روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۹۸ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

1594 : کتابخونه

اینجا کتاب خونه اش خیلی بزرگ. هرکیم تو حال خودش. ۹۹درصدو نیمم دارن برای امتحان یا کنکوری چیزی میخونن.که خب من جزو این نیم درصدم. نه که عاشق کتابخونه باشم اینجا از بین کتابخونه هایی که رفتم با بقیه فرق داره شاید به خاطر این که یه طرفشش کلا پنجرست. اگه زود بیام میتونم اونجا بشینم اگر نه این طرف یه کنج دنج. نمیتونم جایی بشینم که بدونم پشتم کسی میاد میشیه . جز روبروم که مهاست و معلوم نیست کسی نیست. پشتمم ستون. تو حال خودمم الانم دوتا صندلی گذاشتم جورابامم دراووردم پشتمو کردم به ملت و را به دیوار. هرچند که خلوت سالنش بزرگ تقریبا پشت سرم نزدیک کسی نیست همه تو فاصله اند. زانوها هم جمع کردم تو شکمم. یه همچین حالتی . چارزانو هم میشینم. نه که فضای کتابخونه منو مثل نیچه مسموم کنه. خب نیچه میگفت تغذیه اب و هوا مکان تفریحات چیزای مهمین که هرکس باید تو خودش بسنج.فرمولبندیشم ایجوری بود : « تو باید چگونه خودت را تغذیه کنی تا بتوانی به حداکثر نیرویت ، کارایی‌ات، ـ به معنای رنسانسی کلمه ـ فضیلت افیونلاق برسی؟»  وقتی میخونه ادم به این فکر میکنه خب من چیم؟ من قهوه که نمیخورم جدیدا نسکافه شاید دو بار در روز چاییم صبحونه بیشتر اوقات فقط اونم شیرین که تصمیم دارم شکرو حذف کنم. اما صبحونه رو که حتما باید بخورم . هیچ چیز شیرینی نمیتونم بخورم دندونام درد میگیرن یه قرن دنبال دندون پزشک زن هستم هی هم پشت گوش میندازم. اه این چیزا مسخره است الان. دارم فکر‌میکنم چرا تو خونه نمیتونم؟ هر دلیلی داشته باشه تهش سر اینه حواسم پرت میشه. دیواریم بکشم دیوارو میشکنن. فعلا از خونه فرار کردم. از رفتارایی که روز به روز بدتر و ازاردهنده تر میشن نه که بد باشه لزوما شاید من حساسم. مامان که یه چند روزی کلا نیست بابا هم که بگذریم. باید پذیرفت. با این حال خونه که باشم همون وضعیتی میشه که نیچه اینجا میگه : « ایا دقت کرده اید در حالت تنش عمیقی که هنگام باروری روح و تمام اورگانیسم را فرا میگیرد ، پیش آمد ها و تحریکات بیرونی چه تاثیر سختی بر ما دارند؟ و چگونه شلاق‌مان میزنند؟ باید تا حد امکان از پیش‌آمد ها و تحریکات بیرونی اجتناب کرد: یکی از نخستین احکام غریزی حکمت باروری ذهن این است که انسان به دور خود نوعی دیوار بکشد. » حقیقت اینه من خودمو میتونم تو شرایط وفق بدم یعنی اصلا حوصله غر غر و چرا چرا کردنو ندارم. شایدم وفق کلمه خوبی نباشه. برا خودم شرایطو محیا کنم. خودمو قطعه هامو جابه جا کنم. نمیشه بقیه رو واقعا تغییر داد اونم بعد سالها یعنی در مورد بعضیا اصلا صدق نمیکنه چه بسا که مسیر برعکسی هم طی میکنه. این روزا خیلی رفتارای جدید میبنم و وحشتناک چیزایی که فکر میکردم حسن بوده یعنی باهاشون خودمو دلگرم میکردم این چند وقت هی داره معکوس میشه تو ادما.‌ این یعنی از اول بوده فقط الان نشون داده میشه و خب نباید حساس باشم. به من ربطی نداره تا جایی که بهم ارتباطی نداره :/ حقیقتا با حرفش که میگه اقلیم و مکان خیلی تاثیر داره موافقم . این اتاق لعنتی ازش بیزارم. اگه نور از این مهتابیا بزارن خوب میشه. اون روز گفتم تا چه شود فعلا که هرچی میگی انگار نه انگار. اما برا بقیه هه. اوووف. خب غر غر بسه بسه. نیچه میگفت :« خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است» که خب من سعی میکنم عمل نکنم اما اگه ملت مدام به یادم نیارن. همونی که نیچه میگفت :« تقدیر گرایی روسی که گفتم در من بدین گونه پدیدار شد که سالهای ازگار وضعیت ها ، مکان ها ، مسکن ها  و جماعت ها تقریبا تحمل ناپذیری را تاب اوردم که از قضا ی روزگار نصیب من شده بود. این کار بهتر از ان بود که بخواهم تغییرشان دهم ، که احساس کنم تغییر پذیرند. که علیه شان عصیان کنم من از کسی که میخواست این تقدیر گرایی مرا به هم بریزد و به زور بیدارم کند تا حد مرگ بیزار بودم و به راستی هر بار خطر مرگ نیز وجود داشت.» خلاصه این که دوباره به قول نیچه «هیچ کس این اختیار را نداره که هرجا شد زندگی کند واین انتخاب برای کسی که وضایفی بزرگ برعهده دارد و باید تمام نیرویش را صرف ان کند محدود تر نیز میشود.» دیگه خواستم بگم وظایف بزرگی‌دارم یه وقت نکنه کسی ندونه :دی


