روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۰۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

در حقیقت، «منظره» چیزی نیست جز شکل گرفتن یک فضا در فرمی نمادین برای انعکاس تفکرات روحی و ذهنی در باب فرهنگ ، هویت و تمدن تحت نام «طبیعت» ، درست مثل رساله ای در بابِ خود طبیعت موجود یا خود مسالهٔ محیط و زیستگاه. (ص ۲۲۳)

مفاهیم عکاسی ، دیوید بیت ، ترجمهٔ محمدرضا رئیسی و مارال زیاری ، نشر حرفه نویسنده 


* جان راسکین (۱۹۰۰-۱۸۱۹) ، منتقد زیبا شناس انگلیسی ، شاعر، فیلسوف ، نویسنده ، منتقد برجسته ی انگلیسیِ هنر در دوران ویکتوریا.


بعدنوشت: تو فکرم بود کاریو انجام بدم که خیلی وقت هست دلم میخواد.اما خیلی سخت با این حال امروز امتحان میکنم یعنی فکر کنم و تلاش. نمیگم میتونم اونجوری بشم خب هر کاری تمرین هم میخواد و شاید اولین بارها خیلی عالی نتونه ادم انجام بده به هر حال مهم اینه که جرئت کنم. ولی ته دلم میخوام خوب شه نسبت به خودم. باید فکر کنم بهش همه جوانب رو بسنجم که چجوری بگم و خوب باشه. 


قیل از این که بخوابم پستش میکنم و تا اون موقع فکر میکنم روش.  





654 : شنبه

دیشب گرفتم خوابیدما :) الانم بابا بیدارم کرد میخواست بره کریمخان گفت براش اسنپ بگیرم. اتاقو جمع نکردم اما الان مها خوابه. صبحونه بخورم اول بعدش عکسایی که گرفتموتو دوربین نگاه کنم خیلی بدهاشو پاک کنم. کتابمو دست بگیرمو زود تر تمومش‌کنم. خیلی طول نکشه دیگه. حالا که لپ تاپ ندارم مقاله هایی که خریدمو چجوری پیرینت بگیرم ؟الان یادم افتاد :((( البته تو تلگرام دارمشون باید بگردم پیدا کنم. بعدا با مها صلح کردم شاید راهی باشه :/

بابا رو میشه با چیزای کوچیک خوشحال کرد‌ وقتی خوشحال میشه با کار من به خودم افتخار میکنم با این که کار بزرگی نکردم.

واقعا امروز ۲۷ آبانِ؟؟؟؟ باورم نمیشه زمان چجوری میگذره. پارسال این موقع ها چه روزایی بود اون موقع این روزارو حتی تصور نمیکرم فکر میکردم خیلی مونده. 


این یکی از عکساییه که دفعه دوم گرفتم. چند روز پیش ریختم اما به نظرم اونجوریم نبود که بزارمش . جدیدیا تغییر کردن یه مقدار . دیگر مهراس...

نمیدونم سایز عکس چجوری با نسبت هاشو سعی کردم راایت کنم اگه خراب بود دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.


بعد نوشت  : عکسای جدیدم خیلی بهتر از اینی هست که گذاشتم. دیدی ادم هی میسنجه ببینه چیکار کرده  اون عکسای چاپ شدمو اوردم دیدم   میترسم اشتباه کنم  با این حال این آخرین بار که رفتم عکاسش  متوجهش میشم فقط نگرانم نکنه خیلی خارج بشم اون چیزی که بود  شایدم شک رو باید بزارم کنتر وقتی همه چیو ببینی و با فکر پیش بری احتمال خا کردن هم کمتره دیگه نه؟   نمیدونم  نگرانم  یه وقت خیلی پرت نشه  نباید از اون ایده ی اصلی خارج بشم  ولی باید عکسام بهتر بشه  همین سختش میکنه بهتر شدن تغییر کردن داره اما نه عوض شدن  نمیدونم چجوری بگم  اصلا درست میگم یا نه  


