روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۵۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

309 : خاطرات ...

 امروز امروز از صبحش خوب شروع شد. خب میدونی این چند وقت نمیدونستم دقیقا باید چه کاری انجام بدم. نه حوصله شو داشتم نه دلو دماغی نه خوشحال از اومدن تابستون کذائی و بودن توی خرداد ماه که برام یادآورخاطرات بدیِ و از اونورم که تموم شدن درسو دانشگاه. نه حتی میدونستم چرا باید کاری انجام بدم. به خاطر چی؟ اصلا چه اهمیتی داره من چیزی بشم یا نشم؟ کار بکنم یا نکنم؟ جلو برم یا نرم؟ اما با همه اینها خودمو مجبور میکردم از این وضعیت در بیام با تمیز کردن اتاق با دست گرفتن کتابی که دوسش داشتمو دوست داشتم بخونمش.

 ذوق خونم پایین اومده بود .وای خدا انگار همیشه این ادم به داد من میرسه. اصلا فکرشو نمیکردم نمرم این بشه. بالاخره بعد چهارمین ترمی که با استاد داشتم نمره 19 گرفتم. میدونی بقیه فکر میکنن ممکن چیز کمی باشه اما برای من خیلی ارزش داره. خیلی خیلی زیاد . وقتی بعد از دوسال نمره 19 میگیرم از استاد که میدونم الکی نمره نمیده. وقتی از نمره 15 میرسم بهش؛ میفهمم تلاش یعنی چی؟ کار کردن یعنی چی؟ تغییر یعنی چی؟ پیشرفت یعنی چی؟ تازه میفهمم باید حتی وقتی نا امید میشی و شکست میخوری بتونی دوباره شروع کنی بعدش ، حتی برا هزارمین بار. میفهمم ادم همیشه اوکی نیست همیشه عالی نیست همیشه موفق نمیشه .همیشه اون بالا نمیمیونه شاید 5 بار با یه جا درجا زدن تازه بتونی یه قدم برداری بری جلو .شاید حتی موفقیت توی یه مقطعی فقط یه بار باشه . میفهمم به خیلی چیزا نمیشه زود رسید ، نمیشه آسون رسید. میفهمم باید کتاب خوند ،باید فهمید ، باید دنبالش بود حتی باید اشتباه کرد تا درس گرفت. چه لذتی داشت برام. چقدر چسبید بهم .

 حالا تمام خاطرات از دوسال پیش جلوی چشم هامِ از اولین جلسه. سه شنبه 31 شهریور 94 .عجیبه که یادم مونده نه ؟:) ( عکس دارم از روز قبلش که رفته بودیم دانشگاه استاد دیده بود کسی نیست نمونده بود واسه همین شاید یادم مونده) فکر میکنم به اونی که بودم. به مائده ای که اولین بار توی کلاس 51 نشست، ردیف اول ، صندلی سوم ازسمت راست. استاد هم روبروی من. میبینی همه چی واضح جلوی چشمهامِ.

گوشم کیپ بود نمیتونستم درست بشنوم. خب خیلی نگران بودم استرسم داشتم . این موضوع هم تشدیدش کرده بود. کلا میترسیدم اما مصمم بودم که توی اون کلاس باشم .حرف زیاد بود البته چرتو پرت . خب همیشه سر استاد خوب دعوا هست! برای همین خیلیا حاضرن هر کاری حتی غیر اخلاقی انجام بدن که کلاس خالی بشه، به هر ریسمانی چنگ میندازن. من اما به خاطر تجربه ای که از ترم قبل داشتم عوضی بودن یه عده برام ثابت شده بودو رکب نخوردم اما استرسش بود که نکنه اونجوری که اونا میگن باشه همه چی. میدونی نیست اما نگرانیشو داری. 

