روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

299 : ما سرخوشان مست

دیروز دیگه واقعا تموم شد . روز خوبی بود .من سعی کردم کلا به این که اخرین جلسست فکر نکنم . امتحانمم خوب دادم با این که زیاد نخونده بودم . وقتی اومم خونه گرفتم خوابیدم وقت بیدار شدم چنان دردی داشتم که نگو خیلی حالم بد بود خیلی قشنگ احساس  میکردم دارم میمیرم . نمیتونستم نفس بگشمم یه چیزی مثل تیغ میرفت تو بدنم.یه چیز که نبود کلش انگار پر تیغ بود. حالت تهوع و... هم بود . برو خودم نیاوردم. میدونستم حالم بده البته کاملا هم مشخص بود اما اصلا دلم نمیخواست برم دکتر .بابا باید میرفت شهریار شب بود مامان گفت تنها نره گفتم منم میام. منم نمیرفتم مامان میرفت. نمیخواستم با اون حال تو خونه تنها باشم جدا از اون اصلا نمیتونستم دراز بکشم یا بخوابم نمتونستم نفس بکشم از درد. رفتیمو تا برگردیم مردمو زنده شدم بعدش رفتم دکتر ببین چی بود کوتاه اومدم. دکتره ییجوری بود :/ دوتا آمپول داد ظاهرا سرما خوردم تو این گرما که خر  تب میکنه :| دوتا آمپول زدم یه مسکن و یه ضد حساسیت. خدارو شکر آمپول اثر کرد بهتر  شدم تونستم بخوابم وگرنه عمرا خوابم میبرد. وضعیت مزخرفی بود. الانم هست البته.


فردا امتحان اندیشه دارم. حوصله ندارم بخونم بایدتحقیقم درارم در مورد مارکسسم :/ اینم تموم بشه این عمومیای کذائی:|


دیروز کلی عکس از بچه ها گرفتم کلی یادگار ^_____^

تموم شد رفت واقعا نتونستم از دیروز بهش فکر کنم. خب الان باید چیکار کنم من. حس گندیه

یسری از بچه ها میخوان هفته اول دوم تیر دفاع کنن واسه پایان ناممشون. نمیدونم منم ایننکارو کنم یا نه . یعنی فکر میکنم نه . یه حس سمجی درونم میگه نکن. اینه که بخیالش شدم و میندازم همون شهریور.اصلا نمیخوام الان بهش فکر کنم.


دیشب که آمپول زدم اومدم بیام یادم افتاد که دیده بودم اون صحنه رو یعنی مطمئنم راجع بهش که خواب دیده بودم. دیدی یهو یادت میاد؟ حس گندی بود. ادم بعضی وقتا فکر میکنه عروسک کوکیه که از قبل براش همه چی تعیین شده. البته اینا همش خیاله. حتی صدای پرستارا حرفی کخ میزدن...اووووف


مدام توی ذهنم تکرار میشه :

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم...

...

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

298 : فردا

برای فردا فکر دیگه ای کردم. خب فکر میکنم کیفت هم خیلی مهم باشه اگه الان حول حولی بنویسم خراب میشه و زحمتم هدر میره. مهم اینه که بدم دیگه واسه پایان نامم مینویسم ادامشو یعنی بعد تموم شدن امتحان اخرم میشینم پاش .هرچند که ته دلم راضی نیست ولی هرچی فکر میکنم میبینم نمیرسم تموم کنم تا الان دو تا کلاسمو نوشتم . تازه از اینجا به بعدش زیادتر میشه . اینجوری هم تمیز تر مینویسم هم مرتب تر . جدا از اون فردا امتحانم دارم . باید عکسامم مرتب کنم ترتیبشو. فردا صبح زود میرم اریا عکسامو میگیرم بعدشم کار دارم ! و بعدش امتحان تاریخ فرهنگ تمدن . اووووووف تموم شه این عمومیا خلاص شم. فردا روز شلوغیه ، روز خوبیه و خب احتمالا روز ناراحت کننده ایم باید برام باشه . چون آخرین جلسست. اما کاری نمیشه کرد . 





گفتگو با کافکا / گوستاو یانوش / فرامرز بهزاد / خوارزمی

297 : کاش تموم میشد :(

فکرنکنم برسم تموم کنم دفترمو . خیلی حجم مطالب زیاده.خیلی. نمیدونم چرا اینجوری شد . هرچی مینویسم انگار هی بر میگردم عقب تر جلو نمیره.خیلی ناراحتم . خیلی دلم میخواست فردا آماده باشه تا پایان نامه خیلی مونده . اما خب دست بر نمیدارم تا صبح تلاشمو میکنم.

296 : میعاد


در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.


آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُل


پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.


در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می‌دارم.