یه تفاوت دیگه هم پیدا کردم بین نیچه و بنیامین اما فهمیدم این اختلافا خیلی شاید نباشه شایدم باشه هر کس یجوری. ادم باید سعی کنه خودشو بشناسه اما تو یه چیزایی هم همه این ادمها مشترکن. 

چقدر استاندال رو دوست داره.

یعنی واقعا اثار شکسپیر مال شکسپیر نیست؟؟ مگه داریم؟؟


همین دیگه برم با این سرعت لاکپشتی کلیم وقت هدر میدم.تااااا ساعت ده

من ولی اگه خونه مثل قبل بود صد در صد خونه میموندم. اما اینجا هم راحت شدم. حداقل کسی به ادم کاری نداره. هی جواب رفتارا حرفای بقیه رو مجبور نیستی بدی. ادماییم میبینی که حالا خرچی سرشون تو کتاب. در مقاطع مختلف سنی در انواع و اقسام رشته ها تخصص ها :دی


این یه عکس داغون

خب قرار بود نگیرم. خداییم نمیگیرم ولی چجوری اونوقت نشون بدم. بعدم اینجا بمونه.هووف اصلا چه اهمیتی داره جز یا اوری شاید اجبار یا فرار شاید هیچکدوم ارامش روان :دی بیخیال خیلی بهم ریخته شاید باشه. من طرف پنجره رو بیشتر دوست دارم رو دیوار اینجا همش کنکوری نوشته :دی


واقعا من کاری نکردم کتابو اما صحافیش یه خورده خیلی شل. من همیشه خب یه خورده کشتی میگیرم با کتاب ها قبول دارم بعضیاش کنده بشن اما  پیش نیومده بود همش کنده بشه :دی



1593 : امروز

نگم از اوارگی صبح تا حالا که با مها تصکیک گرفتیم بریم یه کتابخونه دیگه دردسرش کمتر باشه اما اینقدر بد بود شبیه اداره بود. اصلا نتونستم تحمل کنم یه خورده تو پارکش نشستیم  خوندم ولی بعدش نهار خوردیم ! و ماشین گرفتیم اومدیم اینجا. باقی داستانم ناگفتنی. باید صبحا زودتر بیایم. شبا دیر بریم. حرفی نیست دیگه. هیچی.

1592 : قدم زنی

دارم میام خونه. بابا اومد دنبالمون البته مسیری رو مها چون خودکار میخواست پیاده اومدیم. میدونی وقتی از کتابخونه میام بیرون دو یه جاییم که اپنجوری نمیشناسمش دور از خونه. وقتی راه میرم حس بچگیامو دارم همونقدر انگار همه چیز خوب پیش میره. هرچی نزدیک تر میشم به خونه این حس کمو کمو کمتر میشه. و بعد دلتنگی برا این چیزی که تمام توضیحاتی که دادم انگار نیست. دلم میخواد ساعت ها همینجوری راه برم به هیچ کجا.

1591 : چرا این چنین فرزانه ام؟

اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ من زندگی و از جمله خودم را به نحوی از نوع کشف کردم. ، همهٔ چیزهای خوب  ـ و حتا چیزهای کوچک ـ را چنان چشیدم که دیگران به سختی میتوانند بچشند. من از خواست سالم بودن ام ، زندگی کرده ام ، فلسفه ام را ساخته ام ... زیرا اشتباه نشود ، من در سالهایی که نیروی حیاتی‌ام حداقل بود ، از بدبینی دست بر میداشتم : غریزه ی خود باز سازی مرا از پرداختن به فلسفه ی فقر و یاس بازمیداشت.. 


