روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

335 : سعمو میکنم که بخوابم! شب بخیر...

334 : این روزا

چرا من هرچی مینویسم بر عکس میشه:/ امروز خوابیدم بعدش رفتیم خونه بابابزرگمو بیرون دور زدیمو شام خوردیم در نتیجه هیچ کار جز یه ذره کتاب خوندن نکردم.فردا هم کنسل شدش.فاطمه گفت کنکور آزمایشی شرکت کرده چهارشنبه در نتیجه فردا اون یکی دوستش بیاد با هم کار کنن.گوشیم قرار بود دیروز بگیرم که اونم از اونور کنسل شد احتمالا فردا پس فردا اگه دوباره تغییر نکنه :| میخوام بگم اینقدر همه چی همونجوری که برنامه ریزی میکنم پیش میره :/  تازه بعضیاشم من برنامه ریزی نکردم ادم خوشحال میشه برای یه اتفاق بعد میخوره تو ذوقش . خیلی وقت میدونم زیاد نباید جدی بگیرم این چیزارو حتی میدونم شاید چیزایی که دوست دارم اتفاق بیفته هم ممکن هیچ وقت نیفته حتی اگه با برنامه ریزی باشه. هیچوقت به قسمتو سر نوشت اعتقاد نداشتم یا به شانس برام مسخره میومد اما یه جاهاییا واقعا میمونی که چرا اون جوری که باید میشد نشد یا چرا این اتفاقا میفته. اگه شانسیم باشه من هیچ وقت تاکید میکنم هیچوقت جزو گروه خوش شانسا نبودم. اکثرا اونی که دلم خواسته نشده کلا زندگیم خیلی وقت مثل بقیه نیست نه این که خاص باشه ها نه اصلا خیلیم معمولیِ اما خب . همیشه چیزایی بوده که با این که خیلی دوست داشتم که تو زندگیم باشه یا اتفاق بیفته به خاطر چیز دیگه یا خودم چشم پوشی کردمو حسرتش به دلم مونده یا کلا نمیشده که بشه.گاهیم این قدر دیر افتاده که دیگه میدونی اون جوری که باید میشده دیگه نشده..

333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا !

خب همچنان بیدارم. و خوابمم نمیاد یعنی خیلی کم. میدونم. میدونم این روزا خیلی بد مینویسم. خیلی کلی.شایدم پرت. که نه حتی خاطره نویسیِ و نه مطلبی که محتوای زیادی داشته باشه.حتی در مورد مقاله ای که خوندم (سکوت دیدن) با این که خیلی حرف میتونستم بزنم راجع بهش یا حداقل توضیحی بدم ازش ولی حرفی نزدم یا کتابا خیلی کلی. فقط عکس قسمتهایی که خوشم میادو گذاشتم. یا عکاسایی که دیدم .میدونم خیلی بده این جوری بودن . این ضعف منه. پست هامو که نگاه میکردم همین صفحه ی آخر واقعا خودم خجالت کشیدم. اما خب همیشه هم که نمیشه حوصله داشته باشی. من بیشتر برای خودم مینویسم ولی دوستم ندارم خیلی چرت باشن. اما به نظرم شاید باید اینجور وقتا کلا مطلبی نزارم یا اگر که میزارم درست بزارم شایدم اهمیتی نباید داشته باشه .( من با این کلمه مشکل دارم بزارم(گزاردن) یا بذارم (گذاشتن) همش معنیاشونو قاطی میکنم :/)

اگه بتونم بیدار میمونم یا بخوابمم کم. فردا میخوام برم خونه فاطمه. مامانش اینا مسافرتن این بچم تنهاست میگه میترسه :دی اینه که مطمئنم کلی قراره بهمون خوش بگذره اگه امروزو از دست بدم و هیچ کاری نکنم هیچی دیگه. دیروز که فقط کتاب خوندم. راجع به کتاب جدید بعدا سر فرصت مینویسم و این که باید یه خورده بیشتر جلو برم فقط این شعری که از شکسپیر توی کتاب بودو میزارم( میذارم :/) 

دیگر مهراس ازگرمای خورشید

یا از خشمِ طوفانیِ زمستان...

332 : خانم دلوی عالیه :)


331 : بدون عنوان

نمیتونم تمرکز کنم .نمیتونم برای انجام هر کاری تمرکز کنم...

دقت کردین ادم وقتی از چیزی نا آگاهه همه چی بهتره؟ به محض این که میفهمی همه چی  خراب میشه و اون وقت واقعا نمیدونی باید چیکار کنی...

نممیدونم نمیدونم باید با این ماجرای جدید چجوری سرر کنم.البته جدید که نه.



میخوام شروع کنم به خوندن خانم دلوی.اگه حوصلم بیاد.

330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا

آیدا، نازنین ترین چیز من،

از ماده و روح!

چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است... گو این که لحظه یی بی تو نیستم. خودت بهتر می دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! -نفسی نمی کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می تپد.

آه که اگر فقط این دوری اجباری از تو نبود، اگر فقط تو را در کنار خود داشتم، می توانستم بگویم که آرام ترین، شادترین و امیدوارترین روزهای عمرم را می گذرانم. ....

دیشب ناگهان یاد نقشه یی افتادم که برای خانه مان کشیدیم و تو فورا آن را بردی که بایگانی کنی. _ چه قدر تو بامزه ای. باری غرق رویای آن خانه شدم. تا به حدی که وقتی به خودم آمدم، انگاری سال ها در آن خانه، بر فراز تپه یی بر دامنه ی کوههای پوشیده از جنگل زندگی کرده ام!

