روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

375 : دوشنبه

فکر میکنم یه بیست مین هست که رسیدم خونه از باشگاه. دارم میمیرم از خستگی . امروز بیتا نیومد اما من باید میرفتم . دیروز فقط رسیدم کتاب بخونم عصری با فاطمه رفتم بیرون گشتیمو حرف زدیم. یه یکشنبه ی کسل بودو بهم دهن کجی میکرد که من اومدم  دوباره و مثل یکشنبه هایی که دوست داشتی نیستم. اما زدم بیرون .چقدر هوا خوب بود نسبت به روزای دیگه ابری بود. شبم که اومدم خونه جنازه بودم. دیروز کتاب سرخ و سیاه استاندال رو خریدم.بالاخره یجوری باید این یکشنبه رو لذت بخشش میکردم. دو سه هفته پیشم یادداشت های زیر زمینی داستایوسکی. خب قرار بود تا کتابای کتابخونم تموم نشده کتاب نخرم ولی بعد دیدم چه کاریه خورد خورد با پول تو جیبیم بخرم عاقلانه تره تا اینا تموم شه یهو برم بخرم. خب برم دیگه به اندازه کافی استراحت کردمو خوش گذشته. نباید وقتو تلف کرد.امروزم بهم دهن کجی میکنه ولی سعی میکنم فکر نکنم.

374 : ملال پاریس

خب امروز زبان خوب خوندم یکی از اون کتاب داستانایی که خریده بودمو خوندمش :))))))) خب مسلما خیلی آسون تر از چیزی بود که فکر میکردم . یعنی در خودم در این حد توقع نداشتم.فکر میکردم خیلی سخت باشه برام یا نمیدونم. از اون کتاب آکسفورد پیکچر دیکشنریمم خوندم . اما اون یکی که مال گرامره نمیدونم چرا دستم بش نمیره اصلا.آدم وقتی یه متنو زبان بش میدن فکر میکنه لغت به لغت واو به واو باید معنی کنه اما وقت خوندن فارسیو مقایسه کنی باهاش میبینی اصلا این روش درست نیست. نمیدونم حالا درست میگم یا نه ها ولی امروز که کتابه رو خوندم چون خب خیلی برام به نسبت آسون بود یجورایی مثل کتاب خوندن فارسی بود شاید چون دور اول اصلا دنبال معنی نبودم همینجوری میخوندم از روش اگه کلمه ای تکو توک نمیدونستم مینوشتم تا بعد معنیشو درارم سر همین فهمیدم اونجوری لغت به لغت ادم هیچی حالیش نمیشه. اما کاملا به جز همون تکو توک لغتها متوجه داستانو متنو ایناش شدم. و خب این خودش برام امیدواریه که کم کم کم پیش برم دیگه لذتبخشش میکنه.

کتاب ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید رو شروع کردم. حدودا هفتاد صفحه خوندم .راستش من از بودلر و زندگی شخصیش چیز زیادی نمیدونستم. اصلا آدم مورد علاقم نبود که خیلی پیگیرش باشم. نه از خودش نه از تفکراتش نه از کلا هیچی نبود توی ذهنم ازش . جز البته ماجراش با مادام ساباتیه اونم نه به طور کامل. یه ذره هم تصویر بدی داشتم ازش به نظرم یه خورده عوضی اومده بود تو برخوردش با اون :/  همه ی شعر ها و نوشته هاشو هم نخونده بودم شاید تکو توک. با خوندن مقدمه ی کتاب تازه فهمیدم کی هست. نگاهم بهش عوض شد. اصلا انگار حتی همون شعراش و متناشو حالا که میخونم یجور دیگه درک میکنم میفهمم. یه سوالایی  برام پیش اومده در مورد زندگیش تفکراتش ولی انکار نمیکنم که ازش خوشم میاد:) حالا اون انگار الان اینجا جلو منه منتظره من اعتراف کنم : دی . فکر میکردم خوندن مقدمه که به نسبت زیاد بود کسل کننده باشه ولی اصلا متوجهش نشدم اصلا حتی برا این که یه وقت در مورد این آدم چیزیو جا ننداخته باشم دلم میخواد برگردم مرور کنم. توی یسری چیزا هم احساس میکنم یه نزدیکی باهاش دارم نه این که همزاد پنداری کنما نه انگار که اون چیزی که تجربه کرده و توی مقدمه راجع بهش اقای ندوشن صحبت کرده من هم تجربه ی مشابه یا حتی متفاوت کاملا توی مسائل دیگه داشتم حتی نتیجه ای که داشته برای اون هرچند با نتیجه ی برای من یکی نباشه کامل یا اصلا یه چیز دیگه باشه اما میفهمم و شاید واسه همینه که کلا یه جاهایی حق بدم بش حتی تو مسائلی  که شاید نباید حق داد شایدم دارم چرت میگم بیخیال. یسری تفکراتشو قبول داشتم کاملا. یسری شم شاید نفهمیده باشم و یا مخالف باشم به هر حال به نظرم خیلی احساس میکنم کم لطفی کرده بودم تا قبل از این کتاب بهش نمیدونم چی باید بگم دیگه . از یسری قسمتها عکس گرفتم ولی یجوری بود کتاب به خودم بود از کل صفحاتش عکاسی میکردم یعنی مقدمه واقعا کامل بود توضیح اضافی من ندیدم توش. تو ذهنم نست. همین.