+ یک آدم شکوفا حس خوشایندی در ما بر میانگیزد ؛ او از چوبی سخت ، نرم و معطر تراشیده شده است. فقط به آنچه به مذاق‌اش خوش بیاید رو میکند ؛ هر آنچه از ملاک این خوش آیندی بگذرد مانع میل و لذت او میشود. او برای زخ م ها مرهم میسازد ، بدبیاری هارا به سود خود تغییر می‌دهد: هر آنچه او را نابود نکند نیرومند ترش میسازد.به طور غریزی هر آنچه میبیند، میشنود و برایش پیش میآید ، بر مخزن خویش می‌افزاید. : او یک اصل گزینش است. بسیاری از چیزهارا رد میکند. او در هر معاشرتی ، چه با کتاب ها چه با ادم ها، و چه با منظره ها همیشه در جمع خویش است. با انتخاب خود هرچه را بر میگزیند ، میپذیرد و بدان اعتماد میکند، ان را گرامی میدارد. به هر آنچه تتحریک اش میکند با اهنگی کند واکنش نشان میدهد. با همان اهنگ کندی که او از روی انضباط با احتیاطی طولانی و غروری عمدی کسب کرده است. به هر آنچه اورا میکشدبا تامل روبرو میشود. نه به بدبیاری باور دارد و نه به تقصیر : او میتواند به خود و دیگران فیصله دهد ، قادر است فراموش کند ـ و برای این که هر چیزی نا گریز به کامش بگردد به اندازه کافی نیرومند است. بسیار خوب ، پس من قطب مخالف یک تباه شده ام زیرا هر چه گفتم در وصف خودم بود! و این مشترک با بنیامین. اگه بخوام تک به تکشو بگم خیلی طولانی میشه اما دوستی که فیصله پیدا کنه راحت  انتخاب کردن چیزاها و ... هست


+ ادم با خویشاوندان {والدین } خود کمتر از همه خویشاوندی دارد  بدترین پستی در این است که ادم بخواهد خودش را با خویشان {والدین} خود خویشاوند ببیند. سرشت های وال. خاستگاهی بی نهایت رفیع دارند.: طولانی ترین زمانی هم که صرف انباشتن ، نگه داشتن و جمع کردن شده است ، به منظور افریدن انها بوده است...

در مورد بنیامین همون چیزی که سونتاگ میگفت طبیعت و روابط طبیعی براشون به هیچ وجه وسوسه بر انگیز نیست. و این که برای فرد مالیخولیاییپیوند های خانوادگی مستلزم ذهنیتی تصنعی و احساساتی گریست. همه ی این روابط ؛ اراده ، استقلال و ازادی تمرکز فکر هنگام کار را از بین میبرد و در ضمن فرصتی بدست میدهد تا ادمی انسانیتش را بیازماید با این حال فرد مالیخولیایی پیشاپیش میداند از این ازمون سربلند بیرون نمی آید.



+اگر مهارتی بدست اورده باشم مهارت در واژگون کردن چشم اندازهاست. این اولین دلیل این موضوع است که چرا شاید تنها برای من ، تبدیل سرشت ارزش‌ها امکان پذیر شده است... 

این با چیزی که نیچه بهش رسیده بعد از بدست اووردن تجربه های زیاد که اول از دیدگاه بیمار به مسائل سالم تر نگاه کرده و بعد برعکسش کرده از موضع سرشاری و اعتماد بنفس زندگانی غنی به کارگاه مرموز غریضه ی تباهی از بالا نگاه کرده و نتیجه اش اپن مهارتی بود که بدست اوور همون کاری که بنیامین انجام داد. که سونتاگ میگفت اندیشه ها و تبلهی هارا همچون خرابه ها میبینذ ، فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن آن.


+ در مجموع من ذاتا سالم بودم ، اما از لحاظ جزئیات و ویژگی ها تباه شده بودم. انرژی که صرف گوشه گیری و دل کندن از اوضاع عادی زندگی کردم ، فشاری بر خود آوردم تا به دست طبیبان مدعی ، تیمار و نازپرورده معتاد به دارو نشوم ـ همه حاکی از اطمینان غریزی مطلقی است که در ان هنگام که به ان چه براین ضروری بود داشتم به مواظبت از خود پرداختم و خود را شفا دادم. 


این زیاد شاید ربط مستقیمی نداشته باشه شاید من بزور دارم میگم اما باز یاد ویژگی برباری افتادم. تبدیل زمان به فضا. این که از اونجایی که حالت روحی مالیخولیایی کند و دستخوش تردیدلذا گاهی بایذ راه خود را به کمک چاقویی بگشایذ گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.



