روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

1247 : نصف شبی

گرفتم خوابیدم چون تمرکز نداشتم زیادم خوابم نمیومد فقط میخواستم صبح بیدار شمو دوباره خوابم تنظیم بشه. نمیدونم این کنج تخت بغل دیوار چی داره که تا گوله میشم دو سه دفعه است خوابم میبره زود. وای خب طبق معمول خواب اروم به ما نیومده. مها داشت کار میکرد ماکان ظاهرا یهو مثل همیشه درو وا میکنه چرا صدا میاد فلان مهام منو بیدار میکنه مامانم اروم میگه کاری نکردم. الان که دارم مینویسم گیجم اون لحظه اصلا نمیدونستم چی بگم مها طرفداری میخواست مامانم از اونور ولی طرف مهارو گرفتم بعدم گفتم بیخیال این حرفا چیه و این داستانا اصلا نمیدونم چی درست چی غلط کی راست میگه کی دروغ اصل. نمیدونم چرا اینجوری همه چی. این همه بحث برای چی حالا اصلا دو تا تق تق کنه چرا درو باز میکنه اصل هرکاری میکنه بابا چرا اینقدر معذب فقط میخواد بگه من رئیسم و بعدم بگه مایه آبروریزی خستمون کردی و غیره در حالی که اصلا به نظر من خیلی احمقانست این چیزا. قصه طولانی یه نگاه به عقب که میکنم میبینم اگه یکبار دست ز یسری چیزا برمیداشت امروز خیلی چیزا اینجوری نبود. 

حالا اینارو بیخی. بدنم انگار هنوز خواب بیچاره مغزم بیدار نه خوابم میبره نه حال دارم کار کنم. اه خسته شدم. 


این روزا من کنار مها وایسادم. بعد این همه سال یه چیزایی برام ثابت شده. بهتره واقعا تموم بشه حتی اگه همه چی بهم بخوره. دیگه انگار‌واسم مهم نیست. راستش من مخیلی ناراحتم ازش. خیلی. و باید اینو بفهمه رفتاری که در برابر مها داشت در برابر منم داشت. فقط خودشو گول میزنه. انگار فقط میخواد شاید ا یجورایی برده اش باشیم ولی تعهد چندانی نداشته باشه. یعنی تا وقتی همه چی باب میلش باشه اوکی‌وقتی نباشه کاری کنه. من که شاید حساس نباشم اما مها فکر میکنم از نوجوونیش هی به خاطر یسری خودخواهی هاو یدندگی فقط برای یک ادم که توقع داشت باب میل و سلیقه اعتقاد چمیدونم هرچی پیش بره زندگیش روانش نابود شد. و منم جور دیگه ای از اون طرف به ظاهر مطیع اما هیچ تعلقی حداقل از ۱۵ سالگی مدارم. درسته که نمیتونم متنفر باشم. دوسشم ددارم اما این روش تفکر زندگی باب میلم نیست. و قبول ندارم. انگار یه زندگی‌قبیله ای باشه که البته توی یه دعوا کاملا گند زدم به این تفکرش اصلا نمیفهمم. خب من تو این چارچوب ها نیستم. شاید قبلا در ظاهر از ترسم بودم اما الان نمیخوام.از بیرون که کلا نگاه بشه این دیدگاه هست براشون. کلشون همینن. متاسفانه فکر میکنم مشکلاتی هست که نرمال نیست چیزی.  بر عکس بابا باشعور واقعا باشعور یعنی اصلا هیچ مشکلی نداره یه ذهن باز حتی فقط فکر کنم نمیدونم به خاطر علاقه اش به مامان گاهی از اون جانبداری میکنه اما در باطن توی خیلی مسائل اصلا. اصلا هرچند اون و من جفتمون انگار این وسط گیر کرده بودیم. الان هم تیمیامونو انتخاب کردیم انگار جنگ. :/ مها همیشه جنگجو بود. مامان یک دنده و جوری انگار میگم باید بر اساس چارچوب و قالب اون رشد کرد میخواستی بلند بشی بزنه تو سرت. خب این رویه درست نیست. و من حوصله این داستانارو ندارم. یعنی کلا همیشه کارمو کردم بی سروصدا انگار نظر نخواستنم  اجازه حرف زیادی نده اما درمورد مها متفاوت بود این روزا انگار منم جایگاهم تغییر کرده و اومده پایین.  نمیدون مچی بشه ففقط الان دلم میخواد بخوابم :دی خیلیم خوابم میاااد. 


