مغز منه :دی  بعدم لباس عوض کردم اومدم بیرون قشنگ حس یخو دیدین میارین گاهی تق صدا میده دما عوض میشه همچین چیزی بود قشنگ ژانبون تنوری شدم از اون دما به این دما و برعکس الان گلو درد دارم:/ خیلی گرم بود خیلی . فکر کنم سرما خوردم نمیدونم سرما خوردگی تداخلی دره با داروهام؟؟ :/

بعدش رفتم با مها اها تیغ اره میخواستم از سروش خریدم با از این سر دریل دستیا یه ستش کوچیک. یه کتاب داستان فرانسوی هم خریدم. فقط فعلا برای شنیدن. بعد مها یکی از کتابای تخصصیش سی دی نداشت رفتیم گرفتیم وای چقدر خوب بود نمیدونم مرکز پخش کتاب بود چی بود خیلی خونه هرو دوست داشتم فکر کنم نتونستم مقاومت کنم عکسم گرفتم اما افتضاح شد یعنی باید نگاش کنم. دلم میخواست انبار دار کتاب شک :/  امروز کلا من داستانی داشتم.


بعد رفتیم افق مقوا خریدم برای دیرینت این بیل بیلکام که بدمشون برن احتمال اثهم داره به طرح های تکراری رو بیارم چون ایده ای ندرم فعلا البته الان هست به اندازه . خیلی خوب شد اینقدر براش ذوق کردم که نگو ونپرس. اپمدم خونه بریدم چند تاشو وصل کردم دیگه نحو ارائه ام همینقدر ساده است. اما همه استعدادمو رو کردم. 


بعدش یادممی چیکار کردم اها یه ذره اتاقو جمع کردم یادم نیست تا هفتو نیم مها یه چیزی میخواست بابا رسوندمون پاساژ بعد خرید بعد برگشت اپن میگفت با ماشین بریم یا اسنپ بگیریم  من میگفتم الا و للا بی ارتی. خیلی حالش خوبه شماها میدونین من شبا بی ارتی سواری رو خیلی دوست دارم به خصوص این که این خلوت. کلی نقشه کشیده بودم ماشینا رو میبینم خب من کلا از سرنشین بودن خوشم میاد اما همین که ادم دلش یه چی میخواد میخوره تو حالش. یه ایل فامیل حرف حرف اخراش ساکت شدن البته  نذاشتن حال کنم اونمجوری. 


نمیدونم فردا کتابخونه برم ؟ احتمالا اره تو خونه بشینم چیکر اما دارم بیهوش میشم. از زور خواب. اما خوابم نمیبره از وقتی اومدم خونه همین. اما خب همش همینِ. 

1618 : دیروز و امروز

هر چیزی که بتدریج و پنهانی بفرساید یا [ از درون ] بپوشاند یا تحلیل ببرد. 


سل بیماری زمان است؛ به زندگی شتاب میدهد، نورانی‌اش میکند و جنبه ای روحانی به آن میبخشد. در هر دو زبان انگلیسی و فرانسوی سل به پیش میتازد. در سرطان مراحل جای سرعت را میگیرند. این بیماری در نهایت علاج ناپذیر است. 


هیچکس تغییر در محیط زندگی شخص سرطانی را در بهبود او موثر نمیداند. 


اما اسطوره ها همچنان پابرجا هستند. 



سل و سرطان را عموما فرات از بیماری هایی که معمولا به مرگ منتهی میشدند(یا میشوند ) به شمار می اورند.



میدونین یاد چی افتادم یاد ویرجینیا وولف بیچاره همش استراحت کنه همش بهش غذا بدن به زور. نذارن از خونه تنها خارج بشه از لندن بیارنش بیرون و غیره. خدارو شکر الان خیلی نیست از این چیزا هرچند خب یسری چیزام ناخوداگاه پیش میاد اما این که همش چششون بهت باشه یجوری.


خیلی سخت دارم این کتابو میخونم. اما دارم میخونم. 


صبح چند ساعت صرف زبان کردم هنوز درست اول تو یادم بود باورم نمیشد اما خب امیدوارم نتیجه بده یه هفته عقب افتادم اون هفته اصلا نخوندم. 