653 : امروز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کیستی که من

                  اینگونه

                         به‌اعتماد

نامِ خود را

با تو می‌گویم

کلیدِ خانه‌ام را

در دستت می‌گذارم

نانِ شادی‌هایم را

با تو قسمت می‌کنم

به کنارت می‌نشینم و

                          بر زانوی تو

اینچنین آرام

به خواب می‌روم؟



کیستی که من

                  اینگونه به جد

در دیارِ رؤیاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟



از چهار سرود برای آیدا | آیدا در آینه

۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲

651 : پنهانی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد

خب صبح که بیدار شدم با بیتا قرار شد برم دفتر پیشخوان از شانسمون شلوغ بود تا کار اونهارو راه بندازه طول کشید چون باید مثل این که سایت رو برای ما دوتا تغییر میداد نشستیم تا نوبتمون شه حالا نوبتمون شده نتش هی قطع میشد برای بیتا رو زد زود نوبت من کد مدرسه رو نداشتم حالا اون اونور تلاش میکرد هی اطلاعاتو وارد کن هی نمیشد:/ نت قطع میشد سایت بالا نمیومد میخواستم بهش بگم بیا با گوشی من کانکت شو :دی هر کی ندونه فکر میکنه کجا رفتم که امکانات اینقدر عالی بود-___- خلاصه که بالاخره کد رو پیدا کرد بیتا خدا پدر گوگل رو بیامرزه ولی تا ۱۲-۱۲ نیم طول کشید حالا صبح مامان گفت ساعت دو وقت دارم، نه ساعت پنج. باید میرفتم حموم که خب دیگه بعدش تا حاضر بشم برم نشد چیزی بنویسم. 

حالا رفتم دکتر، تنها البته ، بیمارستان نیکان وای یعنی هی هر پنج دقیقه گوشیش زنگ میخورد رو اعصابم بود:/ اصلا نفهمیدم چی شد :/ خب خدایی یعنی چی سایلنت کن من مریض که رفتم بیرون زنگ بزن چیه هی زنگ میخوره جواب میدی حرف میزنی دوباره.یه کلمه دو کلمه ایم نبودها.  

فقط گفتش که بانکت خالیِ خون نداری هر آدمی تا ۵۰ سالگی تو حسابش باید پول باشه پول دار باشه والا نفهمیدم چی شد شما اینو با وقفه تلفنی که هی زنگ میزد بخونین :/ فکر کنم منظورش کم خونیم بود.  فریتین یه همچین چیزیم ۵ هست باید ۵۰ باشه :/ ویتامین دی هم ۱۰ باید ۳۰باشه یعنی فعلا برسم به این عددها. بقیه آزمایشمو اصلا نگاه نکرد :/ گفت این دوتا رو فعلا درست کن طولم میکشه داروهاشو بخور یه آزمایشم نوشت سه ماه دیگه برم.  همه خستگی پرخوابی بدن درد ناتوانی بیجونی همه ای چیزا و یخ خوردن و برنج خام مثل این که یسری ها میخورن واسه اینه. من یخ میخورم دوست دارم پس جریانش اینه :/ حالا باید داروهاشو بگیرم. حس خوبی به دکتره ندارم اما خب ببینیم چی بشه. دوتا کپسول داد آمپول نداد شکر خدا :) اخه مامانمم وینامین دی ۱۲ بعد بهش آمپول داده بود دکترش فکر میکردم واسه منم همینجوریه. 

این هم از این. 