راستش شاید یه زمانی دلم نمیخواست این چیزارو بگم اما الان فکر‌میکنم برام مهم نیست  و نمیدونم این روندی که پیش گرفتم درست هست یا نه فقط میخوام یکبار برای همیشه تموم بشه  


1246 : کتاب جدید

خب بالاخره با یه خورده تاخیر کتاب اتاق روشن رو میخوام شروع کنم. اتاق روشن، نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و نشر حرفه نویسنده. اتاق روشن یه کتاب تخصصی در مورد عکاسیِ اما نه از این کتابای تخصصی مسخره و کسل کننده. چون قبلا دوبار خوندم یه بار نصفه یه بارم پارسال بهمن این طورها. الان که نگاه میکنم خیلی درست نبود. این کتاب بار اول سال ۹۴ خوندم تابستون یادش بخیر با بیتا رفتیم خریدیم از استرسمون که ببینیم جریان چیه اصلا چجوری که جفتمون هنگ کرد مخمون یعنی واقعا نمیفهمیدمشا ییعنی اصلا کسل کننده بود. اصلا خندم میگیره که چی بودم و چی شدم و چی قراره بشم هنوز اول راهم. خیلی هیجان دارم برای خوندش. اول گفتم کتاب داستانی بخونم مثلا دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها اثر جیمز جویس. اما بعد یادم افتاد اینو میخواستم بخونم با اون مقاله ها و بازخوانی ها. عاشقشم اصلا میگم ولع خاصی دارم اصلا هم برام تکراری نمیاد. میدونم چیزای بیشتری میفهمم ازش نسبت به سال قبل چون خیلی چیزای دیگه خوندم که به قول استاد باعث میشه که کتابهارو راحت تر درک کرد. بریم که شروعش کنیم. 

+نگاهی دوباره به نوشته‌هایی مربوط به سی‌ و اندی سال پیش کار سودمندی نیست. انرژی درونی منِ نویسنده همیشه وادارم کرده نگاهی رو به جلو داشته باشم ، حس کنم هنوز اول راهم، واقعا اول راه ، همین حالا، واین باعث میشود فکر دوباره به نویسنده‌ای که آن موقع ها به معنای واقع کلمه تازه کار بوده به سختی در حوصله‌ام بگنجد. 


+آزادی‌هایی که من جانبشان را میگرفتم، شور و شررهایی که من خواهانشان بودم، آن موقع ــ البته هنوز هم ــ به نظرم کاملا سنتی می‌آمدن.  خودم را جنگجویی نوپا میدیدم در نبردی بسیار دیرینه: علیه هنر ستیزی، علیه فرومایگی و بی‌تفاوتی اخلاقی و زیباشناختی. ...

... این دو شهر ، نیویورک و پاریس ، دقیقا همانطوری بود که تصورش را میکردم ــ سرشار از اکتشاف‌ها و الهام‌ها و حس ممکن بودن. از خود گذشتگی و جسارت و فروشی نبودنِ هنرمندانی که آثارشان برایم اهمیت داشت به نظرم درست همانطور می‌آمد که باید باشد. دیگر برایم عادی شده بود که هر ماه شاهد شاهکارهای تازه‌ای باشم ــ بیشتر از همه هم در حیطهٔ فیلم و باله، اما غیر از آن در دنیای تئاترهای حاشیه‌ای و جنبی، در گالری‌ها و فضاهای هنری سرهم بندی شده، در نوشته‌های بعضی از شاعران و نویسندگان دیگری که نثرشان به سادگی قابل دسته بندی نبود. شاید سوار بر موجی بودم. فکر میکردم پرواز میکنم، دورنمایی از اوضاع را در نظر دارم و گاهی اوقات هم فرود می‌آیم تا به وقایع نزدیک‌تر باشم.



