روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

395 :بی جونی

تازه از باشگاه اومدم خونه داشتم با بیتا حرف میزدم.

امروز باشگاه به معنای واقعی کلمه مُردم . مربیم گفت تو چرا اینقدر ضعیفی اصلا نمیتونم وزنه بلند کنم تمام تنم حتی بدون وزنه درد میگیره تازه وزنه سبُکه. یجوری که نمیتونم ادامه بدم. پیلاتس نرفتمو همون ایروبیک شد. دیگه گفتم با بیتا باشم همچنان اونم نمیاد پیلاتس میگه یواشه ورزشش حوصلش سر میره. نمیدونم باید واسه این ضعیف بودنه چیکار کنم. دکتر خاصی باید برم؟ میگم جون ندارم دروغ نگفتم. چون از قبلشم من مثلا ظرف که میشورم دستام درد میگیره. باید یجوری درست کنم خودمو. تو فکرمه برنامه پیاده رویو بزارم. نمیدونم تاثیر داره یا نه.الان که کل جونم درد میکنه. اخه من غذا هم نمیخورم زیاد یعنی چون یه خورده چاقم همه فکر میکنن زیاد میخورم اما اینجوری نیست مگه این که یه غذایی باشه واقعا هوس کرده باشم.چاقیم بر میگرده به 15-16 سالگیم که یه مدت میخوردم تا قبلش لاغر بودم. از بعد کنکور فکر کنم تو این چهار سال 25-30 کیلو لاغر کردم ولی همچنان چاقم. حالا چاقی مهم نی برام اصلا چرا من جون ندارم چرا چرا. خب سلامتی مهمه من الان اینم سنم بالا بره چی میشم :( :/

دیروز قرار بود برم نمایشگاه.حاضرم شدم. به بیتا و مروارید گفتم دارم میرم. مروارید گفت میخواد اونم ببینه. این شد که نرفتم گفتم امروز با هم بریم کنسل شد. الانم افتاد فردا مثل این که مروارید سر کار میره نمیتونه زود بیاد بیرون . دوست ندارم روز آخر بررم یجوریه آخه ولی خب نمیشه دیگه مهم نیست.

 دیروز پای عکسام بودم سه سری هست عکاسی کردم تلمبار شده رو هم باید انتخاب کنم از بینش تکلیفشون روشن شه هنوز مونده. یه فیلمم دیدم. بزرگراه گمشده 1997 دیوید لینچ. خیلی مزخرف بود والا همش میزدم جلو  :دی :/ -___- . یعنی خب بظاهر پیچیده میومدا شاید به زمان خودش خیلی خفن بوده باشه برا من اصلا جذاب نبود به نظرم مزخرفم بود. اخه دنبال فیلم بودم از این یارو نوشته بود تو کانالش منم گفتم ببینم چیه نمیدونستم اینقدر چرته که.

 خب بگذریم. برم حموم بعدشم یه چی بخورم خیلی گشنمه. هیچکار نکردم نه کتاب خوندم نه زبان .وای چقدر خونسرد پیش میرم.

394 : کنج عزلت گزیده!

