روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۰۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

665 : تبلیغات

من فکر نمیکردم وستون عکاس تبلیغات بوده باشه. بوده یعنی؟ یعنی الانم فکر نمیکنم کاراش تبلیغاتی بوده. بوده یا نبوده ننمیدونم :/ اصلا نابود شدم دیدم قاطی عکاسای تبلیغات. نه من باور نمیکنم: دی


برام خیلی بخش جذابی نیست چه حالا در مورد تبلیغات چه طبیعت بیجان چون به نظرم بیشتر موارد تبلیغات با دروغ در یک راستا قرار میگیره و طبیعت بیجان هم ... بیخیال  اما با یسری حرفایی که میزنه موافقم.البته حالو حوصله توضیح ندارم فعلا کامل بخونمش. حدودا صد صفحه مونده امشب میخوام این کتابو تموم کنم.


هدفش اینه فقط رو مغز من اسکی بره. اعصابمو خورد میکنه بهش کاریم نداشته باشی انگولکت میکنه انگار خوشش میاد لذت میبره از این که حرصتو دراده میدونی تو این مسیر از هیچ کاری دریغ نمیکنه. فقط نگاهش میکنم و نادیدش میگیرم. البته بعضی وقتا کلا توجهی نمیکنم. اما امان از وقتی که فوران کنم  فکر کنم ظرفیتم دیگه داره پر میشه دلم میخواد بزنمش واقعا :/ تمام عضلات بدنم درد میکنن و تیر میکشن.  فقط کافی مثلا بگم ییواش تر تا مخصوصا همه چیو بهم بکوبه تا حواسمو پرت کنه مدام عود روشن کنه تا سردرد بگیرم و نفسم بگیره. چراغو خاموش کنه اهنگ بزاره یا خیلی چیزای دیگه که شاید ساده باشن اما زیادش اصلا جذاب نیستن. بعضی وقتا دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار اینقدر که بمیرم :/

نه این که نکات مثبت نداشته باشه یا دوسش نداشته باشم فقط قطعا این مسائل باعث میشه که نتونم فکر کنم بهشون. 


664 : نقاشی

از ونگوگ همیشه خوشم میومد به خصوص اون موقعی که هنرستان بودم. الان که خیلی وقت بود ندیده بودم کاری از نقاشا. اون موقع ها دلم میخواست کاراشو از نزدیک میدیدم . فکر میکردم خیلی فرق داره از نزدیک نسبت به عکس. الانم همچین فکری دارم.چون دو سه سال بعدش پیش دانشگاهی واسه موسیقی که کلاس میرفتم اون کسی که درس میداد گفت همین گلهای افتاب گردانو دیده و تعریف میکرد فوق العاده بود از نزدیک. هرچند یاد اون مقاله تی افتادم مال بنیامین بود اثر هنری در اثر باز تولید مکانیکی.هرچند نتیجه ی اون با این چیزی که من میگم متفاوت بود فکر کنم. هنوز گیر دارم روش باید بخونمش. بگذریم. چه آرزوهای دوری شاید هم مسخره. نمیدونم. یه دفعه ازش تو کلاس حرف شد که مجنون بوده دیونه نبوده و لحظات تهیش زیاد بوده دقیق یادمه . از همون موقع رو مخم رفت بیشتر ازش بدونم اما پیِش نرفتم دیروز که میخوندم فصل شیش اولش کاراشو یادم افتاد. 

این فصل در مورد طبیعت بیجان و تبلیغات هست. هنوز خیلی پیش نرفتم که بتونم حرفی بزنم.


ونسان ونگوگ


ونسان ونگوگ ،یک جفت کفش، ۱۸۸۶،


گلهای آفتابگردان



ونسان ونگوگ ، گلهای آفتابگردان ۱۸۸۸


ونسان ونگوگ ، شب پرستاره


ونسان ونگوگ



ونسان ونگوگ

663 : ظهر بخیر :/

خب بالاخره بیدار شدم دیشب ساعت پنجو نیم شیش بود که خوابیدم. هنوز کلی خوابم میاد اما کلی کار دارم باید مفاهیم رو بخونم زبانم دو روزه نخوندم. هر چند هنوز لود نشدم واسه شروع کردن روزم. فقط یه ذره دیگه توی جام میمونم بعد پا کیشم. 

