روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

478 : نمیدونم عنوانو :/

خب عرضم به حضورتون که امروز یعنی از دیشب اینجوری نبود که یکسره بیدار باشم تا خود همین الان. یه خستگی وحشتناکیم هی سراغم میاد و خوابم میگیره ناخودآگاه بیهوش مشم اما کشف کردم به مدد جواب آزمایشی که بابا گرفته کم خونی دارم خیلی پیگیر سرچ میکردم تو گوگل که چی به چیه :دی و مشکل خستگیو اون نفس کم آوردنم توی باشگاهو درد گرفتن دستم و بدنم موقع فعالیت و بعضی وقتا زیاد خوابیدنم و ... که سرچ کنین میاد از عوارضش هست. که البته پرخوابی امروز سراغم اومدِ :/ دشب تا ساعت 5 اینا بیدار بودم بعد خوابم برد تا 9 نیم. بیدار شدم کتاب خوندمو زبان حاضر شدم رفتم ختم 11 نیم اونجا بودم تا تموم شه نهارم اونجا بودم تا فکر کنم دو اینا. میدونی هنوز رو حرف خودم هستم که ختم رو دوست ندارم. امروز خب کسایی که میان انگار فقط واسه انجام وظیفست نه این که کسایی که مثل من زیاد نمیشناسنش حتما باید زار زار گریه کننا اما خب حتی نزدیکاش که دیدم اونجوری ناراحت نبودن یعنی عروساش خیلی دلم سوخت جمعیت زیادم اومده بودن چون اینجا که ما زندگی میکنیم یه قشر پایه داره از این قدیمیا که همو میشناسن توضیح دادنش سختِ چون مثلا بابا بزرگم از بچگی اینجا زندگی میکنه البته درسته آدمای جدیدم زیادن اما هنوز کسایی که اینجورین هستن. واسه همین شلوغ بود ولی خب انگار همه پیش خودشون میگن خب مرده دیگه انگار نمیدونم. نمیدونم هرچند که بابابزرگم براش گریه کرد حالا از بین خواهر برادراش فقط اون هست. هی از دست بدی چه عذابی براش ولی بقیه شایدم نباید توقع داشت. مثلا من بمیرم فکر میکنین چند نفر ناراحت میشن. حتی شاید همین تعدادی هم که عمه مامانمو میشناختن نیان یا اگه بیان برام به واسطه مامان بابام باشه. فکر نکنم کسایی که از مردنم ناراحت میشن خیلی زیاد بگیریمشون اندازه انگشتای دست باشه. کاش میشد اینقدر خوب بود اینقدر تاثیر گذار بود اینقدر نمیدونم چجوری اما باشن کسایی که از نبودنت ناراحت بشن. میفهمی چی میگم؟ اصلا برام مهم نیست و به این فکر نمیکنم که بیان برام گریه کننو این داستانا ها به این فکر میکنم که با مردنت نمیری . میفهمی ؟ از یه طرفم خب فراموش میشی کاش حداقل یکی فقط یکی بود اینقدر دوست داشته باشه که فراموشت نکنه. البته نه به این معنی که از کل زندگیش بدبخت بزنه. همین که خب باشه. اصلا فقط دلت نخواد چیزیت بشه. قبل این که بمیری . شایدم دارم چرت میگم. ولش کن. اومدم خونه دوباره کتابو دست گرفتم زیادم نمونده بود ازشا بیهوش شدم فکر کنم تا شش و هفت اینطورا -___- بعدش تا همین الان خودمو سروپا نگه داشتم و کتاب هفتم رو تموم کردم که مینویسم راجع بش و بخش هایی که دوست داشتمو میذارم. دوست دارم خوب شم اما دوست ندارم برم دکتر. به دکترا اعتمادی ندارم. راستی باید پیش چه متخصصی دقیقا برم ؟

بعد که نوشتم از این کتاب سعی میکنم تا دیروقت بیدار بمونم رو متنم کار کنم فاصله افتاده بینش و اصلا درست خاطرم نیست چیا نوشتم اما پراکندست خیلی باید درستش کنم این چند وقت زمان خوبیم هست. با این که خواب بودنم زیاد بود به نسبت همیشه اما سعی خودمو کردم باز حداقل زبان و کتاب رو خوندم.