+ شکوه ی من از نیک خواهی هاییست که به زندگی ام کم آسیب نزده اند. تجارب من این حق را به من میدهند که به طور کلی به تمایلات خودزایی و انچه هم نوع دوستی نامیده میشود و همواره در گفتار و کردار در حال اندرز دادن است ، بدگمان باشم . چنین چیزی به نظر من نشانه ی اشکار ضعف و ناپایداری در برابر تحریکات است . تنها تباه شدگان دل رحمی را فضیلت میشمارند. من دل رحمان را از ان رو که به اسانی شرم و حرمت و و مراعات را از دست میدهند و نمیتوانند فاصله بگیرند ، نکوهش میکنم.  

دستان دل رحم انگاه که به سرنوشتی بزرگ ، انزوایی مجروح و مزایای یک گناه سنگین یورش میبرندتاثیری ویرانگر دارند. برای من یکی از فضایل شریف فرا گذاشتن از ترحم است.


این همون قضیه امر به معروف و نهی از منکر هستا!


+ بغض فرو خورده موجب بدخلقی میشود.  و حتی معده را هم خراب میکندهمه ی کسانی که سکوت میکنند دچار اختلال گوترش اند... بی نزاکتی به مراتب انسانی ترین شکل خلاف گویی است.


+ خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن ، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است. 


+ هر رشدی د این امر بروز میکند که چه حریف یا مشکل سخت تر ی را به مصاف طلبیده ایم. : زیرا یک فیلسوف جنگاور مشکلات را نیز به جنگ تن به تن فرا میخواند. وظیفه ی او نه غلبه بر موانع به طور کلی ، بلکه غلبه بر موانعی است که مستلزم بسیج تمامی نیروی او ، مهارت او و چیه دستی او در بکار گرفتن جنگ افزار است. در یک کلام او میخواهد بر حریفان هم سنگ خودش غلبه کند.

 نخستین شرط یک جنگ تن به تن شرافتمندانه ، برابری در مقابل دشمن است . آنجا که تحقیر میکنیم نمیتوانیم بجنگیم. ، آنجا که فرمان میرانیم ، آنجا که چیزی را پایین ت از خود میبینیم، نباید بجنگیم. 


اغا این کلش خیلی خفن. یعنی من واقعا به خودم بود دلم میخواست کرشو بنویسم یعنی اینقدر فصل دوم رو دوبار خوندم. 


بعدشم چهار راه و روش جنگی شو میگه که من نمینویسم. واقع اصلا باورم نمیشه. 


+ انسانیت من این نیست که خودم را با انسان ان گونه که هست نزدیک حس کنم، بلکه فقط این است که احساس نزدیکی با او را تاب اورم... انسانیت من مدام چیزا شدن بر خویش است. اما من به تنهایی نیاز دارم.



خب این فصل تازه تموم شد. من میخوام سریع پیش برم نمیشه. بار اول فقط خوندم و بار دوم نوشتم و با بنیامین مقایسه کردم. یه چیزی بگم این کاری که نیچه کرد همون چیزی که نوشته بود یکی از ویراستارها این کاری که نیچه انجامش داده فقط گفتن خودش نیست. انگار راهی هست که هر ادم بزرگی هر ادمی که به یه جایی میرسه یا یعنی انگار یه کاری که ادمای بزرگ خواه نا خواه همشون انجام میدن و نیچه اینو گفته شاید برای منی که خیلی هنوز بزرگ میستم مثل یه راهنما باشه. نیچه هم به نظرم از افراد مالیخولیایی که سونتاگ میگفت حساب میاد سونتاگ و بنیامینم همون کاری رو کردن که نیچه کرده. درسته خب همیشه تفاوت هست اما از نظر کلی میگم. حتی به نظرم خود سونتاگ هم از افراد مالیخولیایی هست. نظریه ای که بنیامین داده بود. 


راستش نمیدونم دیگه چی باید بگم. چیزی که نیچه میگه ضد اخلاق هست به نظرم اخلاقی ترین هاست منتها به قول خودش ارزشها اینجا برعکس شده میخود کمک کنه و راهی باشه که انسان از این لجنزار خلاص بشه. این کاری که میکنه راهی که رفته. اینجا گفتن در مورد خودش نیست.

1590 : زبان

خیلی طول کشید به نظرم تا مها بیاد خب ساعت ۱۲ اینطورا بود بعدشم نهار الانم حاضر شدم که بریم کتابمو بخونم. هم انگلیسی رو خونم از صفر مثل فرانسه. هم فرانسه رو هر جفتشون در اول. خب میدونین انگلیسی بلدم اما مشکل اینه ناقص بلد بودن صد برابر بدتر از صفر بودنه. در نتیجه امیدوارم اوکی بشه و راه حل خوبی باشه و توجهی نکنم که یه چیزایی رو بلدم چون چیزایی که بلد نیستم خیلی مهم تره. یه متن هم از والکر اونز خوندم دراووردم ام. جمله بندیش مونده هنوز کتاب نگاتی به عکسمو یه درس دیگه شو نخوندم که اونم تو کتابخونه تا ده شب. استراحت بین کتابم. بریم ببینم از خودم راضیم. مردم اغلب فکر میکنن احتمالا چه کار محالی با عتماد بنفس مثلا دارم فرانسه رو اضافه میکنم من به الان کار ندارم. عجله ای هم ندارم . من به بیست سی سال دیگه فکر میکنم. 