دیروز که نوار مغزی دادم اون خانمی که میگرفت خب اول مها رفت و خیلی استرس داشت به من گفت اونجوری مثل خواهرت نبودی من فکر کردم نوار مغزی من اوکی بعد که رفتیم دکترم به مها که گفته بود مشکلی نداره از این لحاظ خودش خیلی ولی به من گفت باید ام آر آی مغزی بدم. اونجا نزدیکش یه جا بود رفتم پرسیدم وقت گرفتم برای فردا خب استرس دارم. نوار مغزی که چیزی نداشت اینم نداره فقط یسری بیل بیلک خیس وصل میکرد می کلم اینقدر م چندشم میشد اب میریخت روم اپمدم خونه رفتم تو حموم :/ هوووف خیلی مهم میست راستش. در واقع اصلا ایده ای ندارم. یعنی خیلی مهم نیست انگار دیگه هرچی. چیکار کنم حالا :دی والا. فقط باید سعی کنم خوب کار کنم. احساس میکنم کلی چیز میخواستم بنویسم که یادم رفته. از ساعت چهار هی بیدار میشدم میخوابیدم اخر ساعت نمیدونم چند بود بلند شدم بزور حاضر شدن. اب خونه هم زرد بود چندشم میشد دست بزنم از تو یخچال یه بطری برداشتم ریختم تو این بطری اب ها بردم مسواک زدم :/ دیروزم زبان خوندم یعنی بیشتر گوش کردم اینقدر سرم درد میکرد که مگو هوا هم گرم. ما هم از خود صبحش بدبیاری داشتیم از نیومدن ماشین خراب شدن دستگاه برا گرفتن دارو شلوغی اونجا صد دفعه راهشو رفتیم برگشتیم اخرم جنازه بودیم حالا اومدیم خونه مگه خوابم میبرد شلوارمم تازه پاره شد پاشدم رفتم شلپار خریدم :/ وای اینو یادم رفت به بابا برگشتم گفتم میگم به مامان نگو جو نده بیخودی نگران نشه شب رفتم کیفمو بردارم از پذیرایی مائده بابات چی‌میگه :/ مرسی از پدر واقعا ممنون دلاور. این که البته توقعی هم نداشتم برا من فرقی نداره فقط حوصله توضیح دادن نداشتم که ندادم. انگار حالا توضیح بدی هم فرقی داره . همین امروز کتابخونه یجوری. حال نمیکنم باهاش. و خیلی هم خوابم میاد. خیلی زیاد. 


چرا احساس میکنم خیلی از چیزایی که راجع به سرطان و سل میگه واقعا در مورد این بیماری وجود داره ؟؟ یعنی برا اونا استعاره محسوب میشه برای این نه ؟؟ البته مه نمیشه فکر احمقانه ای


نه فکر‌میکنم که هست یسریاش واقعا. در مورد سل و سرطان استعاره است اما در مورد دو قطبی نه. البته نه همشا مثلا چیزایی که راجع به مرگ گفت اما نمیدونم


به حد مرگ خوابم میاد‌.  


نتونستم تا ده بمونم

1617 : قسمت هایی‌ از کتاب : بیماری به مثابه استعاره

نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


+ با این که رازوارگی بیماری در پس انتظارات جدید [ از بیماری ها ] واقع شده ، خود بیماری ( زمانی سل و حالا سرطان) واهمه های کاملا کهنه‌ای را بر می‌انگیزد. هر بیماری‌ای که به آن چون امری رازگون بنگرند و به حد کافی از آن هراس داشته باشند، اگر نگوییم به معنای واقع ، به لحاظ اخلاقی مُسری پنداشته میشود. 


+هرگونه تماس با شخص مبتلا به آن دسته از بیماری هایی که چون خباثتی راز آلود پنداشته میشوند به ناگریز مانند زیر پا گذاشتن حریم ها است. ، حتی بدتر ، به نقض یک تابو میماند این چنین القا شده که حتا نام این بیماری ها هم نیرویی جادویی دارد. 


+ تا زمانی که یک بیماری خاص را یک شکارچی اهریمنی و شکست ناپذیر و نه یک بیماری صرف ، تلقی کنند، بیشتر مبتلایان به سرطان با پی بردن به بیماری شان روحیه خود را خواهند باخت. 