662 : شادی عمیق

با تمام اینها به خودم افتخار میکنم. انگار هیچ چیز نمیتونه ریشه‌ی شادی عمیقمو خشک کنه. فکر کردن به این که من تونسم شاید یه ذره خوشحالت کنم. باعث مشه دوباره شادی مثل خون که به وسیله ی قلب پخش میشه تو بدن، این هم همه وجودمو بگیره. به خودم افتخار میکنم از این که میتونم و انگار هیچ چیز نشد نداره. خوشحالم خوشحالم خوشحالم چون میتونم با کار‌کردن با تلاش کردن با فکر کردن با کتاب خوندن با نوشتن با هر چیزی که ازت یاد گرفتم بهت متصل بشم و خوشحالت کنم. میتونم میتونم میتونم با تمام اینها هر لحظه مو بگذرونم انگار هیچ چیز بعید نیست تو درون منی. هیچ چیز مهم نیست. این که میتونم هر قدمی که بر میدارم با این هدف باشه که کاری کردم که راکد نموندم که به جلو میرم و بهتر میشم انگار با فکر کردن به همچین چیزی ریشه های شادی رشد میکنن درونم. دیگه چی میخوام. حالا هیچ چیز نمیتونه نمیتونه خوشحالیمو خراب کنه حتی اگه غم باشه رنج باشه ریشه ها محکمن. اونحان که باعث کار کردنم حرکت کردنم به سوی تو میشن. مهم کنار کسی بودن نیست. مهم قدم برداشتن برای نزدیک شدن هست برای فهمیدن.  



بعد نوشت: دوست داشتن خونم پایین اومده بود انگار واقعا ^_^ هرچند بعد از نوشتن متن دیدمش اما به نظر لوس شده بودم.:/ عجب که از این اداها هم بلدیم :دی هنوز خیلی با این سیستم آشنا نشدم انگار که بهونه میگیرم شاید گاهی، شایدم دلتنگی یا هر چیزی دست خودم نیست هرچی که هست ^__^

661 : فکر موذی (ویرایش شد)

 همیشه یه فکر موذی غمناک ، وقتی خوشحالی تو فکرت میاد. خیلی شاید بزرگ نباشه. اما یادت میاره میخواد زهر مارت کنه.مدام میخواد بجنبه تا تلخیو به کامت بریزه. این فکرا فقط مخصوص خوشیان اصلا وقت دیگه نمیتونن خودشونو نشون بدن. هرچقدر به عقب برونیشون باز گرفتار میشی. باید تسلیم بشی اخرش و بگی خب باشه میدونم اینجوری لعنتی حالا چیکارت کنم دست از سرم بردار. بزار الانو خوشحال باشم. چیکار کنم‌ که اونجوری که میخوام نیست یا کارای دیگه رو نکردم یا فلان چیزو ندارم یا خیلی چیزای دیگه. اینجور وقتا بعد از خوشحالیت که اینا میان سراغت باید هدفونو بزاری تو گوشت سرتو بکنی زیر بالش یا آهنگ گوش کنیو حواست به تک تک نت ها یا کلمات واو به واو باشه یا مجبور کنی خودتو بخوابی یا خودتو مشغول خوردن کنی یا بمیری :/ که اخرم حتی با مردنت دست از سرت ور نمیدارن باید فکر کنی تا صدا عر زدنت دراد خیالش راحت بشه گورشو گم کنه. بعدم بهت بگه غلط کردی که خوشحال شدی. این چیزا به تو نیومده. بعدم یه ایست بلند و بالا از غصه‌هات جلوت میزاره میگه خودتو جمع کن کارای دیگه تو انجام بده. 

خوشحال که میشین بی صدا خوشحال بشین. 


چرت نویس، همیشه هم اینجوری نیست هرچند که بوده باشه باورش نکنین . شاید روزی رسید همه چی‌خیلی بهتر شد  


برای این عکس کافکا مردم. هر چند که کیفیتش آنچنان نیست اما میتونم تصورش کنم انگار زنده بودنشو دیدم  چقدر عجیب این فکرا  و عکسها...

