روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۵۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

454 : خوشحالی

خب امروزم تموم شد روز خوبی بود امیدوارم که از اینجا به بعد براشون بهترینها بشه واقعا و موفق باشن دیگه بستگی به میزان تلاشی که میکنن داره. تلاشمو کردم کوتاهی نکنم و امیدوارم خاطره خوبی ثبت شده باشه از این روز براشون. یکی یه عکس از بیتا و فریماه گرفتم باید توی اتاقم بزنمشووون هوراااا :). یه یک ساعت هست که رسیدم خونه خیلی روز طولانی بود انگار خیلی انرژیم رفت دیشب خوابم نمیبرد تا چهار بیدار بودم بعدش تا هفت خوابیدم . بعد از پایان نامه  شون که تعداد بچه ها یی که دفاع داشتن زیادم بودن (٦-٧نفر) و همین باعث شد طول بکشه رفتیم سینما فیلم نگار رو دیدیم.بش فکر نکردم هنوز وای چقد ذهنم آشفته است. نمیدونی نمیدونی چقدر بهم ریختست. میخوام بخوابم باید بخوابم خیلی سرم درد میکنه و این که یه خورده یه چیزایی یادم بره ذهنم از این هرجو مرج در بیاد دیروزو امروز کلا خیلی پر ماجرا بود. این قصه هم تموم شد.باید بخوابم اروم بشم نباید الان فکر کنم. وای این مگس سفیدا اینور خیلی بیشتر از اونور سمت دانشگاه شده نمیدونم چرا واقعا حساس شدم روشون خیلی بدم میاد نفس بکشم.

دیگه این که برای خودم کتاب خریدم نمیدونم هدیه جایزه که حالم خوب بشه. بعضی وقتا هم باید خودت خودتو خوشحال کنی. داستانهای کوتاه کافکا این چیزیه که بهش که فکر میکنم دلم میخواد جیغ بکشم دلم میخواد الان که میخوام بخوابم بغلش کنم تا خوابم ببره. خب میدونم خیلی شاید خُل بازی باشه اما خب ذوق میکنم برای کتاب مثل یه خوشی ته دلی میمونه که مختص خودته فقط و میتونی توی جمع یواشکی براخودت واسه خریدنش برقصی توی دلت. در این حد دوسش دارم اولش مینویسم امروز خریدمش. آخ کافکا باید زودتر جمهورو تمومش کنم دلم میخواد بخونمش.

453 : امروز

یه روز درهمی بود امروز که اصلا قابل توصیف نیست. خب همه چی اوکی بود. تا همین الان با بیتا و مروارید تو سرو کله هم میزدیم. الان که نه البته نیم ساعت پیش. انگار پایان نامه خودمه :).یه اتفاق بدم دیدم که افتاد. نمیخوام بهش فکر کنم حالمو بد میکنه میزارم برای فردا شایدم پس فردا. میرم میخوابم فردا صبح زود باید بیدار شم کلی هیجان دارم. یه کتابم میخوام برای خودم بخرم اگه بشه.باید سر فرصت همه چیو تعریف کنم. 

452 : بیتی

خب امروز شروع شد. یه عالمه کار دارم باید کتاب ششم رو شروع کنم. زبان رو هم ادامه بدم اصلا دوروز انجامش ندم عقب میمونم. یه عکاس رو کارهاش رو ببینم. شاید فیلم هم بزارم توی برنامم. جدیدن فیلم و موزیک های زبانهای دیگه رو میخوام بیشتر ببینم که گوشم عادت کنه هر چند که سخته و کاملا اشتباه هم میشنوم بعضی وقتا یا نمیتونم تشخیص بدم ولی از روی زیر نویس با همون زبان یا متن اهنگ که نگاه کنم میفهمم. راستش اینجوری خیلی بیشتر ادم یاد میگیره بعدم انگار میره تو ناخودآگاهت. من اصلا نمیتونم یه لیست لغت دستم بگیرم حفظ کنم هرچی تلاش کنم کمتر نتیجه میگیرم:) و برم خرید (این بخش زیاد خوشم نمیاد واقعا :دی).

