روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

355 : دل پذیر



قصدِ من فریبِ خودم نیست ، دلپذیر

قصدِ من

فریبِ خودم نیست‌

اگر لب‌ها دروغ می‌گویند

از دست‌های تو راستی هویداست

و من از دست‌های توست که سخن می‌گویم

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند.

از جنگل‌های سوخته

از خرمن‌های باران‌خورده سخن می‌گویم

من از دهکده‌ی تقدیرِ خویش سخن می‌گویم


بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم

تو طلوع می‌کنی من مُجاب می‌شوم

من فریاد می‌زنم

و راحت می‌شوم

قصدِ من فریبِ خودم نیست ، دلپذیر

قصدِ من

فریبِ خودم نیست

تو این‌جایی و نفرینِ شب بی‌اثر است

در غروبِ نازا ، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می‌شود

با دست‌های تو من لزج‌ترینِ شب‌ها را چراغان می‌کنم

‌ 

 من زندگی‌ام را خواب می‌بینم

من رؤیاهایم را زندگی می‌کنم

من حقیقت را زندگی می‌کنم

از هر خون سبزه‌یی می‌روید از هر درد لب‌خنده‌یی

چرا که هر شهید درختی‌ست

من از جنگل‌های انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مُجاب شدم

من غریو کشیدم

و آرامش یافتم

کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذرگاه‌های شب‌زده

عشقِ تازه را اخطار کردی


‌من هلهله‌ی شب‌گردانِ آواره را شنیدم

در بی‌ستاره‌ترینِ شب‌ها

لبخندت را آتش‌بازی کردم

و از آن پس

قلبِ کوچه خانه‌یِ ماست

‌‌

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند

بگذار از جنگل‌های باران‌خورده از خرمن‌های پُرحاصل سخن بگویم

بگذار از دهکده‌ی تقدیرِ مشترک سخن بگویم

قصدِ من فریبِ خودم نیست ، دلپذیر

قصدِ من

فریبِ خودم نیست


احمد شاملو
از مجموعه هوای تازه 1334

354 : کله سحر

وااای مائده اخه همه جا باید سوتی بدی؟ آبروم رفت فکر کنم. چرا به ساعت نگاه نمیکنی؟ چرا؟ تو روحت دختر .

353 : درست شد

بالاخره برام باز شد.

بیان برا شما هم خراب شده بود؟ هرکاری میکردم نه این صفحه مدیریت برام باز میشد نه وبلاگی از بیان. واقعا رو اعصابم بود.

352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود!