بالاغیرتا رو به بیهوشیم. شب بخیر 


شارل بودلر ، 1821-1867 ، عکس از نادار

ع



ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید


ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی ، اثر شارل بودلر،  ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن ،نشر فرهنگ جاوید

373 : اول هفته

خب امروز ساعت هشت بیدار شدم حتی حاضر شدم برای باشگاه اما حالم خوب نبود بیتا گفت نیا . خب میرفتم هیچ کاری نمیکردم چه فایده ای داشت.. دیشب بیهوش شدما از خستگی . نمیتونستم پست بزارم دیگه. مقاله ی دیوان شرقی - غربی فرشید آذرنگ رو خوندم. ادامه ی اون مقاله ی قبل بود .( برای تهیه این مقاله ها از سایت حرفه هنرمند اقدام کنین) . اغا خیلی زیاد بود بعد خب فقطم رسیدم یه بار بخونمش . قطعا باید خوندش دوباره اما الان مغزم واقعا کشش نداره یعنی واقعا زمان میخوام یه خورده هضم شن :) . خب یه جاهاییشو کاملا متوجه میشدم یه جاهاییشو نه زیاد. بعد میدونین من چی کشف کردم. من توی معانی یسری کلمه ها یا مثلا جریان دقیق یسری سبکها اینا مشکل دارم. واسه همین کند پیش میرم و شاید یه جاهاییشو متوجه نشم. باید رو این قسمت کار کنم. کاش کتابی بود کل اینا توش بود میتونستم بخونم راه بیفتم . اگه کتابیو میشناسین برام کامنت بزارین اسمشو بی زحمت.

خب از امروز دوباره زبانو دست میگیرم تا الانم خوب رفتم جلو ها ولی خب نباید بینش هی فاصله بیفته. مقاله دیگه واقعا احساس میکنم نمیتونم بخونم تعداد داده هایی که تو مغزم اومد خییلی بود :دی یه کتاب میخوام شروع کنم. بین کتاب 5 رساله ی افلاطون و ملال پاریس و برگزیده ای از گلهای بدی بودلر شک دارم کدومو بخونم. ولی الان که فکر میکنم میرم سراغ بودلر جان .

بریم امروزو داشته باشیم :)

