روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

244 : نمایشگاه

دارم بیهوش میشم از خستگی اینقدر که امروز راه رفتیم واااااااااااااااای خیلی خوش گذشت خیلی خیلی زیاد. اصلا قابل گفتن نیست . به قول مهسا الان در اون محله ایم که همه کتابایی که خریدمو دورم چیدم کلی دارم ذوق میکنم واااااای دلم میخواد همشونو بخووووونم. فردا میگم چی خریدم ، فردا تعریف میکنم :)))))

243 : قبل از خواب :)

واااااااااااااااااااااای تازه رسیدم خونه آخیش راحت شدم :))))) 

نسبت به خودم بد نبودش یعنی اون کنفرانس اولیه.

احساس میکنم یه بار سنگین از دوشم ور داشته شد

حالا میتونم با خیال راحت خزئبلات مغزمو بنویسمو فکر کنم.

فردا با بچه ها میخوایم بریم نمایشگاه کتاب.

از استاد خواهش کردیم بهمون کتاب معرفی کنن استادم لطف  کردن واسمون وقت گذاشتن خیلی خوب بود خیلی خوب شد پرسیدیم.

بعدشم نهار با مهسا وو ساجده وو بیتا رفتیم دیگه الانم که خونه.

میتونم راحت کتاب جدید دست بگیرم بخونم.

قراره بچه ها کتابارو لیست کنن منم هرچی دارمو نگرفتیمو بنویسم.

هزینشم نگاه کنم تا چقدر میتونم بگیرم 

هیچ خریدی لذت بخش تر از خرید کتاب برام نیستش.

آخ جون فردا کلی خوش میگذره

تازه یادم افتاد چقدر خستم باورت میشه صبح منگ میزددم واسه عمومی بیدار شدم اما واقعا نمیتونستم برم حالم خوب نبود.

بزور خودمو بیدار نگه داشتم.

یه حس سبکی دارم

یه بار از دوشم ورداشته شد یعن به نظرم نسبت به خودم بد نگفتم 

اونم منی که اصلا حرف نمیزدم یعنی نمیتونستم بگم.

فکر کنم یخم دیگه خیلی باز شده :/ باید یه خورده جدی تر باشم :)

الان دوباره بنویسم برم بخوابم ضایست الان چند تا پستم همش قبل خوابه :)

دیگه این که همین هیچ ایده ای ندارم استراحت که کردم یه کتاب دستم میگیرم . احتمالا آشنایی با صادق هدایت 

ساجده داره میخونتش مهسام چند وقت پیش خونده بود خیلی تعریف میکردن.

خیلی آشنایی با هدایت ندارم ولی میگفتن مثل گفتگو با کافکاست.اما من کافکارو بیشتر دوست دارم نمیدونم چرا شاید این حسی که دارم به هدایتم پیدا کنم.

این هفته که میاد ژوژمان این پروژه آخریست.

هفته بعدش کار کردن رو پروژه قبلیه.خب این ترم آخر دانشگاه مثل برق گذشت.

ناراحت نیستم یجورایی احساس میکنم پوچ نگذروندمش  حداقل دو سال آخر کم کم به لطف استادو بچه ها راه افتادم.به هر حال واسه هرچیزی همیشه یه پایانی هست.

حتی اگه از هه چی هم جدا بشم یه سری چیزا ملکه ذهنم شده سعی مبکنم مرور کنمو تو خاطرم بمونه. مهم درست زندگی کردن برام حتی اگه عکاس نامی نشم زیادم دوست ندارم تو چشم باشم. یه جورایی شاید اصلا گموگور شدن بدم نباشه .حالا منظورم از همه بریدن نیستا کلا گفتم من کیم که گموگور شدنم برا کسی مهم باشه همین الانشم خیلی پیدا نیستم :)

امروز استاد که کتابارو معرفی میکرد مونده بودم چقدر کتاب خونده وای خیلی بودن خجالت کشیدم امیدوارم تو این چند سال آینده بتونم زمان درست رو بزارم.


242 : تموم شد

تازه میخوام بخوابم .ساعت 5 نیمم باید بیدارشم حالا شیش که به عمومی برسم. امیدوارم خواب نمونم.کنفرانسو نوشتم نمیدونم چجوری میشه بعد از کل خوندن کتاب دیدم نوشتن یسری قسمتاش اضافست یعنی ربطی نداره به چیزی که من میخوام بگم درنتیجه خیلی کوتاه اولشو میگم بقیش میره تو مسائل دیگه ای یعنی نمیشه خلاصه گفت. من که نمیخوام کتابو کنفرانس بدم. دیگه این که دارم تحلیل میرم برم به اندازه کافی دیر شده. دعا کنین روز خوبی باشه برام ...