یه خبر بد. لپ تاپم حالا حالا ها درست نمیشه. مادر بوردش سوخته و هزینش یکو خورده ای میشه :(((( که الان خب اصلا موقعیت مناسبی میست فعلا از شانس من هی اتفاقات درخشان و مهمتری افتاده که باید براشون هزینه بشه بیشوری بخوام توقع داشته باشم بابا هم خب گناه داره بنایی اناق که دیوارش به خاطر ساخت عالیش چون بغل حموم بود نم داده بود هرچند هنوز اوکی نشده کامل فعلا اتاق تموم شد کمد دیواری کلا مجبور شدیم ور داریم نقاشی و سفاررش کمد تختو اینام باید بخریم خب اتاق داره با مها یکی میشه از یه طرف آب گرمکنم خراب شد جوری که کلا باید عوض میشد و این که گوشی بابا هم دزدیدن :/ تازه مها هم گوشی میخواد اگه من درست کنم لپ تاپو بعد مال اون بمونه بماند که همینجوری در نظرش جیره خور یه همچین چیزی هستم  (نه که خودش نیست؟! اما ظاهرا فکر میکنه شرایط خودش با من فرق داره ):/ یعنی این که این میره ته خط. اینه که صبر باید پیشه کنم تا بعد اینا حل بشه کم کم با همینها کارمو پیش میبرم و خودمو وفق بدم. بعدش تا چه پیش آید. :(((


باید تا ساعت ۵ نیم حاضر شم برم خونه خالم کمک اصلا دلم نمیخواد اما خب باید برم فردا هم که ختمو این داستانا اوین دو روز کلا کار زیادی ازم بر نمیاد و از برنامم عقب موندم. هرچند سعی میکنم فردا صبح زود بیدار شم.


649 : امروز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قرمزی چشاش اینو ثابت کرد. 

چه کاری ازمن بر میاد؟ طبق معمول هیچی. 

حتی از خودمم متنفرم. و این ارتباطی که نه قطع و نه وصل... از این وضعیت که فقط باید خودتو بزنی به نفهمی. 

647 : زندگی فلاکت بار زندگی فلاکت بار زندگی فلاکت بار

چرا؟ چرا؟

646 : رهایی

من اومدم. انگار که بال در آورده باشم. رفتم بیرون خب باید بگم فوق العاده بود برام. البته از جای نزدیک شروع کردم نه خیلی نزدیکا ولی یه پارک بزرگ بود تنها تا حالا نرفته بودم کلا زیاد نرفتم.یه عکس با گوشی گرفتم به عنوان استوری اینستا بعد عذاب وجدان گرفتم بیخیال شدم گفتم عکاسی مکن البته عکس نبود فضای کلی بود اما همینم سعیمو میکنم شیطون گولم نزنه :دی

 اولش استرس داشتم بس که مامام میگفت خطرناکِ شبِ الان چه وقت عکاسی رفتن بابا هم که چند روز پیش میگفت مگه درست تموم نشد. چقدر کم توقع هستا. با این حال بالاخره باید معلوم بشه که هیچ چیز تموم نمیشه برای من اونم عکاسی. نه حالا حالا ها. حالا هی من سکوت میکنم جلو مامان نگم خطرناک چیزای دیگست که حواست نبود :دی. بهش گفتم عزیزم ساعت شیش عصرِ دو نصف شب نی که هرچند همیشه اولش این جوا هست کو گوش شنوا ولی بعدش عادی میشه بعدشم انگار نه انگار فقط اینجوری میگه که گفته باشه :)))) رفتمو مامانم قرار بود بره پاساژ گلستان هروی خرید داشت یه یک ساعتی نمیدونم چقدر شد تا راحت شمو آروم شم زیاد طول نکشید تا ریلکس شم کسی به من کاری نداشت به جز یه پسر بچه هه که گفت از من عکس بگیر بفرست تلگرامم ://// خدا شفا بده چقدر از تین تیکه بدم میاد من کلا نگاهم نمیکنم بعد ملت راهشونو میکشن میرن.

عکسام رو هنوز ندیدم گفتم اول بیام بنویسم که آی کَن :دی هورااا :) مثل این بیرون ندیده ها. خدا شفا بده بعدشم که دیگه تموم شد مامان هنوز هروی بود دیرتر از من رفته بود اونجا. بابا رفته بود دنبالش اونجا منتظر بود حوصله نداشتم برم خونه میخواستم راه برم و البته مسیر همیشگی نباشه این که تا اونجا پیاده رفتم چه کیفی میکردم سرخوش برای خودم تو سکوت یه ذره هم کلهر جان. با من صنما دل یک دله کن و....

