روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

1368 : کتاب جدید : در ستایش سایه ها

خب فکر‌کنم بهتره کتاب جدید شروع کنم. نمیدونم. از فکر‌کردن خسته شدم. هی میخونم هی اوووف. دارم شک میکنم که واقعی باشه خود کتاب اینقدر از یه لحاظ عجیب به نظر میاد. کاش کسی برام بازش میکرد. الان باید صبر کنم خودش باز بشه. 

احتمالا در ستایش سایه ها رو امشب بخونم. سرم و چشم درد میکنه ولی خوابم نمیاد. فکر کردن به موضوع بودیار هم تو یه خلا میندازتم یعنی یه چیزایی فهمیدم ولی نمیدونم باید چیکار کرد یعنی نتیجه گیری چیه. شاید کتابو فردا بخونم نمیدونم.

1367 : پس بیایید از دنیایی حرف بزنیم که انسان در آن ناپدید شده.

کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده است؟
نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده


+اختراع تصویر فنی با تمام فرم هایش آخرین اختراع بزرگ ماست. 

+ وقتی با فرط واقعیت و به لطف استقرارتکنولوژی های ذهنی  یا مادی بی حد و حصر همه چیز ناپدید بشود، وقتی انسان بتواند تمام قابلیت هایش را محقق کند ، آن وقت دقیقا به همین دلیلی وارد دنیایی میشود که اورا از خود بیرون می اندازد.


من هنوز فکر میکنم اصلشو شاید نفهمیده باشم. :(

+ در زمانهٔ اخیر که تکنولوژی با سرعتی برق اسا به پیش میتازد ، تصوری بی معنا و نوظهور از «آزادسازی» امر واقعی به وسیلهٔ تصویر و «آزادسازی» تصویر به واسطهٔ ساحت دیجیتال سخن میگوید. «آزادی » امر واقعی و تصویر را هم نتیجهٔ فزونی و تکثر عنوان میکنند. اما این یعنی به فراموشی سپردن میزان چالش و مخاطره‌ای که در کنش عکاسی وجود دارد ، شکنندگی و تردید در رابطه با ابژه و موضوعِ عکس ـ یا به عبارتی ، « ناکامی » نگاه خیره .این ها همه در ذات عکاسی هستندـ و بسیار هم نادر و نایاب ! نمیتوانید عکاسی را آزاد کنید

1366 : باید به عکاسی برگردیم

اینقدر مبهوتم اینقدر ترسیدم از خودم از وضعیت موجود از چیزی که گیر کردم  اصلا شک کردم به مقدار فهم خودم. احساس میکنم چیز بیشتری توشه هر بار میخونم بیشتر میفهمم . این کتاب اندیشه ی منو عوض کرد شاید حتی مسیری که پیش میرفتم رو.

از عکاسی دیجیتال میترسم نه ترس نمیخوام انجامش بدم. همین الان تصمیم گرفتم ازش دست بکشم نمیدونم برداشتم درست بود یا نه اما فهم من به من اینو گفت. اگه دلیل مرگ عکاسی این بوده اگه دلیل از بین رفتن یا همون نا پدیدی امر واقعی این بوده پس باید به عکاسی برگشت. به عکاسی برگشتن هم اینجوری اتفاق میفته. 

تصویر دیجیتال مدام و مدام تولید میشه خیلی راحت . 

بودیار میگه نهایت خشونتی که در حق تصویر اعمال شده خشونت تصویر تولیدی به وسیلهٔ رایانه ااست که پایداری از هیچ است ، محاسبات عدد و رقمی از رایانه.

بودیار میگه این امر به تصویر تصویر پایان میده چون در زمانه ی رایانه ها دیگه از مصداق و مرجع عکس خبری نیست و حتی امر واقعی هم هیچ جایی برای رخ دادن نداره چون با عنوان واقعیت مجازی تولید میشه.