241 : چه هوائیه


240 : در درونِ من ...

انکار کردنش دروغِ. اگه دروغ نبود هیچوقت به انکارش نمیرسید.حداقل در مورد من. اگه همچین چیزی نبود درگیرش نمیشدم.میپذیرمش باجون دل هم قبول دارم ناراحت نیستم .اما با این حس شرم با این حس گناه که شاید نباید باشه همچین چیزی چیکار باید کرد.گناه به خاطر اشتباه من. بودنش طبیعیه ؟؟ شایدم شرمندگی که تهش به ناراحتی از خودم میرسه.شرمندگی از آدم رو به رو. شاید نباید فکر کرد به این چیزا. به این که من در حد اون نیستم در حد این اتفاق . چطور به خودم این اجازرو دادم؟ چطور ؟ اصلا مگه دست من بود ؟ مگه باید دلیل داشت؟ مگه باید توضیح داد؟ چرا در مورد من همیشه همه چی سخته؟ شاید باید بی توجه و بیخیال سکوت کنم و اهمیت ندم اما مگه میشه؟ بقیه چطور درگیر خیلی چیزا میشن چرا من نمیتونم واکنشم همونجوری باشه چرا؟ دلم میخواد تو این لحظه تو این موقعیت میتونستم حدس بزنم بقیه چجوری رفتار میکنن منم همونکارو کنم . اما نمیشه . نمیشه. نمیتونم .همونطور که تو بقیه چیزا نتونستم و هیچ درکی ندارم. باید سکوت کنم . نباید بازش کنم . نباید .این فکرا آخر یه روز دیوونم میکنه .میدونم.


میدونی الان که فکر میکنم نمیخوام نمیخوام انکار کنم. هرچی که بود به هر دلیلی. من راضیم. و هیچ توقعی ندارم. وقتی توقعی نباشه چرا باید از بین بردش؟ چرا باید نادیدش گرفت ؟ دیگه هرچی هست فقط برای منه. فقط درون منه.


احتمالا تا صبح بیدارم چون هنوز درست اوکی نکردم کنفرانس لعنتیو .نمیتونم تمرکز کنم. هر دقیقه مطلب میپره از ذهنم.


239 : تنفر

باید متنفر باشم.باید چندشم بشه.اما نمیشه . چرا؟ چرا همیشه میشدو الان نمیشه. چرا واقعا چرا. چرا هنوز هنوز هست میدونم هست میفهممش حسش میکنم. اما نه در این مورد .کجا پنهان شده.کجای وجودم؟  باید دنبالش بگردم ؟؟ دنبال اون حس تهوع و ترسم ؟ دنبال حس بیزاریم؟ شایدم کوهی که ساخته شده برام اون حس عذاب اه کلمه براش پیدا نمیکنم. کلمه ای که در خورش باشه . شاید اصلا تنفر نشه نمیدونم.اما هست میفهمم هست تنفر به خودم حتی...میدونی بعضی وقتا تو بعضی مسائل لازم نی یه اتفاقی کامل افتاده باشه یا تجربش کرده باشی تا باعث بشه تو متنفر بشی زده بشی بترسی بدت بیاد چه بسا که اصلا اینجوری نباشه یعنی چیز مشمئز کننده ای نباشه برای دیگران.بعضی وقتا بعضی وقتا .میدونی شاید بشه هزار تا داستان بافت  وقتی خونده بشن اینا.اما نمیدونن شاید خودمم ندونم بعضی وقتا دم میخواد برم خودمو گمو گور کنم هیچ جا نباشم هیچ جا .نمیدونم بقیم مثل منن یا نه این که یهو فکرا هجوم بیاره سمتشون باعث بشه جدا بمونیی نتونی قاطی بشی نتونی نتونی.فاصله میفته نمیخوام بشه اما میشه بعضی وقتا میشه.چرا تو یه چیزایی اصلا درکی  ندارم درمورد کنفرانسم فکر میکردم اوار خوابو خوندم یه ذرش مونده داشتم فکر میکردم چرا بعضی وقتا اون چیزی که بقیه خیلی راحت بدون هیچ چجوری بگم میپذیرنش اما من نمیتونم.حتی نمیتونم تصور کنم . اه ولش کن. من نمیفهمم چجوری میشه. باید بخوابم بخوابم که بشینم کنفرانسمو مرتب بنویسم امیدوارم فردا خوب پیش بره همه چیز.