خب من برم حموم دیشب که اینقدر خسته بودم و دیرم شده بود نرسیدم مهام رفته دکتر تا ظهر بیاد با هم بریم کتبخونه. من زبان هامو با درباره عکاسی رو الان که خونم میخونم رفتم اونجا کتابمو دست میگیرم. دیگه این که پست سیمای والتر بنیامینم کاملش کردم گذاشتمش فعلا اولین پست بالای صفحه. امروز قراره بترکونم.

1588 : ضد حال

دلم میخواد کلمو بگوبم به دیوار زتر زار گریه کنم بعد مدته مثل ادم نشستم با جونو دل نوشتم بعد الان تا جایی‌که سیو کرده بودم سیو شده بقیه اش پرید دیگه در خودم نمیبینم امشب هی میگفتم مائده بنویس راحت سرتو بزار رو بالش 😭😭😭😭😭

باورتون میشه چه عذابی خیلی ناراحتم واقعا د خودم نمیبینم دوباره امشب همرو تایپ کنم :((((

فردا از ادامه اش همون پست قبل که پیش نویس مینویسم دقیقت جایی کهتموم شد باید میپرید اخه؟ چرا ؟


البته الان نگاه کردم خیلی هم پاک نشده یعنی من هی ذخیره رو میزدم اما الان واقعا اصلت رو مپثود ادامه دادن نیستم . فکر‌کنم چی فکر‌کردم اون موقع. فردا کاملش میکنم

1587 : سیمای والتر بنیامین

نوشتهٔ سوزان سونتاگ ،ترجمهٔ حمید فرازنده ، نشر مرکز ( کتاب خیابان یک طرفه)


بنیامین . این جوری که سونتاگ راجع بهش نوشته انگار رج به رجشو میشناسه. سونتاگ سونتاگ لعنتی همیشه انگار میدونه چی باید بنویسه اینم که دیگه معلوم. خب فکر کنم بنیامین براش مثل یه استاد بوده یعنی یادم قبلا خونده بودم ازش هرچند تو چه مقاله ای بود بزارین پیداش کنم.

اهان مقاله ی آئورا بود  که نوشته بود « سوزان سونتاگ را میتوان فرزند خلف بنیامین به شمار آورد ، چه از حیث نثر ونگارش ، دغدغه ها و توجه به فرهنگ و چه به لحاظ شیوه ی تحلیلی و جنس نقادانه ی اندیشه هایش. هنگامی که او بنیامین را واپسین متفکر زمانه خوانده بود از ارادتش به بنیامین خبر میداد.» (فرشید آذرنگ) 


توی همین مقاله این حرف رو زده. اصلا نمیتونین تصور کنین که این ادم چی بوده و چجوری سونتاگ گفته و توصیفش کرده اینقدر ظریف. 

سونتاگ میگه بنیامین شخصیت خود و حالت روحیش رو در همه ی متن های عمده اش منعکس کرده و مضامین نوشته هاش همه متناسب با حال روحیش بودن. سونتاگ میگه بنیامین خودشو مثل یه فرد مالیخولیایی میدیداصطلاحات روانشانسیم به چیزی نمیگرفته :) . یه پیوند نزدیکی هم بین مضامین نوشته هاش و حالت روحیش قرار داشته.  خوشبحالش میتونسته نوشته ها یعنی مضامینشو بر اساس حال روحیش انتخاب میکرده. 


بنیامین چه توی مدرسه چه توی قدم زنی های شبونه اش با مادرش « تنهایی رو مناسب ترین موقعیت ادمی » میدونست سونتاگ میگه منظورشم از تنهایی  تنها بودن تو یه اتاق نبوده توی اجتماع تنها باشه . بنیامینم توی بچگیش اغلب مریض بود. منظورش از تنهایی توی جمع شلوغی شهر هست این که توی پرسه  زنی هاش خودشو به خیال روزانه میسپره 


یه جا راجع به خود زندگی نامه نویسی بود. اون موقع که داشتم میخوندم دیدم با کار نیچه فرق داره اما خب الان مطمئن نیستم.

بنیامین به جای این که بیاد به ترتیب زمان بنویسه درگیر فضا میشه‌ از لحظه ها و عدم تداوم ها سخن میگه. بنیامین هم دنبال بدست اوردن گذشته نبود میخواد اونو بفهمه و توی فرم های فضاییش منعکس کنه. 