بودیار میگه تولید دیجیتالی به منزله انالوگون که احتمالا اشاره ای هست به ارای رولان بارت در مورد عکس ، که معتقد بوده انالوگون یا مشابه کاملی است به واقعیت دنیا از بین میبره و امر واقعی رو هم به منزله چیزی که قادر به تصورش باشیم از میان بر میداره . عمل عکاسی ، این لحظه ای که ناپدید شدن سوژه و ابژه ی عکس را در تقابلی آنی رقم میزنه ـ رها شدن شاتر و در پی ان نیست شدن دنیا و نگاه خیره برای یک لحظه یک سکته ی آنی  و خلسه ای لذت بخش که به عملکرد  ماشینی تصویر میانجامدـ در روند پردازش دیجیتال و عددی ناپدید میشه. 

این ها همه ناگریز منجر می شود به مرگ عکاسی به منزله ی رسانه ای بدیع. با رفتن تصویر آنالوگ ، جوهره ی عکاسی است که نا پدید میشود . چرا که یک تصویر آنالوگ هنوز هم از حضور زنده ی یک سوژه در برابر یک ابژه حکایت داشت آخرین  مهلت بود تا موج مهیب انتشار و دیجیتال که انتظارمان رو میکشیده  


اگه بخوام بنویسم باید کلشو بگم هنوز برای خودم هضم نشده اینقدر به نظرم خیلی بزرگ بود حرفا برام. اما عکاسی دیجیتالم تموم شد. با گوشی که عمرا عکس بندازم. هرچند هرگز روی عکسام حداقل از وقتی که با استاد کلاس داشتم کار نکردم و مخالف دست کاری بودم شاید اصلاح گاهی اوقات. باید زودتر اتاقکمو راه بندازم. باید یه فکری کنم. اگه همه هم به اون مسیر میرن ما باید جدا شیم. مرگ عکاسی این حرفی که استاد گفته بود و این از همون موقع هم معلوم بود من علتشو چیز دیگه ای فکر میکردم باشه. عکاسی زنده نمیشه اما  میشه بهش برگشت. باید به عکاسی بر گردیم این تنها کاری که ازمون بر میاد. 


این کتاب از واجبات نه فقط برای کسانی که درگیر عکس و عکاسی هستن برای همه کسایی که میخوان بدونن داره چه اتفاقایی میفته و چقدر وحشتناک. خیلی هم کتاب زیادی نیست ۹۳ صفحه با مقالاتی که بعدش اومده. باید بخونم باز باید تمام حرفای بودیارو باز بخونم. 


من دیگه دوست ندترم عکاسی دیجیتال کنم. دوست ندارم عکسای دیجیتالم رو که ت الان گرفتم توی فضای مجازی منتظر کنم. من بایدکاری کنم باید کاری کتم. 


کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده؟

نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده



میدونم یه خورده جوگیرانه به نظر میاد اما خب این برداشت من بود. .



اینم اضافه کنم که بودیار میگه که هرچیزی که نا پدید میشه به شکلی پنهانی هنوز وجود داره و تاثیری اسرار امیزم میزاره. سوژه ناپدید میشه اما اشباح و پاره های اون باقی میمونن. کلنر مطلبی که تزش توی پیوست ها بر این نوشته نوشته اینه که میگه. به نظر بودیار نا پدیدی این چیزها نتیجهٔ فرایندی تکاملی نبوده ، بلکه رخدادی بی همتاست. که به هیچ وجه منفی نیست. 

شاید تو یه چیزایی این طوری باشه اما ام من فکر میکنم از بین رفتن مرزها وحشتناک این که نتونیم تشخیص بدیم تمایز قائل بشیم بین یه چیزایی. 

خواستار ابژه بودن..
باید به یک نظریه ی ابژه بنیاد دست پیدا کرد... باید آینهٔ بازنمایی. را در هم شکست...