استاد رو تو راهرو دیده بودیم اما من اصلا از نگرانیم کم نشد . تازه صداش، وقتی جواب سلاممونو داد خیلی کم بود این بیشتر نگرانم میکرد که گند نزنم و نکنه یه وقت نشنوم که همینم شد .توی کلاس که اومدیم گفت معرفی کنیم خودمونو و اسم استادایی که کارگاه داشتیم باهاشون ترمای پیش رو بگیم.از من شروع شد... گفتم .بعدش پرسید تاریخچه با کی داشتی؟ نمیشنیدم . گفتم نفهمیدم چی گفتین. دوباره گفت . دوباره نشنیدم. و بار سوم هم...  هر بار بلند تر میگفت اما من حول کرده بودم بار آخر به جلو یه خورده متمایل شده بود که نزدیک تر بشه بهم و صداش شاید واضح تر بشه اما من اصلا نمیتونستم تمرکز کنم. در نتیجه بار آخر گفتم گوشم عفونت کرده و کیپ شده و نمیشنوم . تو دلمم به خودمو گوشم فوش میدادم که حالا وقت عفونت بود؟ اینو که گفتم به استاد زهرا از پشت گفت با استاد ح داشت استاد. من واقعا خجالت زده بودم از این موضوع. بعد بقیه بچه ها یکی یکی معرفی کردن خودشونو . تموم که شد استاد پرسید کیا با استاد میم کلاس داشتن و پروژه هاشون چی بوده . یسریا که داشتن شروع کردن... خب میگم این دسته اکثرشون همونایی بودن که حاضر بودن هر کاری کنن!  و خب خیلی به این موضوع میبالیدن که با اون استاد داشتن. البته نه این که استاد میم استاد بدی باشه اتفاقا استاد خیلی خیلی خوبی بود . سر این استادم شد که من اینا رو شناختم کلی دروغ بافتن که استاد خوبی نیست بعد که خودشون باهاش ور داشتن ، من فهمیدم. منم ساده نتونستم باهاش داشته باشم :/ .اونا تعریف کردن از خودشونو کلاسشون ، استاد بهشون گفت حالا مشخص میشه ! نمیدونم استاد چی پرسید ازم جواب دادم . بعد گفت دیدی میشنوی و خندید بهم و منم خب  تمام اون حس بدی که از نشنیدن چند دقیقه قبل داشتم از ذهنم پرید. بعدشم رو کرد به باقی بچه ها و گفت از استادا و پروژه هاتون بگین . بچه های دیگه حرف زدن . من اما نه، نگاه میکردم . گفت تو بگو چجوری بوده با مِن مِن یسری چیز گفتم اما بعد دیدم واقعا دارم افتضاح توضیح میدم گفتم من ، من راستش خیلی خوب بلد نیستم حرف بزنم. استاد گفت کم کم یاد میگیری بقیم اصلا خوب حرف نمیزدن ، همتون باید یاد بگیرین ... کلاس تموم شد اون روز .

آخر اون جلسه که داشتم کیفمو جمع میکردمو میخواستیم بلند شیم استاد بهم گفت باید روی تو کار کنم. اون روز نمیدونستم یعنی چی ؟ نمیدونستم باید چی بگم یا چه واکنشی باید نشون بدم فقط مثل همیشه که خجالت زده میشم فکر کنم یه لبخند نصفه و نیمه زدم. بعدشم که اومدیم بیرون با بچه ها دیگه آروم شده بودم و مطمئن از کاری که کرده بودم و استادی که باهاش این ترمو قرار بود بگذرونم. خیالم راحت شده بود .