شاید دلم میخواد یه جورایی زودتر تموم بشه. 


امروز روز خوبی بود اما زود تموم شد...

238 : عنوان ندارم :/

تازه رسیدم خونه و دارم از خستگی میمیرم از دیروز صبح که بیدار شدم نخوابیدم تا الان :/ :| نه خوابیدم یک ساعتو نیم دیروز عصر اما حساب نمیشه که  :))) دوتا عمومیارو رفتم. اندیشه دو که خواب بودم واقعا نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم اون یکیم نفهمیدم چی به چی شد. 

رفتم آریا عکسامو دادم نمیتونستم وایسم واقعا. به مهسازنگ زدم گفت داره میره گفتم اگه برای من آماده بود بگیره برام اگه نه عصری برم هم برا خودمو بگیرم هم برای اونو .اما الان که اومدم خونه اصلا دیگه واقعا جون تو تنم نیست برم تا اونجا فردا صبح میرم یجوری که 9 اونجا باشم که تا 9 نیمم دانشگاه. البته اگه امروز آماده نباشه و مهسا نگیره.بگیرم بخوابم وای خدا کنفرانس اصلا برگردین عقب پستای اول وبمو بخونین میفهمین من  از خود بهمن داستان دارم باهاش -____-. مائده خودتو نکش ریلکس اونی که میتونیو انجام بده نهایتش اینه که افتضاح میشه :( خب من ترجیه میدم کلا کنفرانس ندم ولی افتضاح هم ندم.میدونی همون صفرو صد بودنیست که اصلا خوب نیست یعنی من نمیدونم خوبه یا بد اون روانشناس میگفت تو صفرو صدی این خوب نی اما به نظر خودم خیلی جاها خوبه. وقتی میدونی تواناییتو چرا باید کارو کنی که میدونی نتیجه زیادی نداره ؟ نه واقعا چرا؟ وقتی میدونی بلد نیستی و توش افتضاحی حداقل بهتر بشی بعدش . اصلا واسه همین دیگه نرفتم پیش مشاوره هه چون قانعم نمیکرد یعنی نمیتونست حرف بزنه نه این که نتونه ها نه چجوری بگم . میگفت حرف نزنیم ازش اصلا حالا که نظرت اینه :/ یعنی یکی دوبار اینجوری شد سر یه موضوعی.من که حرف نمیتونستم بزنم بعد حرفم که میزدی تو اوجش اینجوری میشد :/ حیف پول نبود آیا؟ حالا من نمیگفتم بیا ثابت کن بهم من میگفتم مشکلم اینه اون میگفت باید اینجوری بشه باید بتونی من میگفتم دست خودم نی بعد میگفت باشه بیا ولش کنیم ! نمیگم هیچ نتیجه ای نداشتا ولی خب من سر کلاس استادم مشکلم بیشتر حل شد تا 5 جلسه اونجا تازه کلا حرفیم نبود که من از همه چیزایی بگم که اذیتم میکرده. والا 

سهیلا زنگ زد گفت عکسامو میگیره یعنی مهسا بهش گفته مثل این که خدا خیرشون بده دیگه خیالم راحت شد صبح به موقع میرسم دانشگاه ^_____^ 

دیگه وقت خوابه هووووووورااااااااااا



237 : بی خوابی...

خوابم نمیبره دارم عکسامو جدا میکنم فردا ببرم چاپ.صبحم که عمومی دارم ...

تاحالا از هوتن هنرمند آهنگی نشنیده بودم .این اولیه و من دوستش دارم.



236 : شهرام ناظری بشنویم / یادگار دوست...




235 : جمعه

یه نیم ساعتی هست از عکاسی اومدم.خیلی خستمو خوابم میاد یه خورده استراحت کنم شایدم بخوابم بعدش بشینم پای کنفرانس.وااای هیچی رو نرو تر از گوش کیپ شده نیست :(((( سرماخوردگی هم خر است.دکترم رفتم زیاد امیدی ندارم به داروهایی که داده:/