دیگه این که فردا پایان نامه بیتا و بچه هاست. اینم تموم شد. و تمام چهار سالی که گذروندیم رفت تو خاطراتم. یعنی از اولین روزی که با بیتا تو مترو بودمو سین جینم میکرد ٤سال گذشت ؟ چقدر اون روز رو اعصابم بود :) فکر نمیکردیم با هم دوست شیم اصلا چی شد؟ شاید از باغ نگارستان شروع شد نه؟ هرچند که همو میبینیم باز، اما دلم برای روزامون تنگ میشه. برای دعواها و تو سرو کله زدنمون. واسه عکاسی کردنمون. انتخاب واحدها. خندیدنامون. تا خونه رفتنامون تو گرما و سرما چه داستانهاکه نگذروندیم چه چیزا که ندیدیمو نشنیدیم :)مثل اون مرده تو زین الدین:/ یا اون زنه تو اتوبوس قائم که به من گفت زشتو میمون به تو هم گفت دندوناتو درست کن  بیچاره چقدر حالش بد بود که سر ما خالی کرد و یه عالمه از اینا که بعضیاش خوبن بعضیاش بد اما حالا به تمامشون میخندیم. با هم زندگی کردیم. درسته زود تموم شد اما ادم فکر که میکنه میبینه انگار ده سال گذشته.وقتی میرفتیم دانشگاه سوار ون مترو فدک با کرایه هفتصد تومن میشدیم و الان که با مترو حسین اباد جدید احداث شده بر میگردیم :دی .چه سوتی هایی که ندادیم. درسته از یه جایی انگار کم کم متفاوت شد کارمون رویاها و خواسته هامون کم کم شناختیم خودمونو و واسه عکاسی ولی امیدوارم جفتمون بتونیم درست کار کنیم. موفقیتت خوشحالم میکنه بیتی دلم میخواد به اونی که میخوای برسی و شادیهات واقعی و از ته دل باشن و ناراحتی ها و غم ها هم محکم و قویت کنن و اگه اشتباهیم میکنی که این امری اجتناب ناپذیره ازش درس بگیری و نترسی. همه چی شروع قراره بشه تازه، اینو یادت بمونه که وارد مرحله جدیدی میشی که هیچی درواقع تموم نشده و خیلی مهم تر از چیزیه که گذروندی باید از تجربیاتت استفاده کنی . 

چقدر طولانی شد انگار براش وصیت نامه نوشتم :دی  

451 : قهر

بعضی وقت ها هم نمیدونی چته. یجور بی حسی. انگار سرگردونی. شاید معلق. نمیفهمی زمان چجوری گذشته. نمیفهمی چجوری شده ١٢شب. دقیق یادت نمیاد به چی فکر کردی. میری بیرون. هستی ، میخندی ، حرف میزنی. اما اما انگار کسی دیگه ایه انگار تو اون عقبایی اون گوشه زانوهاتو بغل گرفتی فقط دستور میدی چیکار باید بکنه. جسمت بهت رو میاره نمیخوای بیای جلو نمیخوای توی لحظه باشی. نمیدونی با کی لج کردی با کی قهر کردی. فقط میخوای شاید تلافی دنیا رو سر خودت بیاری. یهو دلت میخواد فقط راه بری به دوستت میگی نرسونتت، اصرار میکنه خواهش میکنی که قبول کنه. میفهمه انگار یه مشکلی هست. نزدیک خونشون پیاده میشی ومسیر خیلی طولانی ای رو تا خونه پیاده میای. اصلا متوجه زیاد بودنش نمیشی. بر عکس همیشه هدفون همراهت نیست یادت نمیاد چرا یادت نمونده برداریش اما اهمیتی نمیدی حتی به این فکر میکنی که امروز اصلا به هیچی گوش نکردی شایدم گوش کردی ولی متوجهش نشدی.تقصیره اونه که قهر کرده و نیست. بالاخره میرسی خونه ساعت هشتِ. یه چیزی میخوری میای میخوابی روی تخت چشم بهم زدی ساعت ١٢ شده. انگار همش نیم ساعت گذشته.این وسط فقط یه لحظه های کمیو بیدار بودی و حواست بوده. حتی حواست بوده که حواست نیست. خودت اون عقبا پشتشو کرده بهتو میگه میخواد تنها باشه و دست از سرش برداری. ناراحته. خیلی ناراحته. اما نمیگه چرا. حرفی نمیزنه. دفعه اولش نیست میدونی باید بهش وقت بدی شاید باید با دلش راه بیای. نخواستی که رهاش کنی نخواستی سقوط کنیو دوباره وزن خودتو جسمتو با هم تحمل کنی بدون اون. از این معلق بودن یجورایی بدتم نمیاد.و حالا اون خود لعنتی که اون ته مهای مغزت باهات قهر کرده بود ، خسته شده و شروع کرده به حرف زدن. به توضیح دادن. اما تو خسته ای با این که هیچ کاری نکردی نوبتت رسیده تلافی کنی. شایدم تنبیه برای این که این همه منتظرت نذاره. حتی اونم بهت اهمیت نمیده. میخوای اینو بهش بفهمونی اما بهش نمیگی. فقط میخوابی و اون میفهمه که عصبانی و توضیح دادنهاش برای الان سودی نداره و باید تا فردا صبر کنه تا مثل همیشه بودنشو از سر بگیره و دیگه تنهات نذاره تو تحمل این زندگی.