تازه از خواب بیدار شدم. دیشب مگه خوابم میبرد حالا.  فهمیدم فهمیدم کاملا . راستش توی دوتا پست قبل نوشته بودم در  مورد نورو این داستانا. منظورم این نبود که همه چیز عکس به من برمیگرده یا من کنترل همه چیو دارم نه اصلا منظورم این نبود. حتی عکسامو نگاه میکردم یسریاشو باورم نمیشد من گرفتم و نمیدونستم چجوری شد اینجوری شده. حتی خودم هنوز خیلی راجع به عکسا مطمئن نیستم شاید واسه همینه هنوز نتونستم بنویسم راجع بهشون. هر دفعه چیزاییو میفهم و خیلی چیزام نه.یعنی همونقدر که خیلی چیزارو میدونی ازش خیلی چیزام هست که نمیدونی. به خصوص اگه عکسای خودت باشه. باید فاصله بگیری تا بفهمی چیکار کردی .خیلی سخته برام. وقتی فاصله میگیری اینقدر برات یهو همه چی عوض مشه چون اوم در جایگاه تماشاگر قرار میگیری یا منتقد یا هرچی ولی این که عکسایی که خودت گرفتیو با این دید ببینی یه خورده ترسناک میشه. اینقدر که باور نمیکنی یه چیزاییو. البته مطمئن نیستم از اینایی که میگم حتی نمیدونم چه کلماتی باید استفاده کنم راجع بهش. شاید کاملا چرت باشن.من خیلی هنوز راه نیفتادم ولی دارم تلاشمو میکنم بتونم درست نگاه کنم. یعنی جوری که وقتی به عکسای بقیه نگاه میکنم.فکر میکنم باید اینجوری نگاه کرد .یعنی اگه بخوای جوری نگاه کنی به عکسا و بگی من گرفتمشون فقط میبینی و حتی تصمیم گیری راجع بهشون خیلی سخت مشه و احتمالا غلط. خیلی وقته عکسا باهام فاصله داره یعنی همیشه داشته اما من یه مدت فهمیدم ، چند ماه. هر باره که میبینمشون انگار فرق میکنن با بار قبل. بگذریم. هنوز کامل جدا نکردم دیرووز تاییدیامو جدا کردم تو یه پوشه گذاشتم تا کم کم حجمشونو کم کنم رو هم تلنبار نشه واسه اخر شهریور.اینارم باید یه سرو سامونی بدم. باید عکسامو نگاه کنم دوباره بگذریم.

الان میخوام برم حموم بعدشم برم هروی میخوام پارچه بگیرم واسه مانتو مخ مامیو زدم شایدم خودم سعی کنم انجامش بدم. اخه مانتو های بیرون هر دفعه یه ایرادی دارن بعد پارچه هاشونم اکثریت خوب نیستن منم حال ندارم کل تهرانو بگردم واسه مانتو ^___^ . بعد بیام خونه.نمایشگاه چهار تا نه شب. تا کریمخان باید برم. شیطونه میگه اسنپ بگیرما :دی ولی خب میخوام این تنبلیه رو بزارمش کنار میخوام بزنم از خونه بیرون یعنی هرچیزی به اندازش خوبه.دلم لک زده واسه راه رفتن! رو تو کم میکنم حالا میبینی( مخاطبم خودی است که کنج عزلت گزیده :دی)

393 : جرت نویس

نمیهمم کجا اشتباه کردم. چیو اشتباه گفتم. کاش میشد واضح بهم میگفتی:(


چرت نویس / گفتگو با خود

392 : عکاسی

خب از ساعت 10 اینطوراست که بیدار شدم و تقریبا ول گششتمو چرت زدم و البته عکسامو دوباره دیدم :)