شب رو دوست دارم بخصوص الان انگار دیده نمیشی انگار میتونی برای خودت باشی با این که این ساعتها شاید زندگی عجیب در جریان باشه ولی میتونی خودتو جدا کنی دوست دارم این پیاده رویارو. خب به مرور باید جاهای دیگه هم برم دور تر حتی. پارکهای دیگه. 

وای وای اینو بگم این لامپای جدید که گذاشتن البته خیلی جدید نه ها از اینها که اووم بلنده بعد مثل گل میمونه چقدرم واضح دارم توضیح میدم:/ از اینا که بغل هم بغل هم گرد لامپها کنار هم هست اونا نمیدونم چرا اینجوری همه کلوین ملوینمو ریخت به هم معلوم نی لعنتی نه تنگستن نه فلور سنت سعی کردم تنظیم کنم نمیدونم چی شد این لپ تاپم که دوستمون انگار داره بمب اتم درست میکنه هنوز درست نشده ببینم چجوری چیکار کردم با عکسام :///

انگار رفتم انرژی گرفتم شبو بیدارم زبان هنوز نخوندم برم بشینم پاش.

اون اتاقمونو رنگ کرده بوی رنگ میده یعنی عاشق بوی رنگم حالا من دوباره راه که میفتم دوباره فضا باید عوض بشه. :دی فعلا که مونده .

فردا وقت دکتر دارم اصلا دلم نمیخواد برم (یعنی عاشق خودمم که هیچ جام دوست ندارم برم :/ ) ولی خب به دکترااعتمادی هست آیا یه ماه گذشت تا وقت داد خدا کنه خوب باشه. کم خونیم مسئول آزمایشگاه میگفت شدیده ویتامین d هم ده هست. سرچ کردم خستگیو این داستانا برای همینهاست. میرم که فقط بتونم با انرژی بیشتر ادامه بدم توجیه کن مائده خودتو آمپولم داد نمیزنم یه حسی میگه میده. :/


بینشون خیلی فاصله است خیلی زیاد. به عنوان نفر سوم که هستم میفهمم. یه خورده ترسناک مثل این که خب انگار اصلا هیچوقت همو نمیخواستن  دوست نداشتن... باید بی توجه باشم نباید فکر کنم.


اون پاراگراف از اسکار وایلد رو باید بزرگ بنویسم بزنم رو دیوارم هر روز ببینم. این قدر که وصف حال منه.


امروزم همینجوری بود خیلی ریلکس عکاسی کردم اصلا لذتش به همینه خیلی وقت با حول نیستم میدونی نه که نگران نباشم یا برام مهم نباشه یا هیجان نداشته باشم فقط اونجوری نیست. عکاسی باعث میشه زندگی‌کنم.


بعضیا خب کلا دوست دارن وارد بازیت کنن این که تو محرکشون بشی کار کنن ادامه بدن مقایسه کنن عقب نمونن (منظورم از تو خودمم) ولی نمیدونن نباید مسابقه بدن. تنها خود آدم رقیب خودش هست. اونم نه برای برد و باخت فقط برای بهتر از قبل شدن تو نمیبازی. من اهل بازی نیستم کاش میفهمیدن باید جای این که حواسشونو اینقدر به بیرون بدن به خودشون برگردونن و خودشونو بسنجن که کجای کارن شاید حتی از من جلو تر باشن.هرچند من فا جلو و عقب مخالفم هر کس جای خودشو داره فقط رشد میکنه. مگه جنگه آخه حوصله این چیزهارو ندارم راستش هیچوقت. خوبه آدم از بقیه یاد بگیره اشکالی نداره اما مقایسه که تهش شاید به حسادت برسه چیزی نداره جز عقب موندن جز در جا زدن جز فرو رفتن. فکر میکنم باید الگو داشت آدمهای بزرگ اینطوری مدام تلاش میکنی دست نمیکشی حتی اگه خسته بشی و لذت میبری .


یه موضوع جدید باز کردم حالا باید سر فرصت تمام دفعاتی که عکاسی رفتمو پیدا کنم بزارم توش یکی‌نی‌بگه بیکاری دخترم؟ خب جاش خالی بود. نبود؟