372 : یادداشت های یک خوابگرد

اینقدر فکر کنم فکرم درگیر اون پاراگرافو مقاله بود ، دیشب خواب استادو دیدم و مقاله رو که هی اون تیکش میومد تو ذهنم . الان برای آخرین بار باز میخونم مقاله رو(یادداشت های یک خوابگرد _ فرشید آذرنگ ) این مقاله بخش اولِ یه مقاله ی نسبتا طولانی هست در مورد وضعیت هنر ایران . دیروز میخواستم هر دوتا رو با هم بخونم ولی اینجوری بهتر شد . نمیدونم امروز اون یکی بخششو بخونم یا یه کتاب شروع کنم و بعدش این بخش رو بخونم. باقی قسمتها مشکلی ندارم حتی یسری چیزا برام روشن تر شد یه بخشو حتی نفهمیده بودم قبلا شنیده بودمش ولی نمیفهمیدم که با خوندن این برام جا افتادش . یه وسواسیم گرفته بودم هرچی میخوندم میدیدم آیا من شاملش میشم یا نه که اگه هست بفهمم :/ فقط یه وسواس بود انگار. یه قسمتی هست در مورد زمان حرف میزنه شاید خیلیم سخت نباشه برای بقیه و خیلی راحت متوجهش بشن نمیدونم چرا نمیفهمم. واقعا به خاطرشم ناراحتم. میدونم مایه آبروریزیه ولی خب واقعا دارم همه سعیم رو میکنم شاید باید به مرور جا بیفته. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم :( . فقط باید بخونمو بخونم که یادبگیرم و سوادم به مرور بره بالا تا درک و فهم و برداشتم از مقاله زیاد بشه به مرور . خب قطعا من با کسی که خیلی وقته درگیر این چیزاست مساوی نیستم .با کسی که 20ساله داره مطالعه میکنه و ... فقط باید سعی کنم نا امید نشم. نمیدونم بقیه چجوری اینقدر راحت بی توجه به این چیزان. البته منم تا دوسال پیش از همین موجودات حال بهم زن بودما ولی خب من نمیدونستم واقعا نمیدونستم. آدم وقتی نمیدونه کاری درست نیست انجامش میده اما وقتی که میفهمتش دیگه اون سمتی نمیره حداقل تمام تلاششو میکنه خودشو تغییر بده. نمیدونم چرا برای راحتی خودشون که یه وقت فشاری نیادو مجبور نشن فکر کنن حاضر میشن نفهمیو بی سوادیو قبول کنن؟ بعضیا حاضرن راحت باشن هیچکاری نکنن یادشون نیاد که خیلی چیزا نمیدونن ولی نفهمو بی سواد بمونن هیچ تکونی نمیخورن فقط دنبال خوش زندگی کردنن . قطعا همچین چیزیو نمیخوام آرامش دروغی که هیچ درکی از هیچ چیز نداشته باشی فقط پیر بشی به چه درد میخوره. 
دیروز تو مقاله ی وایت (سکوت دیدن ) اسم جرج ایستمن هاوس رو دیدم مخترع فیلم رولی و بنیانگذار کمپانی کداکو این داستانا که میتونین از اینجا بخونین در موردش کامل. یادم نمیاد کسی در موردش حرفی زده بوده باشه تو این چهار سال شایدم بوده و من تو خاطرم نیستو اون موقع کنجکاوی نکردم. اخ چقدر راحت از کتار یه چیزایی گذشتم فقط باید میرفتم دنبال اسم بنیانگذار کداک :(. به هر حال اینو که دیدم به نظرم اومد چقدر خوبه که آدم بتونه یه کاری کنه یه تاثیری بزاره. یه قدمی برداره هرچند کوچیک . فقط خوش بگذرونی چی میشه حتی خودتم نمیفهمی این سرخوشی همیشگی احمقانه رو. یعنی آدم فقط زندگی میکنه که بمیره؟ همین؟! دلم نمیخواد. دلم نمیخواد تسلیم همچین تفکری بشم. دلم میخواد حداقل اگه کاریم ازم بر نمیاد تلاشمو بکنم. اگه شده حتی فقط به یه نفر کمک کنم. میدونم شاید خیلیا مسخره کنن این چیزارو . یعنی خدا نکنه جلو کسی از این حرفا بزنی چنان تحقیرو نامیدو مسخرت میکنن که نگو . چقدرم من اهمیت  میدم : دی . خب دیگه ساعت هشتو نیم شد از شیشو نیم بیدارم برم صبحانه بخورمو امروزمو دست بگیرم.

