روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

قطع ارتباط با همه. بلا استثنا. 

1266 : بعضی وقتا دست خودتم نیست. یهو اتفاق میفته.

نفهمیدم چی شد وقتی خوندمش گریه کردم. حتی الان وقتی فکر میکنم بهش. اما نه در مورد مامان...



اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


اتاق روشن ، رولان بارت ، فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده


اتاق روشن ، رولان بارت ، فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده

1265 : بخش دوم اتاق روشن

خوندن بخش دوم یه خورده برام شاید رنج آور باشه. شاید دفعه قبلم به خاطر همین ادامه ندارم. خب بخش دوم خیلی شخصی میشه درمورد مادرشو عکسشو چیزی که دنبالش بوده. اما فکری که هی شاید کاملا مضحک و احمقانه باشه ولی با این حال توی مغزم هی تکرار میشه و سعی میکنم پسش بزنم اینه : انگار من مادرمو در زمان حیاتش گم کرده باشم. چیزی که بود و الان نیست نمیدونم.  شاید همه اینا فکرای احمقانه باشه اما آزار دهندست. به هر حال که یه جای کارم انگار ایراد داره. چیزی عوض شده من پیداش نمیکنم اما آزارم میده. این به هیچ وجه در مورد بابا نیست. بابا همونجوری. تو این چیزا گاهی زه خودم شک میکنم و جدی نمیگیرم خودمو. 



البته همیشه هم اینجوری نیست. 


1264 : بعد از رسوب

حالا به حرف استاد رسیدم. به این که مطالب رسوب میکنن چی میشن. وقتی ادمایی رو میبینم که شاید یه روزی اینقدر پرت نبودن اما انگار کلا نه تنها برگشتن به قبل از فهمیدن یسری چیزا بلکه ذهنشونم به واسطه رسوب مطالب بسته ترو تنگ ترم شده :/ یه خورده ترسناک. من از اینجوری شدن میترسم خیلی میترسم. 

1263 : رولان بارت منو کُشتی :)))



اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده



+ پونکتوم یک عکس حادثه ای هست که در من فرو میرود و زخمی‌ام میکند( و هم کبودم میکند و دردناک است)


+ عکاسی مرتبهٔ پائینی از دانش را برایم فراهم می آورد. عکاسی  مجموعه‌ای از اشیاء و موضوعات جزئی را در اختیارم میگذارد و میتواند بتواره پرستی خاص من را ارضا کند : منی مه دانش را دوست دارد و شیفته‌ وار به آن برتری میدهد. 


+ عکاسی همان نسبتی را با عکاسی دارد که سازهٔ زندگینامه با زندگی نامه. ‌


+ هرقدر هم بکوشیم عکس را زنده بنمایانیم ( و این جنون زنده نمایی عکس، صرفا نفی اسطوره‌ای درک و اضطراب ما از مرگ است)، باز عکاسی نوعی تئاتر ابتدایی است، نوعی تابلوی زنده، شکلی از چهرهٔ بی حرکت و آرایش شده‌ای که در پس آن مردگان را میبینیم. 


+ شوک عکاسانه نه چندان بر تکانهٔ روحی، بلکه بیشتر بر عیان کردن آن چیز پنهانی مبتنی است. به همین دلیل طیفی از غافلگیری ها شکل میگیرد. 

غافلگیری اولشو که خوندم یاد آربوس افتادم :/


+ تمامی این غافلگیری ها تابع نافرمانی و تمرداند(و به همین سبب با من بیگانه‌اند) عکاس همانند آکروبات باز، نباید به قواعد احتمال یا حتی قواعد امکان اعتنا کند ؛ در نهایت او نبایدبه قواعد جذابیت وقعی بگذارد.  


+ فرویدهم ازبدن مادرانه ای میگوید که غیر از آن هیچ جای دیگری نیست که شخص بتواند با قطعیت کامل بگوید قبلا آنجا بوده است. 