الان تازه میفهمم اون حرف استاد یعنی چی و چقدر به خاطرش احساس خوشبختی میکنم. این که استاد روم کار کرد . این که چقدر تغییر کردم ،چقدر فهمیدم که نمیدونم و چقدر یاد گرفتم . نه فقط درس عکاسی درس زندگی... استاد بهم فکر کردنو یاد داد . بهم یاد داد چجوری میتونم خودم باشم. نترسم از اون چیزی که هستم .نترسم از گفتن . تو بدترین موقعیت زندگیم وقتی بدترین اتفاق برام افتاد باهاش اشنا شدم، یادم داد چجوری باید باهاش کنار بیام، این که چجوری باید بپذیرم.. اگه نبود فکر نمیکنم هیچوقت میتونستم از پسش بر بیام. چقدر مدیونشم. حالا الان انگار یادم اومد برای چی باید تلاش کنم. برای چی باید مطالعه کنم برای چی باید بجنگم. کاش میتونستم جبران کنم . کاش ازم بر میومد. فقط اما میخوام تلاشمو کنم تا اونی که از نظرش درست بوده رو ادامه بدم و بهش برسم. مهم نیست چیزی بشم یا نه .مهم اینه اگه یروزی دیدتم شرمنده نشم که فراموش کردم و این که قدر نشناس بودم . دلم میخواد درس پس بدم و سعی کنم همه چیزایی که یاد گرفتمو انجام بدم، تلاشمو بکنم . میدونم ناقصم هنوز این ایراد منه اما نمیخوام درجا بزنم و یه جا بمونم . میخوام آدم درستی باشم .تلاش کنم که درست باشم. و با سواد . و کتاب بخونم کتاب بخونم و کتاب بخونم . فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. میترسم یادم بره . این مدام توی فکرمه و نگرانم میکنه نمیدونم چی بشه . نمیگم خسته نمیشم ،شکست نمیخورم ،نا امید نمیشم .نه ؛ به قول استاد اگه ملال تو زندگی آدم رخ نده و همیشه آدم پر انرژی و فعال باشه یعنی دروغگوئه و هیچ درکی از هیچی نبرده. آدم سالم اینجوری میشه. شکست میخوره اما هنوز میل داره که موفق بشه و کار کنه .میجنگه و میاد بالا.

کاش یادم نره. کاش بتونم از پس روزمرگیا بر بیام. کاش شرمنده نشم . کاش میتونستم جبران کنم .کاش...

اما من خیلی ناتوانم. خیلی خیلی زیاد. خیلی چیزا میخوام که نمیشه.خیلی حرفا هست که زده نمیشه. کاش تو این اینجوری نشه .کاش...



آدم گاهی از این که از یه چیزایی یه روزایی یه وقتایی عکاسی کرده خوشحال میشه. از این که میتونه مستند سازی کنه (نمیدونم درست نوشتم یا نه :/ منظورمو بفهمین دیگه :) )...

سی شهریور 94 :)


سی شهریور 94




کلاس 51 :) 


کلاس 51

308 : خیلی خوشحالم خیلی

واااااااااااااااای باورم نمیشه باورم نمیشه . اصلا فکرشم نمیکردم اصلا . حتی نمیدونم چی باید بگم چی باید بنویسم.نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی وقت بود یه همچین خوشحالی رو تجربه نکرده بودم . راستش اصلا فکر نمیکردم. اصلا نمیددونم باید چیکار کنم نمیدونم. باید برم باید برم. کاش میتونستم کاری کنم. دلم مییخواست یکاری کنم . حالا حالا فقط به این فکر میکنم بیشتر باید کار کنم چجوری این همه محبتشو جبران کنم این هم مهربونیشو این همه بزرگیشو . کاش کاری ازم بر میومد کاش. وای اصلا نمیفهمم چی مینویسم نمیتونم فکر کنم . دلم میخواد از ذوقم گریه کنم.