در آن دوردستِ بعید

که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد

و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها

به‌تمامی

فرو می‌نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجوم کرکس‌های پایان‌اش وانهد…


در فراسوهای عشق

تو را دوست می‌دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.


در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده‌ی دیداری بده.


 

احمد شاملو /اردیبهشتِ ۱۳۴۳، شیرگاه / آیدا در آیینه





فروردین 94

295 : از ناپدیدی

از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


یادتونه گفته بودم واسه موضوع عیدم عکسام شبیه سماء شده؟؟ البته شبیهش که نه تاثیر گرفتن بود انگار . که خدایی خودم اصلا نفهمیده بودم یعنی واقعا تو ذهنم نبود خب وقتی نبود چیو بگم اخه یکی از بچه ها دقیق یادم نی چی گفت بهم اما انگار یجوری بود که فکر میکرد شاید از قصد نمیگم من واقعا از قصد پنهون کاری نکردم واقعا متوجه نشده بودم خودم این مورد رو . البته وقتی کسی میبینه حق داره این فکر رو کنه شاید منم همینجوری فکر کنم :( . نمیدونم چی میشه که ادم شبیه کسی عکاسی میکنه . تو عکسای دیگشم که نگاه میکردم بودن عکسایی که کلا انگار واقعا دیدم عکسو یعنی یکی ببینه فکر میکنه بعد دیدن کاراش رفتم عکاسی ولی عکسام مال خیلی وقت پیشه . حتی قبل این که بشناسمش. اما کارای سما هزار برابر از من بهترن واقعا . چقدر یسری عکساشو دوست دارم به خصوص این عکسشو.یه خورده تاریک افتاده امیدوارم معلوم باشه.البته شده حرفیم باید بزنم موقع عکس نشون دادن یادم بره اینو قبول دارم که ضعفمه این که مطالب میپره از ذهنم. خیلیم تمرین کردم اما ظاهرا طول میکشه درست شدنش. امیدوارم درست بشه.


یادمه اول دبیرستان که بودم یعنی تنها مقطعی بود که من واقعا زیاد حرف نمیزدم ؛ زیاد که چه عرض کنم لال لال بودم اولش کلا. از اون مدرسه بدم میومد اصلا یجوری بود همخونی احساس نمیکردم با بقیه. حرف زدنمم اونجوری نبود یه خورده میگم فازم با بقیه فرق میکرد بچه هاش یجوری بودن نمیدونم چجوری کلا یجوری بود همه چی :/ اون سال کلا سال مزخرفو بیخودی بود.دقیقا این روزا  زمانیه که زیاد بهش فکر میکنم اما مهم نیست بگذریم...

294 : شاید رهایی...

میدونی  هیچوقت نمیشه یه نسخه برای همه پیچید.  این که اونجوری که فکر میکنن درسته باید منم باشم اشتباست. 

فقط تصمیم گرفتم از این زندانی که خودم برای خودم ساختم. از این میله ها که ریشه شون درون منه آزاد بشم. نه برای آزاد شدن فقط ، برای این که شاید حتی خیلی کم بتونم از این نادانی ، از این نقصی که متوجه بودنش شدم در بیام  . محدودیت هایی که خودم برای خودم گذاشتم و وابسته به هیچ چیز نیست جز خودم ، ملاحظات بیهوده برای دیگرانی که هیچوقت متوجه نشدن برای اوناست و یا زندگی کردن به دلخواه دیگران توی قوانین و چارچوب های اونها ، باعث شدن توی این باتلاقی که الان توشم گیر کنم . سکوت کافیه ، مطیع بودن بیجا هم ... نمیدونم میشه در اومد از این باتلاق یا نه؟ میشه میله هارو از ریشه دراوورد یا نه؟ فقط میخوام تلاشمو بکنم البته نه به قیمت این که جایگزین دیگه ای از جنس دیگه ای با روش و نگاه دیگه ای براش بشه .

باید تلاش کرد قفس رو شکست . اما از راه خودش . باید آروم آروم  اما مصمم پیش برم و سعی کنم خطا نکنم فقط همینشه که میترسونتم.


" کافکا گفت : باید شکیبا و بدون ترس ، همه چیز را پذیرفت . انسان ، محکوم به زندگی است نه محکوم به مرگ .... کسی که میترسد نباید به جنگل برود . ولی همه ی ما در جنگلیم ، هر یک به نحوی و در جائی دیگر . تنها یک چیز مطمئن است : نقص ما . و همین نقطه ی شروع ماست. "

گفتگو با کافکا/ گوستاو یانوش / فرامرز بهزاد / خوارزمی



اینقدر فکرم درگیر بود موقع نوشتن دفترم جلسه هارو قاطی کردمو جا به جا نوشتم. فقط فوشیه که نثار خودم میکنم. آبروم جلو استاد میره با این نوشتنم :(((

293 : پزشک دهکده / فرانتس کافکا

پزشک دهکده مجموعه ای از چند تا داستان کوتاه هستش که برخلاف خیلی از داستانای معروفش که بعد از مرگش منتشر شدن، توسط خود کافکا برای چاپ داده شد.