دیروز آخ خیلی خوش گذشت واقعا میگم. به خودم گفتم مائده اصلا مجبور نیستی عکاسی کنی اگه حال نداری یا میبینی نمیتونی بیخیالش شو. چون اولش واقعا استرس داشتم نسبت به خوبو بد شدنش نمیدونم چرا بش فکر میکردم. اینو که به خودم گفتم ولش کردم گفتم امروز باید لذت ببری در نتیجه هدفونو چپوندم تو گوشمو آهنگایی که دوست داشتم گوش کردم و بیرونو نگاه میکردم .تا برسیم.به کجا نمیدونم :) هرچی بود کلا اینقدر از این که از خونه بیرون زده بودم خوشحال بودم و اینقدر حال دیروز کلا خوب بود که فراموش کردم فکر کردن به همه چی فقط نگاه میکردم حتی نفهمیدم چیشد دوربیینو ورداشتم و از کی عکاسی کردم. به این حرف وایت رسیدم که میگفت : "تصاویر عکاسانه ای که با تأمل و مراقبه به وجود می آیند  ، به ندرت خیلی متفاوت تر از تصاویری به نظر می آیند که در شلوغیِ فعالیت و مشغله و سروصدا گرفته شده اند. این امر حقیقت دارد، البته تا آن هنگام که تصاویر در سکون و در وضعیتی از مشاهده و ادراک شدت یافته دیده شوند . آن موقع است که تفاوت بروز میکند." و البته معنی حرف استادمو میفهمم که بهم گفته بود به خاطر تمرکزی که کردم تونستم کارمو بالا بکشم. تمرکز نه به این معنی که نیت کنم تمرکز کنم و به این فکر کنم باید خوب بشه.  درواقع موقع عکاسی اصلا به این چیزا فکر نمیکنم.یعنی هر فکری که باید کرده باشم تا قبل از اون انجام شده و بقیه کارم خیلی انگار ناخوآگاه و نتیجه ی همون فکر کردنا و نتیجه گیری هاست. البته چیزایی که توی کار ، جدید میرسم بهشون داستانش فرق داره ...منظورم اینه بخودم دیکته نمیکنم باید اینجوری کنی اونجوری کنی.نمیدونم چجوری باید بگم.

دیروز به این نتیجه رسیدم که چه کارایی نمیشه با نور کرد . البته مسلما کنترل خورشید دست من نیست و کنترل دوربینو تنظیماتشم سر جاش . اما تجربه ای که داشتم این بود که کنترل عکس گرفتنمو داشته باشم یعنی وقتی عکسو بگیرم که نور توی وضعیتی باشه که من میخوام.  یعنی به این چیزای ریز باید توجه کرد. خب احتمالا میگین وقتی روزه نور همه جا پخشه و منم در جوابتون میگم نه اینجوری نیست همیشه و صرفا روشن بودن کافی نیست. یه خورده شاید ندونم چجوری توضیح بدم.


از اینا که بگذریم باید بگم دماغمو سوزوند خورشید! :دی و همچنین روی دستی که دوربین دستم بود رو فقطم سمت چپ دست راستمو +  انگشت اشاره تا مچم. بدیش اینه سمت راست دست راستم + انگشتای دیگم رنگ خود پوستمه چقدرم دهن کجی میکنن بهم.اصلا یادم نبود ضد افتاب به دستم بزنم آخ چقدر از این دو رنگ شدنه بدم میادا. حالا دست رو هم سعی کنم بیخیال بشم دماغ همایونیمو چیکار کنم نه که خیلیم کوچولوئه اصلا توی دید نیست :دی

 خب الان میخوام برم نهار بخورم اتاقم یه خورده بهم ریخته شده سروسامونش بدم بعدشم شروع کنم به انجام کارایی که تو برنامم هست. جمهور بخونم + زبان و چند تا هم عکاس. و مهمتر عکسامو دوباره نگاه کنم و انتخاب کنم از بینشون.

امروز بازم باشگاه نرفتم اما از دوشنبه شروع میکنم و میخوام عوضش کنمو پیلاتس رو امتحان کنم احتمال خیلی زیاد.

فردا میخوام برم نمایشگاه یکی از بچه های دانشگاه احتمالا تنهام. باید ازین عادت تنبلی کردنو ریشه کن کنم باید بزنم بیرون زمانهاییو براش بزارم.نباید همش تو خونه باشم.

دیگه این که همین.

آهان یه کتابم آقای دچار معرفی کردن و برنامشو گذاشتن مطمئن نیستم بتونم همزمان با جمهور بخونمش اما باید نگاه کنم بش اونم عقب انداختم دو روزه.



391 : گردش :)

سلام. یه یک ساعتی هست که رسیدم خونه. خیلی هپیم : دی امشب نمیدونم بشه یا نه فکر کنم دوباره خوابم تنظیم بشه چون صبح زود پاشدم اما اگه امشب نشد فردا تعریف میکنم. باید عکسامو ببینم.