از اندرو ورنیک هم یه متنی خست که دوتا چیزو نوشته یادآوری کرده یکی این که حرفی که بودیار میزنه مشابه همون حرف بنیامین هست درباره عکاسی که همون هاله ای هست که با تکثیر آثار هنری از بین میره. واقعی بودن امر واقعی یک نوع هاله است مه در وانموده ها دیده نمیشه و به شکل جادویی واقعیت ر همچون جلوه ای ز خودشان تولید میکنند. این واقعیت توهمی ـ واقعیت مفرط ـ از خود واقعی واقعی تر است و آوار واقعش آنقدر تشدید یافته اند که امور موجود اصل باهاش ببرابری نمیکنه.

چیز دیگه ای هم که گفت اینه که بودیار اشاره هایی هم به افلاطون زده. فکر کنم همون مثلا غار میشه. که واقعیت والاتری که حقیقت را در خود جا داده و دنیای ظاهر تنها بدل نازلی از اون حساب میشه. 
البته خیلی طولانی میدونم ناقص نوشتم ولی همش ذهنم میپره و رو اعصابمه. ظاهرن تموم شد. ولی باید بخونمش باز. 
فکر نکنم همه چی مثلا فقط به دنیای مجازی یعنی چجوری بگم محدود بشه. :/

خیلی بد نوشتم اینو اعتراف میکنم ولی واقعا اینقدر درگیرش شدم بعد گیج شدم بعد نمیدونم. :(((


در آغاز کلمه بود. تنها مدتی پس از آن سکوت آمد.

یعنی سکوت بود اما اندیشه جاشو گرفت؟؟
آیا شما هم شماری از پزسش های بی نهایت من پی بردین؟؟
باورتون میشه سر درد گرفتم از فکر کردن ام. جواب پیدا نکردن؟ 

من فیلم ماتریکس دیدم اما چیزی که خوندم ناموسا اونجوری نبود اصلا اون تو ذهنم نیومد.

جدا از اون اگه بخوام منطقی فکر‌کنم احتمالا حتی اگه مثلا توی عکاسی آنالوگکار کنم اون همچنان هست. منظورم اینه تاثیری داره؟ 
البته که تصمیممو گرفتم اما فقط دارم فکر میکنم که این در مورد همه چیزه


حقیقت اینه وضعیت مزخرفی یعنی انگار نمیدونم باید به چی فکر‌کنم. 
من توی این وضعیت توهم بودن چیزی قرار گرفتم وضعیتی که مرز بین حقیقت و دروق انگار برداشته شده بود هیچ جوابی نبود. 
انگار که همه زندگی چند ماهم بیهوده بوده باشه انگار توی خواب بوده باشم. انگار نه حالا الان نگاه میکنم شاید شباهت هایی با فیلم ماتریکس باشه.
منتها تو فیلم خیلی تخیلی به نظر میومد. 
البته الانم همون اندازه مبهوت شدم.  حالا چی درستِ واقعا حقیقت چیه :/ میفهمین چه حس بدی دارم. 

«همهٔ این ها شاید باعث شکل گیری تصور یا توهمی از یک استراتژی مهلک بشود ، از یک روند تکاملی  که در پایانش دیگر از نابود گاهی که کانتی به آن اشاره کرده  عبور کرده ایم. آنجا که نژاد انسان بی آن که بفهمد واقعیت و تاریخ را پشت سر گذاشته،  جایی که دیگر تمایز بین حقیقت ها و دروغ ها ناپدید شده و باقی ماجرا.»