« او اندیشه ها و تجربه هارا همچون خرابه می‌بیند ، فهمیدن یک چیز ، یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن ان.»

سونتاگ میگه در زمان یک نفر همون کسی هست که هست اما در فضا میشه شخص دیگه ای بود.

یکی دیگه از مشخصه های افراد مالیخولیا کند بودن. سونتاگ میگه : « از ان جا که حالت روحی مالیخولیا کند و دستخوش تردید است ، لذا گاهی باید راه خود را به کمک چاقویی بگشاید گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.» »


فکر‌کنم منم الان یه چاقو لازم دارم از این وضعیت در بیام!


بنیامین یکی دیگه از ویژگی هاش یعنی حالت های روحیش «خوداگاهی و ارتباط نارضایت بخشی با خویشتن خویش داره.من خود را هیچوقت اون جوری که هست نمیپذیره و من متنی هست که باید رمزش باز بشه من براش حکم یه پروژه است که باید ساخته بشه و این ساختن هم همیشه کند آدم همیشه از خودش عقب میماند. و اگر کسی فرد ماایخولیایی به رمزگشایی و ساختن خودش تلاش کنه باید صبور باشه.

روابط پیچیده و سربسته ای هم با بقیه داشته . اها اینوبگم علاقه وافرش به اشیا. من خب خسته تر از اونم بتونم مثل خود سونتاگ بگم یعنی اگه خونده نشه اینا نصف عمر بر فناست. شایدم برای من اینجوری بود اما خب نوشته سونتاگ راجع به بنیامین کم چیزی نیست که. 

سونتاگ میگه گفتگوی عمیق بین فرد مالیخولیا و جهان همواره پیر امون اشیاست و نه افراد  . و جوری این گفتگو ها اصیل که معنا ازش زاده میشه‌میگه دقیقا به این خاطر که اندیشه ی مرگ شخصیت مالیخولیایی رو تسخیر کرده. هرچقدر اشیا بی جان تر باشن ذهنی که مشغول اونها میشه قوی ترو خلاق تره. و این که جمع کردن اشیا هم خب نتیجه اش دیگه یعنی هرچقدر این ادما از افراد فرارین از اشیا نیستن. در نتیجه بنیامین یه کلکسیونر بوده وای باورتون میشه کتابخونش اولی کتاب های چاپ شده نایاب رو داشته. یعنی عاشقشم. 

« کتاب های بنیامین تنها به درد استفاده نمیخورد و اسباب تخصصی هم نبود. اشیایی بود که باید در آنها تأمل کرد، اشیایی خیال انگیز . کتاب خانه اش به یاد آورنده ی خاطرات شهر هایی بود که در آنها چیزهی فراوانی یافته بود. ریگا، ناپل پاریس مونیخ و... خاطراتی از اتاق هایی که این کتابها در آنها خانه کرده بود» یاد اون عکسم افتادم که پیداش کرده بودم . خب تو یسری چیزا درکش میکنم.


خب خیلی چیزا میگه.


سونتاگ میگه عجیب ترین چیز برای بنیامین همه ی چیزهایی هست که به بی ریایی تنه میزنند. بنیامین میگه « نگاه با چشم بی پرده و معصوم به دروغی تبدیل شد.» اقا اینجام به نظرم با نیچه هم عقیده است.

خب فکر کنم گفتم به جمع کردن اشیا علاقه داشت خب به خصوص اشیا کوچیک  که بعد اینجا نوشته کوچیک شدن اشیا چه اتفاقی رخ میده. و همچنین هم عکس که خیلی مطالب هم راجع بهش نوشته.

بنیامین نوشته بود که این عقیده رو داره که  مقبول ترین راه بدست اوردن کتابها نوشتن انهاست و بهترین راه فهمیدنشون ورود به فضایشان است : توی همین کتاب خیابان یک طرفه میگه هرگز نمیتوان کتابی رو فهمید مگر این که از روش نسخه برداری کرذ همونطور که شناخت یک سرزمین از درون هواپیما امکان پذیر نیست و فقط با قدم زدن در خاکش اتفاق میفته.  

« میزانِ معنا در نسبتِ مستقیم است با حضور مرگ‌و نیروی زوال . دین چیزی است که یافتن معنا را در زندگی فردی امکان پذیر میکند. ؛ در رویداد های سپری شده که مجازا به ان تجربه میگوییم  » (بنیامین)

« تنها به این خاطر که گذشته مرده است ، میتوان ان را شناخت تنها به خاطر این که تاریخ در اشیای فیزیکی فتیشه (جادویی رازالود) میشود، میتوان ان  را فهمید . تنها به خاطر این که کتاب یک جهان است ، می‌توان واردش شد. برای او کتاب فضیلت دیگری بود تا بتواند در ان گردش کند و گم شود. 