خب من خیلی کنجکاو بودم ببینم چجوریه. این دومین کتابیه که از کافکا میخونم. هرند یه خورده ذهنم درگیر و فعلا میخوام صبر کنم بعد امتحانام بقیه داستانهارو بخونم.

پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / کافکا


پزشک دهکده/کافکا

292 : خیط شدگی

واااااااااااااای عین خجسته ها پاشدم رفتم اریا مترو مفتح تازه یادم افتاد پنجشنبه است. خیط شدم برگشتم . خیلی زورم اومد . اصلا انگار تو حافظم نبود که پنجشنبه تعطیله اونجا . هیچی دیگه دست از پا دراز تر برگشتم :/ شنبه صبح میبرم چاپ عصرشم میگیرم نت حال ندارم بفرستم .

291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه

عزیزم

 قلب من رو به تو پرواز می کند

مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد ؛ چشم بپوشان اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم...

من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است.

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور


" اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم..."


دوست کوه نشین تو

نیما

290 از همه جا

خب خب ساعت سه نیمه شب پنجشنبه است .دیروز روز پر ماجرایی بود از همه جهت. از روز قبلش که بیدار شده بودم نخوابیدم تا بعد از افطار که بیهوش شدم تا همین یه ساعت پیش. دیروز عکسای تاییدی پروژه اول و دوممو جدا کردم واسه بزرگ کردنشون سایز 13 در 18 . اول میخواستم 10 در 15 بزنم بعد گفتم بد نیست با عکسای ترم پیشم برا خودم بعد تموم شدن دانشگاه یه البوم درست کنم از کارای این ترم و ترم مستندم. الان باید بشینم عکسای جدیدی که گرفتمو جدا کنم هرچند زیاد نتونستم که عکس بگیرم. میدونی اینقدر ذهنم درگیر یه چیزاست نمیتونم خوب تمرکز کنم. یه جورایی معلقم. توی خلاء گیر کردم. استاد میگفت ادم شک میکنه که به یه چیز بیشتر برسه که آگاه تر بشه. پس چرا عقل من اینقدر معیوبِ ؟ چرا جوابی پیدا نمیکنم برای همه چیزایی که مثل خوره تو مخمن؟ چرا اینقدر نفهمم. خیلی چیزارو نمیفهمم خیلی چیزارو . ادمایی که میبینم هرکی به یه سمتی رفته چرا من نمیتونم اونجوری باشم.  وقتی فکر میکنم به عقاید و تفکراتشون دلایل قانع نکننده خیلی بیشتر از قانع کننده ها ست. این روزا نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط ؟ چرا یسری چیزارو انجام میدم چرا نمیدم ؟ حتی نمیشه این حال لعنتی وحشتناکو توصیف کرد. اگه بگیم مثلا خدایی نیست به نظرم احمقانه میاد. نمیتونم بودن همه چیو بر حسب اتفاق بزارم . نمیتونم اونوقت به هیچی اعتقاد داشته باشم به خوب بودن به انسانیت به تمام چیزایی که ارزش های واقعی محسوب میشن اگه بگیم خدایی نیست و نه بهشت هست نه جهنم هیچ ثمره ای اعمالمون نداره پس چرا باید یسری کارارو کرد ؟ اونوقت سنگ روی سنگ بند نمیشه حتی اگه بخوام بگیم خدایی نیست و ما درگیر کائناتو چیو چیم بازم نمیتونم بپذیرم این که اعمال برای این دنیاست. کی حد اعمال مارو اونوقت تعیین میکنه  که قرار باشه همینجا ما ثمره شو ببینیم.بنظرم باید یه سر منشائی باشه.مثلا یه بچه ی خردسال که بدترین بیماری رو میگیره دقیقا ثمره چه اعمالیشو داره پس میده؟ اصلا به اون حد رسیده؟؟ خیلی میتونم بگم . یا حتی اگه بگیم خدایی هست چرا یسری چیزا هست؟ چرا نمیتونم ارتباطشونو با خدا درک کنم؟ چرا یه چیزای دین در نظرم منطقی نمیاد؟ چرا نمیفهمم؟ اوووووف الان فکر میکنین من دیووانم؟ من فقط دنبال جوابم همین. نه کافر شدم نه چیزی مگه خود خدا نمیگه فکر کنین به همه چی چرا من جوابی پیدا نمیکنم. پس مغز من معیوب. پس چجوری انسان اشرف مخلوقاته ؟ :/ فکر کنم دیگه دارم چرت میگم. شاید باید زمان بزارم و مطالعه کنم . نه اینوریم نه اونوری علنن همه باورام ریخته. آیا باید ساختمون باورای جدیمو دوباره بنا کنم؟ اصلا نیازی هست؟ ایا ادم میتونه اینجوری مدام تو خلا و سقوط زندگی کنه؟ فکر نمیکنم. میدونی هرکی از هر جناحی :) این حرفای منو بخونه گارد میگیره برام و دنبال اینه یا منو سمت خودش بکشه یا این که ردم کنه و منو متهم به خیلی چیزا کنه. من دنبال رسیدن به ریشه همه چیزم. خجالت نمیکشم. حوصله بحث کردنم ندارمو حرفامو برای خودم نگه میدارم. فقط میخوام بفهمم چرا باید انسان بود چرا باید انسانیت داشت و چرا باید ارزش هایی وجود داشته باشن. و تو این چیزا میدونم خیلی حرفام شاید اشتباست اما ایراد از ذهن معیوب منه. نمیتونم چشم بسته یسری چیزارو بپذیرم یا رد کنم خودم خیلی دارم اذیت میشم لطفا قضاوتم نکنین هرچند خیلی وقته برام مهم نیستش من کار اشتباهی نمیکنم که بخوام ناراحت باشم یا نگران .