بودیار نظرش اینه دنیای واقعی هم خودش دنیای بازنمایی هاست.
اما ناپدید شدن ر میشود به شکلی متفاوت در نظر گرفت: به منزلهٔ رخدادی بی همتا و ابژهٔ میلی خاص، یعنی میل به دیگر آنجا نبودن( خیلی این خیلینمیدونم چجوری بگم ) ، که به هیچ وجه منفی نیست. کاملا هم بر عکس ، ناپدید شدن شتید میای باشد برای این که ببینیم ورای هر هدف و سوژه و معنایی، ورتی افق های ناپدید شدگی ، آیا هنوز هم دنیا موجودیتی دارد؟ و چیزها بی آن که برنامه ریزی شده باشند پدیدار خواهند بود؟ ( غارافلاطون)قلمرو خاصی ازپدیداری ناب ، قلمرویی از آن دنیا به همان صورت که هست. ( و نه دنیای واقعی ، که فقط و فقط دنیای باز نمایی هاست)، قلمرویی که تنها میتواند با ناپدیدشدن همهٔ ارزش های افزوده سر بر آورد. 

وااای همین این آدمو میتونه نابود کنه.

1365 : کتاب جدید : درآمد

خب کتاب چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده ؟ نوشتهٔ ژان بودیار با ترجمهٔ احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده رو شروع کردم.  هیچ پیش زمینه ای از بودیار نداشتم و نمیدونستم که کیه. و کلا انگار همش قراره حیرت زده بشم. این از خوشیای ماست.  

طبق چیزی که مترجم نوشته به جای مقدمه نوشته ای از داگلاس کلنر رو میذاره تا خواننده هایی مثل من که آشنایی ندارن به یه آگاهی از تفکرات و اندیشه های بودیار برسن. که واقعا واقعا برای من لازم بود و کمکم کرد. مرسی واقعا.

راستش درامدی که کلنر نوشته از اون جریان فکری و اندیشه های بودیار منو ترسوند و به نظرم وجشتناک اومد. شاید اگه هرچیز دیگه ای بود ذوق میکردم که فهمیدم همچین متنی رو ولی الان فقط شوکّ شدم. 


ژان بودیار یکی از منتقدای مهم جامعه و فرهنگ معاصر ماست (۱۹۲۹-۲۰۰۷) که جایگاه پیشوای نظریهٔ پسا مدرن فرانسوی رو بهش داده اند.

الان ما توی وضعیتی قرار داریم که فکر میکنیم چقدر خوبه تکنولوژی پیشرفت میکنه راه های ارتباطی و شبکه های اجتماعی گسترده اند. پردازش اطلاعات و تصاویر روز بروز بیشتر میشن وغیره. ولی اصل قضیه چیز دیگه ایی!

بودیار میگه ما الان توی دوران جدید وانمایی به سر میبریم که در اون تکثیر و باز تولید اجتماعی جایگزین تولید میشه.« از این به بعد ، نشانه ها و کدها در مقیاس انبوهی تکثیر میشوند و چرخه هایی تمام نشدنی و پیچ در پیچ نشانه های دیگر و دستگاه های نشانه‌ای قدرتمند را بوجود می‌آورند. بنابراین جای سرمایه را تکنولوژی میگیره و جای تولید را نشانه پردازی. (تکثیر انبوه تصاویر و اطلاعات و نشانه ها.)»

طبق نوشته ی کلنر دنیای پسا مدرن بودیار دچار انفجار درون ریزِ بنیادینی میشه که طی اون طبقات اجتماعی،  جنسیت ها، تفاوت های سیاسی حوزه های سیاسی و فرهنگی که از هم جدا و مستقل بودن در هم فرو میریزنو حل میشن و مرزها از بین میره. تکنولوژی ها و راه های ارتباطی شرایطی رو برای ما فراهم میکنن که تجربه های جذاب ترین در مقایسه با زندگی روزمره و جایگزین زندگی اصلی و واقعی ما میشن. در واقع تکنولوژی و این کدها و نشانه ها افسار مارو دست میگیرن و اینها واقعی تر از واقعی جلوه میکنن.

بودیار میگه توی دنیای پسامدرن« افراد از برهوت واقعیت یعنی چیزی که هست فرار میکنند تا به شوریدگی واقعیت مفرط و قلمرو نوظهور رایانه ها، رسانه ها و تجربه های تکنولوژی پناه ببرند.» حالا این باعث چی میشه؟ باعث میشه که سوژه توی یه دنیای بیش از حد نمایان شده قرابت و نزدیکی خیلی زیادی با تصاویرو اطلاعات لحظه ای پیدا کنه. 