یکی دیگه از ویژگی های فرد مالیخولیا و بنیامین اینه که تقصیر درون گراییشو گردن بی ارادگیش میندازه. این ادم به این باور داره که اراده اش ضعیف و حتی تلاشای فراوونی برای قوی کردنش انجام میده. « اگر این تلاش ها ثمر بخش شود ، قویِ شدن اراده ، معمولا در کارکردن مداوم منعکس میشه. این است که بودلر، که پیوسته از -رخوت این بیماری کشیش هاـ رنج میبرد، بیشتر نامه ها و دفتر چه های خاطراتش را با ارزوی عاشقانه به کار بیشتر ، به کار بی وقفه ، و فقط به کار پرداختن به پایان میبرد. اخ که دمش گرم .  


ادم محکوم به کار کردن است در غیر این صورت هیچ کاری نمیتواند بکند. حتی رویا و خیال پردازی ها هم متمایل یا برای کارکردن. یا این که با استفاده از مواد مخدر بخواد به تمرکز فکری دست پیدا کنه. یاد اون ادمی افتادم که بودلر راجع بهش نوشته بود. اسمشو یادم نیست قیافش تو ذهنم. واقعا چرا؟ 

دیگه این که قلمروی رویا میتواند تکیه گاه قابل اعتمادی برای فراهم کردن همه ی مصالح مورد نیاز برای کار باشد. 

یادم اومد ادگار الن پو بود.

سونتاگ میگه بنیامین هم همیشه کار میکرد و هواره میکوشید بیشتر کار کنه. در مورد فعالیت روزانه نویسنده هم خیلی فکر کرده. 

بنیامین «غرایزش راهگشای پیشه کلکسیونری اش بود. آموختن شکلی از جمع اوری بود ، همچنان که نقل قول ها و قطعه هایی که از مطالعات روزانه اش اقتباس کرده بود و د دفتر چه هایش جمع آوری میکرد  دفتر چه هایی که جمع آوری میکرد و همه جا با خود میبرد  و از روی آنها برای دوستانش میخواند .» و البته اندیشیدن که توضیحشو نمیگم دیگه.


این یه تیکه رو خیلی حال کردم :)))))  بنیامین لیست همه کتابایی که میخونده رو بر میداشته با شماره. منم میخوام برم تو کارش خیلی باحال. البته با. تاریخ هرچند که من مقاله که میخوندم مینوشتم اولی خوندنم کی بود اما اینجوری فرق داره. هیچ شاید به نظر سودی هم نداشته باشه ها اما خب ادم میدونه انگار چیو طی کرده البته که برای من اینجا هم ثبت میشه.

سونتاگ نوشته یه فرد مالیخولیایی چجوری میتونه حالا قهرمان اراده بشه؟ « از طریق این واقعیت مه کار میتونه تبدیل به ماده ی مخدر شود ، به یک مجبوریت.» بنیامین توی جستاری که در‌مور سورئالیسم بود نوشته بود اندیشیدن مخدر پر آرازه ایست.»

نیاز به تنها بودن بنیامینم همینجوری بوده. چون کارکردن مستلزم تنها موندن یا لااقل مستلزم عدم وابستگی‌به هرگونه رابطه ی پایدار. که خب بنیامین احساس خوبی هم به ازدواجش نداشته. و کلا طبیعتو روابط طبیعی برای افراد مالیخولیا و بنیامین غیر قابل درک و اصلا وسوسه بر انگیز نیست. 
سونتاگ میگه سبک کار افراد مالیخولیا غرقه شدن توی کار ؛ تمرکز تام و تمام جوری که یا توی کار غرق میشی یا کلا حواست پرت میشه.

توی نویسندگی سونتاگ میگه این حرف بنیامین حقیقت داشت که میگفت به ادورنو که « هر اندیشه ی موجود توی کتابش در مورد بودلر و قرن ۱۹  را از قلمرو جنون برکنده و بیرون کشیده..
و توانایی قلبی هم استعاره ای بود که بنیامین در‌مور موقعیت نویسندگیش به کار میبرد. 

اگر سبک توانایی پیشروی ازادانه در طول و وسعت زبانی ، بدون افتادن در دام ابتذال است این در درجه ی اول به وسیله ی قوت قلبی اندیشه های بزرگ حاصل می شود و..