+ اکثر اوقات پونکتوم یک «جزء» است. یعنی شیء و ابژه ی جزئی. از این رو اگر نمونه هایی از پونکتوم ارائه کنم، به تعبیری خودم را فاش و تسلیم کرده ام. 


+ بعضی از جزئیات می توانند سوراخم کنند. اگر چنین نکنند بی تردید به خاطر این است که عکاس آنهارا به قصد و عمد آنجا قرار داده است. 


+نهان بینی عکاس نه بر دیدن ، بلکه بر آنجا بودن مبتنی است. 

و از همه مهمتر عکاس نباید مانند اورفه برای مشاهدهٔ چیزی که هدایت میکند ــ چیزی که به من وا میگذاردــ به عقب نگاه کند!


+ نه هایکو و نه عکس هیچ کدام مارا «خواب» نمیکنند. 


+ من یک بدوی‌ام ، یک کودک  یا یک مانیایی؛ من تمام دانش و تمام فرهنگ را کنار میگذارم  و از این که به غیر از چشم خودم ، چیزی را از چشم دیگری به ارث ببرم، امتناع میکنم. ( به نظر سخت میاد یه خورده اما خب برای من این یعنی فکر میکنم باید ادم گاهی جرئت کنه به خودش اعتماد کنه. حتی اگه به قیمت گاهی اشتباه کردن باشه. )


+ امکان دارد عکسی را که به خاطر می آورم بهتر بشناسم تا هنگامی که نگاهش میکنم، گویی نگاه مستقیم و رودر رو، زبان خود را به اشتباه جهت میدهد و آن را درگیر توصیفی میکند که همواره کانون تاثیرش را ، پونکتوم را ، از دست خواهد داد. 


+ ذهنیت مطلق ، تنها در خالتی از سکوت و تلاش برای سکوت به دست می‌آید.

این قسمتو خوندم یاد مقاله ی سکوت دیدن ماینور وایت افتادم. 


+پونکتوم یک الحاق است : یعنی چیزی که من به عکس اضافه میکنم و چیزی که با وجود این پیشاپیش در آنجا هست!  میدونین یاد چی افتادم. یاد موضوع ترم آخرم یکی از کارایی که باید میکردیم ایده از یه عکس گرفتن بود اون ایده میتونه یا شایدم فهمیدنش به وسیله پونکتوم باشه حتی اگه اسمشو من نتونم در مورد خودم این بزارم. فکر کنم اگه اشتباه نکنم باید ببینم استاد گفته بود فقط بارت میتونه در مورد عکاسی بگه که پونکتوم هست یا نیست. اما اینو فهمیدم که اون کاری که ما دنبالش بودیم همین بود یعنی حداقل من در مورد عکسی که انتخاب کردم همین حسو داشتم. شاید توضیحش بیهوده به نظر بیاد شاید نتونم بگم توی این جمله ها منظورمو به هر حال. از درگیر شدن باهاش واقعا خوشحالم. 


+ هنگامی که عکس را به منزلهٔ تصویری ثابت توصیف میکنیم، مرادمان صرفا این نیست که پیکره ها و اشکال بازنمایی شده، بی حرکت اند، بلکه این نیز مرادمان هست که آنها [ از کادر ] بیرون نمی‌آیند و ترکش نمیکنند: آنها مثل پروانه ها بی حس چسبانده شده اند. اما به محض وجود پونکتوم، میدان کوری پدید می‌آید. 


+ چنین عکسی تماشاگر را به خارج از کادر میبرد و در آنجا است که من به این عکس جان میدهم و او هم به من. بدین ترتیب پونکتوم نوعی فراسوی هوشمند و تودار است. گویی تصویر ، میل را فراسوی آن چه نشانمان می دهد پرتاب می کند. 