371 : لعنتی

چقدر حرص دراره باید یه تیکه ، یه قسمت باشه از یه مقاله یا کتاب که من نفهمم چی میگه .این که جریانش چیه. چرا باید اینجوری باشه ؟ حالا اگه یه کلمه باشه یه اصطلاح باشه یه جمله باشه میتونه ادم یکاری کنه میتونه از چهار نفر آدم معمولی اطرافش بپرسه یعنی چی .اما این که کلا یه پاراگراف نفهمی که خیلی ساده چی میگه یعنی متوجه نشی نمیدونم چجوری بگم .هرچی میخونی باز آخرش نمیفهمی چی شد. این که اصلا همون دریافت ساده از اون پاراگراف چی هست. حالا بیشتر فهمیدن ازش پیشکش :(. نمیتونی از کسی که نخونده مقاله یا متنو بپرسی. خیلی درده اعصابم خورد میشه واسه اینقدر ندونستنو بی هوشیم. واسه اینقدر بی سوادیم . دست آدم به هیچ جا بند نیست ازیه طرف ذهنت مشغول شده نمیتونی ولش کنی از یه طرف نمیتونی هیچ نتیجه و برداشتی داشته باشی چون نفهمیدی.حتی در همون حد خودت.معلومم نیست چقدر طول بکشه تا بتونی متوجهش بشی . هیشکیم نی ازش بپرسی :((((  از این وضعیت متنفرم دلم میخواد بشینم گریه کنم. حتی بمیرم.


370 : سکوت دیدن

خب صبح بخیر :)

امروز بر خلاف روزای دیگه که 5-6 بیدار میشدم ساعت هشت بیدار شدم اما باز خوبه. دیروز گفتم که میخواستم مقاله بخونم . قبل باشگاه  که بیدار شدم گفتم سکوت دیدن (ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) رو دوباره بخونمش. نمیدونم برا بقیه هم اینطوریه یا نه انگار هر بار که میخونی درکت از مطلب بالاتر رفته چیز بیشتری میفهمی و یا  حتی میفهمی شاید یه بخشیو نفهمیده باشی. بعد رفتم باشگاه خب خوب بود خیلی بهتر از روزای اولم شدم نفس کمتر کم آوردم . هورا هورا :) :دی بعد که اومدم خونه حدودای 12 بود اصلا جون نداشتم . اتاق هنوز بهم ریخته بودو کامل جمع نشده بود دیروزش فقط رسیدم کمدا و کشوهاممو بریزم بیرون مرتبشون کنم. ولی به تغییر دکور نرسید چون شب شدو گفتیم سر صدا راه نندازیم بی موقع همسایه ها اذیت شن. وقتی اومدم خونه وایسادم به مرتب کردن کتابخونم کتابایی که خریده بودم نمایشگاهو کلا جدیدا روی این چی میگن پای تخت میزارن میزه ؟ :) روزی اون ردیف بود رو هم رو هم. کتابخونم جا نداشت یسری  جا به جا کردم اینارو بردم اونور خیلی بهتر شد.بعد از این نهار خوردمو تهشو مرتب کردم که باز ظهر بود نمیتونستم کار کنم که نشستم دوباره سکوت دیدن رو خوندم.الان حتما میگین چرا عین اسکولا هی میشینم یه مقاله رو میخونم. ببین اصلا نثر سخت و غیر قابل فهمی نداره خیلیم روون و راحته ولی خب من خیلی کندم توی فهمیدن اصلش یعنی اونجوری که تو کلاس به نتیجه میرسیدیم و چیزی ازش میفهمیدیم و راهنمایییای استاد که اصلا نمیتونم ولی خب باید در حد خودم تلاشمو بکنم که سعی کنم اونجوری بشم خب من که فیلسوف نیستم با  بار اول خوندن به نتیجه برسم . انگار هر بار که میخونم باز تر میشه  برام دوباره آخر شب که درست نشستم پاش بعد از تغییر دکورو مرتب کردن اتاق و حموم رفتن با این که خسته بودم اما به نظر خودم باید انجامش میدادم. الان فقط یه قسمتش که آی کیوم جواب نمیده نمیفهمم :(((( حالا الان میخوام برای بار آخر بخونمش و ببندمش تا چند وقت دیگه شاید. استاد میگفت برای فهمیدن یه مقاله باید کتابای خوب و درست حسابی خونده باشی . کسی که کتاب خوب  نخونده باشه مقاله رو نمیفهمه. خب من از بهمن بطور رسمی شروع کردم به خوب خوندن هنوز یه سالم نشده توقع زیادی از خودم ندارم اما تلاشمو میکنم .چند وقت یه بار که تعداد چیزایی که خوندم بیشتر بشه به عقب بر میگردمو مقاله هارو دوباره مرور میکنم. کاش میشد همچنان سر کلاس و با کلاس میخوندیم مقاله هارو ها استاد قشنگ برامون باز میکردش. البته بچه هام از یسری جهت ها از من بهتر بودن توی حرف زدن و فهمیدن مقاله ها. ولی باید سعی خودمو بکنم کم کم کم خودمو توی فهمیدنشون بکشم بالا. کاش میتونستم مثل استاد بشم. بهتره برم خیلی دیر داره میشه. اینو که برای بار آخر بخونم مقاله ی جدید دست میگیرم . امروزم به این میگذره کلا.