کتیبه یی بر سر در آن خانه آویخته بودیم که بر آن نوشته بود:

«ای بیگانه که خلوت ما را می شکنی! همچنان که در خانه ی ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار. ما از دوزخ بیگانگی ها گریخته ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم. اگر به خانه ی ما فرود می آیی ، خلوت ما را مقدس شمار!» ....

آیدای من! تا هنگامی که هنوز کلماتی دارم تا عشق خود را به تو ابراز کنم، زنده ام. _ به این زندگی دل بسته ام و آن را روز به روز پُربارتر می خواهم.

 

احمد تو

گرگان (آذر شهر)

اول دی ماه ١٣٤٢

کتاب: مثل خون در رگ های من


این چند روز که داشتم عکاسارو نگاه میکردم به این عکس برخوردم از الیوت ارویت. و خب رفت جزو عکسایی که توی ذهنم موندگارن. نمیدونم چرا به نظرم خیلی خوب میاد و دوسش داشتم. الان داشتم این نامه رو میخوندم یاد این عکس افتادم گفتم بزارم شمام ببینین :)

توی اون عکسایی که ار هنری کارتیه برسون گذاشتم اشتباهی یه عکس از ارویت آپلود کرده بودم که درستش کردم :/


Elliott-Erwitt

329 : خجسته و خوشحال :دی

دلم میخواد کلی چیز بنویسم. امروز تاریخ پایان نامه بچه ها مشخص شد نوشتم تعداد روزاشو با تمام کارایی که باید تا اون موقع انجام بدم زدم بالا سرم :) . خیلی خجسته و خوشحال.روند روزانمو که همچنان پی میگیرمو انجام میدم اما خب کارای دیگه ایم هست ! شاید یه کلاس ورزش برم مثلا پیلاتس یا ایروبیک . خودم پیلاتس رو ترجیح میدم نمیدونمم چرا تجربه ای ندارم در موردش :) .به نظرم زیاد بد نیست این که یه کلاسی برم و همش تو خونه نباشم . اگه بیتا بیاد با هم میریم.باید یادش بیارم اگه شد پیاده رویای صبحانه رو با هم دوباره مثل پارسال سر بگیریم. اینجوری هم شبا سعی میکنم بخوابم هم این که صبحا زود بیدار میشم و بعدش به باقی کارامیرسم البته دیگه حساس نیستم رو خوابم اما دوست دارم اینم انجام بدم .کلاسو نمیدونم از الان برم یا بزارم از مرداد ، این مدت یه خورده استراحت کنم و به کارای دیگه برسم. امشب مخصوص خوابم نمیبره البته الان که فکر میکنم میبینم یه ذره خوابم میاد :/ بعد مدتها خمیازه کشیدم : دی .حوصله انجام کاریم ندارم. یعنی خب نه خیلی کار جدی :). فردا قراره گوشی بگیرم .الان معلوم شد مثل بچه های شیش ساله واسه چی ذوق زدم ؟؟؟ امروز بابا بهم گفت کدومو میخوای منم هی گفتم نمیخوام ولی گفت میخواد اوکی کنه اینه که منم گفتم کدوم :) هرچند که این مدت که نداشتم واقعا سخت نگذشت بهم یعنی لپ تاپ بود بعدا فکر میکنم خوب شد که نخواستم داشته باشم. لازم بود باعث شد به چیزای دیگه ای برسم.اما انکار نمیکنم دلم لک زده این وسیله رو که سبکه و میشه با دست گرفتشو داشته باشم. لپ تاپم مکافات خودشو داره سنگینه . نمیشه هم در هر حالتی ازش استفاده کرد :دی هرچند که من خیلی تلاشمو کردم ولی یه جاهایی واقعا دست ادم کوتاه میشه :دی خلاصه این که بی صبرانه منتظر فردام :) 

328 : اول هفته

خب امروز روز خوبیه احتمالا :) فعلا پای جزوم نشستم و دارم دفترمو مینویسم بعدشم زبان (هر سه تا کتاب) و البته اول میخوام مقاله ی ماینور وایت رو بخونم (سکوت دیدن - ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) میخواستم کتاب دست بگیرم اما خب لا به لای کتاب خوندنا دلم میخواد این مقاله ها رو بخونم. احتمالا تا صبح بیدارم . خوابم که بهم ریخته ساعت دو نیم فکر کنم بابا اومد بیدارم کرد.

327 : سخنی نیست...


چه بگویم؟ سخنی نیست.

می‌وزد از سرِ امید، نسیمی،

لیک، تا زمزمه‌یی ساز کند

در همه خلوتِ صحرا  به ره‌اش  نارونی نیست.


چه بگویم؟ سخنی نیست.

پُشتِ درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پُر

به کج‌اندیشی

خاموش

نشسته‌ست.

بام‌ها

زیرِ فشارِ شب

کج،

کوچه

از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج 

خسته‌ست.

چه بگویم؟ ــ سخنی نیست.

در همه خلوتِ این شهر، آوا

جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست.

وندر این ظلمت‌جا

جز سیانوحه‌ی شومُرده زنی، نیست.

ور نسیمی جُنبد

به ره‌اش

نجوا را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست…


۲۷ آذرِ ۱۳۳۹

احمد شاملو


326 : تمام شد...

تا کاملا از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم!

                                                                           تنهایی پر هیاهو / بهومیل هرابال