خب فکر کنم وقتشِ که دست از کلی گویی بر دارم و درست و غلط اونی که فکر میکنم رو بنویسم البته تا اینجایی که خوندم . به نظر من خانم دلوی اصلا کتاب آسونی نیست. اولش برام خوب شروع شد اما یه جاهاییش گیج شدم مجبور میشدم برگردم عقب. از جایی که پیتر وارد داستان شد برای من خوندش خوشایند تر شده. تا قبلش برام سخت تر بود. سختم نه آزار دهنده! فقط چون انگار یه چیزاییشو وقتی میفهمیدم انگار از نگاه خودم درک میکردم نه از نگاه نویسنده و داستان از یه طرف درگیر با خودم از یه طرف باید تلاش میکردم ببینم منظور نویسنده چی بوده .باید بخش بخش دوباره نگاه میکردم روند قضیه از دستم در نره. چجوری بگم. همزاد پنداری نکردم زیاد اما یه چیزاییش واقعا انگار جوری بود که از خودم چیزی میفهمیدم  و به خودم میتونستم ربط بدم .نمیدونم متوجه میشین یا نه . هرچند که به هر حال تو همه کتابا وقتی ادم میخونه هست ولی خب. البته الان به بعدشم هست همچنان اما انگار جذاب تر شده برام...اگه بخوام با موجها( مهدی غبرائی،نشر افق ) کتاب دیگه ی ویرجینیا وولف مقایسش کنم موجها نثرش سخت تر بود و درکش هم شاید.البته به ظاهر.شاعرانگی بیشتری داشت نمیدونم چی میگن بهش یعنی خب این انگاربیشتر مثل متن و داستان میمونه و خب از این لحاظ باید این راحت تر باشه اما اصلا اینجوری نیست موجها برام کتاب سختی نبود به اندازه ی این. برای من حداقل تا همین جاشم مطمئنم باید برای چند بار دیگه بخونمش و فکر میکنم ممکنه چیزی از دستم در رفته باشه . موجها تازه برای من خیلی کلمات قلمبه سلمبه که تازه اول راهم داشت همین باعث میشد کند پیش برم توش اما میفهمیدم یعنی و با یه شاید سرچ ساده کلماتو پیدا میکردم.اما خانم دلوی با این که اصلا اینجوری نیست و این مشکلاتو باهاش ندارم سختیش چیز دیگه ایه. هرچند که اونم بود نه این که نباشه.شاید اصلا مقایسه کردن کار درستی نباشه. البته میگم سخت نه به معنی بد ها. نه اصلا . به نظرم عالیه.درسته یه خورده که ادم جلو میاد ممکن نا امید بشه از خودش اما دوباره راه میفته ، یعنی کم کم دستش میاد البته از این نظر موجها خیلی سخت تر بود چون هیچ شباهتی به کتابهایی که خونده بودم نداشت.این کتاب به نظرم با اون فرق داره از این لحاظ . این که فکر کنی بهش لذت بخشش میکنه کاملا درگیر داستان میشی یعنی برای من که اینجوری بود به هیچ وجه جوری نشده که بخوام کتابو ببندمو بزارم کنار و نخوام بخونمش.هرچند سرعتم کمه که شاید دلیلش همین باشه که اولش  داشت آزار دهنده میشد! خب این تا اینجاش . نمیدونم شاید خیلی چیزایی که نوشتم اصلا درست نباشه با این حال این درک من بود تا اینجایی از کتاب که خوندم.


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر

351 : شبه هنرمند ها

عکسای یه بنده خداییو دیدم همشو نه البته.(س.س) نمایشگاه داره. بعد مثل این که چند سال پیش دانشگاه ما بوده و شاگرد استاد. احتمالا از همونایی که میان که اسم یدک بکشن شایدم نه آدم جدی بوده و الان اینجوری شده! ساجده گفت استاد خودش میگفت میاد سر کلاس به امید دو سه نفر میاد:(   وای خدا متنفرم از این عکسای چیدمان مصنوعی استیج صحنه پردازیه احمقانه. عکسارو که نگاه میکردم فقط میگفتم چرا طرف نمیفهمه که چقدر مزخرفن اینا؟ من اینجوری نشم؟ من هیچی نشم ولی اینجوری نشم. ادما تغییر میکنن. این منو میترسونه. نه تغییر کردنا. نه . این که بد تر بشی. این که مسیر رو گم کنی. همیشه انگار تلنگر لازمه تا یادت بیاد تنبلیو بزاری کنار. اما همه چی تنبلی نیست که باید فهمید .باید فایل غلامحسین ساعدیو باز گوش کنم.از  این شبه هنرمندا باید فرار کرد. چقدر خوشبختم که گیر اینها نیفتادما. چقدر خوشبختم حتی نمیشناختمشون. چقدر خوشبختم بهم فهموند و گرنه از کجا معلوم منم اینجور نمیشدم کی به دادم میرسید. باید کتاب بخونم باید عکس ببینم.باید تمام حرفارو مرور  کنم دوباره و دوباره. احمقانست این؟ که من نخوام چیزی بشم؟ از خطا رفتن میترسم. از این که نفهمم خطا دارم میرم. کسی نباشه بهم بگه. از این که خودم باید همه چیز رو تشخیص بدم و ممکنه اشتباه کنم. آدمی که بدونه ، فهمیده باشه اشتباه نمیکنه. از کجا معلوم همین الانشم خطایی ازم سر نزده باشه و من روحمم خبر نداشته باشه. هیچی نمیدونم فقط میدونم نمیخوام اونجوری بشم. اصلا هیچی نشم هیچی. نه عکسامو نمایش بدم و نه بقیه کارایی که شاید بقیه هنرمندا دوست دارن انجام بدن.یادمه میگفت بعضیا تویه سطح میمونن تکون نمیخورن. بعضیا چیپ میشن. بعضا حزب بادنو اصلا نفهمیدن جریان رو هر روز یه جوری میشن . من میخوام گموگور باشم. هنرمند نباشم ولی شبه هنرمندم نباشم.  اینجوری نباشم. اینجوریی نباشم. هیچی نباشم.هیچ جا نباشم. مایه آبرو ریزی نباشم. ننگِ اینجوری بودن. چقدر سخته که از اینجا به بعد خود آدم باید تشخیص بده. چقدر سخته درس پس دادن.

