روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

325 : سونامی

هیچ چیز بعید نیست. هیچ چیز. همینجوری فصل به فصل تو زندگیم سونامی اتفاق میفته. دیگه از هیچ اتفاقی متعجب نمیشم. فقط حوصله ی یه سونامی جدیدو ندارم. باید بهش بیتوجه باشم. حتی نمیدونم باید چیکار کنم الان. باید یکی به دادم برسه وگرنه مطمئن نیستم همه چی مرتب پیش بره...

324 : هنری کارتیه برسون

نمیدونم چرا نمیتونم عکس انتخاب کنم برای گذاشتنش اینجا . اصلا نمیتونم تمرکز کنم :/ کارای هنری کارتیه برسون رو دیدم. عکاس فرانسوی(1908-2004).یسری کاراشو میتونین اینجا ببینین . البته همه ی کاراش نیست و خب حتما کارای دیگشم باید دید. این عکاسو قبلا هم دیده بودم اما چون این چند وقته جزوه مو مینویسم و مرور شده بود برام این شد که دوباره رفتم دنبالش.جزو کسایی که دوسش دارم.

چهره ی خود عکاس . یسری دیگه از کاراش رو ادامه ی مطلب میتونین ببینین.

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson

323 : تنهایی پر هیاهو

راستش اصلا نمیدونم باید راجع به این کتاب چی بگم. تو کلمات نمیگنجه. شاید باید دوباره جمله ی سونتاگ رو تکرار کنم. که میگه : " تنهایی پر هیاهو یکی از بیست کتابی است که تصویر نوشتن را در عصر ما باز مینماید ... " تازه میفهمم منظورش از تصویر نوشتن چیه. تا نخونی متوجه نمیشی. خب زیاد نمونده ازش امشب بتونم تمومش میکنم . قسمتهایی از کتاب که دوست داشتم توی ادامه ی مطلب میتونین ببینین :)


322 : دوباره بیخوابی

احمقانست .اما الان چند ساعت که دارم تمام تلاشمو میکنم که بخوابم .نمیدونم چرا خوابم نمیبره.احتمالا باید داستان شیر و زردچوبه و هل و زعفرونو از سر بگیرم. واقعا چرا نمیتونم بخوابم؟

خیلی وقت بود اینجوری نشه بودم.

321 : چاووشی

به‌سان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند، ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

سه ره پیداست...

نوشته بر سر هریک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، وگر سر درکشی آرام.

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمانِ «هر کجا» آیا همین رنگ است؟

تو دانی کاین سفر هرگز به‌سوی آسمانها نیست.

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبه بی‌غم،

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می رقصید دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولی،

و اکنون می‌زند با ساغر مک‌نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما؛

سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندشتِ بی خداوند ی ست،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

به‌سوی سرزمینهایی که دیدارش،

به‌سان شعله‌ ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه‌جانی بی سر و بی دم

که از دهلیزِ نقب‌آسایِ زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به سوی قلب من، این غرفه با پرده‌های تار.

و می پرسد صدایش ناله‌ ای بی نور:

- «کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! . . . می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی ، یا که لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟»

و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست.

صدایی نیست الاّ پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،

وز آن‌سو می رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،

به امّیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند:

«جهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد…»(1)

وز آنجا می رود بیرون، به‌سوی جمله ساحل‌ها.

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدان‌سان - باز می پرسد – سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار:

- «کسی اینجاست؟»

و می بیند همان شمع و همان نجواست.

که می گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به‌دردآلوده‌ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»(2)

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

کجا؟ هرجا که پیش آید.

بدانجایی که می گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.

کجا؟ هرجا که پیش آید.

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان،

و در آن چشمه‌هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن.

و می نوشد از آن مردی که می گوید:

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کزآن گل کاغذین روید؟»(3)

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،

کجا؟ هرجا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی زن، ز سیلی خور،

وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عُمر باسوط بی رحم خشایرشا،

زند دیوانه‌وار، امّا نه بر دریا؛

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من،

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.

