روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۵۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

414 : جمهور

هلکو هلک رفتیم درمونگاه یعنی زورم میومدا ولی دیگه برای اولین بار و اخرین بار حاضر شدم اینکارو کنم. خوابم نمیاد   مغزمم نمیکشه عکس نگاه کنم. میخوام ادامه جمهور رو بخونم اخ یعنی میشه بتونم درست بخونمش تموم بشه؟ ٢١٥ صفحه خوندم خب کمم نی اما همش یک سوم کتاب ِ .خیلی دیگه فاصله انداختم بینش. دیگه وقتشه زودتر جمعش کنم اصلا دوست ندارم طول بکشه.



413 : دیشب

دیشب رفتم دکتر درمانگاه در خونمون خب اینجا بر عکس جاهای دیگه خلوته و خیلی شلوغ نیستش. یعنی دیشب که فقط من بودمو یک نفر دیگه. خب من معدود دکتراییو دوست دارم که این دوستمون یکیش بود :) از این درست حسابیا که قشنگ میفهمی طرف واسه پول نیومده پزشکی و معلوم چیزای دیگه ای رو دنبال میکنه با این که سنشم اوکی بودو زیاد نبود اصلا حدودا حداکثر چهل شایدم چند سال بیشتر بهش میخورد. دوتا آمپول لعنتی گرفتم هر چند که بهم حق انتخاب داد اما برای اولین بار سعی کردم مثل یه دختر بالغ رفتار کنمو فقط به این فکر کنم زودتر باید خوب شم.امشب باید برم اون یکیشو بزنم. و قرصو این داستانا. دیشب لرز کرده بودم باورم نمیشد. یجوری مریض شدم انگار چله زمستونه باور نمیکنی اووف داشتم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم سرماخوردن تو تابستون همونقدر مسخرست که گرما زده شدن تو زمستون :/// 

از اینا بگذریم با این که کلا کنترل عوارض مریضی یه ذره سخت هست اما تمام تمرکزمو گذاشتم روی عکس و کارام دو سری از عکسامو اوکی کردم یک سریم به نصفش رسیدم. البته این دفعه اوله دارم نگاه میکنم از اول دوباره و باید دوباره و دوباره این کارو انجام بدمو ازشون عکساییو پاک کنم. خوبیش اینه که هر دفعه که نگاه میکنی بیشتر واست روشن میشه یه چیزایی. باید حتما دو بار دیگه برم عکاسی اما اینو تمومش کنم تکلیفشون مشخص بشه بعد.

خب دیگه این که ، میدونی خیلی طولانیِ یعنی مطمئن نیستم در موردش بتونم اونجوری بگم. در مورد اون یجورایی زمانِ  و کاملا هم ربط داره به اون موضوع. مرور کردنش سخته خیلی سخت. راستی وااای دلم میخواست کلی چیز تعریف کنم کاش میشد کلی میخندیدیم دیشب وقتی مامانم ازم پرسید قهقهه میزدم. میدونی قهقهه ای که بعدش یه تلخی میاد رو لبت و طعمشو میچشی شاید واسه این که نمیدونم بیخیال . میخوام بشینم پای عکسا دوباره وای نباید بزارم زمان از دستم در بره. 


اگه فکر کردین من دیوانه ام کاملا حق دارین اصلا جدیدا دوست دارم جوری بنویسم که انگار مخاطب داره و خونده میشه. اینجوری نوشتن خب یجورایی راحت تره و خودمم بیشتر یادم میمونه وقایع رو :)

412 : سرماخوردگی خر است

نمیدونم کی بود با حال بد از خواب بیدار شدم سرماخوردگی هنوز خوب نشده هیچ بدترم شده یجورری که دلم میخواد دست بندازم رو گلوم از جا درارمش و طبق معمول گوش دردو ... یعنی کلا گردن به بالام  :/// -___- خیلی ستمه ها تو تابستون اینحال. اگه فقط بتونم خودمو تکون بدم پا میشم حاضر میشم برم دکتر خلاص شم ازش. 


میدونی میگن ترسوندن بچه از زدنش بدتره. خیلی اتفاقا شاید بگیم از شانس خوبمون نیفتادن اما همون نحوه ی مواجه شد روبرو شدن همون پیش آمد ناقص از صدتا اتفاق افتادنش به طور کامل بدتر نباشه بهتر نیست. این قصه سر دراز داره و من هنوز نمیدونم نمیدونم چجوری باید بگم. 