مهسا تو اینستا یه صفحه پیدا کرده که نمایشگاه هایی که تو arles فرانسه در حال برگزاریه رو نشون میده بعد برا ماهم فرستاد. عکس یکی دوتا عکاس ایرانیم بود بعد میگفت چرا باید هرجا کار از ایران میزارن این کارای مزخرف باشن. چرا باید ایران رو با  کارای مسخره ی و مزخرف زنان قاجار بشناسن؟! خب راست میگه واقعا چرا؟ چرا؟ کاش میشد کاری کرد. دلم میخواست میشد کاری کرد. چرا باید این وضع باشه و این کارا؟؟ چرا؟

350 : چهارشنبه ی رنگی

امروز ساعت 2-3 بیدار شدم. نهار خوردم مامان گفت میای آرایشگاه یا نه دیدم باید برم . حوصله جلسه ی فردا رو ندارم حقیقتا و حوصله مراسم پس فردا رو . اما مجبورم ظاهرا شرکت کنم. از این اجبار متنفرم . اخ امروز چقدر دلم میخواست بگم موهامو از ته بزنه. آرایشگر رو خیلی وقته میشناسیم هر وقت میگم کوتاه کن میگه نه کوتاه نمیکنم . دلم میخواست جرئت داشتم خودم کوتاه کنم اما من از اون دخترای تو فیلما نیستم :/ :دی میدونم زشت میشم با موی خیلی کوتاه. خیلی خیلی زشت اما اهمیتی داره؟؟ فقط خودم جرئت ندارم کوتاش کنم انگار این ترس از بد شدنه هست و نمیدونمم با کی و چرا میخوام لج کنمو کوتاه کنم. در هر صورت قانع شدم کوتاه نکنم یعنی اکثریت میگن نکن و نمیدونم چرا یاید تمام زحمت شستنو خشک کردنو شونه کردن این لعنتی تحمل کنم . کسیم که جز 4  نفر اشنا نمیبینن موهامو که . اخ اگه قول باشگاه رو به بیتا نداده بودما اونم نمیرفتم. تازه همین که بعد کلی تلاشم میخوابم موهام گیر میکنه کشیده میشه از خواب بیدار میشم. شایدم حق دارن . من که برام مهم نیست بقیه قیافمو باید تحمل کنن :/  من فقط میخوام یه کاری کنم. همین .ولی فعلا کوتاه نکردم شاید فردا به مامان بگم برام چتری بزنه . شاید یه چیزی عوض شد شاید منم خالی شدم دست از سرشون برداشتم . امروز گفتم رنگ کنم بعدش . رفتم رنگ خریدم. یه غلطی کردیم یه بار رنگ کردیم. بدم میاد موهام در بیاد بعد با رنگ اصلی موهام فرق کنه .فقط واسه این رنگ کردم که موهای سفیدم خیلی شده بود و یکی برگشت بم گفت  به نحو خیلی زشتی :/ منم رفتم رنگ کردم حالا میخوام رنگ اصلی بشه نمیشه :/ هر دفعه هم یه رنگ مزخرف داغون میشه ها یعنی ته زمینش یکیه .میخواستم وقتی از حموم اومدم موهامو خشک کردم خودمو از بالکن پرت کنم پایین. البته حالا که خشک شده خیلی غیر قابل تحمل نی اما دوسش ندارم . هنوز روشنه .نه روشنا نسبت به موهای خودم قهوه ای هست اما انگار حنا روش زدم :| حالا نه اونقدر داغون اما قرمزی داره انگار نسکافه ای متوسطه بعد یه خورده قرمز حنایی قاطی فکر کنم اینارو چتری کنم خیلی زشت بشم:/ باید زود تر عوضش کنم. یا جرئت کنم از ته بزنمش یا کلا روی آینه رو بپیچونم قیافمو نبینم. بگذریم از اینا. امروز کلا اینجوری گذشت و من واقعا تنبلی میکنم. دست خودمم نیست. واقعا دست خودم نیست این وضعیت. و نمیدونم چجوری همه چیو میزون کنم هی تلاش میکنم هی همه چی خراب میشه.اما خب پررو تر از اینم دوباره از فردا شروع میکنم. الان که بستنیو زردچوبه خوردم دوست دارم طعمشو .شاید خیلی پررنگ به نظر نیاد طعم زردچوبه اما من دوست دارم. الانم میخوام معجونمو برم درست کنم بخورم بعدم خانم دَلُوِیو دست بگیرمو ببینم کی خوابم میگیره. کاش فردا کش بیاد به کارام برسم. اما نه امشب نباید فکر کنم باید بخونمو بخونمو بخونم فکرمو از همه چی خالی کنم. میگذره مثل تمام وقتایی که گذشته...