Minor White_by Robert Haiko _1973


اگه علاقه دارین برای تهیه این مقاله ها ، میتونین از سایت حرفه هنرمند اقدام کنین.


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری

369 : پایان خانم دلوی

خب خانم دلوی هم تموم شد. اینقدر بهش فکر کردم که دیگه نمیدونم به چیش باید فکر کنم. فکر کنم باقیش خودش باید تو ذهنم جا بیفته تا سری بعدی که میخونمش. همیشه بعد از تموم شدن کتابایی که دوست داری یه حسِ ...، نمیدونم اسمشو چی بزارم خلا یا نه نه این نمیشه یه حسی که هم انگار از انجام دادنش خوشحالی هم از تموم شدنش ناراحت یه چیزی تو این مایه ها داری. یه حسی که نمیدونی  چجوری باید از بعدشو سپری کنی اینقدر با کتاب انس گرفتی تموم شدنش عذاب آوره یجورایی. ولی خب به هر حال باید انجام بشه .

حالا الان میخوام بیفتم به جون اتاقم. دکوراسیون رو عوض کنم کمدارو بریزم بیرون باید فکر کنم به عکاسی به متنم که میخوام بنویسمش به مجموعم به کاری که باید انجام بدم . باید زود تر یه سامانی بهشون بدم یه قدمی بردارم تو این هفته یا نهایتا هفته بعد میخوام برم عکاسی باید مکان عکاسیمو تغییر بدم. البته نه این که به وضوح این تغییر احساس بشه ها اصلا . .یه خورده شک دارم رو انجام دادنش میترسم مسخره باشه . باید نگاه کنم بهشون. استاد میگفت همشون باید یه حسو بدن . عکس  باید سمت عکس بره نه سمت خودمون .باید فکر کنم همه چیزو بعدش بنویسم . استاد میگفت اگه ذهنمون درگیر این پروژه بشه یه نتیجه ای داره .به یه دستاوردی میرسیم .باید به جزئیات توجه کنم . باید بنویسم. واااای نمیتونین تصور کنین چقدر اشوبه این بالا . به کارم که فکر میکنم تمام حرفا تیکه تیکه توی ذهنم تکرار میشن باید به یه نتیجه ای برسم. چقدر برام مهمه. نباید وقتو تلف کنم به اندازه کافی عقب انداختم نتیجه گیریو . باید یه جمع بندی داشته باشم و کار کنم تا دوباره بهشون فکر کنم.نمیدونم برا شماهم پیش اومده فکرتون درگیر باشه نتونین یه جا اروم بگیرین؟ احتمالا امشبم با کار کردنو فکر کردن میگذره. این چیزی نیست که بتونم با نشستنو فکر کردن بهش به نتیجه برسم باید حرکت داشته باشم باید یه کاری بکنم همزمان باهاش. فردا احتمالا باشگاهو بعدش از مقاله هایی که نخونده دارم دست بگیرم . 20 تا مقاله نخونده دارم با یه خروار کتاب باورم نمیشه اینقدر ریلکس خانم دلوی رو کش دادمو اینقدر طول کشید.یک ماه گذشت و فقط دو ماه مونده. به اندازه کافی استراحت کردم. تنبلی مایه عذابِ. از این که گاهی فراموش میکنم زمانو از خودم متنفر میشم . باید برم باید برم.

