روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

1382 : چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. :)))؟)

خب دیگه خودمونو جمع کنیم. 

خیلی دیگه خوش گذشت :دی

امروز دوم خرداد. من که خیلی از اردیبهشتم راضی بودم. یکی نی بگه نه ترو خدا میخوای نباش!

اینه که دلم میخواد خردادم همینجوری پر بار برام باشه. فقط ادم باید شروع کنه. 

خدا‌کنه یک ماه دیگه همینارو از خرداد بگم و ماه بعدش و ماه بعدش همینجوری تااااا مثلا ده سال بعدش دیگه فکر کنم اتوماتیک وار اینجوری بشه :دی

1381 : دوست

بزرگ بود 
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش 
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش 
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود 
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت 
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را 
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم 
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم 
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ 
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد 
که ما میان پریشانی تلفظ درها 
برای خوردن یک سیب 
چقدر تنها ماندیم.

 

سهراب سپهری



یه وقتا هم سعی میکنی از اول روز سر خودتو گرم کنی. حالا هرجوری ولی آخرش از دستت در‌میره. رشته ای‌که به سختی گرفته بودیش فقط با یه فیلم‌‌. شاید باید گاهی آخرش بالاخره وقتی که پر میشی و در حد انفجاری خودت قبول کنی که باید دست برداری. دست از تظاهر همه چی خوب بودن. کار کردن من کتاب خوندنم غرق شدنم همه اپن تظاهری که واقعیت داره من حرفامو جور دیگهای‌میزنم. جوری که شاید فقط خودم بفهمم. شایدم همش چرت. ولی امشب رو باید گریه کرد باید گریه کرد باید گریه کرد

1380 : نمودار زمانی

واااای این کتاب کلمات عکاسی ( ژیل مورا، حسن خوبدل و کریم متقی ، حرفه نویسنده) واقعا فوق العادست. یعنی هرچی بگم کم گفتم.  خب فصل های مختلف داره الان چیزی که من دارم میخونم اینجوری که اومده اتفاقاتی که توی هر سال افتاده خیلی کوتا نوشته. اولش اتفاقات جهان بعد عکاسی مثلا ۱۸۴۴ جهان : مرس خط تلگرافی را بین بالتیمور وواشنگتن دی سی راه اندازی کرد. عکاسی : تالبوت انتشار کتاب قلم طبیعت را به قصد نشان دادن امکانات بالقوه‌ عکاسی اغاز کرد. 


حالا من اینو انتخاب کردم چون کوتاه بود اما خب خیلی به نظرم جذاب ادم دقیق بدون همه چی از کجا شروع شد. اتفاقات مهم چیا بودن. من که برا خودم اسمارو سرچم میزنم به یسری چیزای دیگه هم میرسم و میفهمم. انگار که مثلا  اینا بهونه ای باشن ی سر نخی باشن برای فهمیدن اتفاقات عکاسی خب خداپدر نتم بیامرزه. هرچند که خیلیاشم میدونم. راستش مطمئن نیستم که دقیق یادم بمونن تاریخا ولی خب. پرسه زدن توی تاریخ جذاب. من دوست داشتم همیشه. البته نه این تاریخا که بزور میکردن تو مغزمون فقط این که بدونم چه اتفاقایی افتاده چی شده که به اینجا رسیده. همچین چیزایی. بعضی جاهام تاریخارو واسه خودم میگم همزمانیشو پیدا میکنم مثلا انقلاب فرانسه با اتفاقات دوره گوستاو کوربه و بودلر.  


اسم ایپولیت بایار مخترع فرانسوی که سال ۱۸۳۹ فرایند چاپ مستقیم رو ابداع کرد. 

علاوه بر اون اولین نفری بوده که از خودش عکس گرفته و جالب نمیگه من از خودم عکس گرفتم یا این منم ‌میگه : «جسدی که اینجا میبینید، جسد آقای بایار است، مخترع فرایندی که هم اکنون در حال تماشایش هستید. تا جایی که میدانم این پژوهشگر خستگی ناپذیر حدود سه سال است که این کشف خود را به کار میگرفته. دولتی که تنها در مورد مسیو داگر بسیار بخشنده بود، گفته نمیتواند کاری برای مسیو بایار انجام دهد و این بی نوایِ بیچاره خودش را غرق کرد. آه از بوالهوسی های زندگی بشر... !  او چند روزی در مرده خانه بوده و هیچ کس، نه او را شناخته و نه دنبالش آمده است.