 

قلب، خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاقِ دیگر بیدار می شود.

- یانوش : شادی چطور؟ از سر و صدایِ رنج بیدار نمی شود؟

نه، گوشِ شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاقِ مجاور نمی شنود.


 گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش، ترجمهٔ فرامرز بهزاد ، نشر خوارزمی



بعد نوشت :به چی فکر میکنم نمیدونم. الان دیگه اصلا نمیدونم این قدر که مقاومت کردم برای فکر‌نکردن... برای این که رو سرم آوار نشه. شایدم یه بخشیش به تو فکر میکردم به تو به تو به تو و به تو و به خودم به چیزی که درونم نمیتونم کنترلش کنم چیزی که شاید نباید باشه هرچقدر که سعی میکنم بهش فکر تکنم نمیشه به محال بودن همه چیز. فکر کردن به تو تحت هیچ شرایطی ناراحت کننده نیست این منم منم که ایراد دارم. این نقص من انگار هیچ چیز واقعی نیست انگار هیچ وقت واقعی نبوده انگار ولش کن. فکر موذی اینه بهم میگه نباید عاشقت باشم  هزار تا ایرادمو جلو چشم میاره باهاش دعوا میکنم میگم دست از سرم بردار به اون ربطی نداره به هیچکس ربطی نداره. دست خودم نیست. من هیچی نمیخوام هیچی جز همین میگم میگم میخوای اینو ازم بگیری من بکش منو بکش. شاید واسه همینه گورشو گم کرد صداش نمیاد.میدونه کاری ازش بر نمیاد. میدونه میدونه. این مال منه با هیچ کس سهیم نمیشم تورو به هیچکس اجازه نمیدم به هیچ کس ربطی نداره. این زندگیمه من قصد خود کشی ندارم. ندارم ندارم ندارم. و برام هیچی مهم نیست هیچی...


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یجوری خوابم گرفت یهو که سابقه نداشت. انگار کوه کندمو فقط کافیه سرمو بزارم رو بالش تا بیهوش‌بشم‌‌. اینجوری خوابیدنم در سال خیلی محدود اتفاق میفته : دی

امروز از کتاب مفاهیم عکاسی فصل پنجمشو خوندم. در مورد عکاسی منظره بود خب راستش یه چیزاییشو فهمیدم و باهاش موافق بودم تا حدودی اما یه قسمت هایی رو نه. خب باید یه خلاصه ای بگم تا بتونم اون چیزایی رو که فکر کردم بهشون رو بنویسم. از تاریخ منظره شروع شد و با نقاشی منظره و بعدشم عکاسی از منظره. توضیح دو تا واژه‌ی پیکچرسک و والا ، توی نقاشی و بعد در عکاسی.در واقع نشون دادن منظره رو توی این دونا واژه تعریف کرده بود.

 پیکچرسک در واقع خب نقاشی های ارمانی، مناظر زیبا که بعضیاش خیالی بودن بعضیاش ترکیبی بود و گاها بعضیاش هم از کتب مقدس الهام گرفته شده بود. پیکچرسک رو در واقع به نظرم اگه درست فهمیده باشم برابر با عکسهای کارت پستالی مناظر میدونست. که مساوی بود با صنعت گردشگری در واقع یعنی عکسایی که باعث بازدید از یه مکان به منظور زیبا بودنش میشن حالا یا عکس یا نقاشی. هدفشون اینه که این باعث میشه به مرور به خاطر این که این مکانها عمومی میشن یه تهدیدی باشه هم برای اثار و هم برای اون مناطق چون سیر ادمهای عادی هجوم میبرن و به خصوص با رواج پیدا کردن عکاسی نسخه های متعدد برمیدارن در واقع هر کس برای خودش کپی میکنه و هم این که مناظر تخریب میشنو این داستانها. و این که واکنشی بوده در برایر صنعتی تر شدن زندگی و فرار از زندگی شهریو صنعتی به مناظر برای تفریح. یه جور مقابله یا گریز.