از صبح هی میومدم برات بنویسم هی نشد. هی خواستم چیزی بگم نتونستم دلم میخواست میتونستم کلی چیز برات بنویسم نمیدونم چجوری هست که نمیشه .اما بدون هستی همه جا همه جا همراهم درونم...

477 : صبح بخیر :)

اتفاقی خبر فوت دختر بچه ای رو که گم شده بوده و جسدش توی یه ساختمون خرابه پیدا میشه رو دیدم اصلا نمیدونم جدید هست یا نه معلوم نیست به اون طفل معصوم تجاوز شده یا نه. فقط مدت هاست وقتی این چیزارو میشنوم پیش خودم میگم تجاوز به یه ادم نه فقط دختر هم توی هر سنی هرچقر کمتر بدتر بدترین اتفاقی هست که ممکن برا کسی بیفته. این که طعمه ی کسی بشی صرفا به خاطر هوس یه ادم اونم تو این زمونه ای که مشالا خیلی راه ها هست که بخوان رفع کنن هوسشونو! واقعا نهایت بی شرفیِ (مودبانه ترین صفتی که میتونم بنویسم باقیشو خودتون حدس بزنین)اما کسایی که کشته میشن بعد این قضیه به نظرم خوش شانسن. ادامه دادن به زندگی بعد این اتفاق از مرگ بدتره و شاید باید یه ادم بیخیال همه چی بشه و حتی ظلمی که بهش شده تا بتونه راحت زندگی کنه اگه بتونه که من بعید میدونم یا هر روز مرگو زندگی کنه. حالا هرچقدرم حرف بزنن که اون دختر زیر دست هزار تا روانکاوو کوفتو زهرمارم بره تو بهترین حالت خانوادش حمایتش کنن. اصل قضیه خودشه و تجربه ای که داشته. باقی زندگیش به صورت نرمال پیش نمیره. بماند که همیشم بهترین حالت نیست. چه مرگیه زندگیش چه مرگی. دیگه فکر نکنم به حالت عادی برگرده. شاید کشته شدنش بهترین اتفاق بعد این اتفاق باشه و جزو خوش شانسیاش. من اگه این اتفاق برام میفتاد کامل اگه البته نمیمردم خودمو میکشتم. شک نکنین. کاش کاش کاش میشد نباشه دیگه همچین اتفاقاتی کاش کاش کاش. 


شاید متن بالا موقت باشه. خیلی تلخه نه؟ به هر حال خیلی وقت بود توی مخم بود. 

روز من شروع شده. بریم ببینیم چجوری میشه:) 

476 : پایان نامه فاطی :)

خب پایان نامه ی فاطمه هم تموم شد یه دو ساعت هست که رسیدم خونه  . منو تا خونه هم رسوندن کلی خجالت کشیدم هیم خواستم از زیرش در برم نشد تازه جدا از نهاری که مهمونمون کردن . خیلی خجالتیم ایا ؟ :/ این حرف مامان فاطمه بود لابد هستم دیگه :))) خوبه حالا این همه ساله دوستیم یخم با خودش باز شده.خب روز خیلی خوبی بود مطمئنم برای خودشم خوب بوده اولش استرس داشتا با این که همه چیش اوکی بود. با یه عالمه آدم جدید مواجه شدم البته بیشتر دوستاش بودن که از بچه های نمایشو مجسمه و گرافیک بودن و خب خیلیم خاکی وراحت:) و البته طبق معمول معاشرت کردن برام خیلی سخت بود اما خودمو مجبور کردم یعنی سعی کردم. من نمدونم کلا چرا باید حرف بزنیم. یعنی خب من نمیدونم چرا هنوز مشکل دارم.اصلا این مشکل هست یا نه من اشتب میکنم :( حالا هرچقدر که من لال همه خیلی پرجنبو جوشو شادو معاشرتی. البته باید بگم خوشم میاد شنونده باشم توی این جمع ها اگه درست انجام بشه اگر نه که هیچی! اوف وسطش باتری آتی و اوتی تموم شد من تو خونم استفادشون نمیکنم البته باید بزارم حتما که ضعیف نشن اما یادم میره همش نمیدونم چرا اینقدر زود تموم میشن حالا باید برم نیکان باتری هم بخرم کلا تموم شدن. یادم بمونه خدا کنه . میگم ارتباط برقرار کردن هنوز برام سخت هست و خب این برا کسایی که نمیشناسنم شاید سخت باشه یا تعجب آور. نمیدونم چه فکری ممکن هست بکنن. دلم میخواست حلش کنم اما تا الان که نتونستم. شاید باید پذیرفت خب هرکسی یجوریه دیگه. در کل روز خوبی برام بود و روحیم عوض شد کلی دلمم براش تنگ شده بود. دیدن آدمای جدید هیجان داشت برام شاید یه ذره هم ترس اما مطلقا بهش فکر نکردم فقط مجبور کردم خودمو که توی موقعیتش قرار بگیرم ولی در خوب بود و همه چی خوشحالم براش. کاش راهتو پیدا کنی و به موفقیت های بالا تر برسی. از پسش بر میای.