بودیار میگه جامعه ی پسا مدرن با ایحاد وضعیتی که سوژه ارتباطش رو با امر واقعی از دست میده دچار فروپاشی و از هم گسیختگی میشه. 

اغا خیلی سخت توضیح دادنش یعنی من نمیدونم چجوری خودم اولین باره دارم با همچین چیزی روبرو میشم. خلاصش اینه که ما درکمونو از واقعیت بیرونی از دست میدیم. و هیچ معنایی برامون دیگه نداره همه دنیارو توی تصویرو تکنولوژیو چیو چی میبینیم همه چی انگار برامون مجازی بشه. امر واقعی خاطره میشه! :/ خنده داره ولی این اتفاق علنن الان افتاده. و این وحشتناکِ. این که ماها توی وضعیتی گیر بیفتیم که فقط در گیر پیامو نشانه و رسانه و تصویر باشیم این که تجربه واقعیت رو از دست میدیم. وحشتناک نیست؟ همه چی شدت میگیره و طبق چیزی که اینجا نوشته بود در جامعه ی امروزی ابژه ها و و رویداد ها مدام حتی از خودشونم سبقت میگیرنو جلو میزنن چه برسه به ما که سوژه ایم.  « شوریدگی ابژه ها در تکثیر انبوه و گسترش انها تا مقیاس انم است تا حد اعلا»شوریدگی یعنی فراتر و گسترده تر از مرزهای خودشون برن. و در آخر این که ما نابود میشیم! 


از اونجایی که خودم هنوز مبهوتم بیشترشو از رو نوشتم و به بدترین نحو اما خب. الان دوره دوره ای که واقعیت توش ناپدید شده :( امر واقعی چقدر وحشتناک خیلی وجشتناک خیلی باورم نمیشه باورم نمیشه. 


این کتابا‌اصلا منو نابود میکنه فکر‌کنم. به هر حال این مطالب برای اشنایی با بودیار بود. ببینیم چی‌میگه در ادامه خودش. 


من تازه دنبال امر واقعی بودم. باید پیداش کنم. 


حقیقت اینه فکر‌میکنم خود من مثلا گرفتار همچین چیزی شدم. یعنی فکر کنم. 


شایدم من اشتباه میکنم شاید اینقدرم وحشتناک نباشه...



+چه باحال همین حالا گفتم دنبال امر واقعی بودما داره راجع بهش حرف میزنه.


+ چرا باید خوابم بگیره درست همین الان که ولع خوندن دارم بدبختیم اینه قدرت درکم میاد پایین و نمیفهمم حتی اگه بخونم :(

به نظر اونجوری نمیاد که بود. فکر‌کنم الان فهمیدم.   

1364 : کتاب جدید : چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده؟

نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه نشر حرفه نویسنده


من نیت کردم کتابای حرفه نویسنده رو همینجوری پشت هم بخونم و تمومشون کنم  تازه باید برم بخرم اما چون از نظر  محتوا و به قول خود نشر تو یک فضای کلی شریکن و من همیشه یعنی تا الان که پشت هم خوندم چند تا کتاب رو اینو متوجه شدم و الان هم توی حال و هواشم گفتم عوض نکنم این فضارو و همین فرمون رو برم :)  

این اولین کتابی هست که از بودیار میخونم. 

یه خورده اتاقمو مرتب کنم حموم برم شروعش کنم. ببینیم که چجوریِ  


1363 : اتمام کتاب نقاش زندگی مدرن...