در مقابل منظره ی والا رو توضیح میده که این منظره مجموعه ای از ویژگیهاست که به قول خودش با تابلوی محل پر حادثه یا علامت هشدار مشخص میشه. جای خوش منظره که تو دیدگاه قبلی بود تبدیل شد به یه فضایی همراه با خطر تهدید امیزو ترسناک. ولی این ترس و رعبی که منتقل میشه به اندازه ایه که میشه تحملش کرد و متناسب با ظرفیت ادمهاست به طوری که نه تنها ازار دهنده نیست بلکه تجربه کردنش لذت بخش و هر ادم خواهانش هست که تحربه اش کنه. برای ذهن در واقع احساس درد و وحشت و رنج رو ایجاد میکنه بر میانگیزه. مثلا عکاسی جنگ رو به نوعی عکاسی امر والا به شمار میاره. اما تصویرای تبلیغاتی جنگ پیکچرسک محسوب میشن. عناصر توی این دو میتونن مشترک باشن. تفاوتشون در واقع به وسیله هنرمند دانسته یا نادانسته ایجاد میشه. 

حالا من بخوام توضیح بدم تا قیامت طول میکشه انگار:/ همینارو داشته باشین فعلا‌‌.

توی عکاسیم این بحثا بود که امر زیبا یا پیکچرسک یه طرف امر والا هم یه طرف. برای امر زیبا مثال از انسل آدامز زد که توی این دید عکاسانه ایده حقیقت ناب هست که اشراف داره. ایده ای نوعی توصیف بصری که خالی از هر گونه روح بشری هست و غیره...

مشکل من از همینجا دیگه شروع میشه. این که اومده عکسهای انسل آدامز رو برابر دونسته با عکسها و تصویر های پیکچرسک ها ، تصاویر کارت پستالی و صرفا زیبا که برای نشون دادن و تبلیغات مناظر به کار میرفته،در واقع تصاویری که هدف از ایجادشون صرفا زیبایی بوده. 

راستش یاد یکی از جلسه های کلاس نقدم افتادم اون روز منم همچین اشتباهی کردم و گفتم که تصاویرش کارت پستالی هست. حالا سال تا ماه حرفی نمیزنما :دی اما خب خوب شد گفتم چون متوجهش شدم. استادم میگفت انسل ادامز قبل از عکاسی پیش تجسم داشت به این معنی که همه ی چیزهایی که مربوط به عکسش میشده رو تجسم میکرده درواقع فکر میکرده و به عمل میرسوندتش کاری که بقیه عکاسهای منظره که کارهاشون تبدیل شده بوده به عکسهای کارت پستالی و صرفا چیزی برای یادگار ، نداشتن و انجام نمیدادن. همین پیش تجسم و فکر که ادامز برای تولید عکسهاش میذاشته به کارهاش معنا میداده و باعث میشده عکسهاش کارت پستالی نباشن و این که خب طبیعت بکر و منظره ی زیبا هم بوده. من فکر میکنم نویسنده ی این کتاب این قسمت رو خیلی کلی نوشته توی عکاسی منظره این دو تقسیم بندی که برای نقاشی کاربرد داشت کافی نیست. و البته اینم به خاطرتون باشه که عکسهای ادامز حالت اسطوره ای داشتن.(توضیح ادامه رو بعد مینویسم)


انسل ادمز 


عکس از انسل آدامز ، منطقه بکر کالیفرنیا


خب بعد از این رسید به امر والا و اینجوری شروع کرد که این ایده که عکس ها حقایق بصری هستن وغیره تا سال ۱۹۷۰ یه عده از عکاسا مثل رابرت آدامز ،لویس بالتز ، استفن شور، جو دیل و غیره که به زمین نگاران نو یا همون نیوتوپوکراف ها بعد ها نامیده شدن یه جور بی طرفی رو پی گرفتن. صرفا دنبال زیبا نشون دادن نبودن حقایق رو نشون میدادن حتی اگه تلخی یا مثلا تخریب طبیعت و دستکاری و تصرف انسان توی اثارشون بود همه چیو همون جوری نشون میدادن دنبال زیبا نشون دادن نبودن صرفا که طبیعت بکر رو به تصویر بکشن.دید واقعیت گرا داشتن.