خوشبحااااالش دلم خواست. اینجا کلا انگار برعکسِ شاید هیچوقت اینجوری نبوده :(((( یعنی شاید الان حتی اونجا هم همینجوری باشه و خب شاید اینجا کلا همه چی داغون تر به نظر بیاد.البته خودشم میگه که تموم شد اون دوران انگار حکم آرمانشهر رو داشته.

کتاب تموم شد با متنی که سونتاگ سی سال. بعد نوشته و من واقعا دلم میخواد لغت به لغت رو اینجا بنویسم چون لغت به لغت رو انگار که بخوام تو ذهنم تتو کنم. یه همچین حالتی. اینقدر که دوسش دارم باور نمیکنین. خب میدونم خیلی طول کشید خوندن این کتاب انگار یه زندگی بود. اینقدر که ازش یاد گرفتم الان یادم نیست انگار گیج میشم ولی اون ادم قبل این کتاب نیستم دلم نمیخواست تموم بشه. خب اینارو میخواستم تهش بگم میگم دلم میخواد همه چیزایی که گفته رو بنویسم. با این کتاب و کلا از خودش انگار که یه سبگ زندگی رو یاد گرفته باشم. اون علاقه ای که داشت اون نگاهش اون دنبال کردن همه چیز انگار دیدن جهان چیزایی که اتفاق میافته از همه جا اون اینقدر دانش گسترده‌اش کتابها فیلمها تئاترها همه چی ههمه چی اون عطشش برای یادگیری این که همیشه خودشو اول راه میدیده این که به جلو میخواست بره اون هدفش برای جنگجو بود علیه هنر ستیزی علیه فرومایگی و بیتفاوتی اخلاقی و غیره. خب واقعا دلم میخواست اون دوره ای که بوده اون تجربیاتی که داشته رو تجربه کنم تمام چیزایی که بالا ازش نقل کردمو. با این حال خیلی ها همزمان شاید باهاش بودن اما خب این خودش بود که اینقدر همه جیز رو انگار فوق العاده کرده باشه یا نمیدونم خودشم بخشی از اون جریان بود یعنی انگار من الان مثلا بخوام فکر کنم اگه نبود سونتاگ نامی خیلی همه چی به نظر بلنگه :دی نمیدونم اصلا چی دارام میگم فقط این که هووف دلم نمیخواست تموم شه البته که قطعا بازم میخونم ولی تجربه اولین بار یجور دیگست. من با چیزی روبرو شدم انگار شاید اصلا درکی نداشتم تا قبلش ازش یعنی فقط با چیزی روبرو نشدم انگار با یه جهان روبرو شده باشم نگاهم باز شد به واسطه این نوشته ها که باید دید چیزای دیگم. تجربه کرد. منی که خب خیلی اول راهم و خب این یه هفته هم شاید هی امیدوار میشدم هی نا امید از همه چی از خودم از تواناییهام اما الان انگار به حرفاش واقعا احتیاج داشتم که فکر کنم به چیزایی که حوندم به خودم جایگاهم به این که دوست دارم تجربه کنم ببینم فکر کنم گوش کنم حس کنم بفهمم بخونم همه چی همه چی. انگار وقتی این دنیا این جهان این فکرا رو میکنی یعنی کلا یه دید وسیعی بهت دست میده که کهم نیت که چی هستی یعنی حتی هر سختی هر بیماری هر مشکلی که درونت داری در برابر کل اینها این بزرگی خیلی حقیر میاد و خیلی احمقانست از همه اینا بگذری مولا به خاطر چیزی که یه نقص کوچیک یه بیماری که دستی توش نداشتی. نمیدونم چجوری بگم  ولی احساس میکنم گذشتن از همه اینا انگار ابلهانه باشه. جا خالی کردن باشه هیچ ربطی نداره خیلی کوچیک و حقیر میاد.مثلا کم شنیدن گوشم یا بیمتری اسکیزوفرنی دوقطبی هرچی اگه باشه انگار هیچی باشه.