شب بخیر


چرت نویس ، پر از ایراد ، بدون ویرایش

450 : جمهور ، کتاب پنجم

راستش یه چند ساعتی هست کتاب پنجم رو تموم کردم. و این مدت داشتم بهش فکر میکردم . دلم میخواست بنویسم همه چیو. اما میدونم بینش شاید اشتباه زیاد داشته باشم و من ندونم خودم. نمیدونم نوشتنشون درسته یا نه.. 

نثر کتاب و صورت ظاهریش خیلی سادست و قابل فهم .یعنی یجوریه که میتونی بگی خب اینو میگه دیگه اما در باطن باید دید هدفش چی بوده مثلا من میگم مخالف اینم که زنو فرزند مشترک باشن ولی باید ببینم مشترک بودن زنو فرزند رو برای چی گذاشته خب اون اشتباست اما اون چیزی که میخواست برسه لزوما نه حالا در ادامه میگم.


خب کاملا توی کتاب پنجم مشخص هست که افلاطون از زنها خوشش نمیاد.(شایدم من همچین چیزیو حس کردم نمیدونم) یه نگاه از بالا به پایینی بهشون میکنه. یعنی فقط به این چشم به جنس مونث نگاه میکنه که انگار یه وسیله هست برای تولید مثل. با این که خودش به این نتیجه میرسه و میگه زن و مرد با هم طبیعتشون متفاوت هست این تفاوت به معنی ضعیف یا قوی بودن نیست هردو انسان هستن. توضیحش طولانیه من نمیدونم چجوری بگم .میشه با مثالهای خودش گفت که مثلا کسی که طبیب هست با کسی که کفاش هست جفتشون ادمن فقط استعدادو کار متفاوتی رو انجام میدن یعنی زن و مرد هم هرکدومشون یه خصلت یه وظیفه ی متفاوت و جدا از اون یکی داره اما  میتونن وظایف مساوی و تربیت مساوی رو داشته باشن. این تا اینجاش که منم موافقم باهاش اما در ادامه میگه که " در سازمان شهر کاری نیست که منحصرا مختص به زنان باشد" یا این که خیلی مطمئن میگه: " آیا تو در میان حرفه های بشری کاری سراغ داری که مرد نتواند انجامش دهد؟ البته بعضی کارهای استثنائی هست که زن برای آن استعداد مخصوص دارد و رقابت با زن در آن کارها بی مورد است مانند پارچه بافی تهیه شیرینی و مربا ولی اینها قابل ذکر نیست...!" 

عکسها یه خورده کیفیتشون شاید خوب نباشه ببخشید.


جمهور ،اثر افلاطون ، ترجمه فؤاد روحانی ، نشر علمی فرهنگی


در ادامه میگه که : " پس ای دوست در اداره ی امور شهر کاری نیست که به زن من حیث زنی و به مرد من حیث مردی اختصاص داشته باشه بلکه استعدادها بین هر دو جسم متساویا تقسیم شده بنا براین زن و مرد هر دو به حکم طبیعت شریک در انجام همه ی وظائف میباشن ، منتها در همه ی کارها زن ناتوان تر از مرد است !