وای گفتم باشگاه . اینجا بعضی روزها یه تمی میرن. مثلا میگن دوشنبه تم سرمه ای همه لباس سرمه ای میپوشن. نمیدونین چقدر مسخرست برام :) یه خورده زیادی داره خانمانه میشه :/ حالا تم رنگ باشه باشه قبول ( هرچند که من همیشه هم عمل نمیکنم ) .ولی برای فردا تم دامن گذاشتن :/ خدایا وای اصلا فکر میکنم بهش خندم میگیره. اگه به خاطر اون لذتی که به واسطه ی که انجام اون فعالیت بدنی بهم دست میده بعدش نبود اون خستگی اون تحرک اون مشغولیت. عمرا رفتنشو ادامه میدادم. تازه اگه بخوایم به اون خوش بودن های الکی کاذب توجهی نکنم که یه جورایی حس احمق بودن بهم میده :| یعنی خوبه الکی خوش باشه ادما منم هستم اینجوری گاهی اما بعضی جاها نمیتونم درک کنم. من به بیتا گفتم بمیرمم دامن نمیپوشم بابا ادم میخواد ورزش کنه تحرک داشته باشه باید راحت باشه دامن کوتا بپوشی که یجوره .یقیه رو نمیدونم اما من واقعا معذبم حتی اگه به قول بیتا با ساپورت و از این چیزا باشه :/ جدا از اون کلا من با ساپورت و شلوارای چسبون موقعی که قراره فعالیت زیاد داشته باشم کلافه میشم بعد آدم عرق میکنه بدم میاد خب. نمیفهمم واقعا نمیدونم چرا نمیفهمم.  بلندشم که اصلا مناسب نیست. اخه چی بگم من . آه چرا باید همه جا یجوری لو بره من مثل آدمیزاد نمیتونم همرنگ جماعت باشم؟ اینو خودم حس میکنم گاهی. خیلی سعی میکنم ارتباط برقرار کنما باهاشون سعی میکنم حرف بزنم و یخمم باز بشه اما میفهمم انگار یه گاردی درمقابلم دارن. گارد نه ها یجورایی آدم میفهمه دیگه . انگار طرف مطمئن نی ازت انگار نمیدونه چجوری برخورد کنه باهات یه همچین چیزی شاید. ولی خب مهم نی چیکار کنم.  

368 : چرت نویس

فقط یه عکس بود . یه عکسِ شاید معمولی که اگه هزار تا آدم دیگه میدیدنش بی توجه بهش ازش عبور میکردن. یا شایدم برای بعضیا فقط حکم سندی رو داشت از گذشته. به محض این که دیدش ، نفهمید چی شد. نفهمید . حتی به ثانیه هم نکشید. چشماش پر شدو صورتش از اشک خیس. باورش نمیشد . باورش نمیشد...

367 : خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر

خب خب من اومدم. امروزم ساعت چهارنیم بیدار شدم .اینجوری خیلی خوبه یعنی روزایی که باشگاه ندارم که اصلا عالیه برام هم میخوابم کامل هم انگار انرژی و زمان بیشتری دارم. روزایی که میرم باشگاه خیلی خسته میشم بعدش اما امروز که حموم کردم سعی کردم نخوابم و کتاب خانم دلوی رو دست گرفتم یه ذره از خود داستان مونده بود که تموم شد حالا الان پیشگفتار بردشاو و پاولووسکی که بر این کتاب نوشتن مونده و چند تا نکته ی تهش در مورد کتاب که خب خوندنشون خیلی مهمه و بعد اینجا میرم سراغش.