307 : دومین قدم:

خب اینه که کتاب بخونم و تنبلی نکنم براش . اینه که دست به کار شدم . اول میخواستم یا خانم دَلُوِی ویرجینیا وولف رو بخونم یا چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس رو . بعد که اومدم کتابارو ببینم برشون دارم دستم نرفت سمتشون و این رو بر داشتم. این کتابو خیلی دوست دارم . خیلی خیلی زیاد. اینقدر که میترسم بخونم  و دست بگیرمش خراب شه! :) اما خب دلم میخواست بخونمش . این شد که دست گرفتمو شروع کردم. 
باید بگم که معرکست. معرکه براش کمه . سونتاگ هم جزو افرادیه که من حدودا دو سال هست که میشناسمش. بعد کلاسای استاد. چقدر من پرت بودم واقعا جای تاسفِ :/ :( نصف آدم حسابیایی که میشناسم رو این مدت آشنا شدم.بازم جای شکر داره . راستش این که این کتاب مصاحبه است باعث میشه که اوووم انگار خودش جلوت نشسته داره حرف میزنه. نمیدونم چجوری بگم منظورم اینه کتاب هاشو که ادم میخونه راجع به خودش شاید به صورت مستقیم نباشه . یعنی ادم با تفکرات اون فرد آشنا میشه اما حول محور خود اون آدم نمیگرده . وقتی مصاحبه است در مورد خودش خیلی بیشتر شاید به صورت مستقیم حرف بزنه. نمیدونم منظورمو درست گفتم یا نه.
میرم باقیشو بخونم. با این که دلم نمیخواد تمومش کنم اما مشتاقم به خوندنش.

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میربغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده


وااااااااااااااای فکر کن. چه جایی باید باشه. چقدر کتااااب. آرشیو آرزو هایم. خوشبحالش :)))) فکر کن دور تا دورت هشت هزار جلد کتاب که برای خودته. معرکست. بخود نیست سونتاگ شده :)


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

سوزان سونتاگ

306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست

محمدرضا شجریان / پرویز مشکاتیان

 

 

محمدرضا شجریان / پرویز مشکاتیان / آلبوم قاصدک / ساز و آواز / شعر باباطاهر

 

 

 

305 : پزشک دهکده

خب کتاب پزشک دهکده تموم شد . من داستانهارو دوست داشتم. البته فقط به دوست داشتن نیست کافکا تو نوشته هاش معمولا نمیاد خیلی مستقیم همه چیزو بگه خودت باید فکر کنی و ببینی منظور چی بوده . تو چند تاش من گیج شدم و نفهمیدم درست فهمیدم جریانو یا نه اما در کل بد نبود.


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی

304 : سالهاست

من 

سالهاست که مُردم

سالهاست که نفرین شدم

سالهاست زندانی این زندگیم

نه میتونم آرزویی داشته باشم

و نه هیچ حق انتخابی دارم

مجبورم که تحمل کنم

ازخرداد متنفرم.

203 : غیبت و نیستی...

مرتب کردن اتاق خیلی وقته تموم شده. زیادم طول نکشید. حالا الان دارم لیست کتابایی که استاد معرفی کرده رو تایپ میکنم مرتب داشته باشیم با بچه ها. ما بینش همچنان فکرم جاهای دیگست. جاهای دور شایدم نزدیک .همه جا در مورد همه چی...

با نوشتن کتابا یادم افتاده چقدر کتاب نخونده هست . چقدر کتاب نخریده و این که چقدر من عقبم. جمع کن خودتو مائده، حالمو داری بهم میزنی باید زود تر سعی کنی خودتو جمع کنی.


هیچ اشتباهی بزرگ تر از این نیست که باور کنیم غیبت و نیستی یک معنا دارند. 

تفاوت بین این دو در زمان بندیشان است که هیچ کارش هم نمیشود کرد.

نیستی ریشه در گذشته و غیبت مربوط به آینده است.

بعضی اوقات فهمیدن این دو گیج کننده است و این بخشی از غم های ماست...


از " آ" به "خ"/ جان برجر/ ندا احمدی / حرفه نویسنده

302 : اولین قدم :

تمیز کردن اتاقِ! از بیخ و بن . بیرون ریختن همه چی مرتب کردنو دور ریختن دور ریختنیا. فکر کردن به تمام چیزا یی که تمام این مدت عقب انداختیشون.  رو به رو شدن . باید فکر کنی و فکر کنی. بسابیو بسابی. مسخره به نظر میاد . اما برای من همیشه جواب داده. باید به یه نتیجه ای رسید . نمیشه که همیشه تو خوابو بی حالی عمرو گذروند. نمیشه که وقت کشی کرد همیشه. هرچیزی اندازه ای داره. باید در بیام از اون وضعیت کذایی باید به یه نتیجه ای برسم ، باید یه کاری کنم...

301 : آخرین امتحان کارشناسی! اندیشه دو :/

خب امروز آخرین امتحان رو هم دادم رفت. نمیدنم چجوری بود امیدوارم قبول شم! حس خوبی اصلا ندارم . الان از هفت دولت ازادم .البته نتونستم بهش فکر کنم. تو این قرصایی که بهم داده یکیشو هر هشت ساعت یکبار باید بخورم دیشب و صبح قبل امتحان نخوردم که بتونم درس بخونمو سر امتحان بیهوش نشم. خیلی برام قویه تا میخورم وحشتناک خوابم میگیره . اینه که وقتی اومدم خونه قرصو خوردم و بیهوش شدم تا 12 نیم اینا که دوباره الان خوردمش و دوباره اثر میکنه و بیهوش میشم. نمیخوام قطعش کنم یکی این که کلا خوب شم یکی این که این بی خبریه زیادم بد نیست. دلم نمیخواد به چیزی فکر کنم الان. میدونم باید فکر کنم میدونم نباید عقب بندازم میدونم میدونم مهمه میدونم حداقل یه برنامه ی کلی از مسیری که میخوام طی کنم تو ذهنم باید باشه . اما الان نمیتونم الان نمیخوام الان زوده. احساس میکنم نمیتونم. اصلا از نظر روانی تو وضعیتی نیستم که حوصله داشته باشمو خیلی خوشحال بگم خیلی هدفمند میدونم قراره به چی برسم. به معنای واقعی خستم :/ حالا نه این که خیلیم کار مهمی کرده باشم اما فکر میکنم این که این مدت دوییدم ایا نتیجه ای داشت یا نه؟ اصلا رسیدم به چیزی؟ اصلا باید میرسیدم؟ چه نتیجه ای داشت. تو عکاسی چی شدم؟ باید ادامش بدم؟ چجورری ؟ چیکار باید کنم. فقط میدونم هیچی نمیدونم .دلم میخواد کار کنما اما الان حوصله ندارم احساس میکنم باید یه فرصت به خودم بدم . بعد خودمو جمع کنمو از اول دوباره :(((( . انگار حالا که درسم تموم شده یه نقطه گذاشته شده وو اومدم سر خط. شروع کردن همیشه سخته برام همیشه. حتی نمیدونم این نقطه ای که ته این قضیه گذاشتم بعد از به نتیجه رسیدنش بوده یا هیچی نشده همچنانو تموم شده. باید به اینا فکر کنم باید به تمام ایرادام فکر کنم به تمام چیزایی که نتونستم انجامش بدم. اما الان نه الان نه شاید فردا شاید بعدا که بهتر بودم نمیدونم. نمیدونم. دلم میخواست خودمو میتونستم برم گمو گور  کنم از همه جا از همه چی از همه کس . فعلا که فقط این قرصست که میذارتم تو بی خبری. تو همین جایی که هستم گمو گورم میکن و زمانو ازم میگیره.

300 : شبانه

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟


ــ به ملال،

در خود به ملال

با یکی مُرده سخن می‌گویم.


شب، خامُش اِستاده هوا

وز آخرین هیاهوی پرند‌گانِ کوچ

دیرگاه‌ها می‌گذرد.

اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا

تلخه‌ی این تالاب نیست؟



ــ از این گونه

بی‌اشک

به چه می‌گریی؟

ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک

در من است.


به هر اندازه که بیگانه‌وار

به شانه‌بَرَت سَر نهم

سنگ‌باری آشناست

سنگ‌باری آشناست غم.


احمد شاملو / ۲۲ خردادِ ۱۳۷۳