دارم بیهوش میشم اما نمیخوام بخوابم.حالا الان باید کارای خودمو سامون بدم البته امشب نه اما فردا باید واقعا جدی بشینم پاشون هم عکسا هم متنم. فقط دو هفته مونده. شایدم کمتر.

یادم نبود فردا مراسم ختم عمه ی مامانم هست. مامان میگه باید برم.  من متنفرم متنفرم متنفرم از قرار گرفتن توی این موقعیت ها ولی باید احترام بزارم البته مامانم زیاد اونجوری نیست ولی میگه باید به خاطر بابا بزرگم برم. دلم نمیخواد واقعا . آخه یجوری هست همه چی تو مراسم ختم و اینها. حالا دیروز میگم نیام چی  میشه میگه من که لابد بیخیال انگار نه انگار عمم هست به باباحاجی باید احترام بزاری. حالا این قبول میگه باید بیای یاد بگیری چجوری من مردم بلد باشی چیکار کنی :/ وااای وای وای اصلا من متنفرم بهشم گفتم اغا اصلا نمیخوام هیچکار کنم نمیخوام هیچی یاد بگیرم یعنی چی اینجوری میگی آخه اعصاب آدم خورد میشه :(((( اینقدر غر نزن مائده سر و تهش دو ساعت هست نمیمیری که. خب من به بعدش فکر میکنم نمیدونی که :/

دیشب کتاب هفتم رو تا نصفش خوندم. خیلیم با دقت خوندم تمومش کنم مینویسم راجع بهش. تمومش میکنم. کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم چون خیلی خیلی خستم صبح تا پنج بیدار بودم بعدم هشت بیدار شدم. اووه تازه ساعت شیشو نیمه. اگه خوابم نبره شبو میخوابم و اگه خوابم ببره احتمالا نصف شب بیدار میشم. و کارامو میکنم.

474 : من داشتم غرق میشدم

دارم میخونم فقط وای باورم نمیشه چجوری تونستم بخونم اما هیچی ازش تو ذهنم نمونده باشه. من کجا بودم انگار که برگشته باشم به عقب انگار که دوباره کور شده بودم. میفهمی چی‌میگم انگار مثل دو سال قبلم بودم. البته الان نه الان میفهمم شاید الانم دروغه شاید همه چی دروغه. کتاب هفت راجع به تمثیل غار افلاطون هست چیزی که راجع بهش شنیدم. خیلی. ولی نفهمیدم وقتی خوندم راجع به چی هست. انگار نه انگار خونده بودمش.چجوری خوندمش که اصلا نفهمیدم انگار مرده بودم. من کجا بودم. کجا بودم. یاد این شعر فروغ افتادم که میگفت

تمام روز ، تمام روز

رها شده ، رها شده چون لاشه ای برآب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم 

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوار ترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخواست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود 

