روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۰۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

541 : بی پروا

دارم فکر میکنم که چقدر بی پروا شدم ... خودمم نمیدونم. شاید نباید حرفی بزنم. فقط وقتی فکر میکنم. از خودم میترسم میترسم میترسم وقتی نمیدونم نمیدونی من صورت ندارم. من از خودم میترسم. لعنت به من لعنت. متریم این بی پروایی الان باشه میترسم ...

540 : شب بیداری

«آنجا مردمانی هستند! فکرش را بکنید ، مردمانی که نمیخوابند!»

«وچرا نمیخوابند ؟ »

«چون خسته نمیشوند. »

«و چرا خسته نمیشوند؟ »

«چون دیوانه اند. »

«مگر دیوانه ها خسته نمیشوند؟»

«دیوانه ها چه‌طور میتوانند خسته شوند؟!»


داستان های کوتاه، نویسنده فرانتس کافکا، ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر ماهی

صفحه ۲۲


خب اینم از کتاب جدیدی که شروع کردم. اخ خدا یه عالمه حرف دارم بگم ازش حیف حیف لپ تاپ ندارم وگرنه کلی عکس میذاشتم. :(. یادمه اون موقع که گفتگو با کافکای یانوش رو میخوندم یه شب کلی میخواستم بیدار بمونم تمومش کنم اما چون کلاس داشتم باید میخوابیدم. اون موقع گفتم اگه کلاس نبود عمومی بود البته میتونم راحت سرش بشینم. حالا اما تا صبح با خیال راحت بیدار میمونم اما دلم تنگ شده.بگذریم. 

دیدی این دفعه کولی بازی در نیاووردم اما... میگم راستی چی میشد میتونستم مثل کافکا بنویسم...میخوام تمومش که کردم تلاشمو بکنم. عین اون که نمیشم اما شاید بهتر از الان بشم. همه چیزایی که به ذهنم میاد درموردشو رو کاغذ مینویسم که آخر کتاب کلی نظرمو بگم.

استاد میگفت باید بگی که جا برای چیزای دیگه باز بشه. باید حرفارو گفت. نمیدونستم چرا فکر کرده بودم اما نمیفهمیدم چراییشو. اون مقاله رو که خوندم فهمیدم. این یکی از چیزایی بود که مفصل میخواستم اعتراف کنم بهش. 

دارم سعی میکنم مثل یه دختر بالغ رفتار کنم. معلوم هست؟ یا بیشتر باید روش کار کنم! اگه بخواد اتفاقی بیفته چه فرقی داره اینجا یا اونجا. باز من میمونمو من این موضوع انگار اجتناب ناپذیره. خودتم میدونی اینو که فرقش تو همین موضوع که این بین چه انتخابی برای زندگی کرد برای من در هر صورت خب معلومه دیگه... اه دیگه نمیتونم. نمیتونم تظاهر کنم که دختر بچه ای درونم نیست. اصلا نمیخوام منطقی باشم. اخه ببین چی میگی. میگم خب هیچوقت همه چی که صد درصد نیست. مثل درست کردن یه مجموعه که توش لزومن همه عکسای عالی نیست. همون حرف کافکا که خاطرات خوش اگر با غم عجین باشن طعم بهتری دارند...

نتیجه نتیجه نتیجه نتیجه نتیجه

اصلا باید چی بشه؟ درستش چیه ؟ من فکر میکنم ادم تو هر زمانی اون کاری که میخوادو باید انجام بده. اگه انجام ندی به خاطرش پشیمونی همیشه تو وجودو مغزت میمونه همیشم با خودت میگی اگه انجام میداددم و پر از این اگه ها از تو آدمو میخوره. اما آدم وقتی انتخاب میکنه پاش وایمیسته  دیگه براش مهم نیست نتیجه چی بشه حتی اگه همه چی اون جوری که میخواد و به نظرش تو زمان حال فکر میکنه درست هست پیش نره. ممکنه بعدها کلا عوض بشه برای خودت همه چی میفهمی اگه همش آدم بخواد به نتیجه فکر کنه که چی میشه هیچ کاریو نباید انجام بده هیچ قدمی نباید برداره حالا توی هرچی. اگرم اشتباه باشه که تجربه میشه :( من نیمگم باید بدون فکر کاری کرد باید همه چیو در نظر گرف دید و آگاه بود اما خب همه چی همیشم عالی باشه خیلی مسخرست برای من کسل کنندست نه؟


پ ن  :  اینو یادم رفت بگم آدم وقتی انتخاب میکنه ازش مراقبت هم میکنه... تلاش! :)