جمهور ،اثر افلاطون ، ترجمه فؤاد روحانی ، نشر علمی فرهنگی


ببین بزار تا اینجا نظرمو بگم افلاطون میگه که تفاوتی وجود نداره و کاری نیست که فقط مختص یکیشون باشه اما اصل حرفش اینه که زنا از همه حیث چه بدنی چه عقلی ضعییف ترن از مردا و مردا کلا عقل کل بدنیا اومدنو هرچی که بخوانو میتونن انجام بدن و هرکاری هم که نتونن اونا حساب نمیشن! 


در مورد خصومت افلاطون با زنها : دی جای دیگه ای هم هست که آدم کاملا متوجهش میشه. این که کوته فکری رو در خور زنان میدونه فقط!

جمهور ،اثر افلاطون ، ترجمه فؤاد روحانی ، نشر علمی فرهنگی


کلا باید مشخص باشه که من تو این مورد ها باهاش کاملا مخالفم. زن و مرد هر کدوم اشتراکاتی دارن تفاوت هاییم دارن اینو خودشم میگه و این که در انجام وظائف و حقوق هم مشترکن منتها با توجه به استعداد و تواناییهای مختلفی که هرکدوم دارن عمل میکنن.اما خیلی از  یه جایی به بعد رو تک بعدی نگاه میکنه.انگار فکر نمیکنه اصلا روش فقط خیلی متعصب که انگار زنا با حیوونا یکین و.... خب ازش بعیده :/.شایدم بعیید نباشه اما من توقع داشتم کسی که فکر میکنه خب انقدر ساده نباشه نمیدونم واقعا. حالا الان از اون دنیا احتمالا داره به من میگه نگا یه وجب دختر بچه برا ما شاخ شده داره ایراد میگیره :) :دی. ایا دلیل میشه من از مردا بدم میاد بگم هیچکدومشون لایق نیستن عقل ندارن و ... ایا تو اون زمانی که زندگی میکرده اینقدر وضع زنها اسفناک بوده. نمیدونم چه وضعیتی داشتن اون موقع زنا ولی اخه کسی که فیلسوف... اوف اصلا از این بگذریم.


در ادامه نظرش اینه که نگهبانان اون شهری که ساختنش نباید از خودشون چیزی داشته باشن همه چی مشترک براشون.کسی برای خودش مال و وسایل شخصی نداره. اینو قبلا هم گفته بود. اما اینجا تکمیلش میکنه که نه تنها اینارو ندارن بلکه زنو فرزندشون هم مشترک باید باشه  ( من یاد گله ای زندگی کردن حیوانات افتادم ) :/ خب درمورد این آقای فؤاد روحانی مقدمه ی اول کتاب نوشتن که خیلیا ایراد بهش وارد کردن واقعا هم ایراد بهش وارده اخه یعنی چی زنو بچه مشترک؟ تازه افلاطون به ژن خوب هم اعتقاد داره مثل یکسری از دوستان! این که ژن خوب رو باید زیاد تولید کرد و بهشون رسیدگی کرد یعنی زنان و مردان نگهبان که در درجه بالایی قرار دارن با هم دیگه باشن و مدام تولید مثل کنن اما هیچکس بعد از به دنیا اومد بچش دیگه نفهمه بچش کیه و همه رو بچه خودش بدونه و همه بچه ها همه مردارو پدرشون و زنهارو مادرشون بدونن. بچه هایی که از اینا هستن کامل بهشون از همه جهت رسیدگی بشه تا رشد کنن  و این که  حق همه چیز رو دارن تا بعد از اونها وارثشون بشن و راه اونهارو ادامه بدن و این درواقع نژاد خوب و با کیفیت زیاد بشه اوناییم که خوب نیستن انگار نه انگار که هستن تقصیر اینا نیست و توی شهر نگهداری نمیشن:/

من میفهمم دلیل و هدف این کار چیه. اینه که همدلی زیاد باشه همه همو خانواده بدونن. اتحاد ایجاد بشه و... که مام میگیم خیلی خوبه باشه اما فکر کنم راهش اشتباست واقعا :دی اخه مگه انسان حیوونه؟ خب درست هست که  آدم شباهتهارو میتونه ببینه اما تفاوتهارم باید ببینه که با حیوانات داره.