میدونم بی ربط یه خورده ولی یاد حرف استادم که میگفت تک عکس هیچی نیست. افق نداره و به هیچ دردی نمیخورن. این که عکسا باید مجموعه باشن. دارم فکر میکنم اگه تو یه مجموعه از این  عکسها تعداد زیادی باشه چی میشه. ام یعنی نه همش ولی خب. البته خود ادم نمیتونه بگه نه تا وقتی که عکس خودشو نه به عنوان عکاس بلکه تماشگر ندیده. ولی شاید فرق عکاسای حسابی همین باشه. کسی چه میدون. 


+ میبایست عمیق تر به درون خودم فرو می‌رفتم تا گواه و شاهد عکاسی را بیابم، یعنی همان چیزی که وقتی به عکس نگاه میکنیم ، به چشم می آید و آن را در چشمان ما از هر تصویر دیگری متمایز می کند. می‌بایست توبه نامه ام را ، پالینودم را مینوشتم. 



خب. بخش نخست تموم شد و من حسابی کیف کردم. جوری که حرف دیگه ای نمتونم بزنم.  خیلی ازش یاد گرفتم نه فقط در مورد عکاسی ها نه این نگاه کردنش دیدنش فکر کردنش کلا. مثلا همین که گاهی به خودش ادم باید اعتماد کنه دست کم نگیره همیشه شاید خیلی چیزا دیده نشده باشه و به فکر تو افتاده باشه. نه که برای مسی مثل من قرار باشه همیشه خیلی چیز خفنی بشه اما به هر حال. این حرفی بود که سونتاگ هم ته کتاب علیه تفسیرش نوشته بود این که فکر نمیکرده یه چیزایی جا مونده باشه یا فقط اون دیده باشه. به نظرم خیلی خفن این موضوع. و راستش اینقدر بیجنبم وقتی این کتابارو میخونم راجع به عکاسی احساس میکنم تو حرکت توش دارم میتقیم جلو میرم میخوام که جلو برم هیچ راه برگشتی نباشه. احساس میکنم میخوام همه راهای پشت سرو خراب کنم. احساس میکنم از مسیری که توش قدم گذاشتم بیش از پیش مطمئنم. ذوق آرامش اطمینان هیجان حتی ترس ولی مهم اینه هیچ بازگشت پشیمونی دودلی انگار نیست. شاید از خودم اشتباهاتم چیزی به خاطرم بیاد مه پشیمون بشم اما از کل راه نه نه. واین به نظرم اتفاق کمی نیست.

خوابم نمیاد راستش. ولی خوندن کتاب بسه. قرصمو میخورمو تو این فاصله ادامه ی دفترمو مینویسم. باورتون میشه تکراری به نظرم نمیاد؟  

1262 : امروز

خب امروز فقط تا الان یعنی صبح ساعتای ۸نیم اینطورا بیدار شدم نتم خراب بود هرکاری میکردم وصل نمیشد. اصلا یه چیز رو اعصابیا. بعد قرصمو خوردمو بهم دکتره کلداکس داده اتاق روشنو دست گرفتم. اغا خوابم گرفت اصلا گیج زدم تا ۱۱ اینطورا دووم اوردم اما بعد خوابیدم تا دو فکر کنم. باید یه جوری قرصرو تنظیم کنم که رو روزم تاثیر نذتره و نمیدونمم چجوری شاید نخورم یا یه وعدشو حذف کنم اشکال داره؟؟؟ خیلی خواب آوره برام :((((. فکر کنم ساعت چهار باید بخورم دوباره ولی نمیخورم هیچکار نکردم این چه وضعی دوباره من نیت کردم موانع هویدا شدن:دی. 

بهتره برم زیاد وقت ندارم باید تا ۱۲ شب کار کنم درست زمان از دست ندم. 