یک کتاب دیگه هم تموم شد. و من مثل همیشه همون حس تموم شدن یه چیز دوست داشتنی رو تجربه میکنم. هرچند که تموم نمیشه. حک شده باشه تو نقظه نقطه ذهنم. شکام اینجوری این دلتنگ میشین وقتی کتابی رو تموم میکنین. الان که این چیزارو مینویسم اشک تو چشام حلقه زده. بودلر رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد.. میشه گفت مدتی که کتابی رو میخونم به معنای واقعی کلمه باهاش زندگی میکنم. و بعد تز تموم شدنش مثل افتادن تو یه خلا. خالی پر از دلتنگی. انگار خیلی چیزای دیگه پشتش به خاطرم بیاد. 

دیگه درباره ی رنگ و به بورژوازی رو ننوشتم. انگار بخوام لج کنم. نمیدونم شاید بی حوصله از تموم شدنش. 


حالا چی بخونم. کتاب بعدی هم میتونه همینجوری تو روحم رسوخ کنه با زندگیم گره بخوره؟

دلم برای بودلر تنگ میشه. برای آدمایی که به واسطه اش شناختم. دلاکروا، آلن پو...

اینم از این.


کتاب بی نظیری بود. انگار با خود بودلر تونسته باشم ملاقاتی داشته باشم. یه همچین چیز فوق العاده ای. 


کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده 

1362 : مخاطب مدرن و عکاسی...

بودلر کاملا بی تعارف زده عکاسی رو کوبیده. شاید بتونم درک کنم حرفشو وقتی که از دید یه عکاس به قضیه نگاه نکنم یعنی نه فقط در این جایگاه سعی کنم یه نگاه بی طرفانه رو بدست بیارم که اصل حرف و گله وشکایتش به نقاشانی بود که با بی قیدی و به خاطر منفعت شاید راحت طلبی نقاشی رو رها کردن و چسبیدن به عکاسی هرچند که این شاید خیلی حرف قطعی نباشه شاید عکاسی برای اون فرد به عنوان یه هنر بهتری باشه. بودلر عقیده داره که عکاسی تا جایی که در خدمت هنرهای دیگه باشه ابزار و تکنیک مفیدی هست. در غیر این صورت فقط باعث خراب شدن و از دست رفتن هنر میشه. بودلر به هیچ وجه به عکاسی به عنوان یه هنر نگاه نمیکنه چون چیزی که عینن طبیعتو انتقال میده و مثل طبیعت به نظرش خالی از احساس و در واقع انگار نمیتونه حرفی داشته باشه. به نظرش عکاسی فقط یه تکنیک. بودلر به قول استادم اشتباهش اینجا بود‌ که عکاسی رو مثل بقیه متصل به نقاشی میدید. و فکر‌میکرد با ظهور کردنش به نقاشی ظلم میشه و نقاشی از اون جایگاهی که بوده میفته در حالی که خب حالا ثابت میشه احتمالا خیلی هم عکاسی لطف کرده به نقاشی! البته از این نظر که میگه خب ما همین الانش به عنوان عکاس با اون معضل انگار مواجه ایم که عکاسایی هستن که درکی ازش ندارن به عنوان یه وسیله صرفن برای ثبت استفاده میکنن اما این طرف قضیه باعث نمیشه که عکاسایی نبوده باشن تا عکاسی رو فراتر از صرفا باز نمایی نبرن. بودلر متاسفانه فکر میکنه تخیل و استعداد توش و کار کردن فقط توی نقاشی امکان پذیره و عکاسی به هیچ عنوان نمیتونه همچین چیزی رو داشته باشه چون واقعی هست. فکر میکرد عکاسی نمیتونه وابسته به روح آدمی باشه. بودلر عکاسی رو صنعت میدونست فقط. وای خب برای نقاشی هم ابزاری بود تو هنرمندا به وسیله ی اون و به واسطه ی اون کار کنن . بودلر دوربین رو وسیله نمیدید واسطه بین هنرمند و اثرش نمیدید. اون فک میکرده که چون واقعیت بیرونی رو به نصویر میکشه پس عکاس نمیتونه با اون رویاهاشو تصویر کنه.