 بگذریم خیلی توی ذهنم ترتیبی ندارم که دقیق چی بگم انگار تموم شدنش هضم نشده باشه برام. برای من واقعا تجربه دنیایی بود و طول کشیدنشم واسه همین بود میدونم مسخره میاد ولی وقتی پشت هم میخوندم انگار بیشتر از ظرفیتم میشد نمیفهمیدم گیج میشدم یه همچین حالتی :دی. دلم میخواد مثلش بشم. و شاید دوست داشتنش برا همین من از این ادم از همه چیش خوشم میاد انگار تموم شدن این کتاب مثل این باشه یه ترم کلاس باهاش تموم کرده باشم و فعلا قرار باشه تموم بشه دقیقا یه حسی مثل غصه ای که برای تموم شدن کلاس استادم خوردم. چقدر دوسش داشتم چقدر دوسش دارم این آدمو. منو با دنیایی آشنا کرد. دنیایی که انگار ندونم وحود داره انگار اگه اون نبود اگه اون نبود چقدر عذاب آور میشد همه چیز چقدر دنیا کسل کننده ت میومد تا قبل از کلاسهاش.اون حتی قبل از سونتاگ هست برام اولین نفر. چقدر خوب چقدر دلم تنگ شده. در واقع همه جی از استادم شروع شد دیدن من روبرو شدنم با یه جهان فوقالعاده اونم مثل سونتاگ حتی بهتر خیلی بهتر حیف. دلم میخواد فرصتی میشد دوباره همونجوری یاد میگرفتم.اما نه با عقب برگشتن. کاش میشد الان دوره ای میشد انگار انقلابی انفاق میافتاد یه تکونی میخورد توی هنر توی عکاسی توی همه چی زنده میشد به قول سونتاگ : چقدر دلم میخواهد قدری از آن جسارت ، آن خوش بینی، آن بیزاری از تجارت و معامله گری هنوز در وجود آدم ها مانده بود. 

واقعا منم دلم میخواد قبلا هم گفته بودم از معامله گری خوشم نمیادا. اصلا من برا این دوره نیستم :دی من دیر رسیدم خیلی دیر کلا این یکی بیشوخی. حداقل الان اینجوری فکر میکنم شاید بعدا بفهمم به موقع بوده. ولی باید غصه بخورم فکر کنم. اما مهم اینه من از خودم شروع میکنم. دلم میخواد خودم حتی عجیب غریب اینجوری باشم. حتی اگه کسی درکی از دنیام نداشته باشه. یکی شاید شبیه ادمهایی که دوست دارم. 




سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده






1242 : خوابم نمیبره

با این که کلی خسته‌ام.  فکر کنم کلا نباید بخوابم. همش زیر سر نسکافه تست. اینقدر یعنی بی جنبه. فکر کنم دیروز سه تا خوردم :/



ساعت الان ۶ ده دقیقه است. هنوز بیدارم. نه که خسته نباشم اما هی از این پهلو به اون پهلو از ایم فکر به اون فکر. آخرشم ببینی دستت به نوشتن هیچکدوش نمیره اینقدر که داغونن دلت نمیخواد حرفی از نتیجه گیریای مزخرفت بزنی.

1241 : ضد حال

اغا همینجوری کنجکاو شدم بیینم مثلا کتاب عکس نیکسون چنده تو آمازون. هیچی دیگه خورد تو پوزم دلارم که گرون شده :دی.مثلا ۱۰۹ دلار یعنی حدودا ۶۰۰ تومن. مرسی دلاور مرسی. چقدر خنده داره شاید بیست سال دیگه‌.نه که نشه خریدا ولی خب یعنی فکر کنم خیلی کتابای واجب تر باشه که باید در این زمان ظاهرا روشون تمرکز کنم. اووووم :(

 

لیست کتابامو دیدم که پارسال از استاد خواستیم بهمون معرفی کنه. چقدر کتاب مونده چقدر کتاب تو قفسه دارم که نخوندم چقدر یواشم. نمیدونم چی بخرم همیشه سر انتخاب حتی از همین لیستم مشکل دارم. یعنی روزی میشه این لیست تموم بشه؟؟ همش صد تا کتاب. خاک بر سر من که اینقدر کندم. احساس احمق بودن میکنم.