تازه بخش اول رو خوندم. چیزایی که میگه خب در مورد دو قطبی خود منم یعنی انجامش میدم. این که شاید اولش دلم نخواد همه بدونن شاید این که مولا بگن دیوونست جنون دتره هرچند الان مهم نیست منظورم چند ماه پیش. به خانوادم نگم که نگران نشن یا فکر نکنن چیز خاصی. درمان خاصی نداره یعنی همیشگی میشه کنترلش کرد اما با این که مرگ اورم نیست چون نسبتش میدن به روان و روح و نه جسم، هرچند که مشکل مغزی باشه و علتش ژنتیک و یا منشاش مشخص نباشه هنوز این دید رو عموم مردم دارن که یه چیز ترسناک شاید باشه یا ادمارو جدا از خودشون فرض کنن. رازالود به نظر برسه. فقط چون ظاهرا توی بیماری های دیگه حتی سرطان همه خیلی راحت به جسمشون دسترسی دارن میتونن کاری کنن یعنی چیزی هست که نقصش به جسم بر میکرده حالا از کار افتادن یا ویروس یا چیزای دیگه . هرچند که دوقطبی تا یه جایی جسمی یعنی فکر میکنم کارکرد مغز مطمئن نیستم دقیق که بخوام توضیحش بدم. یعنی کامل نمیدونم ولی تو باور اکثریت ربطی به جسم و همون مکانیسم بدن نداره. پس شاید به نظر خجالت اور و ننگی آور بیاد. در حالی که هیچ کدوم از اینا درست نیست و حقیقت نداره. و اینم مثل باقی بیماری هاست.

با این حال خیلی بیشتر از حتی سرطان راز آلود و ترسناک شاید دیده بشه. چون که اونجوری منشا جسمی نداره کارکرد مغز یجورایی. و این که قسمتی از بدن به زوال نمیره. یا اسیب ندیده. رفتار و اخلاق اختلال ایجاد میشه توش. جوری میشی که بقیه توان درکت رو از دست میدن  به خاطر این ترسناک هست که اونا نمیتونن خودشونو بزارن جات. این که گاهی از همه چی یهو متنفر میشی. همه وجودتو غم میگیره هیچ چیز ازاردهنده ای از چشمت جا نمیمونه. نمیتونی بی تفاوت بشی. کنترل خوابتو نداری تمرکزتو از دست میدی با کوچکترین اتفاق گریه ات میگیره. گاهی پر انرژی میشی میتونی ساعت ها بیدار بمونی واسه مسئله ای ذوق زده بشی .با هیجان بدون خستگی کار کنی و بعد انگار ورق برگرده حتی لحظه ای. پرخاشگر بشی نتونی خودتو تحمل کنی. یهو قسمت هایی از بدنت درد بگیره.

فقط تو نیستی که درگیرش میشی. توی رفتارای اجتماعی هم تغییر ایجاد میشه.

همه ازت توقع دارن مثل اونا باشی.

تو حوصله شلوغی رو نداری گاهی نمیخوای با هیشکی حرف بزنی. نه کسی رو درک میکنی نه کسی تورو نمیتونی الکی خوش باشی و پیش خودت فکر کنی همین که شاد باشم میتونم زندگی خوبی داشته باشم . کنترل بدنتو ممکن نداشته باشی یهو خوابت بگیره. بدنت درد بگیره انگار یهو بیفتی تو خلا. نتونی بفهمی بخونی گوش کنی .همین الان این اتفاق افتاد( وقتی اینو نشتن تو کتابخونه بودم) حس گندی، یجوری انگار از لحظه جدا میشی. غهمه وجودتو میگیره احساس میکنی‌هیچی دیگه ارزش نداره هیچ امیدی وجود نداره نمیفهمی چرا داری زندگی میکنی همه چیزایی که برات مهم بودن بی اهمیت میشن دیگه انگار جایگاهی که باید رو ندارن. احساس میکنی زندگی بیهوده ای داری. احساس میکنی از همه متنفری از خودت از زندگی دلت میخواد بمیری.احساس میکنی یعنی میخوای کار کنی ولی نمیتونی این عذاب اوره. یجوری انگار از این بعد خارج میشی اگه بعد های دیگه ای باشه. سردرد میگیری. شاید چشم دردو گوش دردم هم مرتبط باشه. احساس سرما میکنی دستات پاهات کم کم همه بدنت بیجون میشن به قول فلوبر انگار روح ازشون خارج میشه. احساس خستگی میکنی مغزت انگار قفل شده فقط به یه جا زل میزنی و فکر میکنی فکر میکنی و اخرش نمیفهمی چجوری زمان گذشت

بعضی وقتا احساس میکنی از پس هرکاری بر میای و خوشحالی و گذشته هیچ مفهومی نداره. برنامه ریزی میکنی و عمل میکنی. خسته نمیشی. گاهی فکرت میپره.