که خب اگه به قول استادم عکاسی رو به عنوان یه هنر مستقل در نظر میگرفت اینجوری نمیشد ( اگه درست شنیده باشم ) چون با نقاشی مقایسه اش کرده و فکر کرده که آفت نقاشیِ اینجوری شده. امروز نقاشی و عکاسی فکر میکنم دو حوزهٔ مستقلن و توی هر جفتشون متاسفانه از این دست آدمهایی که بودلر ازشون با خشم حرف زد وجود داره.


اسم این کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده



1361 : تخیل، ملکهٔ استعداد ها...

واااای واااای چی گفته راجع به تخیل انگار خط به خط این نوشته مهم باشه. باورم نمیشه. اصلا نمیدونم چی بگم. چند وقت پیش خودم درگیرش بودم و با توهم مقایسه اش کرده بودم. به نظرم اگه این کتاب مثلا بودلرو تو دانشگاه میگفتن دانشجو بخونه یا کلا کتاب بخونه از همون سال اول میدونین چقدر شاید تاثیر گذار بود.

حالا من که شانس آوردم از خوشبختی و خوش شانسیم بود با مطالب کتاب تا حدودی به واسطه استادم اشنا بودم اون بهمون میگفت اما بقیه. چرا سیستم دانشگاهی ما اینجوریِ. من چهار سال رفتم دانشگاه انگار استادای دیگه لقمه رو ببخشید بخوان بجوان بزارن جلو دانشجو طرف اصلا نمیفهمه همش جزوه ۵۰ صفحه ای ۲۰ صفحه ای سوال بدن یا کتابم اگر معرفی کنن اولا کتابش خیلی خوب نیست دوما که مثلا جاهای مهم باب سلیقشونو میگن دانشجو بخونه در حالی که طرف نمیفهمه. من لذت یاد گرفتنو دنبالش رفتنو واقعا واقعا از صدقه سر استادم دارم کتاب بهمون معرفی میکرد مقاله هایی که سر نقد میخوندیم عکاسایی که میدیدیم همش با فکر بود اینجوری نبود رو هوا بگه واقعا براش مهم بود ما بفهمیم یاد بگیرم دنبالش بریم بخونییم. بهمون مسیرو نشون داد بهمون گفت کیفیت هر چیزو که راه درست چیه اما نگفت کجارو نگاه کنیم یعنی مثل بقیه نبود کتاب بگه حاضرو اماده بزاره جلومون. بهمون گفت چی درسته اما گفت پیداش کنیم و ما اون موقع نفهمیدیم شاید به اون صورت الان میبینم. چقدر واقعا حیف چرا اینقدر بقیه استادا این سیستم اینجوری. فکر میکنن خیلی مثلا لطف میکنن به دانشجو بیست تا سوال بدن بگن بخونه این ظلم. براشون مهم نیست طرف چهار سال عمرشو میذاره بعدش هیچی نمیدونه باید چیکار کنه. من دلم میسوزه. ما خیلی واقعا واقعا انگار از نمیدونم توفیقی بود نسیبمون شد همچین استادی. بقیه دانشجو هارو تنبل بار میارن. و بدیش اینه بعضی از دانشجوها نمیفهمن یعنی اگه این موهبتم در اختیارشون باشه چون تنبل شدن چون نمیدونم چجورین دنبالش نیستن و متاسفانه هیچ ذوقی ندارن. یه نفرو دنبال میکنم تو اینستا دانشگاه کلمبیا اقتصاد میخوند الان تموم شد درسش بعد یه کلاس برداشته بود با استاد دباشی که ادبیات روس بود بعد دقیقا این کلاس اینجوری بود که دانشجو ها باید چند تا کتابو نه آسون حتی میخوندن کار میکردن مینوشتن تحلیل میکردن همونارو امتحان میدادن. چهار ماه واقعا کار میکردن نه اینجوری که کل ترم بگذره اخر ترم چهار صفحه یا طرف اگه کتابیم درس بده اینقدر تک بعدی اینقدر نمیدونم چجوری. بگم آموزش میده دانشجو زده میشه. من نمیدونم ولی خیلی فرق داره با این ادمایی که حتی زورشون میاد کتابشونو بخرن کتابی که امتحان میدنو. خب فرق ما از همین جاها شروع میشه. چجوری میشه این کشور‌ ساخت اینجوری. چقدر خوب که سال دوم تونستم تجربه کنم یاد بگیرم منم نمیدونستم اگه در مقابل این آدم قرار نمیگرفتم معلوم نبود الان کجا بودم شاید هنوز حیرون که راه کجاست. سال اول گیج میزدم یکی درمیون شاید دنبالش میرفتم اما الان میدونم کتابابیی که معرفی شده رو باید بخونم باید کار کنم. بعضیا زورشون میاد خرج کنن یا فکر میکنن مثلا امسال من شکم سیرم همینجوری پول میدم پای کتاب فکر میکنن چیز مهمی نیست. منم یروز نمیدونستم تاثیر کتاب چیه اما وقتی خوندم کم کم امروزمو که با پارسال مقاییسه میکنم میفهمم ادم باید اگه شده از شیکمش بزنه ولی برای ذهنش خوراک تهیه کنه و به این فکر کنه ۵۰ سال بعد اگه زنده بود کجاست بهتر شده باشه رشد داشته باشه. تن استادم همیشه سلامت باشه کاری که اون با زندگی من کرد با آیندهٔ من کرد هیچ کس نمیتونست بکنه. به معنای واقعی کلمه حق استادی رو ادا کرد کاش منم بتونم شاگرد خوبی باشم و یجوری براش جبران کنم. 