539 : زندگی

دیشب لپ تاپم موقع نوشتن یهو هاموش شد. نمیدونم چرا شارژ داشت. اما کلا این چراغ پاورش روشن نمیشه خدا کنه درست بشه شاید یه چیش سوخته نه؟ اگه درست میشه هیچیم پاک نشه من هیچ کپی از فایل عکسام ندارم حالا چیکار کنم؟ خیلی نگرانم. داشتم اون کتابچه هرو برا پایان نامه درست میکردم عکسامو میچیدم توش اما حالا اونم ندارم. اگه درست نشه چی؟ 

حالا دیشب تا حالا با گوشی میخوام بیام بیان نمیشه :/ یادم نبود که. زدم فراموشی رمز عبور که لینک بده تو ایمیلم که نمیدونم چی بود نیومد هنوزم نیومده. از اون ایمیل قبلیا اسم کاربریمو پیدا کردم رمزم هی زدم تا یکیش درست درومد :/ 

الان این لپ تاپ کذاییو من چیکارش کنم اخه :((((

درست میشه اره حتما یه چیش سوخته :/ حافظه اش هم میمونه پاک بشه ها یعنی بیچارم بیچاره. 

بیخیال کاری ازم بر نمیاد باید صبر کنم.


راستش من نمیدونم درست متوجه شدم یا نه.الان گیجم. میدونم باید بهش فکر کنم اما چیزی که مطمئنم این که اگه درست فهمیده باشم. نمیدونم چجوری بگم. اگه این مسئله باشه. آیا به حال من فرقی داره؟ یعنی اگه تو نباشی باز اتفاقی برای من نمیفته. من نمیخوام. متوجه میشی.خودتو برای من کافی. باز اینجوری تورو دارم. 

538 : یک عکس دوست داشتنی ...

 

 

یه پست طولانیو میخوام شروع کنم در مورد جمهور کتاب دهم مقاله ای که خوندم شاید ارتباطشون شایدم دو بخش یا سه بخشش کنم هنوز شروع نکردم اصلا نمیدونم چی بشه اما میخوام تلاشمو کنم همون چیزایی که میدونم هرچند خیلیم خاص نباشن بنویسم تا بمون برام شاید چند سال دیگه که دوباره بخونمشون مروری برام بشه تغییراتی که ایجاد میشه تو فکرم در موردشون رو متوجه بشم. شایدم نتونم چیزی از خودم خیلی بگم نمیدونم ببینیم چی میشه. به امشب میرسه یا نه.

همایون شجریان_ دل به دل

 

537 : باید پخته تر عمل کرد!

میدونم نباید فکر کرد.یعنی هیچ کمکی نمیکنه فکر کردن بش و یسری چیزام نباید گفت اما دست خودم نبود به خاطرش متاسفم. ما درواقع همین الانم داریم میمیریم به سمت مرگ میریم به سمت زوال این حتی در مورد خود منم هست.کاریش نمیشه کرد.باید از این فاصله زندگی شاید لرت برد و ادمه داد بودن در کنار آدمهای مهم زندگیمونو.
کتاب دهم رو نذاشتم گفتم دیر تر شاید تونستم یه چیز درست بنویسم در موردش خیال خام:)


جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، نشر علمی فرهنگی 


جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، نشر علمی فرهنگی



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، نشر علمی فرهنگی

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، نشر علمی فرهنگی



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، نشر علمی فرهنگی



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، نشر علمی فرهنگی



536 : آئورا

خب خب امروز رکورد زدم. یه خورده اولش طول کشید تا چرخم بچرخه و راه بیفتم. شش ساعت شد میدونم نسبت به کل روز خیلی نیست این پست تموم شه میرم ادامه میدم فعلا که خوابم نمیاد. راستش فکرم درگیر نمیتونم روی نوشتمنم اینجا تمرکز کنم. امروز مقاله ی آئورا (حرفه عکاس 16_فرشید آذرنگ)رو گفتم بخونم(برای تهیه این مقاله ها میتونین از سایت حرفه هنرمند استفاده کنین) بعد از جمهور انگار یه کوه از رو دوشم ورداشته باشن اصلا تو فاز شروع کتاب نبودم گفتم بینش یه  مقاله دست بگیرم. واقعا نیاز داشتم بهش اصلا یه تکونی بهم داد دلم تنگ شده بود. انگار بنیامین کاملا مخالف حرف افلاطون هست که توی کتاب دهم جمهور زده. و این که وقتی جمهورو میخوندم همش این حرف استاد توی ذهنم بود که میگفت افلاطون از یه چیزی مثل عکاسی میترسید و میگفتم پیش خودم چرا دلیلش چی بود یادم نمیومد جوابشو اما احساس میکنم که برام روشن داره میشه دلیلش. دلم میخواد اثر هنری در دوران باز تولید شدن تکنیکی روو دوباره بخونم با مرور مطالب کلاس یعنی فردا اگه بشه + مقاله تاریخچه مختصر عکاسی البته اینو ندارم و هرچی میگردم پیداش نمیکنم :( فقط کنجکاوم و دلم میخواد داشته باشم و بخونمش. اگر مغزم کشش داشته باشه فردا میخونم اگر نه کتاب داستانهای کوتاه کافکارو دست میگیرم. دلم براش ضعف میره :) اما  باید ببینم فردا دلم چیو میخواد. هی مطالب تلمبار شده هست که باید بنویسم از جمهور عکسهام از این مقاله و و و. بگذریم امشب از اینا.