411 : شاید اشتباه کردم

من قصدم بی احترامی نبود واقعا :(((( با لحن بدم نگفتم حتی شوخیو مسخره بازیم دراووردم برا این که ناراحت نشه. فقط نظرمو گفتم که نمیخوام. نباید اینجوریم میگفتم؟؟ خب ادم یه ذره جدیم نگه که توجه نمیکنن:(((( من ناراحتم ناراحتم که نمیتونم آرزوهاشونو براورده کنم حداقل اونجوری که اونا میخوان نمیشه. خب باید چیکار کنم لبخند بزنمو بگم باشه هرچی شما بگین اما ده سال دیگه پشیمون میشین چرا شعور به خرج ندادمو حرفمو نزدم یعنی میدونم که میگن.یا باید تظاهر کنم به آدمی که نیستم :(((( خب باشه قبول. شاید تند رفتم اما واقعا نمیدونم دقیقا چجوری باید میگفتم.  شایدم باید میگفتم باشه بعد که طرف میومد میگفتم نه. اخه به این همه زحمتش می ارزه؟ :/ :( خیلی چیزام هست هیچوقت نگفتم و گفتم نباید توقعی داشته باشم شاید واسه اینه که تو دلم تلنبار شده. شاید نمیدونم. حق با توئه. من فقط بهش که فکر میکنم عصبی میشم و خیلی خیلی ناراحت به خاطر خیلی چیزا خیلی چیزا...:((((

410 : روز کذایى

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

409 : حقیقت...

تو میدونی دروغ نیست. تو همه چیو فهمیدی. با این که خواسته ی من نبود. این که بفهمی. اما من همیشه دستم روئه، فقط برای تو البته.حتی اگه هیچوقت حرفی نزنم. حتی اگه فاصله بگیرمو دور باشم. خارج از گود. با این حال نمیدونم چیکار باید بکنم. من بلد نیستم. هیچ تجربه ای ندارم. طول کشید تا فهمیدم این اتفاقی رو که توی عمرم هرگز فکر نمیکردم بیفته. در واقع دست من نبود. اگه بود ازش فرار میکردم.اینو میدونی باز چون میدونی همش عکس العملیه در برابر اتفاقاتی که بهم گذشته. این ترس انگار با جسمو روحم یکی شده. اما حالا نمیدونم چی شد ،چی شد اینجوری شد. نتونستم جلوشو بگیرم ، خفش کنم. میدونم که مناسب نیستم، مدام شاید با حسرت، بهش فکر میکنم که کاش آدم دیگه ای بودم... میفهمم که هر معلولی مقابل هر علتی نمیتونه قرار بگیره...! من هیچوقت بقیه رو توی این موضوع درک نکردم. شایدم چون هیچ شباهتی نداشتن. میدونم ، میفهمم تفاوت رفتار خودمو با اونا. میدونی تفاوت اینجاست .مطمئنم چیزی که درونمه اونقدر زیاد هست که نخوام نزدیکت باشم !هر چند که مخالف میلم باشه جلوشو میگیرم. زورم به هرکی نرسه به خودم که میرسه. مثل یه شکنجه میمونه... با این وجود فکر میکنم اینجوری برای تو خیلی بهتره و خودخواهی منه اگه بخوام چیز دیگه ای باشه. فقط دلم میخواد باشی همین.همینقدر دور، همینقدر غیر قابل دسترس اما نزدیک، خیلی نزدیک... مثل الان. من مهم نیستم. مهم تویی ، مهم تویی.فقط تو...

این روزا دیوونه ایم که فقط با خودم حرف میزنم.

چرت نویس 

خب هنوز هیچکاری نکردم باید اتاقمو مرتب کنم حوصله عکاسیو ندارم ، حوصله بیرون رفتنم. اما باید برم. دلم میخواد تمام روزو بخوابم و هیچکاری نکنم. 

408 : شهریور

امروز بدون این که خوابیده باشم رفتم باشگاه. کلیم ذوق داشتم که قرار نیست با این اسمشو یادم رفته وزنه از اینا که میگیری تو دستت بالا پایین میکنی نداریم. طبق معمول خورد تو حالمونو داشتیم. خدا نکنه آدم واسه یه چیز خوشحال بشه ها :/  مربیم بهم گفت برم یه چکاب بیچاره اصلا منو میبینه دلش میسوزه میگفت فکر میکنه دارم شکنجه میشم: دی گفت احتمالش هست کم خونی داشته باشی به هر حال باید برم آزمایشم بدم احتمالا همون کم خونیه ویتامین میتامینم ندارم هیچی دارم میمیرم :)  بعد باشگاه اومدم خونه نهار خوردمو بعدشم خوابیدم از دیروزش نخوابید بودم داشتم بیهوش میشدم. بعدشم بیدار شدمو باقی کارا هنوز خوابم میاد خیلی. اما باید انجامشون بدم.
فردا میخوام برم عکاسی خونمون همون برنامه مامانه البته دو ماه بود نگرفته بود اما من واقعا کار دارمو حوصله ندارم بمونم خونه. تا صبح بیدارم کارامو انجام بدم.