فکر کنم همینارو همینجوری بنویسم برم به دکتر بدم خوبه. 

سه بارم توهم زدم نمیدونم چجوری. قشنگ صدای افتادن چیزایی بود بار اول گشتم فکر‌ک دم چیزی افتاده بغل تخت دنبالش میگشتم اما چیزی نبود مهام تو اتاق بود گفتم چیزی میشنوی گفت نه من نبودم. دوباره ااخیرا شد. 

خلاصش اینه کارت مختل میشه و تو نمیتونی یعنی هرکاری میکنی نمیشه نمیفهمی .

گاهی عصبی میشی به همه میپری حتی تحت فشار که قرار میگیری ممکن یهو از ناراحتی دا بزنی یا گریه کنی یا جیغ بکشی. فکرای ناراحت کننده تو مخم بیاد بخوای خودتو بکشی. 


همین .


رفتم شهر کتاب بگین چی خریدم؟؟؟ جاودانگی نوشتهٔ میلان کندرا ترجمهٔ حسین کاظمی یزدی نشر نیکو نشر. ایدقدر ذوق مرگ شدیم . نبود اصلا که. ترجمهٔ حشمت الله کامرانی رو داشتم اینقدر فرق میکنن با هم استادم این مترجم رو معرفی کرده بود. یه مداد خریدم یه مداد هایلایتری یه مداد از اینا که مغزش همه رنگ یاد بچگیام افتادم داشتم. شبی موزه بود :دی نه موزه نه یه خورده بهم ریخته بود شاید تازه انبارگردانی مرده بودن تهشو جمع نکرده بودن. دیگه این که مهام یه بسته ده تایی از این خودکار نمدیا استدلرا خرید من براش مداد خریدم اون اینو ناموسا هی بهش میگم من نمیخوام. یعنی اومدیم خونه داد وگرنه حساب میکردم:/ گفتم نمیخوام ناراحت شد . اونام اما قشنگن رنگاش. منم باید براش چیزی بخرم ختما. مها غرورو تعصب رو خرید راستی. اون دفعه هم پروست چگونه میتواند زندگی شمارا دگرگون کند از الن دوباتن زده تو کار لیست کتابای من . ت الانم چند تاشو خونده . 

دیگه این که همین. 

باید برم حموم فردا وقت نوار مغزی تا حالام نرفتم نمیدونم چجوری ادم استرس داره . زیاد نه ولی خب بعدش با مها میریم کتاب بخره. بعد اوه میخواماین چیزای بیلبیلکرو پیرینت کنم امشب کاملش کنم. فردا چاپشون کنم ببینم چجورین چجوری نیستن. هوف بریم ببینیم چه میکنیم. 

خب کتاب جدید هم شروع کردم اینو تا انتها میخونم. نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


اینو قبل از عید بود فکر میکنم اسفند ماه خوندمش که حالم خوب نبود و چراییشو الان میفهمم تمرکز نداشتم و خب احتمالا درست نفهمیده بوده باشمش اون موقع. حتی اگه چیزهایی به خاطرم باشه. در نتیجه الان دارم شروعش میکنم. این عکسم مقدمه کوتاه سانتاگ. 

این عکسها خب نمیدونم باید توضیح بدم؟ هنف شاید نمیدونم اما امروز فقط خواستم بگیرم. چند وقت عکاسی نکردم؟



1615 : اتمام مقاله : علیه تفسیر


نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


+امروز در چنین زمانه ای به سر می‌بریم : پروژهٔ تفسیر در عمده موارد واپسگرایانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده‌اند، تفسیرهای هنری هم که از هر سو بر سر رویمان میریزند و حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد.

حتی فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی‌کردن دنیا ـ برای این که دنیایی سایه گون از معناها بر پا شود . یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. («این دنیا»! انگار دنیای دیگری هم وجود دارد.)