بزارین از کتاب بگم حالا که تموم شده. از 9 تیر که شروعش کردم تا الان میدونم خیلی طولانی شد و نمیدونم چرا. بعضی کتابا برام اینجوری میشن ولی واقعا لذت بردم نه لذت به معنیه خوشی فقط، یه جاهاییش کلافه میشدم. یه جاهاییش نمیفهمیدم بر میگشتم عقب و دوباره میخوندم ، یه جاهاییش رو اعصابم بود یه جاهاییش حتی دیگه نمیخواستم ادامش بدم یه جاهاییشم احساس میکردم اون شخصیت داستانو درک میکنم. بیشتر بخش کیف کردن ازشم به خاطر بودن همینا بود. بودن این چیزا ، مثل زندگی بود... .شاید مسخره باشه حرفم اما باهاش زندگی کردم . یعنی الان که بر میگردم عقب احساس میکنم از صبحی که کلاریسا گفت گلهارو خودش میخره برای مهمونی تا شب که با حرف پیتروالش تموم شد انگار من از سر گذروندم. مثل یه فیلم تمام اتفاقهاش جلوی چشممه و زندست. چقدر لذت بخش این کتابهایی که اینجوری میشن احساس میکنم دوزار اومده روم :) این که یه زندگیه دیگه رو زندگی کنی جذابه . انگار تو لندن بودم : دی . میشه منو یکی ببره لندن :) .فقط میخوام تمومش کنمو بعد ریلکس یه روزو بزارم برای فکر کردن بهش به داستان به شخصیت ها. فکر کنم به کلاریسا-پیتر والش-سپتیموس-رتزیا-دوشیزه کیلمن حتی سلی-الیزابت-ریچارد. وای دلم میخواد همرو بنویسم اما نمیدونم از کجاش باید شروع کرد. حرف زدن در موردش سخته .الان که تموم شده فکر میکنم باید بازم بخونم دلم میخواد که بخونم. اما نه نمیدونم. کلی از قسمت هایی که دوست داشتم عکس گرفتم تعدادشون خیلی شده. انتخاب کردن ازشون سخته شاید بعدا گذاشتمش الان میخوام مقدمه خود ویرجینیا وولف رو بزارم یه قسمتاییشو. آخ که چقدر دوسش دارم واقعا. باید فکر کنم وای مخم داره منفجر میشه. میدونم میدونم آخرم هیچی نمینویسم. اصلا این کتاب ، کتابی نیست که با یه بار خوندنش بشه حرفی زد بهتره سکوت اختیار کنمو برم اون پیشگفتار ها و نکته هارو بخونم. 


میگم اگه که ازم میپرسیدن :بعد از عکاسی دلت میخواست عمرتو برای چی بزاری ، میگفتم ادبیاتو نویسندگی. خیلی دوست داشتم میتونستم نویسنده شم. نه از این درپیتا ها :/  ولی سخته خیلی سخته. اصلا باید استعداد داشت. هرچند نویسنده نمیشم اما میتونم خواننده کتابای خوب که بشم حرفی در جهت امیدواری دادن به خودمان:/ 

قبلا نوشته بودم دلم میخواد ساز یاد بگیرم . خب مسلما تو این سن  ادم  موتزارت( موزارت - موتسارت :دی ) و باخ و بتهوون نمیشه همون در حدی که واسه خودت یه چیزی بلد باشی . در همین راستا چند وقت پیش مها سه تار داره بش گفتم بم یاد بده ببینم چجوریه و اینا. دیدم من واقعا استعداد ندارم :| تازه این سه تارو تارو که میگن آسونتره به نسبت. یعنی خب میدونی باید علاوه بر استعداد یه مشخصه های دیگه ایم داشت که باز من ندارم :/ اعصابم ندارم هی یادم بیفته این موضوع موقع یاد گرفتنو کار کردن. اینه که بازم ترجیح میدم عقب گرد کنمو شیک سعی کنم شنونده آثار برتر باشم.



خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر


خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر


خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر

٣٦٦ : کودکی

هیچکس باور نمیکنه چقدر دلم میخواد میتونستم و جایی رو داشتم که میشد از دست آدمها بهش پناه ببرم. چقدر دلم میخواست خودمو گموگور کنم. هیچ دسترسی بهم نباشه. حس بدی دارم حس خیلی خیلی بدی دارم. شاید زدم به سیم آخر شاید بد نباشه که آدم هیچ جا نباشه هیچ جا. 

امروز یکی از بچه ها میگفت انقدر بدم میاد ، یکی رو جلوی یکی دیگه خراب میکنن فکر میکنن خودشون عزیز میشن و اون طرف خراب ، نمیدونن خودشونم خراب میشن. 