390 : دلم پاائیز رو میخواد

امروز هیچ کاری نکردم . دیشب فکر کنم حدودای 4-5 خوابیدم هی از خواب میپریدم و دوباره میخوابیدم وضعیت وحشتناکی بود. بعدشم یه فیلم دیدم. فیلم نبود کابوس بود بیخیال اعصابمو خورد کرد.چیزیم نداشت بیچاره ها . فقط نمیدونم کی میشه از یه چیزایی خلاص شد .

فردا میخوام برم گردش خدا کنه حالم عوض بشه . یعنی اولویت با گردشه خوب بعدش عکاسی .خارج از تهران میخوام برم جاشو هنوز مشخص نکردم.شاید دماوند شاید طالقان شاید چالوس فیروزکوه و... اگه حال داشتم عکاسیم میکنم.اگرم نه که بیخی. فقط میترسم طبق معمول بنویسم میرم واسه عکاسی کنسل شه.هوا خیلی خفنه بوی پاییزو میده. اخ کاش اون لعنتی زود تر برسه قول میدم بیاد یه روزم تو این خونه و اتاق لعنتی نشینم.خیلی تنبل شدم اصلا از خونه بیرون نمیرم فکر کنم یه ماه شده کلا شهرو ندیدم و شاید نهایت بیرون رفتنم تا باشگاه بوده باشه که دوتا کوچه اونوره :/ 


حرف هست اما جدید نیست.

میخوام سعی کنم بخوابم فردا صبح خیلی زود باید بیدار شم.


389 : یه پست طولانی

خب میدونم نوشتنم یه تاخیر خیلی زیاد داره . کلا نیومدم زیاد سر حال نبودم . کنسرت که کنسل شد امیدوار بودم بابا باهام بیاد که گفت حوصله نداره اینه که منم بیخیال تنها رفتن شدم. البته میدونم این خصیصه ی خیلی بدیه که نتونستم انجامش بدم اما ترجیح دادم کم کم کم انجامش بدم مثلا تنها برم بیرون بگردم تنها برم غذا بخورم تنها برم سینما کافه پارک شاید کم کم کم به سفرم بکشه. باید خودمو عادت بدم . البته نه این که الان دغدغه ام این کارا باشه ها، اصلا. گفتم شاید از اینها شروع کنم برام راحت تر باشه تا یهوو بخوام تنها پاشم برم کنسرت کسی که دوست دارم و مشتاقشم.

ظاهرا سه تا راه هست . یک این که کسایی هستن همیشه تو زندگیت که باهات همراه باشن و بتونی باهاشون کارایی که دوست داری انجام بدی ( این شامل من نمیشه ) . دو این که هیچ آدمیو نداری تو همه مسائلی که دلت میخوادو دوست داری همراهت باشن شایدم گاهی تو حوصله شونو نداشته باشی در نتیجه مجبوری که خودت همش تو خونه بشینیو هیچ کاری نکنی نه به کسی کاری داشته باشی نه حتی به علایق برسی و تجربه کنی (با ابراز تاسف خیلی زیاد من الان تو این مرحله ام :/ )البته من خوش گذرونی همیشگو دوست ندارم ولی بدم نیست بعضی وقتا. و راه سومم اینه که یادبگیری خودت از پس خودت بر بیای برای مواقع لزوم که کسی نیست بتونی کارایی که دوست داریو تنها انجام بدی اگرم بودن کسایی که چیزیو از دست نمیدی . شاید حتی تنها بودن ترجیح همیشگیت بشه به مرور.

بگذریم.

دیشب تا حالا کتاب خوندمو فیلم دیدم. فیلمارو نمیگم خجالت میکشم بس که خوب بودنو من تا الان ندیده بودمشون :) الان داره یکی دیگه دان میشه اصلا هم انگار به کپی رایت اعتقاد ندارم :دی ^___^ <. __ .>


ادامه ی مطلب در مورد کتاب جمهوره و خلاصه ی فصل دوم.