جایگاه بعضی آدمها هرچقدر هم که تو سر و کله هم بزنین هرگز عوض نمیشه چه بسا که نزدیک تر هم بشین. نزدیک نه به معنی جسمی. دلم میخواست میدونستم جایگاه من کجاست برای بعضی ها . یعنی خب شایدم بدونم اما جرئت نمیکنم بگم راجع بهش مطمئنم. خب بعضی وقتا دوست داری بشنوی تا مطمئن بشی. نمیتونم نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم با آگاهی، که کسایی که دوسشون دارم رو دیر یا زود از دست میدم. از دست دادن به معنی نیستی نه غیبت یعنی نمیدونم اگه اتفاقی بیفته و نباشن دیگه نباشن نیستن اما انگار تا ابد تو وجود تو صرفا اگه هیچکس دیگه براش اون آدم مهم نباشه هست اون نیست هیچ ارتباطی هیچ امیدی هیچی هیچی مثل یه کابوس میمونه . فقط ازش تصویر داری خاطر شاید حتی حس نمیدونم نمیدونم فکر کردن به تمام وجود آدمی که دیگه نیست وحشتناک.نمیخوام نمیتونم به مرگ این آدمای محدود زندگیم با آگاهی خودم فکر کنم هرچند بعضی وقتها این فکرا ناخودآگاه رو سرت میفته مثل پتک و چقدر درد داره حتی فکر کردن بهش اه نباید یادم میاوردی لعنتی اما بزار بگم به چه نتیجه ای رسیدم.این اتفاق این اتفاق حتمی دیر یا زود برای همه. من دلم میخواد تا اون زمان کنارشون باشم دیگه مهم نیست. یعنی هیچ قدرتی ندارم هیچی تنها چیزی که میتونم بهش چنگ بزنم همین.بدبختی اینجاست که آدم فکر میکنه میمیره بعدشون اما مجبور بار یه زندگی مزخرفو به دوش بکش.کاش میشد مرد کاش . بدبختی اینجاست اون نیست اما برای تو همیشه میمونه. کسی نمیفهمه نمیفهمه این یعنی چی...

نمیتونم نمیتونم دیگه فکر کنم. باید برم احمقانیت میدونم شاید بچگانه اما دست خودم نیست دست خودم نیست این اشکا دوباره سر ریز کرد مائده لعنتی فکر نکن فکر نکن فکر نکن اگه اگه نمیتونم نمیتونم به چیزی فکر کنم. فکر نکنم دیگه امشب کاری کنم باید برم. باید برم. یه عالمه یه عالمه غصه دارم تو که نمیدونی نمیدونی حتی حتی نمیتونی فکرشو کنی. نمیدونم انگار دیگه هیچی نمیدونم. 


باقیو نشد نشد بخونم اگه اوکی شدم میخونم ببینم نمییتونم فکر کنم که جریانشون چیه.

535 : آبان

خب بریم برای ساختن امروز. سحر خیز شدم دوباره :) . آبان هم رسید. برنامم از امروز پر تر و جدی تر میشه زبان رو دوباره دست میگیرم. ووو بزار انجام بدم شب شاید نوشتم در مورد این که زمانمو صرف چی کردم. کتاب دهم تموم شد باید بگم یه چیزی بودا شاید یه دور دیگه سریع بخونمش دلم میخواد بنویسم ازش. نمیدونم کتاب جدیدو شروع کنم یا امروزو یه مقاله دست بگیرم. باید برم. امیدوارم زمانمو از دست ندم.