اسم این کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات

نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده

1360 : هوشمندی ، شهود...

بودلر اعلام میکنه که تنها میخواد بر احساس و شهود تکیه کنه. همون نتیجه ای که من گرفتم. این که یه آدم بدوی باشی همون تصمیمی که بارت هم توی اتاق روشن گرفت.


روش انتقادی



روش انتقادی


+ همهٔ آدم ها وقتی دربارهٔ دیگران داوری میکنند آکادمیک و وقتی مورد داوری دیگران قرار میگیرند وحشی اند!


+ هزاران اندیشه و حس تازه ذخیرهٔ اندیشه ها و حس های او را غنی تر میسازد؛ و حتی این امکان وجود دارد که اگر او گامی دیگر پیش برود ، انصاف به طغیان بدل شود و او چونان سیکامبریایی از دین برگشته [ کلاویس عمل کند؛ همهٔ چیزهایی را که پیشتر میپرستید به آتش بکشد و همهٔ چیز هایی را که پیش تر میسوزاند بپرستد. 

 


1259 : جمعه

خب من هنر فلسفی رو خوندم مقاله ای که خود بودلر اقدام به چاپش نکرده بود توی دست نوشته هاش پیدا شد. یه خورده هم به نظر من با بقیه نوشته هاش فرق داشت ولی خب. 


راستش حسشو ندارم بنویسم. نمیدونم چم شده میترسم دوباره خوابم بگیره. یه دور خوندم بعد خوابم برد دو ساعت فکر کنم خوابم میگیره ها بعد دوباره خوندمش. 

قسمت مقالات کتاب تموم شد و من واقعا باورم نمیشه. الان نقد هاشو باید بخونم احتمال پشت هم. حدودا ۴۰ صفحه مونده تموم بشه :( اصلا باورم نمیشه. یه چیزی بودا باهاش انگگار زندگی کردم بزرگ شدم :دی به هر حال خیلی چیز یاد گرفتم. بهش که فکر میکنم یه حس رضایت بهم دست میده. 

امروز چهار رمین هفته از اردیبهشت تموم میشه. باورم نمیشه اینقدر پر بار بود شبیه رویا گذروندمش. من اون آدم اول اردیبهشت نیستم به واسطه خوندن این همه چیز. هورااااا