بگذریم. امروز کلی کار دارم خدای من کلی کارام مونده. باید الان بشینم عکسامو جدا کنم امروز ببرم واسه چاپ. آخ نمیدونی چقدر دلم میخواد با نت بفرستم اما زیاده تعدادشون و فکر کنم به اندازه عمر نوح طول بکشه و خب باید از مترو هم استفاده کنم نمیدونم باید واسه این موضوع نگران باشم یانه ولی برای اتفاقات امروز واقعا متاسفم.
دفترم که گفتم داشتم جزوه هامو مینوشتم هنوز کلی مونده و هنوز ننوشتم کلیشو نگرانم نرسم و نتونم خوب بنوسم. این دو هفته اینقدر پرت بود وسط نوشتن یهو ذهنم میرفت جای دیگه یعنی انواع و اقسام خط من توی این دفتر دیده میشه اما دلم میخواد که تمومش کنم میشینم پاش بعد جدا کردن عکسام و امروز و فردارو وقت میزارم کامل خدا کنه بتونم دلم میخواد که بدمش به استاد و ازش تشکر کنم برای همه چیز دلم میخواست براش جبران کنم. فقط خودش میدونه که من چی بودم و چی شدم. بهش مدیونم. خیلی خیلی زیاد .
باید تایپ کنم لیست کتابایی که استاد معرفی کردنو بدم بچه ها اگه نرسم انجام بدم بعدش انجام میدم فالشو براشون میفرستم اما زیاد نیست و تایپ کردنشم سخت نیست.
امتحانم دارم شنبه و یکشنبه پشت هم . کاری ندارن خداروشکر استاداش جزوه و سوال دادن اما باید بخونم دیگه به هر حال که میزارمشون لحظه آخر. یعنی اگه بخاطر تموم شدن یه چی خوشحال باشم فقط تموم شدن این درسای تکراری عمومی هست.

دیروز بود یا پریروز مهسا برام یه فایل صوتی فرستاد ازغلامحسین ساعدی خدای من در مورد این بود که شبه هنرمند کیه. یعنی حرفاشو باید قاب کرد زد به دیوار هرروز گوش کرد تا ملکه ی ذهنمون بشه . یعنی حاضرم هیچی نشم جدی میگم هیچی نشم اما شبه هنرمندم نباشم. این بیچاره اگه زنده بود و وضعیت الانو میدید نمیدونم چه واکنشی نشون میداد. ولی حرفاش کاملا با زمان حال مطابقت داره اون دسته بندیا . خیلی خوب بود خیلی. خیلی نگران خودم شدم. این مسیری که میرم به بیراهه نکشه. واس همین تصمیم گرفتم خوب هی گوش کنم این فایلو تا برام جا بیفته. میدونی یه خوشبختی من اینه که زیر دست یکی از این شبه هنرمندا نرفتم. کلا من تا قبل استاد از همه جا پرت بودم یه آدم مزخرف. اما دنبالش بودم دنبال فهمیدن راه درست دنبال ادم درست فقط تلاش میکردم اما نمیدونستم هیچی. شاید خیلیا فکر کنن چقدر بد که اینجوری بودمو هیچی از هیچی نمیدونستم اما به نظر خودم بد نشد. من شاگرد یه نفر شدم عوضش که خمیرمو که هیچ دستی بهش نخورده بود تا قبلش و آکبند آکبند بود شکل دادو روشنم کرد.