"فقط اون نیست ، فقط اون نیست... فقط یکی دیگه ، یکی دیگه... اما مهم نیست. من عادت کردم. میدونی ، میفهمی .همیشه همیشه...بعضی وقتا میگم سخت گیریا نسبت به من خیلی بیشتره، بیشتره. خوشحالم براش ، خوشحالم. اگه نبود خیلی چیزا نمیفهمیدم ، نمیفهمیدم. از یه جای به بعد مسیر مشخص میشه. تفاوتها ، تفاوتها... از یه جایی به بعد ، از یه جایی به بعد..." 

407 : پایان نامه

خوابم نمیبره. یه ذره استرس دارم. اخ نمیدونی نمیدونی چقدر دلم واسه این هیجان،واسه این حس شوق با نگرانی برای درست پیش رفتن همه چی ، برای به نتیجه رسیدن تلاشم  و برای فکر کردن به اون روز ... تنگ شده بود. چقدر به خاطرش خوشحالم. حیف ، حیف تلخیش فقط اینه که انگار واقعا اینا برای بار اخره منظورم اینه که خب دیگه بعدش همه چی یجور دیگه میشه. چقدر خوشحالم انداختم پایان نامه رو شهریور. میدونی من بیشتر این فاصله ی بینش رو دوست دارم. این درگیری این  نمیدونم چه کلمه ای بگم. این که ریلکس کارمو کردم حالا موقع اش رسیده نشونش بدم. امیدوارم کارمو خوب انجام داده باشمو پست رفت نکرده باشم و اون روز خوب باشه ، فقط یه ذره متنفرم از فردای روزی که دفاع کردم.هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم . چقدر از همین الان دهن کجی میکنه بهم. اما خب مطمئنم هستم نمیخوام بیشتر از این طول بکشه. باید این انجام بشه به نتیجه برسه تا دوباره ادامه اش بدم و کار خودمو کنم. این مدت برام یه تمرین خوب بود یه جورایی حکم کاراموزیو داشت :) امروز اول شهریوره خب زمان داره تموم میشه. اون دفعه نوشته بودم من گروه قراره بزنم ولی دیشب یکی دیگه از بچه ها گروه زد. خیلی خوب شد. تکلیفمون زودتر مشخص میشه. چهار نفریم. خب من که در جریان بودم تقریبا ولی ساجده هم توی گروه  هست و تجربیاتشو گفت برا بچه ها کمکشون کنه. پنجشنبه دوباره میرم عکاسی. دلم میخواست بازم برم ولی باید یه سروسامونی به کارام بدم. از دیشب نشستم پاشون و کلی پیش بردمش. همشونو تا اخر این هفته که میاد سروسامون میدم حجمشونو کم میکنم اماده میزارمشون . متنمو هم اوکی میکنم خدا کنه برسم انجامشون بدم. اگه همه چی انجام بشه دوبار دیگه میتونم برم عکاسی ولی بازم بستگی داری چی بشه تاریخش چه روزی بیفته. میدونم میدونم نباید استرس داشته باشم همه میگن مهم نی اما خب بستگی داره مهمو چی در نظر بگیریم فقط دلم میخواد کارمو بکنم همین مگه باید زور بالاسر آدم باشه تا ادم کاریو انجام بده :دی اون روز یکی از بچه های باشگاه میپرسید ازم اونم میگفت مهم نی پایان نامه لیسانس :) خب من برا خودم مهمه به خدا فقط دلم میخواد بعد تموم شدنش پشیمون نباشم که تلاشمو نکردم. یجورایی دلم میخواد وقتی به این موقعم فکر کردم لبخند بیاد رو لبمو راضی باشم از خودم.  حالا متنو کسی بخونه یا نخونه عکسامو بعدا ببینن یا نبین و خب یجوراییم راستش دلیل این همه کارکردنم واسه اینه دلم میخواد استاد توعملم ببینه که از پس خودم بر میامو چیزایی که ازش یاد گرفتمو فراموش نکردم یجورایی درس پس دادن هیچ جوره دیگه ای بلد نیستم جبران کنم فقط همین به ذهنم رسید. نه بلدم حرف بزنم نه کار دیگه ای مثل بقیه ازم بر میاد. فقط همینه اونم شاید اونجوری عالی نشده باشه اما در طول زماکه پیشرفت میکنم نه؟ البته الان که زیاد مشخص نباشه اونجوری تو کارم شاید همین که اگه یروزی دیدمش دوباره بعدنا خجالت زده نشم خیلیه برام...

406 : خیر و شر...

برای بهتر خوندنش روی عکس کلیک کنین و توی سایز اصلیی ببینین...

کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده


کتاب فراموشی ، فرشید آذرنگ ، حرفه نویسنده