یه جستاری راجع به کراوس مینویسه که به نظر سونتاگ پرشورترین و نامتعارف ترین دفاع از تجربهٔ ذهنی هست. اورنو نوشته ننگ خیانت بار زیادی باهوش بودن او را سراسر زندگی ازار میداد.
 بنیامین در مقابل این رسوایی عامیانه ، با به اهتراز در آوردن شجاعانه ی معیار غیر انسانی خرد چنان که باید به کار گرفته شودیعنی اخلاقی به دفاع برخواست. او نوشت زندگی نویسندگی یعنی هستی داشتن تحت لوای‌خرد ناب ، همانطور که روسپی گری یعنی هستی داشتن تحت لوای جنسیت .


همین دیگه برین بخونین . فکر کنین بنیامین بعد سونتاگ راجع بهش نوشته همه عمر بر فناست. چقدر دوسش دارم جفتشونو. اینک انسانو میخوندم داشتم دیوونه میشدم. یعنی خب شاید به خورده خیلی سخت میومد شایدم نمیدونم اما لازم بود خوندن اینن دلم میخواد دوباره از اول اینو بخونم. درسته که خیلی نوشتم اما همه چیزو که ننوشتم کلی چیز جا موند اصلا هم شبیه لحن خو سونتاگ نشد.


سونتاگ میگه در بیشتر عکس های گرفته شده از چهره اش دارد به پایین نگاه میکند...
نگاهش مات است یا درونگرانه. انگار در حال اندیشیدن باشد یا گوش کردن. بنیامین در جستاری د‌مورد کافکا نوشته بود کسی که به دقت گوش میکند نمیتواند ببیند. 
در عکس دیگری متعلق به سال ۱۹۳۷ ، بنیامین را در کتابخانه ی ملی در پاریس نشان میدهد . دو مرد که صورت هیچیک دیده نمیشود پشت سرش سر میزی ایستاده اند. بنیامین در گوشه ی راست نشسته است و چه بسا دارد برای کتابش درباره ی بودلر و قرن نوزده یادداشت بر میدارد. همان کتابی که در طول ده سال نوشته است. با دست چپ کتابی باز را روی میز گرفته استو  به ان نگاه میکند چشمانش دیده نمیشود انگار دارد به گوشه ی راست پایینی کادر نگاه میکند...



اینو یادم رفت فرم شاخص ادبی بنیامین جستار نویسی هست. جمله های اون به شکل معمولی همو دنبال نمیکنن انگار که هر جمله جوری نوشته شده انگار بخواد همه چیزو بگه. 
بنیامین میگه :« نویسنده پیش از شروع به نوشتن یک جمله ی جدید باید توقف کند و بعد دوباره شروع به نوشتن کند. »

1586 : شب

بالاخره بعد مدتها شب رو دیدم :دی. منظورم اینه بیرونم. حس خوبی این وقت شب بیرون با حساس رضایت بیرون اومدم از کتابخونه شبا فازش بهتره اما خب اگه میشد صبح تا شب بمونم عالی میشد. هرچند به نظر امروز اونجوری که باید نشد. اما نوشته ی سونتاگ رو خوندم اخ دلم میخواد راجع بهش بنویسم. برسم خونه. بابا که نیست خونه هنوز . فعلا اومدیم یه چیز کوچولو بخوریم بعدش اسنپ بگیریم. 


من دارم مینویسم. ساعت ده نیم رسیدم یه دوستعتی طول بکشه فکر کنم:دی. اینقدرم خسته ام و خوابم میاد که نگو تازه حمومم بایذ بزم. اما اگه انجامش ندم دیگه معلوم نی کی بشه تازه یادمم میره اصلا حسش بره دیگه رفته.

1585 : به معنای واقعی کلمه تابستان

خب من تا بند چهارم چرا این چنین فرزانه ام رو خوندم. اما اینقدر کند پیش میرم که قابل وصف نیست. آتی و اوتی رم درآوردم صداها خشش کاغذا رو مخم بود. نمیتونستم تمرکز کنم انگار هنوز بهش عادت ندارم. تا ساعت ده به هر حال مجبورم بمونم. امروز چهلم و من نرفتم اصل این بحث ها ها هرچند زیاد نبود ولی خب. تو خونه موندن حالمو بد میکنه جدیدن. نمیدونم چجپری باید درستش کنم شاید من فکر میکنم. بگذریم. 

میخوام یعنی دیشب حرفه نویسنده از سونتاگ راجع به بنیامین یه پست گذاشته بود و دیشب تولد بنیامین بود. بخشی از حرف سونتاگ راجع به بنیامین بود. وقتی کتابو خریدم دیده بودم نوشته ی سونتاگ هم تهش هست. کتاب خیابان یک طرفه نوشته ی والتر بنیامین نشر مرکز ترجمهٔ حمید فرازنده. اینه که میخوام دست بگم از اون اینو بخونم ببینم یعنی کنجکاو شدم شاید بد نباشه. دلم برا سونتاگ هم تنگ. هووف. من کی درست میشم خدا میدونه.