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت با دلم میگفت

نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرورفتی


من مدام خراب میکنم من من مدام خراب میکنم. و مدام میخوام درستش کنمو پیش برم. مدام ومدام. اما اما چی میشه. من من میترسم همش توهم باشه. توهم این که دارم پیش میرم. من من میدونم هیچجوره نمیشه فهمید هیچ جوره.من من چی؟ میدونم نباید جا بزنم. فقط فقط میترسم. از خودم میترسم. از این اتفاقات از این که برگردم به عقب از این که یه ادم احمق شم. از این که فردا مثل امروزم باشم. از این که بیست سال دیگه همینجا که الان هستم باشم چه بسا عقب تر. من پول نمیخوام.  شهرت نمیخوام موفقیت نمیخوام و خیلی چیزای دیگه که خیلیا دنبالشن من میخوام کاری کنم کمکی کنم تا وقتی خودم نفهمیده باشم تا وقتی ندونم تا وقتی غرق بشم چجوری میشه کاری کرد چجوری میشه. چجوری. حتی میترسم قول بدم حتی میترسم از خواسته هام بگم از رویاهام وقتی اینجوری میشه. چجوری باید جبران کنم وقتی اینقدر من اما دست نمیکشم دست نمیکشم اصلا اصلا فقط تلاش کنم تلاش کنم فقط به عقب برنگردم فقط فقط نم اونجوری که بودم. هیچی نشم اما اما گم نکنم راهو گم نکنم غرق نشم غرق نشم. کاش بشه کاش بشه. کاش حرف نباشه کاش حرف نباشه.از گم کردن راه از فاصله گرفتن از همه چی بیشتر از همه از خودم میترسم. میترسم شبیه کسایی بشم که همیشه و همیشه به نظرم بد بودن. من میرسم غرق شم من میترسم همه چی توی مغزم رسوب کنه. من میترسم هرکاری کنم اشتباه باشه. میترسم میترسم. چجوری باید همیشه یادم بمونه. چجوری میشه.چجوری میشه.من ادامه میدم من مدام اشتباه میکنمو مدام میترسم ازش مدام عقب میکشم مدام پیش میرمو قدم برمیدارم. نا مطمئن قدم برمیدارم چون نمیدونم. نمیدونم. کاش میشد اشتباه نکرد. کاش کاش کاش اگه خطا میری مثل یه پتک سنگین بیفت روتو خوردت کنه وو یادت بیاره که خطاست مثل یه آژیر قرمز بهت اخطار بده تا درستش کنی کاش.حالا چجوری چجوری تو چشماش نگاه کنم.چجوری حتی اگه ندونه نفهمه من که میدونم خطا کردم من داشتم غرق میشدم.چجوری.من من قولمو نباید یادم بره تورو به خدایی که مطمئن نیستی که هست یا نه فراموش نکن مائده فراموش نکن.

473 : عنوان ندارم.

خب بزار صادقانه بگم که دیشب نخوندم جمهورو اما بقیه کارارو کامل انجام دادم و به جای جمهورم چون نمیفهمیدم نمیتونستم تمرکز کنم شعر خوندم. و راستش نتیجه این شده که میدونی امروز گفتم باید مائده باید باید حواستو جمع کنی چند روزه که کتاب هفتو شروع کردم اما امروز که میخوندم اصلا انگار مه انگار یادم نمیومد قبلش چی شد یعنی از دستم در رفته بود. عین احمقا به معنای واقعی کلمه. به این نتیجه رسیدم وقتی تمرکز نباشه و در حال انجام کاری حواست جای دیگه باشه اینجوری میشه که کیفیت نداره کارت و گند میزنی حالا هر چقدر که زمان بزاری براش. این اولین بار نی که برام پیش اومد اما این بار خواستم بگم که یادم بمونه یادم بمونه که خودمو گول نزنم. این شد که برگشتم عقب تا دوباره بخونم اگه اگه اگه این حواس لعنتی یه جا عین بچه ی آدم بشینه و در نره از دستم. نمیدونم چجوری افسارشو نگه دارم. 
این چند روز خب یه خورده درگیر بودم از شنیدن خبر فوت دو نفر که نزدیک نیستن خیلی اما یکیشونو قبلا دیده بودم به هر حال ادم ادمه ناراحت میشه. تا چیزای دیگه که دلم نمیخواد بنویسمشون و شاید قضایای تکراری باشن امشبم که حال بابا دوباره بد شده دکترم رفته اما من یکی هیچ اعتمادی به دکترا ندارم و حس بدیم دارم.میخوام فکر نکنم نکنم نمیشه میخوام فکر کنم یه چیزه. لعنت به همه چی. خیلیم مهم شاید نباشه میدونم همه شاید خیلی بدتر درگیر باشن. نباید بترسم نباید بترسم. اه . اینا همش حرف هست. برام تاثیری نداره. کاش تخیلم تو اینجا ها هم فلج بود. کاش نمیدونم.بیخیال