388 : امروز

خب دوباره خوابم بهم ریخته. از شنبه باشگاه نرفتم یعنی اون روز که تعطیل بود ترمم تموم شده بود گفتم یه استراحتی به خودم بدم اینه که تا شنبه نمیرم. در نتیجه این داستانیه که دارم. چند وقت بود به این منظم خوابیدنه هرچند که خواب سبکی بود عادت کرده بودم حالا دوباره تنظیمش میکنم. امروز ساعت 12 نیم بیدار شدم.

خب کیهان کلهر دوست داشتنیمان کنسرت داره راستش چند روزه که دیدم اما مطمئن نبودم . تا امروز دیدم تو پیج اینستاگرام مثل این که آلبومی که اجرا میکنه هنوز منتشر نشده و توی کنسرت 14-15 شهریور اولین باره که تو ایران اجرا میشه. اینه که دلم خواست واقعا. حالا در به در دنبال یکی بام بیاد :/ چقدر من علایقم مشترک با اطرافیان واقعا. حالا نه این که یکی نباشه اما خب فاطمه که دقیقا 15 هم میخواد بره مسافرت. بیتا هم سنتی علاقه نداره اصلا گوش نمیده بقیم گفتم حرفی نزدن حالا یا نمیتونن یا خودشون میرن فقط زهرا گفت خبر میده که معلوم نی . مهام رفتم بش میگم جوابمو نمیده کلا :/ و خب از اونجایی که من کلا آدم بدورم کسی دیگه ایو نمیشناسم ببرمش با خودم کنسرت احتمالا یا نمیرم یا تنها میرم . اصلا مگه باید حتما کسی با آدم باشه؟! اصلا میخوام تنها برم یه جا باحالشو بگیرم ( امیدواری به خود :/) البته با این سرعت عمل من همش فروخته میشه :دی .تا عصری ببینم چی میشه.

امروز قرار بود با بیتا برم عصر بیرون احتمالا کنسله میفته برا فردا. تقریبا کاری نکردم از وقتی بیدار شدم. میرم جمهور بخونم خیلی برام جالب شده کلیم دلم میخواد بنویسم راجع بهش اینجا. امروز احتمالا زبانم بخونم. خدایی با این که زیادم کار نکردما اما میتونم بخونمو متوجه شم تا حدودی . میخوام یه فیلمم دان کنمو ببینم.

387 : سقف

خب 16 مرداد هم تموم شد و از فردا 15 روز مونده تا مرداد ماه تموم بشه .زیادم بد و بیهوده نگذروندم هرچند توقعم از خودم بیشتره اما وقتی مقایسه میکنم با تابستون های گذشته دلم گرم میشه.


 وقتایی که خسته میشم ؛ گند میزنمو هیچ کاری نمیکنم. حتی شاید نتونم فکر کنم (به هیچی)  زل میزنم به سقف، یه سفیدی ناتموم.(دلم میخواست رنگ دیگه ای بود) اما دست خودم نیست این از یاد بردن، این کرختی ، این ... اما دوباره به یادم میاد هر از چندگاهی خراب میشه روم همه چی و دوباره و دوباره... این قضیه توی همه چی هست ربطی به خواستنو نخواستنم نداره.حتی بیشتر در مورد چیزاییه که فرار میکنم ازشون هرچند خیلی وقتِ فراری در کار نیست خیلی ناخودآگاهه فکر نکردن بهشون بطور مداوم. خب مسلما درد داره . بعضی وقتا وحشتناکه ، به خودم میپیچم. اما میفهمم هنوز زندم. این درد از بیحسی که معلق شدم توش درم میاره . البته خوبه یادم بیاد یه چیزایی هرچند عذاب آور باشن . بعدش دوباره شروع میکنم دوباره قدم برمیدارم .حتی دیگه نتیجه هم مهم نیست و شاید هین  اطمینان نداشتن نگران کننده باشه واسه آدم. بگذریم.


386 : روح باید به خود جرئت دهد تا دوام بیاورد.