بیا تا راه بسپاریم.

به‌سوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته نِدْروده

به‌سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.

به سوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.

و ما بر بیکران سبز و مخمل‌گونه دریا

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ (4) بادام.

و مرغان سپیدِ بادبانها را می‌آموزیم،

که باد شرطه را آغوش بگشایند،

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.

بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم . . .

مهدی اخوان ثالث (م.امید)




1- مصرعی‌ست از حافظ.

2- مصرعی‌ست از نیما.

3- مضمون تکه‌ای از یک شعر «مک‌نیس».

4- به معنی پوست؛ یزدیها می‌گویند.



اینقدر خوابم میاد حوصله ی عکس حجم کم کردنو آپلود کردن ندارم . فردا میزارم اون بخشای کتابو و یسری عکسای عکاسی که دیدمو که شمام ببینین. اگه میشد بنویسم در مورد اون عکاس عالی میشد.

شعر طولانیه اما اینقدر عالی بود دلم نیومد نذارمش.

320 : نتیجه

*نتیجه برنامه ی امروز :

خب دفترمو پیش بردم. هرچند که همش یه جلسه رو نوشتم اما خب خوب بود . خیلی برام مرور شد.اگه بتونم امشب زود تر از دیشب بخوابم فردا زود تر بیدار مییشم در نتیجه شاید با خیال راحت تر بیشتر وقت بزارم.

زبانو هم شروع کردم .هرچند باورم نمیشه ساعت 9-9:10 مین نشستم پاش تا ساعت 11 . حتی نفهمیدم چجوری گذشت. راستش برای لغتهایی که نمیدونستم معنیشو آکسفورد دیکشنری و دیگشنری فارسی به انگلیسیو گذاشتم کنار دستم و ازشون اسفاده کردم. اولش تو کار کردن باهاشون دستم کند بود اما کم کم دستم اومد و سریع تر شدم. میدونم اینترنت هست و هزار تا شاید برنامه ی به روز تر اما خب احساس کردم اگه با کتاب کار کنم و دنبال اون لغت بگردم خیلی بیشتر تو ذهنم میمونه. که همینم شد. چون آکسفورد توضیح انگلیسی داره کنار کلمه و یه جمله ی مثالی هم خیلی خوب تو ذهنم میمونه هم این که لغات بیشتریم یاد  میگیرم و چیزاییم که بلدم برام مرور میشن. تا این که فقط کلمه بخونم یا خودمو محدود کنم به کتابی که گرفتم. امروز گرامر نخوندم. کتاب داستان رو هم شروع نکردم اینارو موکول میکنم به فردا فکر میکنم امروز همون کتاب برای شروع کافی بود. خیلی آسون تر و لذت بخش تر از چیزی بود که فکر میکردم.اصلا اذیت نشدم.درسته یه ذره کند پیش میرم اما فکر میکنم کم کم راه میفتم و سرعت و دایره لغاتم بالا میره.

ادامه ی کتابمو (تنهایی پرهیاهو) خوندم .نصف بیشترشو حالا دوباره ادامه میدمش .این کتابو دوست دارم خیلی خوب از عشقش به کتاب حرف زده.یه قسمتاییشو میذارم تا صبح تو پست جدیدم.

هنوز ندیدم کارای یه عکاس رو الان میخوام برم ببینم و کوتاه هم نمیام. اگه روزی یه عکاسو ببینم و در مورد زندگیش بخونم تا اخر تابستون میشه 90 تا عکاس. خب به نظرم عالیه. حتی اون عکاسایی که میشناسم هم برام مرور میشن. خیلی تاثیر داره این رو استاد میگفت این که کتاب بخونیم عکس ببینیم و... منم میخوام سعیم رو بکنم. این کارا برام لذت بخش و جذابه .