349 : مرگ

دلم میخواد بگذره. دلم میخواد تمومش کنم. تموم که شد.این دو هفته که گذشت. از  همه جا خودمو محو کنم. نیست بشم... آدم محکومه به زندگی . دلم نمیخواد زندگی کنم. کی این اجبارو تعیین میکنه که بخوام بهش عمل کنم. چرا واقعا باید زندگی کرد ؟ چرا؟

348 : یاد باد

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند


ای دریغا رازداران یاد باد


حافظ جان...



347 : دیروز یا امروز

یک ساعت که بیدار شدم از خواب، نمیدونم دیروزم شروع شده یا امروزم :/  یا کلا شایدم یه روزم حذف شده.بگیرم بخوابم؟ این تواناییو در خودم میبینما بلکه خوابم تنظیم بشه.امروز سه شنبست دیگه؟ دوشنبه یعنی دیروز تا 4 عصر بیدار بودم بعد خوابیدم و کار خاصیم نکردم. اما یکشنبه عوضش خوب گذشتو کلی کارامو پیش بردم . الانم برم فکر کنم امروزم شروع شده منم مثل یه آدم سحر خیز بلند شدم از ساعت 12 شب :| :/ :)))) امروز با بیتا رفتم بیرون یه دوری زدیم مرواریدم دیدیم . دلم تنگ بود براشون.قرار بود برم باشگاه با بیتا که خب پیچوندمش این هفته:))) و راضیش کردم من از هفته دیگه بیام برای اینم که راضیش کنم امروزو گفتم بعدش قرار بزاریم. وااای چقدر کار دارم.برم دیگه. امیدوارم بتونم تا فردا شب بیدار بمونم. یعنی میشه خوابم تنظیم بشه؟ بابا تا دیشب هی یادش میرفت شیر بگیره فکر کنم الان خریده شاید خوردم شاید اثر کرد تو خوابم. بریم امروزو داشته باشیم.

346 : دیگر مهراس...

ویرجینیا وولف



کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


 کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


 کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


 کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر