روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۵۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

269 : غمم مدد نکرد


"غمم مدد نکرد:

چنان از مرزهای تکاثُف برگذشت

که کس به اندُهناکی‌ جانِ پُردریغم

ره نبرد."


نگاهم به خلأ خیره ماند.

گفتند:

به ملالِ گذشته می‌اندیشد.


از سخن بازماندم.

گفتند:

مانا کفگیرِ روغنْ‌زبانی‌اش

به تَهِ دیگ آمده.


اشکی حلقه به چشمم نبست،

گفتند:

به خاک افتادنِ آن همه سَروَش

به هیچ نیست.


بی‌خود از خویش

صیحه بر نیاوردم،

گفتند:

در حضور

متظاهِر مِهر است

اما چون برفتی

خاطر

بروفتی.



پس

سوگوارانِ حِرفت

عزاخانه تُهی کردند:

به عرض دادنِ اندوه

سر جنبانده،

درمانده از درکِ مرگی چنین

شورابه‌ی بی‌حاصل به پهنای رُخساره بردوانده،

آیینِ پرستشِ مُردگانِ مرگ را

سیاه پوشیده،

القای غمی بی‌مغز را

مویه‌کُنان

جامه

به قامت

بردریده.



"چون با خود خالی ماندم

تصویرِ عظیمِ غیابش را،

پیشِ نگاه نهادم...

و ابر و ابرینه‌ی زمستانی‌ِ تمامتِ عمر

یکجا

در جانم

به هم درفشرد

هر چند که بی‌مرزینگیِ دریای اشک نیز مرا

به زدودنِ تلخی‌ درد

مددی

نکرد."


آن‌گاه بی‌احساسِ سرزنشی هیچ

آیینه‌ی بُهتانِ عظیم را بازتابِ نگاهِ خود کردم:

سرخیِ‌ حیلت‌بازِ چشمانش را،

کم قدری‌ِ آبگینه‌ی سستِ خُل‌ْمستی‌ ناکامش را.

کاش ای کاش می‌بودی، دوست،

تا به چشم ببینی

به جان بچشی

سرانجامش را

(گرچه از آن دشوارتر است

که یکی، بر خاکِ شکست،

سورْمستی‌ِ دوقازیِ حریفی بی‌بها را

نظاره کند). ــ



شاهدِ مرگِ خویش بود

پیش از آن‌که مرگ از جامش گلویی تر کند.

اما غریوِ مرگ را به گوش می‌شنید

(انفجارِ بی‌حوصله‌ی خفّتِ جاودانه را

در پیچ‌وتابِ ریشخندی بی‌امان):


«ــ در برزخِ احتضار رها می‌کنمت تا بکِشی!

ننگِ حیاتت را

تلخ‌تر از زخمِ خنجر

بچشی


قطره‌به‌قطره

چکه‌به‌چکه…


تو خود این سُنّت نهاده‌ای

که مرگ

تنها

شایسته‌ی راستان باشد.»


احمدشاملو

۴ دیِ ۱۳۶۳




268 : انتقام

خب میدونی شنیدن چند نوعه این که همه چیو همونجوری که هست میشنوی این که کلا نمیشنوی این که بعضی چیزارو میشنوی بعضی چیزارو نه و این که اشتباه میشنوی.

این آخری از همش بد تره حتی از کلا نشنیدن. این که کلا نشنوی مشخص نمیشنوی حرفای بقیه رو و قضاوتاشونو اما وقتی اشتباه میشنوی یا یه جا خطا میکنی هرچند جزئی  تازه اطرافیانو میشناسی عکس العملارو مبینی. این ازار دهندست. اصلا اگه عکس العملیم نباشه پیش خودت نمیدونی چی درسته یا نه مدام شک داری دوست نداری توی هیچ جمعی باشی . با هیچ ادمی باشی. هرچند که همیشگی نیستش و حل میشه این موضوع به مرور. اما با این وجود که بعضی وقتا که برات ناراحتی پیش میاد به واسطه ی حرفا و به واسطه ی خودت دلت نمیخواد کس دیگری این موضوع رو تجربه کنه هیچوقت. ترجیه میدی آدما نسبت بهش کاملا نادان بمونن و حتی به درکی از تو نرسن.


ادم انتقام میگیره از خودش. گاهی وقتا که فشار و رنج بیشتر از ظرفیتش براش پیش بیاد. فرقی نمیکنه که این فشار از بیرون بهش وارد بشه یا به خاطر یک ضعف درونی باشه. انتقام وقتیه که با پا گذاشتن ، با چشم پوشی کردن از ارزوهات ،ایده ال هات ، با رد شدن از خواسته هات که شاید کوچکترین حق طبیعی هر آدمیه انجامش بدی. انتقام از خود مثل خودکشی میمونه هیچ فکری پشتش نیست هیچ منطقی فقط اراده میکنی. گاهی حل میشه همه چی و سبک میشی . انگار این رنجی که خودت برای خودت ایجاد میکنی هرچند سخت تر اما راحت تره که بپذیریش نسبت به رنجی که به واسطه اجبار بهت وارد شده. گاهیم شاید پشیمونی به همراه داشته باشه اما فکر میکنم در هر دو حالت حتی اگه پشیمون بشی بعد ولی خیالت راحت تره. این روزا فکرم حول و حوش این چیزاست. اما الان این من نیستم که از خودم قراره انتقام بگیرم. اون انتقام که گاهی بهش فکر میکردم برای آروم کردن خودم حالا انگار رنجی هست که از بیرون بهم داره تحمیل میشه مدام فکرش میفته توی سرم و من دستو پا میزنم درد میکشم برای این که انکارش کنم. پس بزنم و بخوام که مثل تمام آدما حق تجربه ی خیلی مسائل هرچند کوچیک و عادی زندگی رو به خودم بدم. میرمو بر میگردم. اما این رنج پایانی نداره و فکر میکنم درگیری هست که تا اخرین روززندگیم باید باشه. باز باید سعی کنم که قبولش کنم. و حالا این پشیمونی رو دارم که چرا چرا فکر کردم میتونه همچین چیزی باشه برام. و چرا خودم زود تر سعی نکردم به عنوان یه انتقام از خودم تصمیم بگیرم انجامش بدم تا راحت تر باشه واسم و دیگه تحمیل دیگه ای نباشه اجبار و زور نباشه و من نباشم که دستو پا میزنم ازش فرار کنم.ولی اینجا الان همه چی بر عکس.


حالا  ممکن خیلیا خوشحال بشن و فکر کنن من زمین خوردم. اما نمیدونن حتی اگه چیزی بیرونی باشه من اجازه نمیدم که هیچوقت از درونم بره . اگه حق داشتن چیزی از بیرون ازم گرفته بشه به هر دلیلی. دلیل نمیشه از درون نتونم داشته باشمش.کسی به درونم راه نداره جز خودم. من میتونم همه چیز رو هرجور که میخوام جدا از هر عرفی تجربه کنم بدون این که مجبور باشم برای کسی توضیح بدم و حتی کسی رو باخبر کنم از بودنش درونم. من زمین نمیخورم. همیشه راه میانبری هست . درد میکشم اما وقتی اولین درد رو اولین رنج رو میچشی از  بعد از اون کم کم یاد میگیری باید مبارزه کنی و چجوری مبارزه کنی. به خصوص این که تمام عمرت در حال جنگ بوده باشی حتی اگه اشکت از شدت درد جاری شده باشه میجنگی بدون این که بترسی از وارد شدن و تحمیل شدن اتفاق جدیدی.

 

 

دلم دیوانه شد، دیوانه شد، دیوانه، دیوانه

دگر از خویشُـتَن بیگانه‌ام، بیگانه، بیگانه
 

خوشا حال و خوشا وقتِ دو مفتون و دو دلداده

که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه، افسانه
 

 در این صحرای بی‌حاصل، در این دریای بی‌ساحل

به لب جان آمد از بس گفت دل، جانانه، جانانه...
 

دلم دیوانه شد، دیوانه شد، دیوانه، دیوانه

دگر ازخویشُـتَن بیگانه‌ام، بیگانه، بیگانه

 

{می‌ای در ده مرا امشب که تنها در صف محشر

ز جا خیزم به یاد چشم تو مستانه، مستانه

کتاب عاقلان میخوان بهل شعر عمادالدین

دلش دیوانه شد دیوانه شد، دیوانه، دیوانه}

 

عماد خراسانی

همایون شجریان:

 

266 :تمرین

امروز وای امروز. قرار نبود برم دانشگاه باید میرفتم فقط تربیت بدنی حضور میزدم که اونم خواب موندم ولی چون عکسای سهیلا که چاپ کرده بود دستم بود و اون میخواست به استاد نشون بده رفتم دانشگاه که بهش بدم. دیگه زهرا و سهیلا میخواستن عکساشونو به استاد نشون بدن ببینن چیکار کنن منم اول نمیخواستم برم جلو یعنی  ولی بعد گفتم چه اشکالی داره اگه برم پیششون ببینم استاد بهشون چی میگه این شد که منم استادو دیدم و منم واسه کارم بعدش سوال پرسیدم الانم دارم فکر میکنم چیکار کنم. باید عکسارو نگاه کنم.

امروز داشتم فکر میکردم که الان بعد از ژوژمان اگه بود باید چیکار میکردم. با زندگیم با کارم.  خب میدونی ادم وقتی به این چیزا فکر میکنه ناخودآگاه میترسه چون فکر میکنه وقت نداره و نمیتونه خیلی کارارو انجام بده یعنی حجمشون شاید بترسونتش. نمیرسه تنبلیش میاد شایدم فکر کنه اووه حالا کو تا اون موقع و وقت زیاده. نمیخوام این آخریه باشم. میخوام حالا که همه چی تموم شد به قول بچه ها این انگیزه بیرونی که هدایتمون میکرد برای انجام کاری تبدیل کنم به انگیزه ی درونی که خب هر جفتش فکر کنم یکی باشه. میفهمی؟ این که اگه چند سال دیگه استاد دیدتم شرمنده نشم از چیزی که اون زمان هستم. نمیدونم چجوری میشه جبران کنم نگران اینم فراموش کنم مثل خیلیا همه چیزو. وقتی فکر میکنم به این که چجوری میتونم جبران کنم هیچ توانایی تو خودم نمیبیننم فقط به این فکر میکنم که سعی کنم عمل کنم.دور از هر هیاهو  و گروهی شاید. درگیر حاشیه ها نشم. میدونم .آگاهم که خیلی خیلی خیلی نقص دارم. بعضیاشو میدونم بعضیاشو نه اما هیچکس کامل مطلق نیست. دیگه به این که این دوره از زندگیم تموم شده نمیخوام فکر کنم. به هر حال به عقب برگشن مداوم از جلو رفتن، از کارو پیش بردن جلوگیری میکنه. اگه همه چی همیشگی باشه شاید دیگه ارزششون کمتر شه البته در این مورد فکر نمیکنم اما به هر حال که زمان مثل برق میگذره نمیخوام مرگ تدریجی بدون این که هیچ کاری انجام داده باشم برام پیش بیاد. دلم میخواد زندگی کنم آدم همیشه هر غمی که داره هر واکنشی که نشون میده هر دستو پایی که میزنه برای زندگی کردنِ برای خوب زندگی کردن.میخوام هرکاری که ازم بر میادو انجام بدم برای مؤثر بودن. شاید یه چیزایی رو نتونم تغییر بدم اما قطعا چیزایی هستن که میشه عوضشون کرد. نمیخوام یه آدم بی همه چیز باشم.

مطمئن نیستم از این آدمایی باشم که بتونم یه لیست بنویسم که چه کارایی باید انجام بدم یعنی یجوریه برام. اما به هر حال که باید بدونم . هنوز کوه کتابایی که خریدم مونده اولویت با اوناست نمیخوام تنبلی کنم اونم منی که تاثیرشونو میدونم چیه. هدایتم که ول کردم به خاطر مقاله های هفته ی قبل از امروز دست گرفتم و دارم میخونمش. مقاله های استادم با بچه ها خریدیم هم مقاله ها و هم ترجمه هارو. اینها هم هستن .شاید بعد هدایت اینارو شروع کنم ببینم چی پیش میاد و دلم کدومو انتخاب میکنه. زبان هم و اون کتابا و دیگه آهان میخوام جزوه ی استادو کامل بنویسم اینی که الان توش نوشتم چون وسطش فکر کردم به استاد ندمش و شاید مال من بدردش نخوره و خب کلی ایراد داره یه خورده یه جاهاییش واسه خودم چیز میز نوشتم خب باید نگاه کنم اگه شلخته شده یه دفتر دیگه ور دارم من همیشه اولش خوش خط شروع میکنما به مرور یادم میره .شایدم همینو بدم به هر حال خیلی مصنوعی میشه دلم میخواد اونجوری که براخودم مینویسم اونجام بنویسم وقتی مینویسم دست خودم نیست همه چیز برام تکرار میشه یادم میره برای چی مینویسمشون این قدر که درگیر مرور کردن میشم.

باید پروژه هامو نگاه کنم به خصوص آخریه رو چون واسه پایان نامم همین رو میخوام ادامه بدم استادم گفت اون جدیده بهتره باید تا اون روز روش کار کنم این هفته که استاد گفت نسبت به هفته های پیش ضعیف تر شده کارم :(((( خودمم نگاه کردم دیدم درست میگن به هر حال باید ببینم عکسارو و به حرفی که زدن امروز فکر کنم باید مشخص بشه چیکار دارم میکنم نه این که چیلیک چیلیک عکس بگیرم. دلم میخواست اون پروژه ی اول رو هم ادامه میدادم .به خصوص اون حرفی که استاد بهم زد. اما میدونی مشکلم چیه شرایطشو ندارم و کسایی که باشن تا ازشون عکاسی کنم و یا دلشون بخواد که ازشون عکاسی بشه. میبینی اینم از شانسای منه. اما هنوز خاک ندارم خیلی ناراحتم وقتی بهش فکر میکنم که نتونستم انجامش بدم. 