1240 : امروز

تمام عصرو غروبو با مها حرف میزدیم.تا همین الانا این روزا احساس میکنم چقدر چیز از هم نمیدونیم چقدر دوریم انگار تازه داریم همو میشناسیم! هه نقریبا جفتمون ضربه خوردیم متاسفانه برای وجود دیدگاه های غلطی که بوده. حتی اتفاقات مشترک که خیلی احمقانه میاد که واسه جفتمون افتاده باشه. ما جفتمون داغونیم. یعنی تجربه های وحشتناکی داشتیم که گیر کنیم. داریم سعی میکنیم جفتمون حل بشن.که بیای بیرون که جدا بشیم از این زندان بسته از این نمیدونم اسمشو چی بزارم.  الان دارم به این نتیجه میرسم که خب یسری فشارایی که از جانب اون رو من بوده دلایلی داشته که اونم تقصیری نداشته درواقع به خاطر شاید فشارایی بوده که روش بوده. اما میدونم میتونه خلاص بشه میتونم ببینم. فقط اگه یسری حاشیه های مسخره رو کنار بزاره. این روزا زیاد دعوا نمیکنیم شاید حتی اصلا. این اتاقو دوست دارم. یعنی کم کم دیگه دارم اخت میگیرم. خیلی از اون اتاقم بهتر شده. این روزا خیلی بیشتر خودمم. حتی ظاهری. احتمالا منو مها انقلابیو شروع کردیم. یسری چیزا باید دور انداخته بشه. کاش یسری چیزای دیگه هم درست میشد :((((


دارم اتاقمو جمع میکنم فردا سونتاگ تموم میشه. باید یه تکونی به خودم بدم از راکد بودنم متنفرم. 


البته یسری چیزا اصلا مهم نیستن. اصل اولویت نیست یعنی خود موضوع به صورت کلی اما وقتی با یه چیزایی انگار قاطی میشن ذهن درگیر میشه. باید برای یک بار جرئت کرد تا خلاص شد. یجورایی  تا بقیه نتونن بهش انگار چنگ بزنن یا چمیدونم زنجیر بشن. 

1239 : ببار ای ابر بهار با دلم گریه کن خون ببار...

حالا تا آخر سال کل شنبه ها بارونی میشه. دیگه بارونو دوست ندارم :((((





1238 : شخص

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1237 : همه چیز به انتخاب‌ها برمیگرده