از اینها بگذریم فردا پایان نامه ی فاطمه است.پنج سال پیش که من سال اولم بود کنکور میدادم فاطمه عکاسی دانشگاه تهران قبول شد. وای چه ذوقی کردم بهم خبرشو داد. چیزی که من براش میمردم چقدر خوشحال شدم قبول شده .خب اون موقع فکر میکردم دانشگاه تهران چی هست نمیدونستم که چه خبره. مطلقا هیچی نمیدونستم. کلا پرت بودم از همه چی. خیلی دلم میخواست قبول شم اما نشد. چقدرم خوب که نشد. اگه میشد اینی که هستم نبودم. با این که سال دومم کنکور دادم اما چون عکاسی میخواستم همونی که سال اول قبول شده بودمو رفتم.یه سال درواقع میشه گفت به گفته ی بقیه شاید عقب افتادم اما به نظر خودم لازم بود اون یک سال بزرگ شدم واقعا میگما خیلی خوب بود واسم. جالبه اصلا نمیخواستم دانشگاه آزاد بیام وسط اثاث کشی بزور فرستادنم کنکورشو بدم سال اخری بود که کنکور داشت. یه دید بدی داشتم بهش. چه با جزئیاتم تعریف میکنم حالا :دی اما واقعا چقدر عوض شده برام همه چی.از من بگذریم فاطمه هم نرفت عکاسی رو که قبول شده بود و باز چقدر خوب شد که نرفت:دی خلاصه این که  کنکور عملی دادو رفت گرافیک. پنج سال پیش چقدر همه چیز متفاوت بود چقدر بچه بودیم اصلا اصلا دلم نمیخواد تجربه کنم دوباره اون موقع رو اصلا نمیتونم خودمو تحمل کنم واقعا دلم نمیخواد به اون دوره برگردم بد نبودا روزای خوبیو گذروندم اما خیلی یسری چیزا برام متفاوت بود یه خورده فکرم سطحی بود اصلا فرق میکرد همه چی برام. خیلی نمیدونم چجوری بگم بیخیال. ببین چی بود که خودم میفهمم :/ به هر حال ادما به مرور زمان شکل میگیرن چقدر باید خوش شانس باشی کسی کمکت کنه واموزشت بده که بدونه درست رو. حالا فردا پایان نامش حتما باید برم کلی خوشحالم که هنوز که هنوزه دوستیمون هست. من دوستای صمیمی خیلی زیادی ندارم خیلی کمن نمیدونم خوبه یا بد اما خب فاطمه یکی از اون ادماست و من خیلی دوسش دارم. امیدوارم راهتو پیدا کنی فاطی میدونم که درگیرشی کاش میتونستم کمکت باشم.

اخدا کنه خدا کنه بتونم حواسمو جمع کنم نمیدونم چرا اینقدر بد شدم چرا اینقدر طولش میدم. این کتاب اونجوریم نیست اگه تمرکز کنم میفهممش. از دست خودم عصبانیم. فقط باید اروم باشم تا از پسش بر بیام.

472 : متوجهش نمیشم اصلا نمیدونم درسته یا نه برداشتم :(


471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست


سعدی جان

470 : کم کم کن ترمیم میشویم

خوابمان نبرد و شکست خورده تصمیم گرفتیم چند نفس عمیق بکشیم و برویم عکسهایمان را ببینیم. مقداری ارام شدیم. انگونه هم نیست که میگفتیم. ترتیبشان را تا حدودی مرتب کردیم فردا باز ، باز بینیش میکنیم یکدور همه را میچینیم ببینیم چگونه هست شاید چند تای خیلی اندکش را اگر ایراد داشت تجدید چاپ کنیم. امروز هیچ کاری از برنامه مان را نکردیم. کلا هیچ کاری. از وقتی بیدار شدیم هیچ چیز نخوردیم جز یک لیوان آب و یک تکه کوچک از جوجه ی مانده از غذای دیشبمان. گشنمان نیست اما احساس میکنیم باید شاید چیزی بخوریم اما میلمان به هیچ چیز نمیکشد. حال میخواهیم هدفون را درون گوشمان بچپانیم آهنگ های مورد علاقه مان را پلی کنیم بعضا با بعضی هاشان هار هار هم بگرییم سپس یک دیگ سیب زمینی سرخ کرده به خودمان جایزه دهیم و امشب خودمان را بعد از مدت ها که داغش را به دلمان گذاشته بودیم از منعش آزاد کنیم و بعد جمهور را دست بگیریم و تا صبح خودمان را خفه کنیم و بیخیال جهان و متعلقاتش در دنیای واقعی و مجازی شویم. کتاب مثل ماده ی مخدریست میتواند مرحمی باشد تا دوباره یادمان بیاید که خودمان را جمع کنیم و این زندکی را از سر گیریم. این جمله تکرار میشود درون گوشمان که نباید جا بزنی تو قول دادی. خودتو جمع کن ادا اصولم نیا این داستانا بار اول نی که آورین مائده.  خلاصه این که دنیا هنوز خوشگلیاشو داره اینجوری حرف زدنم حوصله سر بره ها :/ اصلا یجوری شدم فعلا قاطی پاتی میشد :دی 

