روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

1184 : کوتاه نه خیلی کوتاه

اغا من گفتم بالاخره یه خورده موها کوتاه کنم و چتری هم بزنم. خیلی بد شده بود سرش بعدم دوست نداشتم الانم که هی میریزه نمیدونم برا همه میریزه یعنی اینجوری به هر حال گفتم بچه جون بگیره بعدم تصمیم گرفتم از بعدش ماهی یه بار سر موهامو بزنم خیلی رشدش اینجوری بهتر میشه. 

بعد خواستم برم حموم به مامان گفتم بیاد چون ارایشگاه حال نداشتم برم جدا از اون یا اریشگر اشنامون نمیرنه یا این که چیز میکنه خیلی کوتاه میکنن میگی دو سانت ده سانت کم میشه. 

اغا من به مامان نشون دادم تا کجا بزنه. صد رحمت به ارایشگرا فکر کنم یه ده بیست سانتی زد. یعنی زدا. فکر کنین من موهامو بالا که جمع میکردم تا وسطای کمرم میومد موهام الان موهامو میبندم تا پایین گردنم میاد حدودا  :/ بعدم میگه خودت گفتی اینقدر. وای اصلا خندم گرفته بود نتونستم حرف بزنم  بعد موی سفید دارم یه دونه میومد قاطی چتریام میخواست با قیچی بزنه گفتم ولش کن بزار باشه همه دارن اصلا دوست دارم همین قشنگ چیکارش داری گم میشه. اخر نذاشتم. حواسم که پرت شد، زد. خدایی مو کامل باشه بهتر نیست تا دوماه دیگه یک سانتی دراد اون وسط رو هوا. خب ضایست دیگه :) بعد حالا میگم کوتاه تر کن چتریمو‌ تقریبا تا بالای چشمه میگه نه جمع میشه کوتاه میشه. میگم رو چشم عشقم :دی نه نمیزنم جمع میشه میره بالا الان هنوز سر جاش تقریبا یه ذره رفته بالا باید کج کنمشون. قیافم عین  چی شده اخه اومد تغییر کنم بهتر بشم داغون شدم :دی کلا داستان داشتیم. حالا ولی یه ذره چتریمو میزنم باز. دیگه که همین خیلی جذاب نیستم نمیدونم چرا اینقدر جوش زدم یعنی قبل از اسمورتیز خوردنما هیچ چیم نخورم باز همینه لعنت بهت مها تو عمرش پنج تا جوشم نزده :/ بعد من. خب حسودی بسه. عصری یهو یجوری خوابم گرفت انگار باتریم تموم شده.اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد. 

1183 : روز سوم از سال جدید فعلا تا ده روز اول روز شماره :)

امروز دیر بیدار شدم. یعنی خب شبا کلا دیر میخوابم و دوست دارم این موضوع رو فعلا اگه بشه دیر بخوابم زود پاشم عالی میشه. دیگه تا صبحونه بخورم بعدش نشستم پای برنامم دارم برنامه سال و ماهو هففته رو مینویسم روزم که خب انتخابی هرچی دلم بخواد خب برنامه نوشتن لزومن این نی که مثل کارمندا کار کنی یا خیلی یکنواخت پیش بری یعنی خب نمیدونم بقیه چجوری برنامه مینویسن اما من مثلا مینویسم کل این ماه میخوام چه کارایی کنم بعد تو این هفته چقدرشو انجام بدم. خیلی هم ریتم منظمی نداره و توی روز عشقی کار میکنم ولی خب یسریاش روزانست دیگه مثل زبان که دارم روش خوندنمو تغییر میدم بهتره یه نقطه ی الف و ب داشته باشم که همش یه جا درجا نزنم وسواسم به خرج ندم. 

اغا غرا درست کردم کشک بادمجون اینقدر هوس کردم یهو اینقدر بیجنبه ام. چه سالی بشه امسال. چقدر پارسال کسل کننده و یکنواخت به نظر میومد این موقع هاش. و پر از حرف حرف حرف. البته که الانم هست اما زمین تا اسمون فرق داره. الان یه امیدی هست امیدی که دلش خوش اتفاقهای خوب بالاخره میرسه. حاضر تمام سختی رو به جون بخره و صبر کنه. صبر کنه گریه کنه درد بکشه اما بالاخره تموم بشه و اتفاقهای خوب بیفته. 


خب قرار نبود شکلات بخورم قرار بود بیشتر دقت کنم روی تغذیه ام خداییم نخوردم ولی این اسمورتیزا خیلی دلبرن همسایمون داده ادم هی میخواد یکی یکی برن زیر دندونش :دی

1182 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1181 : من در این‌جای، همین صورتِ بی‌جانم و بس....

خرّم آن بُقعه که آرامگهِ یار آن‌جاست

راحتِ جان و شفای دلِ بیمار آن‌جاست

من در این‌جای، همین صورتِ بی‌جانم و بس

دلم آن‌جاست که آن دلبرِ عیّار آن‌جاست


آقا اینو با صدای همایون گوش کنین. سه ساعت دارم زور میزنم آپلودش کنم ولی خب وایفای نداریم نت خطم زیر خط فقره. دلم آن‌جاسن که آن دلبر عیار آنجاست...

1180 : در حال کلنجار رفتن

واای هرکاری میکنم نمیشه اون دفعه ریختما. هرکاری میکنم این مقاله ها نمیتونم بریزم تو فلشم گفتم کلشو بریزم داشته باشم. اوووف. یعنی میریزم تو گوشی بابام با تلگرام بعد از اون باید بریزم تو فلش :/. این بار بار اخره اگه شد که شد نشد باز امتحان میکنم :دی اه خدا کنه بشه. یه عالمه رو هنوز نخوندم. میخواستم بعد از علیه تفسیر اتاق روشن رو بخونم دوباره بعدش یه بازخوانی اتاق روشن هست مقاله از برگین یه همچین چیزی با مقاله ی آنچه تنها یک مرتبه رخ داده که درموردش هست. باحال میشد. یه دونه هم هست گفتگو با تورج حمیدیان فکر کنم اسمش بعد از ما غربا به دستی میآید اینم خیلی دوست دارم بخونم مهسا میگفت خیلی خوبه حتما بخونیم اون موقع. اگه بشه فقط قدر امکاناتو ندونستم:/

1179 : دوم فروردین ماه

خب امروز دقیقا دوم فروردین ماه ۱۳۹۷. امسال کلا همه چی به نظر از همون اول خیلی جدی میاد. ولی خب. اصلا انگار با سالهای پیش فرق میکنه. نمیترسونتم ولی احساس میکنم کاملا هیچ تجربه مشابهی نداشتم. با این حال فکر میکنم یعنی امیدوارم با تمام بالا پایین هاش سال خوبی بشه در نهایت. و خوشحالم خوشحالم که شروع شده انگار هنوز تغییراتو حس میکنم نه بد حتی خوب خوب. بگذریم دیروز و امروز تا الان کاری نکردم منظورم خوندن کتاب پیش بردن برنامه هام کار کردن رو خودم و اینهاست از این نظر وگرنه به نظر این دوروز خیلی هم پر حرف و پرمحتوا میاد. زنگ زدیم با مها برامون غذا بیارن. نهارو که بخورم شروع میکنم فکر میکنم باید یه برنامه ریزی انجام بدم یعنی متناسب با کارایی که گفتم میخوام انجام بدم. امسال زودتر دارم شروع میکنم. 

خب وقفه افتاد غذارو آوردن خیلی چسپید :)

هیچی دیگه ببینم چیکار کنم. برم. سال ۹۷ نباید از همین اولش با تنبلی همراه باشه.