خب دوباره سر عقل اومدم. میدونی چیزی که اذیتم میکنه اینه که فقط در مورد اون نمیدونم واقعی بوده یا نبوده. چرا باید اذیتم کنه اینقدر من که فهمیدم. یعنی خب نمیدونم شاید فقط میخواست بفهمم من این مشکلو دارم. نمیشه توهمم بهم اینو بگه که :/ یعنی خب من من یعنی اووف نمیدونم.  فکر کردن بهش احمقانه میاد. باید رهاش کنم. به سونتاگ فکر میکنم. به حرفهایی که راجع به بیماری و سرطان و سل زد. نباید گندش کنم. وقتی به اون جزئیات فکر نمیکنم دیگه ترسناک نیست. میتونم راحت زندگی کنم. نباید فکر کنم چون اینجوری پس دیگه باید دست نگه دارم زندگی نکنم رویا نداشته باشم کاری نکنم. نباید فرار کنم از کار سخت از هدفام از آرزو هام از اون چیزی که همیشه فکر میکنم دلم میخواد که بشم. حالا انگار این تنها چیزی که دارم. اگه اینم از دست بدم چی میمونه برام؟ هیچی. هیچی. دلم میخواد مثل تمام آدمهایی بشم که دوسشون دارم که الگومن کی گفته بیماری نمیزاره. اتفاقا ظاهرا خیلیم مفید بوده تو این چند ماه. اگه توهم بوده باشه! که مطمئنم نیست ولی ما فرض رو بر این میزاریم چون راه اثباتش فقط اون و اون هم سکوت کرده. یعنی لذت میبره از رنج کشیدن من؟؟ این خودش رنج چرا باید بخواد بیشتر بشه. بیخیال. اگه توهم باشه من انگار خودمو ترمیم کردم. با یه بخشای تلخ زندگیم روبرو شدم چیزایی که همیشه فرار میکردم ازشون. از تابستون واقعا کار کردم سخت هم گاهیم کم کار ولی تنبلی نکردم. باطل نگذروندم. پس من یک هیچ جلوام ظاهرا. عکاسی رفتم. ولی مهمترین اتفاقش روبرو شدن خودم با خودم بود با چیزایی که از سر گذروندم اگه توهم بوده باشه که نیست هرچند اون درواقع راه ارتباطی ظاهرا تمها از ما بر میومد! اتفاقی که برای ادمای معمولی غیر ممکن و سخت میاد. الان که دارم فکر میکنم میبینم چقدر این تیکه اش شبیه فیلم جان نش بود. دراووردن کدها از متن... مهم نیست دیگه. قلب من این احساس رو واقعا داشت و داره. میدونم قلبم دروغ نمیگه. هر توهمی هم بوده باشه باعث شد من به خودم نزدیک بشم وخودمو بشناسم. شاید همین هرچقدرم دردناک اولین پله برای رسیدن به رویاهام باشه. بیست سال دیگه میخوام کجا باشم؟؟ وقتی نه عشقی هست(عشق هست اما این که کنارم باشه اگه تو وجودم نبود که گشته بودم خودمو) نه زندگی نرمالی که بقیه تجربه میکنن. من تنهام بیست سال دیگه فقط با هدفام و کارایی که رو خودم کردم هستم. همه چیز انگار بستگی به من داره. باید دست از روضه خونی بردارم. دیگه نمیترسم. انگار جوری هست که از اول قرار بوده باشه. از بچگی. نه به خدا اعتقاد درستی دارم نه به سرنوشت همه چی به نظر پوچ میرسه. از این لحاظ. خدارو وقتی باور میکنم که بمیرم و ببینمش و ازش سوال بپرسم و اون جوابامو بده! وگرنه تو زندگی‌من ظاهراخدا گرفته خوابیده یا حال نداره کاری کنه یا فکر میکنه خودم از پس خودم بر میام کلا همه چیو افسارشو داده دست خودم معجزه ای نمیکنه. راستش بر عکس تصور بقیه به نظرم اصلا هم جهان نظم نداره. اصلا هر فکری بقیه میخوان بکنن بکنن. هیچ عدالتی نیست هیچ نظمی نیست منطقی نیست این که چرا من اینجوریم یکی دیگه خیلی خوش از بچگی تا مرگ.انگار خدا فقط یه توهم باشه که بخوان خودشونو گول بزنن یا از واقعیت فرار کنن که همه چی درست میشه. نه درست نمیشه. برای من درست نشد نه وقتی که حتی دختر بچه ای معصوم بودم! همه چی شاید به انتخابهای ما برمیگرده. شایدم به خوش شانسسی. با این که احمقانه به نظر میاد خب من اینم ندارم در نتیجه همیشه با بد قضیه طرفم :دی خودم باید درست کنم. از پسش بربیام. شاید خدا هم تماشاچی منتظر وایساده فیلم مهیج ببینه نباید خیلی حوصله اش سر بره از بیکاری و داستانمم کسل کننده براش بیاد!( رابطهٔ من با خدا هیچ ربطی به کسی نداره. دلم بخواد دعوا کنم فوش بدم بزنمش شاد باشم قربون صدقش باشم یا شاکر اگه خدا خدای من مارو به حا هم بزارین لابد این همه سال قلق هم دستمون اومده! شما خوب باشین همیشه. خوبه کامنتارو بستم اینو گفتم ذهنا درگیر نمونه :دی البته همه اینا بر این فرض بود که ممکن وجود داشته باشه نه این که یه توهم باشه)