نکته بعدی این که نوشته بود این دسته ازهنرمندان عکاس که نیوتوپوگراف ها بودن هدفشون اکتشاف زیباشناختی نبوده  و این نوع عکاسی هیچ ارتباطی با زیبایی یا لذتهای زیبا شناختی نداشته بلکه قرار بوده هنر توصیف ناب ، ثبت فضا ،و سندی (نه مستند پردازی) باشد که توصیفی زمین نگارانه فراهم اورد.


رابرت ادمز


عکس از رابرت ادامز


دو تا عنوانم راجع به سفرهای اکتشافی و زیبا شناسی توصیف داشت که من حرفی ندارم زیاد راجع بهش. 

بعدش با عنوان خویشتن داری صحبت میکنه که من یه جاهاییش گیج شدم. 

شروعش با قسمتی از سخنرانی بنیامین با عنوان مؤلف به مثابه تولید کننده است. درباره گسترش عکاسی در دهه ۱۹۳۰ که میگه : « عکاسی بیشتر و بیشتر مدرن شده است. و اکنون عکس گرفتن از یک آپارتمان اجاره ای یا تلی از زباله بدون تغییر شکل انها ناممکن است. یک رودخانه و یا یک کارخانه ی کابل الکتریکی که جای خود دارد : یعنی در رویارویی با این صحنه ها، عکاسی تنها میتواند بگوید چقدر دل انگیز و زیباست .

چیزی که من درگیرش شدم در واقع این قسمت هست که نوشته عکاسان جدی با عملی متقابل میکوشند تا این تنزل جهان به مقولهٔ زیبایی را بی اثر کنند. نقطه ی آغاز هرچه باشد، چنین اعمال اسطوره زدا ! طرح مشترک به دور افکندن هالهٔ زیبایی را داشته اند! تا نشان دهند که چگونه آرمانی ساختن موضوع روابط اجتماعی مارا در قبال محیط واقعی سرکوب میکند ، نادیده میگیرد و یا به نادرستی نشان میدهد. به بیان دیگر آنها کوشیده اند تا نشان دهند چگونه تجربه ی یک عکس به عنوان چیزی زیبا ، یا به تعبیری لذت بخش میتواند انسان را به سوی آگاهی کاذب و یا داوری نادرست در باب جهان واقعی هدایت کند. ولی همیشه در برابر این گونه انتقاد مقاومتی وجود داشته است. در تصاویر پیکچرسک چیزی وجود دارد که نمیتوان ان را کنار گذاشت ! و ان لذتی است که از آنها میبریم . و غیره» تا همینجا فعلا.. 

اول این که به نظرم اومد نویسنده اسطوره زدایی از یک اثر رو برابر با زیبایی زدایی میدونه انگار. یعنی اثری اسطوره ای نیست که زیبا نیست. که این اصلا درست نیست. فکر میکنم تعریف اسطوره رو باید یه مروری داشت روش که من اگه بخوام توضیحو اینجا بیان کنم خیلی دیگه طولانی میشه. 

و این که زیبایی توی پیکچرسک ها تنها اولویت بوده و ثبت میشده. توی کارای ادامز و حتی به نظرم شاید استایکن که من جدا از پیکچرسک ها میدونمشون (استایکن مطمئن نیستم اما اون عکسی که گذاشته شده بود اینجوری به نظر اومد ) باز وجود داشته اما این موضوع از کار نیوتوپوگراف ها هم به طور کامل حذف نشده درسته هدفشون این نبوده اما دیده میشده و ارتباط هم شاید یه جاهایی داشته. نمیدونم منظورمو متوجه شدین یا نه.

 راستش بازم میتونم بنویسم اما احساس میکنم ممکن به اشتباه بیفتم و تا همینجاشم کلی شک دارم. با این حال چقدر شجاعت به خرج میدم وقتی مطمئن نیستم مینویسم. باقیش اگه فرصتی شد بعدا یه خورده گیج کننده بود برام شاید باید دوباره بخونم. دارم از خواب بیهوش میشم. 