دیگه این که نژاد برتر  رو مختص کل یونانیها میدونه ولو این که از یه شهر و کشور نباشن این از اینجا مشخص میشه نباید اسیبی به دشمنهای یونانیشون بزنن درواقع دشمن نیستن دوستن که دچار آشوب شدن فقط و واژه ی جنگ براشون کاربردی نداره. اما خارج از یونان هرکاری خواستن بکنن با بقیه نژادهای پست و پایین تر.

دروغ چرا به نظر من این شهری که ساخته اصلا ایده آل نیست :) خب من دوست ندارم اینجوری :دی

از اینها بگذریم بعدش دیگه میرسه به این که آیا این شهر رویایی که ساختن پیش خودشون در عالم واقع میشه ساخته بشه یا نه که معتقد بود کمال مطلوب هدفی هست که لازم نی حتما انجام بشه. مثل نقاشی که یک نقاش از یه انسان میکشه همه جوره عالیه ولی نمیتونه ثابت کنه همچین شخص وجود داره اما بی بهره هم نمیمونه از اون نقاشی.یه همچین چیزایی.

 بعدشم دوباره همون افلاطون خودم میشه :دی  و در مورد فیلسوف و علمو گمانو جهلو این چیزا حرف میزنه که دیگه حال ندارم بنویسم خیلی طولانی میشه :)

449 : امروز

خب امروز بدکم نبود همش به خوردنو خوابیدن نگذشت. جمهورو خوندم یه ذرش مونده اما تمرکز نداشتم نمیفهمیدم چی میگه زبانم دوباره دست گرفتم عکسامم فایل اصلیاشو دراووردم. میدونم آپولو هوا نکردم اما بعد چند وقت واسه شروع و روز اول خوب بود به نظرم. الانم دارم فیلم میبینم. 


چرا اقای دچار وبشو پاک کرده یهویی؟

448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی...

بغض کرد و یهو گفت : چقدر دلم تنگ شده برای مامانم.خیلی دلم تنگ شده و اشکاش ریخت.. بیشتر از بیست سال بود که ندیدتش. نمیدونستم چی بگم. منم بغض کرده بودم و فقط ساکت نگاش میکردم. میدونستم اگه لب باز کنم اشکم میریزه به جاش تند تند پلک میزدم که معلوم نشه. نمیدونم چرا. یهو گفت پاشم براش دورکعت نماز بخونم. فقط به این فکر کردم اگه مامان دیگه نباشه ...اگه نباشه وقت دلتنگیم من چیکار میکنم ؟ چجور میتونم کاریو کنم که اون میکرد؟ وقتی نمیفهمم. چیزی که نمیدونم نمیدونم. از این سوالها که هیچ جوابی نداره احتمالا. کاش میشد جلوی زمان رو گرفت کاش جلو نمیرفت اتفاقی که میدونی میفته و نمیتونی کاری کنی به چشم میبینی و سعی میکنی انگار نادیده اش بگیری.


راستی وقت دلتنگی برای تو به چی باید چنگ بزنم، اگه دیگه نبینمت؟ اگه دیگه نباشی اگه اگه اگه...؟حالا اما با پلک زدن مداومم نمیشه جلوشو گرفت...

مسخرست فقط همه چی مثل یه بازی میمونه

447 : کتاب پنجم

با افلاطون به اختلاف نظر کم کم داریم میرسیم -___- ازش توقع نداشتم خب. داره میره روی اعصابم :دی اصلا دلم برا این جوری بودنش تنگ شده بود :). ولی واقعا سوال دارم کجایی جواب منو بدی اخه.نمیفهم نمیفهمم. باید بره جلو ببینم به چه نتیجه ای میرسه. اصلا این کتابا تا کتاب چهارم نتونست به اون صورت درگیرم کنه. یعنی چی اخه نوشتی در همه ی کارها زن ناتوان تر از مرد است.از یه مرد فیلسوفی مثل تو بعیده این طرز تفکر :دی

446 : آسمان یک روز تابستانی

یه جوره عجیبی امروز.انگار آسمون بهم میگه باید دست به کار بشی مثل همون آسمون بهمن ماه که میگفت وقت تغییر دادن ، الان ورژن تابستونشه :دی  فقط پرده های اتاقو بزن کنار و دست به کار شو.  شب مینویسم چجوری گذروندم امروزو. برگشتن به روال قبل یه خورده سخته اما برنامه ریزیمو انجام میدم. از تنبلیم خبری نیست. هوراااا.