1261 : گرفتاری

اغا گفتم گوشم صدا میده خب ؟ رفتم دکتر فر کردم عفونت یعنی سرماخوردگی‌هست اکه همین عفونت نکرده باشه این سر اوتی سمعکم یه چیز کوچیک داره مثل فیلتر اون کنده شده رفته چسبیده به پرده ی گوشم :/ الان دارم میرم یه بیمارستان واسه گوش نمیدونم جای دیگه هست یا نه اما اون دکتره کفت برم سریع. خدا کنه ناشی نباشن میترسم :((((( کر نشم :/ هرچی سنگ واسه پای لنگه. قبلا هم شده بود بیفته ها فکر کردم باز اونجوری شده :((((( خدا کنه با شستشو دراد :((((



درد داشت. ولی اخیش راحت شدم دیگه تق تق صدا نمیده :)))). نه که جوونم بود اصلا استرس گرفته بودم ناقصم نکنه :/ اینقدر بدبینما ولی خودمونیم از صدتا دکتر کهنسالی که رفتم جدی تر بود دکترا انگار کارشون تموم میشه تخصصشونو میگیرن مطبشونو میزنن کلا خیلی جو میگیرتشون اصلا یجوری میشن حالا نه همه ها دیدم که میگم ولی خب. 

1260 : اتاق روشن


+ چیزی که در من ایجاد میکند دقیقا در تضاد با خمودی و رخوت ذهنی است؛ بیشت شبیه دل‌آشوبی و هیجان است ، و نیز تقلایی خاص ، چیزی که به زبان و یبان در نمی‌آید اما اصرار به بیان شدن دارد. 


+ در این برهوت حزن انگیز ، ناگهان عکسی به من میرسد ؛ او به من جان میدهد و من هم به او. این گونه باید کششی را که به آن هستی میبخشد ، جان بخشی بخوانم. خود عکس به هیچ وجه جان ندارد ( من به عکس‌های زنده نما معتقد نیستم) اما به من جان میدهد: این همان چیزی است که هر ماجرایی را می‌آفریند.


 + در نظر من ماهیت مفروض عکاسی ، از آن « احساس درد و آسیبی( رنج و درد آگاهی) » که در همان نگاه نخست در عکس متجلی بود، قابل تفکیک نبود. 

من در مقام یک تماشاگر ، صرفا به دلایل  «احساسی» به عکاسی علاقه‌مند شده بودم؛ میخواستم آن را نه در مقام یک مسئله ( یک مضمون) بلکه به مثابهٔ یک زخم بکاوم: من میبینم ، احساس میکنم ، پس توجه میگنم ، مشاهده میکنم و می اندییشم. 


اغا من مُلْدَم :))))))


تا سر قسمت ۱۱ خوندم. استودیوم پونکتوم. اما انگار مغزم نکشه گشنمم هست کسی خونه نیست. اااا الان اومدن. خوابمم گرفته. پس بهتره استراحت کنم. شاید بعد نهار زبانو دفترمو این چیزارو انجام بدم و بعدش کتاب. تا چه پیش اید. 

1259 : عکاس این را به خوبی میداند خودش هم از این مرگ میترسد...


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ یک تصویر ــ تصویر من ــ به وجود خواهد آمد: آیا من از فردی نفرت انگیز متولد خواهم شد یا از آدمی خوب و نجیب؟


+ تصویر (متغیر) من ، که با هزار عکس متغیر در می‌افتد و با موقعیت سن و سال هم تغییر می‌یابد ، همواره با «خود» ( عمیق) من منطبق باشد؛ اما برخلاف این باید گفت که : « خود من» هیچ گاه با تصویر من منطبق نمیشود؛


+ من خواهان تاریخ نگاه کردن‌ام. زیرا عکس ، ظهور خود من است به مثابهٔ دیگری : نوعی گسست زیرکانهٔ آگاهی از هویت. 

+ من بی وقفه از خودم تقلید میکنم و به همین خاطر هر گاه عکاسی میشوم (یا خودم اجازه میدهم که عکاسی شوم) همواره از احساس بی اصالتی و بدلی بودن و گاهی از احساس دورویی رنج میبرم. 

+ ... از این رو خرده روایتی از مرگ ( در پرانتز رفتن) را تجربه میکنم: در حقیقت یک شبح میشوم. عکاس این را به خوبی میداند خودش هم از این مرگ میترسد، مرگی که با حرکت او دچارش میشوم. 