469 : چرت و پرت

دیروز طوفانی به پا شد. بعدش سیل و حالا زلزله و دوباره سیلو انگار قراره همینجوری ادامه داشته باشه. من نمیدونم باید چیکار کنم. چرا هروقت میخوام همه چی‌اوکی‌باشه از زمینو اسمون واسم میاد چرا هر وقت باید خوشحال باشم بر عکس بقیه همه چی متفاوتِ. دیگه حوصله هیچیو ندارم. حوصله ادمارو. بهر حال بیخی. دیروز عکسام رسید راستی. نشده بود درست نگاشون کنم اینقدر ماجرا پیش اومد تو خونه حوصله نداشتم. اما حالا نشستم پاش به من باشه باید همشون چاپ بشن دوباره اما به معنای واقعی کلمه پول ندارم و دلمم نمیخواد به بابا بگم این همه پول دادم خراب شدن خب اونوقت فکر میکنه من اشتباه کردم  حس بدی هست این. البته اغراق کردم همش خراب نیست. نگران نباش. شایدم حساس شدم  اما ده تاش حداقل دوباره باید چاپ بشه فکر کنم انگار هر دفعه نگاه میکنم یجورن یه دفه خوب یه دف بد. شایدم دارم اشتباه میکنم شاید باید به ترتیب بچینمشون اونجوری خوب بشه . اه نمیدونم نمیدونم. حوصله ندارم برم اونجا و...شاید دارم سخت میگیرم آروم که بشم میرم ببینم چجورین دوباره.فوقش دوباره پول میدم دیگه چه اهمیتی داره. میبینی اینم از شانس منه. من درست گفتم همه چیو الان مغزم نمیکشه اصلا نمیتونم تمرکز کنم باید یه خورده بگذره بعد سر فرصت هنوز وقت دارم. شاید اشتباه میکنم. شاید اصلا مهم نباشه شاید نباید سخت بگیرم شاید شاید شاید. تا ساعت یک خوابیدم الان دوباره میخوام بخوابم نمیدونم چجوری خودمو اروم کنم. کاش خوابم ببره بیدار که میشدم همه چی‌اوکی‌بود. کاش کاش میشد همه چی تموم میشد حتی اگه با مردنم باشه.اما ادم مجبوره زندگی کنه حالا هرچی که هست. مجبوره بجنگه. باید اروم بود تا درست فکر‌کردو همه چیو پیش برد. از یه طرف میگم مائده خوب بود هیچی نداشتی بیکار بودی سرت فقط به این گرم بود بقیه چیکار میکنن یا این که فقط دنبال کرم ریختنو بحثای الکی بودی؟ الان خوبیش اینه اینقدر همه چی برات رله شده هیچی برات اهمیت نداره حتی حوصله فکر کردن بهشونم نداری ۲۴ سال کم نیستا تو بگو از پنج سالگیم  هی برام اتفاقات مختلف افتاده که ۱۹ ساله حداقل داستان هست.حالا نه این که کسی دخیل باشه لزومن توش از بخت بد روزگار بوده. احتمالا دارم چرت میگم زیاد جدی نگیرین   فقط حالم خوب نیست . 

عکس برام یه نشونست فقط واسه این که یادم بیاد چه روزی بودن این روزا

468 : بر او ببخشایید...

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندار

که حق زیستن دارد


بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب میشود


بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته میکند


بر او ببخشایید

بر او که از

درون متلاشیست!

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید


زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی

بارآور شماست

در خاکهای غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند.

فروغ فرخزاد




عکس از ماریو جاکوملی


ماریو جاکوملی


این خانه از پای بست ویرانست...