445 : سکوت

خب میدونی گاهی فقط باید با خودت خلوت کنی و توی سکوت همه چیو هی مرور کنی فکر کنی بهشون تا درست بفهمی. با تمام این که هیچ چیز مثل دیشب برام وحشتناک نیست یعنی یجوری بودم دلم میخواست بمیرم فقط. و هنوز فکر میکنم حق داشتم بخوام متنفر باشم از خودم. دیشب نفهمیدم بعدش چی شد. اصلا یادم نیست فقط میلرزیدم بعدشم که بیهوش شدم نفهمیدم چجوری خوابم برد اما امروز خب منتظر چیزی نبودم. همچنان اون حالت وحشتناک باهام بود، یه ذره اشکمم درومد.فهمیدن و قبول این که شاید باید جور دیگه ای عمل میکردی گاهی درد داره و اولش هم شوکه میشی. اما باید  یجور دیگه هم بهش نگاه میکردم یعنی همه چیز انگار وابسته به اون بود. اگه چیزی نمیگفت چقدر همه چیز بد میموند و بی نتیجه. باورم نمیشد خب. گاهی بعضی آدما رو دوست داری ممکن به خاطر یه چیزای خیلی کوچیکیم باشه مثلا این که بفهمه که دروغ نمیگی یا اصلا همچین چیزی واقعا توی فکرت نبوده و اگه کاریو کردی مخصوصا نه و از روی نادانی بوده. این که بتونی بگی. این که متوجه بشه که چقدر حالت خراب شده و اون یجوری ذهنتو روی چیزای دیگه متمرکز کنه. حتی بعضی وقتا نمیفهمی از کجا فهمیده که بهم ریختی.یا همین که بهت بگه، درست بگه و خیرت رو بخواد نه این که اداشو دراره. به هر حال حالت بهتر میشه حالا همه چی حل شده تقریبا.هم ارومم هم آشوب. باید بگم حس چند روز پیشم، اون دلشوره ی لعنتی بیخود نبود فقط من نمیدونستم برای چیه. از خودم دلخورم هنوز یه ذره. اما نباید جا بزنم. ادما اشتباه میکنن دیگه اگه میدونستم که انجامش نمیدادم فکر میکردم اینجوری درسته. فقط با روبرو شدن مشکل دارم. یجور خجالت شاید. یادم نی اخرین بار همچین حسیو کی داشتم :دی میدونم، فهمیدم که باید درست انجام میدادم. حالا اما باید قبولش کنم. این سخته. من واقعا نمیخواستم. خب اشتباه اگه بار اول باشه تجربه میشه باید حواسمو جمع کنم تکرار نشه. شاید اینا توجیح باشه یه راه حل برای قانع کردن خودم. اما راستشو بخوای اصلا به خودم حق نمیدم باید میفهمیدم و نمیدونم چرا چرا نفهمیدم.دلم میخواست از همه جا محو میشدم. دلم میخواست هیچ جا نبودم.دلم نمیخواد راجع بهش با کسی حرف بزنم و توضیح بدم. دلم میخواد بین خودمون بمونه اصلا دیگه حرفی زده نشه :( دلم میخواد دوباره برم فکر کنم. باید دوباره و دوباره مرور کنم. باید تمرکز کنم روش تا حالم خوب بشه. هر دفعه که میبینمش هر بار مثل طعم شکلات میمونه. یاد کتاب خاطرات پراکنده افتادم. بگذریم. دیگه بهتره برم.فردا کلی کار دارم که باید انجام بدم همه چی باید برگرده به روال سابقش. باید یادم بمونه از یسری چیزا باید مراقبت کنم :) 


چیزی که میترسونتم اینه که نکنه بازم اشتباه کنم. فکر میکنم یا باید مثل بقیه عمل کرد یا هیچ کاری نکرد. خب به نظرم وحشتناک این که از ترس اشتباه کردن هیچ کاری نکنی یا بخوای کپی بقیه بشی. ممکن توی خیلی مسائل کسیو نداشته باشی مشورت کنی خودت باشی و خودت باید تلاشتو کنی از همه حهت نگاه کنی و بسنجی و امیدوار باشی که درست انجام بدی این روزای من توی یسری از مسائل یجورایی اینجوری میگذره کاش از پسش بر بیام.کاش بتونم و اشتباه نکنم.