+ هیچ چیز خنده‌ دار تر از پیچ و تاب خوردن عکاسان برای خلق جلوه‌های «زنده نما » نیست.

+ در‌ نهایت آنچه  در عکس خودم میجویم مرگ است. 

یاد پایان نامم افتادم یعنی متنم. ادم یه چیزایی به ذهنش میاد. فرقی نمیکنه چیزی برای اضافه کردن یا کلا عوض کردن یا تغییر دادنش باشه هرچند هموز زوده انگار حداقل ده سال باید بگذره تا دقیق بفهمم چه گندی زدم . در بدترین وجه ممکن اگه نگاه کنم شایدم فقط یسری اصلاحات بخواد.نمیدونم بارهای پیش که این کتابو خوندم تو چه فازی بودم. انگار چیزی گاهش جلوی دیدمو فهممو ذهنمو میگیره.


+ به نظر من عضو عکاس، چشم او ( که مرا به وحشت می اندازد) نیست ، بلکه انگشت اوست : که به ماشهٔ لنز دوربین و جابجایی خشک صفحات فیلم متصل میشود. ... صدای کلیک ناگهانی‌شان از لایهٔ تباه کنندهٔ پُز گرفتن می‌گذرد و بر آن غلبه میکند.


من راستش از این صدا به عنوان عکاس یعنی کسی که دوربین دستش میترسیدم از اول از همون هنرستانم به خاطر همین صدای دوربینمو یعنی دیجیتال هارو به کمترین وجه ممکن گذاشتم. انگار این صدا برام یاداوری میکرد که کاری رو انجام دادم. اون موقع ها هیچ درکی نداشتم فقط انگار اعصتبم خورد بشه. شاید باید دوباره بشنوم ولی خب شاید ادم وقتی به عنوان ابژه قرار میگیره انگار بعد این صد شاید یه احساس خلاصی کنه. همون صدای کلیک ناگهانی شان از لایه تباه کننده پز میگذرد. فکر کنم اما وقتی ادم سوژه به معنی عکاس هست این قضیه فرق داره صد ترسناک و چشم و دیدن دوست داشتنی تره. 


+ دوربین ها ساعت هایی بودند برای دیدن...


بخش پنجم از فصل اول یا بخش نخست کتاب خیلی چیزارو برام مشخص کرد چند بار خوندمش. 



مرگ اتفاقی در یک لحظه نیست!

ولی دقیقا این توی عکاسی اتفاق میفته. در یک لحظه. لحظه ای که دیگه قابل بازگشت نیست. و مرگش ثبت میشه یه همچین چیزایی.  

البته نه این که اون جمله درست نباشه فقط به خاطرم اومد. 

1258 : تخیل با توهم فرق داره

توهم خطای ذهن میمونه ادم باور به اتفاق افتادنش داره اما هیچوقت اتفاق نیفتاده. ادمو به بیراهه میکشون. تخیل اما ویژگی خوبی. میشه باهاش موقعیتی که هنوز اتفاق نیفتاده یا تجربه شخصی توش نیست رو تجربه کرد یا به پیش بینی کرد گاهیم کمک میکنه جای بقیه بود.


 امروز شنبه است. یکم اردیبهشت ماه. و چه زود یک ماه از ۹۷ گذشت. خیلی زمان از دست دادم نمیخوام اردیبهشت اینجوری بشه. درگیر گذشته شدن زیادش تورو از جلو رفتن باز میداره.


به نظر بعضی وقتا باید یسری جیزارو پذیرفت. رها کرد و بعد دید چی میشه  نه که بیخیال شدا  نه که تلاش نکرد  نه فقط وقتی اون حدی که توانت بودو انجام دادی باید رها کنی. خیلی برام اتفاق افتاد. خیلی از دست دادم تا فهمیدم همیشه هم دنیا به کام من پیش نمیره کنترلی رو همه جیز ندارم . چیزی نخواد بشه نمیشه شاید باید صبر کرد دید اتفاق میفته یا نه. از دست میدی یا میمونه