امتحانام 20 - 21 - 23 هست. یعنی تو این چهار سال نشده که یا پشت هم نباشه یا توی یک روز. 21 ام روز ژوژمانمم هستش.فکر کنم بد نباشه این بیست روز رو حدودا ، یه فرصتی بزارم برای خودم که شروع کنم به تمرین و گرم کردن خودم و یجورایی هنوز تمو نشده سعی کنم خودمو عادت بدم به تنبلی نکردن به وقت گذاشتن به کار کردن به این که نباید همینجوری روزامو الکی از دست بدم و البته در کنارش لذت بردن از همین کارای کوچیکی که دوست دارم و قدرت انجامشو دارم . بعد از این 4 سال تازه همه چیز شروع میشه تازه وقتش میرسه که هرچی که یاد گرفتمو فهمیدمو انجام بدم و هرچیم که نه حتی با اشتباه کردن بفهمم. دلم نمیخواد به گذشته بر گردم .در کنار این که این دو سال اخیر بهترین روزهای زندگیمو داشتم اتفاق بد هم برام افتاده به خصوص مهر ماه 94 که خب شاید اگه استاد نبود که همیشه فهمیدم که توی این موضوع هوامو داشته و من چقدر ممنونشم دلم میخواست میتونستم بهش بگم تمام وقتا متوجه شدم که حواسش هست به این موضوع در مورد من. و ازش عذر خواهی کنم به خاطر این و خیلی چیز های دیگه ... اگه کلاس نبود و استاد نمیتونستم برای خودم هضمش کنم الان تقریبا قبولش کردم هر چند همیشه یه وقتایی پیش میاد که از کنترل من خارج میشه و خب میدونم محدودیت هایی هست شاید به خاطرش خیلی کارا نتونم انجام بدم. شاید نتونم خیلی جاها برم. توی خیلی جمع ها یا خیلیا مدام یاد آوری کنن این موضوع رو برام با این که میدوننش و البته میدونم از قصد نیست . نمیدونم اما مهم نیست یعنی خب باعث میشه من تلاشم بیشتر شه شاید. اما با تمام این معلولیت ها و نقص هایی که دارم میخوام بی توجه بهشون و بدون این که بخوام فکر کنم بهشون که به هر دلیلی برام ایجاد شده یا ایجاد میکنن کار کنم. باید هرکاری ازم بر میاد انجام بدم حتی اگه اتفاق خارق العاده ای نیوفته حداقلش اینه همیشه چیزایی هست برای این که بفهمم و بدونم که هیچی نمیدونم و دنبالش باشم.فکر میکنم همین برام کافیه همین بودن همین تلاش برای زندگی درست و این که آدم درستی باشم.


همایون شجریان




265 : آخرین

بعضی چیزا اینقدر قابلیت و ارزش دارن که هر دفعه فقط کافیه از ذهنت بگذرن که وقت تموم شدنشون رسیده و یادت بیاد این موضوع ، تا چشمات لبریز بشه بعدم جاری بشن. اما سبک نمیشی، خالی نمیشی. نمیدونم شاید خیلی یهویی تموم شد. رو هفته ی بعد حساب کرده بودم اما ارزششو داره یعنی واقعا دست من نی. اصلا نمیتونم جلوشو بگیرم . به خصوص الان که تنهام . هیچ ایده ای ندارم که چرا اینقدر زود تموم شد همه چی. هیچکس ندونه من که میدونم چه روزایی روبرومه .البته بد که نه اما احتمالا تازه همه چی شروع میشه .جنگ شروع میشه.درگیری شروع میشه و ...حالا باید مدام هر روز همه چیو مرور کنم تا ته نشین نشن. من هیچوقت هیچوقت حتی بچه هم بودم همچین حالی نداشتم که الان دارم . این که برای یه فرد یا یه دوره ی زندگیم با این که حتی بدترین اتفاق ممکن افتاد اولش ولی اینقدر جایگاهش برام ارزشمند باشه. شاید در نظر بقیه یه ذره لوسو نُنُر باشه.چه اهمیتی داره بقیه نظرشون. یادمه بچه بودم فقط وقتی کابوس میدیدم مامانم مرده گریه میکردم تو خواب تازه بیشتر تو بیداریم کم. حالا الان نباید فکر کنم اه فکرم میره سمت اون. دلم تنگ مییشه زمان همیشه سریع میگذره باید خودمو سرگرم کنم. نباید بیخودی بگذرونم. حتی اگه بدونم هیچ اتفاق خاصی  قرار نیست که بیفته توی کارمو آیندم. بیفتم تو باتلاق روزمرگی، هزار تا مکافات و داستان پشتش میاد. اما باید چجوری بگذرونم؟ آیا بقیه هم حال منو دارن؟ یه عده روکه درک نکردم هیچوقت درک نکردم و نمیکنم.