یه چیزای دیگه ای هم هی یادم میاد مثلا نوشته بود این که کسایی که بر اساس امر زیبا کار میکردن در راقع انسان رو به سوی آگاهی کاذب و داوری نادرست در باب جهان هدایت میکنن  که دو تا نکته وجود داره عکسای امثال انسل ادامز اگاهی کاذب ندارن و دروغ نیستن در واقع جهان و طبیعت رو قبل از دستکاری و تخریب انسان به نمایش میذارن درواقع طبیعت بکر هست که نشون میده نه داوری نادرست  جهان رو به صورت واقعی نشون میده قبل ازدستکاری تخریب و اعمالی که انسان شاید باقی جاها ایجاد کرده باشه پس این قسمتم فکر میکنم از زاویه ای درست نیست.

یکی منو از برق بکشه :دی با اعتماد بنفسم مینویسما :/

چیز دیگه ای هم که بود نوشته بود ما از دیدن تصاویر پیکچرسک لذت میبریم و با تمام انتقاد هایی که بهش وارد میشه باز نمیتونیم ازش دست بکشیم این تصاویر چیزی دارن که نمیشه اکنار گذاشتشون . این چیزی که گفته باز برمیگرده به تقسیم بندیش که تصاویر پیکچرسک با تصاویر انسل ادمز جدا هستن  و یکی محسوب نمیشن . اون تصاویر که صرفا جنبه تبلیغات نمشون دادن مکانها و غیره به منظوره تبلیغات و گردشگری هست اتفاقا کاملا کنار گذاشته میشن و موندگار نیستن و فراموش میشن و هیچ جایگاهی توی عکاسی ندارن.


دیگه واقعا بسه انگار تا خود صبح میتونم بنویسم چون قسمت بعدیش خودش کلی هست باید روش فکر کنم در مورد خویشتن خود. برم دیگه امیدوارم خیلی برداشت های اشتباه نباشه توش.


657 : به تو چه! ... به من چه!

با هم حرف میزدن.

اولی به دومی‌ گفت من دوتا ذکر دارم که همیشه با خودم تکرار میکنم! دومی گفت چی هستن اون دوتا ؟ اولی : به تو چه! به من چه! دومی: یعنی چی ؟ اولی : هر وقت دیگران حرفی میزنن که به خودم مربوطه یا باعث ناراحتیم میشه ، برای این که اهمیتی به این حرفها ندم بدون این که جوابی بدم پیش خودم خطاب بهشون میگم به توچه. و هروقت چیزی میبینم که به من ربطی نداره یا حرفی به ذهنم میاد که نباید بگم یا این که به طرف مقابل ربطی نداره و نمیخوام توضیحی بدم برای این که نگم میگم به من چه. دومی: چه جالب تاثیریم داشته تا الان؟! اولی : آره عالیه تو هم امتحان کن حتما. حالا این روزا چیکار میکنی؟ میخوای درس بخونی؟ سرکار میری ؟ دومی : باشه امتحان میکنم اولین فرصت. نه درس نمیخونم اما کتاب میخونم. سرکار نمیرم فعلا لازم نیست باید کارای دیگه انجام بدم. اولی : واقعا؟ تو هم که بابا هی برو کتاب بخر پول مفته دیگه تو هم مفت خور.هی خرجت میکنن . سر کار برو چیه نشستی تو خونه جیره خوری. دومی : به تو چه؟ به من چه...!!!

حرفی نموند دیگه.


میدونم مزخرف و با اعتماد به نفس کامل دارم میزارمش و احتمالا ویرایش بخواد اما میترسم پشیمون شم و نذارمش. 


در مورد موضوع دیگه ای میخواستم بنویسم اما الان الان نتونستم زمان بیشتری میخوام باید بیشتر بهش فکر کنم. ناراحتم به خاطرش و متاسفم. :(

656 : دیدم...

میخوام بنویسم نمیدونم چجوری باید شروع کنم این شروع کردن خیلی سخته. 


در مورد کتابی که خوندم میست اون رو وقتی خواستم بخوابم مینویسم یه خورده درگیزشم‌یعنی فکرم مشغولش اثهست اما الان یه چیز دیگه میخوام.