534 : مرغ دریاییی

تا چشم کار میکرد دریا بود. یک آبی بیکران. هیچ ساحلی دیده نمیشد.اقیانوس بزرگ بود.خیلی خیلی بزرگ. هیچ کس اندازه ی دریا نبود. دریا با مهر همه را درون خود جای داده بود.آنها فراموش کرده بودند که اقیانوس از سر عطوفت آنهارا در برگرفته و وجودشان وابسته ی دریاست.با این حال دریا. دریا تنها بود. دریا میدانست که دلبسته ی او تنها مرغی دریاییست که سالهاست رنگ خشکی را ندیده است.مرغ دریایی در آن حوالی بر فراز آبی بیکران بال میزد. پرنده نمیتوانست درون اقیانوس باشد.پرنده دور بود اما بیشتر از همه وجود دریا را حس میکرد. پرنده بر روی سطح آب شنا میکرد این نهایت نزدیکی دریا و پرنده بود. دریا او را دوست داشت دریا به مرغ دریایی بخشی از خود را میبخشید.مرغش را تغذیه میکرد.سیر میکرد. پرنده وجودش وابسته ی دریا شده بود اما دلبسته ی دریا بود.اگر دلبسته نبود پر میکشید و میرفت سمت خشکی.دریا وقتهایی طوفانی میشد. خشمگین. پرنده میترسید. پرنده نمیدانست. پرنده دور نمیماند. گاهی پرنده مقصر بود میدانست این را اما از سر نادانی اشتباه میکرد. طبیعتِ پرنده و دریا متفاوت بود. پرنده مانند دریا بزرگ نبود همه چیز را نمیدانست.پرنده کوچک بود و تنها و تنها اقیانوس را میشناخت تازه متولد شده بود.برای دریا پرواز را آموخته بود.پرنده گاهی دلگیر میشد از خشم دریا، وقتی هیچ اشتباهی نکرده بود. وقتی نمیدانست.این زمانها تنها اوج میگرفت.دور میشد تا دریا آرام شود.پرنده قهر نمیکرد پرنده تنها فاصله میگرفت تا دریای طوفانی آرام شود. پرنده نزدیک دریا بود دریا میفهمید میدانست. پرنده دلبسته ی دریا بود بر فراز آسمان که اوج میگرفت خسته میشد. دلش میخواست دست از بال زدن بردارد و خود را رها کند در آبی بی کران دریا. پرنده تنها و تنها غرق شدن در دریا را میخواست. پرنده جز دریا هیچ نداشت.پرنده، ساعت ها روزها سالها پرواز کرده بود برای رسیدن به دریا.دریا که طوفانی میشد دل پرنده میگرفت. پرنده تنها دریا را داشت.پرنده غریب بود. پرنده نمیتوانست دل بکند. پرنده میدانست این طوفانی شدن گاهی در حیطه ی  کنترل دریا نبود. دریا واقعی بود.دریا خوب و بد خودش را تنها نشان پرنده میداد. دریا میخواست پرنده بداند ، بفهمد. دریا دریا تنها بال زدن زیاد و بیهوده ی پرنده را نمیخواست. دریا یادش میداد که بدون بال زدن الکی و بیهوده  حرکت کند در مسیر درست.جز مرغ دریایی طوفانی بودن دریا را هیچ کس دیگر نمیفهمید. هیچ کس نمیدید. هیچ کس حس نمیکرد.وقتی دریا طوفانی بود پرنده دل تنگ میشد برای شنا بر روی آبهای دریا و شیطنت های کودکانه اش، .پرنده بال میزد بال میزد بال میزد اما انگار هیچوقت نمیرسید. پرنده در برابر عظمت اقیانوس کوچک بود پرنده دریا را در خود جای نمیداد. پرنده تنها و تنها پرنده بود. پرنده اما دریا را داشت.پرنده به شوق دریا حرکت میکرد پیش ممیرفت پرنده ادامه میداد. پرنده دریا را رها نمیکرد رها نمیکرد تا زمانی که درون آن آبی بیکران غرق شود.

533 : ثابت قدمی

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم


پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست


شبها چو در کناره نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گویی

از موجهای خسته به گوش آید


شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بینی


من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان ِسرای تو


غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه دریاها


شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم


در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزی است

کو را هزار جلوه رنگین است


بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده شیطانند


اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را بگوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم


فروغ فرخزاد



خب وای فای خونه قطع شده و من نت نداشتم تمام دیشب رو .الانم خودم نمیدونم نت گوشیو چجوری با بلوتوس  وصل کردم به لپ تاپ.
کاش اونجا بودم.دلم میخواست میتونستم. این دوروزو... فکرم فقط یجاسست... من اینجا... بیخیال
با تمام اینا میدونی که دارم تلاشمو مکنم ادامه بدم. بعضی وقتها فاصله هست اما همین فاصله هام نمیتونن باعث بشن از یسری چیزا دل بکنی جدا بشی متصل میمونی حتی با فاصله اینه که تورو ثابت قدم نگه میداره و نمیدونی نمیدونی این رنج رو تا به کی باید تحمل کنی تا کجا اما به خودت دل خوشی میدی و دیگه فکر نمیکنی تا کی هست و تا کجا... ثابت قدمی سخت خیلی سخت باید خوش شانس باشی تا چیزی باش که تو به خاطرش حرکت کنی و دست نکشی. من این شانسو داشتم. من این شانسو دارم.
حرف تلخ مهر گرمو میبره اما هرچقدر آدمی مهرش بشتر باشه و عمیق تر .تلخی گه گاه کلامش کمتر تو وجود آدم موندگار میمونه کمتر تاثیر داره