دنیا ، دنیای ما،به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شر المثنی هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی راکه داریم بلا واسطه تر تجربه کنیم.


+ هیچوقت به گوینده اعتماد نکن،به خود ماجرا اعتماد داشته باش! 


+در حال حاضر چیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یاد بگیریم بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم. 

کار ما این نیست که محتوای هرچه بیشتر در اثر هنری کشف کنیم، چه برسد به این که بخواهیم محتوایی جز آنچه در خود اثر وجود دارد از آن بیرون بکشیم. ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا خود اثر را ببینیم. 

امروز هدف تمام شرح هایی که از هنر ارائه میکنند این باید باشد که آثار هنری ـ و به قیاس آن ، تجربهٔ خود ما ـ برایمان واقعی تر بشود، نه ساختگی تر. کارکرد نقد هم باید این باشد که نشانمان دهد اثر چطور همین شده که هست ، و حتا نشان بدهد اثر همین شده که هست ، نه این که بگوید معنایش چیست.


خب چیزی که این بار فهمیدم این بود که تفسیر کردن واکنش نشون ندادن نیست. باید واکنش نشون بدیم به خود ماجرا. تحریفش نکرد. و این که تجربه ی ما از اون ماجرا واقعی تر باشه نه ساختگی . معادل براش نیاریم. این که خودش چیه نه این که چه معنی داره و خب با همون بازیابی حواس که باید بییشتر یاد گرفت بیشتر شنید و بیشتر ببینیم و بیشتر حس کنیم اتفاق میفته. 

من دچار اشتباه شده بودم. احساس میکردم هر حرفی بزنم یکی این که معادل میاووردم دوم این که یا حرف نمیزدم که تفسیر نشه . حتی تو ماجرای اخیر. در حالی که واکنش نشون دادن طبیعی. باید یاداوری میشد. 

1614 : مقالهٔ جدید : علیه تفسیر

البته خیلی جدیدم نه قبلا خونده بودمش اما میخوام دوباره بخونم. از کتاب علیه تفسیر ، نوشتهٔ سوزان سانتاگ ، ترجمهٔ  احسان کسانی خواه ، نشر حرفه نویسنده. هم این که واقعا دلم سونتاگ رو میخواد و هم این که اینو میخونم و بعدش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو دوباره میخونمش.  از الانم اومدم کتابخونه یه جای دنج نشستم دم پنجره پشتم ستپن اصلا یه حالی که نگو :)))))))  بریم امروزو داشنه باشیم. به یاد یکشنبه ها، یکشنبهٔ دوست داشتنی...

1613 : اتمام درآمدی بر نقد و تحلیل عکس

خب این مقاله تموم شد یعنی در آمدی که التدای کتاب نگاهی به عکس‌ها بود. یه خورده طول کشید اما همین برای شروع خوبه . نمیدونم راجع بهش چی بگم برام خوب بود خیلی خوب چون که یسری چیزا یاد اوری شد یسری چیزا تکمیل شد و یه چیزاییم جریانشو نمیدونستم درست یعنی هیچ ایده ای نداشتم یا میدونستم نمیدونستم همین مثل نشانه شناسی. و من همچنان رایم روی بارت سونتاگ بنیامین و خب سارکوفسکی که بیشتر باهاش اشنا شدم. فکر میکنم همه دانشجوهای عکاسی اینو باید بخونن یعنی حالا من دیر خوندم با این که از تابستان ۹۴ خریده بودمش در واقعا درست نخونده بودم. 

نمیدونم چی بگم راستش یه نوشته ای بود که میتونه قشنگ باعث یه اغازی بشه. حالا جدا از موضوع دارم میگما . این که افرادی توش نام برده شدن یه دیدی بهت میده اشنات میکنه من خب مثلا خونده بودم یسری چیزاشو ز قبل به واسطه استادم اشنا شده بودم ولی برای کسایی که این امکانو ندارن دارم تصور میکنم که چجوری منابع مهمی توش گفته شده  ادمایی که تو دونه دونه بری ذنبالش کلا دیگه رفتی. در‌مورد خود در واقع موضوعشم که خب جای خود. 

نگاهی به عکس ها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ  نمیدونم نشرش چی میشه دانشگاه فکر کنم.