خب منم بدم میاد. احتمالا همه همینجورین. پیش خودم فکر کردم خب شنونده باید عاقل باشه. اگه طرفو بشناسه حرف طرف مقابل که تاثیری نداره. بعد گفتم اگه در مورد من پیش میاد چند نفر اینقدر میشناسنم که هر حرفی که راجع بهم زده میشرو قبول نکنن. خب به نظر خیلی کم. خیلی خیلی کم. شایدم اصلا هیشکی. آدما فکر میکنن از یه راز از یه چمیدونم خصوصیت پنهان اون ادم جلوشون پرده برداشته شده. فکر میکنن کشف کردن واسه همین معمولا فکر نمیکنن به درستی و غلطیش دلشون میخواد قبول کنن. خیلی راحت بیخیال تمام شناخت و تجربه ی خودشون از اون ادم میشن. میدونی منم متنفرم از این آدما. خیلیم برام پیش اومده. احتمالا برای همه پیش میاد. یادمه چهارم دبستان بودم. معلم سوم دبستانم خیلی اذیتم میکرد خیلی حتی کلاس چهاررمم دست از سرم بر نمیداشت. یکی از بچه هام اذیتم میکرد. بعد این دوتا افتاده بودن به هم. تهمت زدن بهم که تقلب کردم حالا من اصلا تو این باغا نبودم. زنیکه سادیسم داشت روانی. این خیلی مسئله مسخره و کوچیکیه الان که ادم بهش نگاه میکنه اما تو اون سن خیلی خیلی برام بزرگ بودو غیر قابل هضم که چرا اینجوری میکنن با من. اصلا درک نمیکردم نه اون معلم سوم دبستانمو و نه اون دختره که از هیچ راهی برای کرم ریختن رو من فرو گذاری(گزاری) نمیکرد. هنوزم درک نمیکنم. واقعا نمیفهمم. اما یادم نمیره معلم کلاس چهارمم چجوری حرفمو باور کردو گند زد به هیکل اون زنیکه افریته. قشنگ یادمه دستمو گرفت برد جلو کلاس اون منم میترسیدمو گریه میکردم اما وقتی حرف زد زنه باور نمیکرد که اون اومده اینجوری بش میگه فکر میکرد کسی باور نمیکنه حرفمو به غلط کردن افتاده بود ماس مالی میکرد میگفت تو اگه کاری نکردی گریه کردنت چیه من که نگفتم کاری کردی اون ابله نمیدونست گریه ی من برای کاری که کردمو یا نکردم نیست واسه درک نکردن اون موقعیتو اون ادماست واسه اینه ازارم دادن. خب میدونی خیلی کامل احتمالا توضیح ندادم فقط اون حس مزخرف پررنگ برام مونده و تصویری که از جلوی چشمم نمیره. من میفهمیدم بر عکسه همه ، معلم کلاس چهارمم خیلی دوسم داشت. سخت گیر بود اما سادیسم نداشت بخواد بچه رو آزار بده. شاید تنها کسی که از دبستانم واقعا هیچوقت فراموش نکنم همین ادم باشه. حتی با اون دخترم که اذیتم میکرد خیلی خانوادشو خواست. دختره پررو بود و تک بچه خانوادشم خب وقتی همچین بچه ای تربیت میشه باید تصور کنین چجوری بودن یادم نیست دقیق چی پیش اومد اما نتیجش این شد اون بچه هه هم از اون مدرسه رفت. ١٤-١٥ سال از اون سالا گذشته. خیلی چیزا تغییر کردن. چرا این خاطرات از ذهنم پاک نمیشن؟ خاطرات خوب خیلی کمرنگ و خاطرات بد که تمومیم انگار ندارن توی ذهنم تصویرشون هست حتی اگه نشه نوشتشون. حتی بعضیاش مال قبل از دبستانمه. کاش میشد همرو دور ریخت. 
به نظرتون حالا وقتی کسی بد گویی میکنه و خود شیرینی که خب فکر نکنم هیچوقت همیشه کسی اگه اتفاق واقعیم باشه کل ماجرارو بیان کنه معمولا با سانسور و شاید فقط یه جمله از کل مکالمه دوساعتو پشتت بگه که اون جمله رو اگه طرف مقابل کامل بشنوه شاید حتی حقو به تو بده. اما الان که فکر میکنم میبینم برام مهم نیست. مهم نیست اگه هرکس هر حرفیو راحت قبول میکنه بدون فکر کردن بزار اینکارو انجام بده. بزار هیچ ادمی توی زندگیم نمونه. من خیلی وقته دیگه حوصله ثابت کردن خودمو ندارم حوصله توضیح دادن وقتی که نمیخوان باورت کنن. 

وقتی میگم محبوب نبودم از همینجاها معلوم میشه ها.

الان دوروز شبها زود خوابم میبره و صبحا ساعت 3-4 بیدار میشم.

خانم دلوی نمیدونم چرا تموم نمیشه دویست صفحه ازشو خوندم نمیدونم فکر میکنم زیاد خوندم بعد میبینم چقدر کم ِ. خب امروزو تا شب میخوام خودمو مشغولش کنم.