   خانم‌ها و آقایان، بهتر است شما بروید، مبادا شامه تان اذیت شود، همانطور که مشاهده میکنید، صورت و دست‌های این مرد شریف در حال تجزیه شدن است.»

و البته این که توصیفش از مرگ مردنش صحنه ای که ساخته. منبع چیزی که میگم اینجاست
اینم از عکس :

ایپولیت بایار

1379 : عکاسی

گاهی به خودم میگم شاید نباید اینقدر سخت بگیرم. سعی میکنم خودمو تصور کنم از بیرون و بگم مائده چرا اینقدر خودتواذیت میکنی. سعی میکنم خودمو نگاه کنم شاید گاهی ابله به نظر بیام. سعی میکنم فکر کنم شاید عکاسی در نظر بقیه اونجوری نمیاد برا منم نباید باشه. سعی میکنم بگم باید نرمال باشی مائده شاید نباید برات فرقی کنه شاید نباید مهم باشه این این هیجان تو برای رسیدن به چیزی که علاقه داری فقط برای علاقه غصه خوردنت فقط برای علاقه بدون این که شاید از نظر بقیه این قدر که ضرر باشه سودی نداشته باشه شاید شاید نه این که من اینجوری فکر کنم اما شاید باید کنترل کنم خودمو. 

اما بعد میبینم واقعا نمیتونم. اصلا نمیشه. این که دیگه عکاسی نباشه. این که آدم قبل از عکاسی بشم قبل از استاد به نظر جهنمی تر از الان میاد حالا حداقل خودم که خودمو میفهمم. اون موقع اگه بقیه بفهمن من خودمو گم میکنم. . چه دنیای وحشتناکی میشه. انگار زندگی از ادم گرفته بشه. من مدام از دست میدم شاید مدام یادم میاد که همه چی توهمه و درواقع بدست نمیارم اصلا این چیز مسخره ای بدست اووردن داشتنو نداشتن. عکاسی انگار جور دیکه ای. انگار تو رگای حیاتم جریان داره. انگار خیلی وقته اگه نباشه من نیستم. چرا بایددزندگی‌کنم. چقدر مسخره میشه چقدر دلتنگش میشم. ولی همه اینا شاید توهم باشه. عکاسی مدتهاست که مرده فکر کن با این مواجه بشی. اما نمیتونی ازش جدا بشی. دلت میخواد برگردی بهش. دلت میخواد رنج بکشی تا دوباره سوسو بزنه دلت نیخواد اتفاقی بیفته. رنج اینه. تو میدونی که نیست شاید هیچوقت معلوم نشه که واقعا چیه. اما نمیتونی بی تفاوت باشی دیگه بهش. حداقل نه وقتی که کسی از اون شروع شد. حای اشنا شدن با استادمم به خاطر عکاسی بود. به خاطر این احساس دین میکنم بهش. به عکاسی . عکاسی و استادم و زندگی من انگار گره خوردن بهم.

نمیدونم چم شده. من به هیچی احساس تعلق ندارم. من حتی دیگه نمیدونم عشق چیه. زندگی ها دغدغه های بقیه چیه. من احتمالا عقیم باشم توی این چیزای مادی شاید چون هیچوقت برام چیزی جز عکاسی توی واقعیت اتفاق نیفتاده که حقیقت داشته باشه. انگار قبل اون من خواب بوده باشم من کور بوده باشم من انگار هیچ خاطره ای نداشته باشم.  عکاسی منو با دنیا مرتبط میکنه. عکاسی به من یادآوری میکنه که هستم. که جهان هست. تجربه ای هست. که خودم هستم. من نمیدونم کیم. شاید هیچکس اما بهم میگه پجود دارم جزئی از این عالم. من به واسطه عکاسی با آدمهایی آشنا شدم شناخت پیدا کردم که انگار همه هویتم فکرم دانشم برداشتم مواجهم همه چی به اون ها برمیگرده. 


چرا نباید براش رنج بکشم؟

عکاسی برای من شاید تنها چیزی باشه که ارزش رنج کشیدن رو داره. هرچند که کل زندگیمون بر این اساس ساخته شده باشه اما عکاسی باعث میشه ادامه دادن معنا پیدا کنه. هستی داشتن وقتی زندگی خیلی عجیب به نظر میاد در نظرت.

مهم نیست عکسی بگیرم یا نه. مهم این که تو تمام زندگی من جریان داره.


شاید به نظر خیلیا چرت نویس بیاد. ولی خب...