روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۶۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

254 : Bach, concerto No.5 in F minor, BWV 1056 _ II.Largo

 

 

نمیدونم اونی که هدایت گوش داده همین بوده یا نه . آدم وقتی میخونه کنجکاو میشه. جذاب نیست؟ این که چه آدمهایی که گوش ندادن به این. من همچنان کافکارو بیشتر دوست دارم اما هدایتم دوست دارم.اما کافکارو میفهمم. اگه هی تکرار میکنم واسه اینه تکلیفم با خودم مشخص نبود اما الان هست. بیخیال.

 

صبح رفتم عکاسی .صبح که نه ظهر شده بود تا رفتم. فکر کنم تا چهار اینطورا دیگه خونه بودم. عکسامو جدا نکردم یعنی باید سایزشو کراپ کنم.چی میشد از ویزورم که نگاه میکردیم عکس میگرفیم همون سایزی میشد؟ اینم از دوربینی که یه خروارپول دادیم پاش :)

 

بعدشم که کتاب خوندمو حموم رفتم بعدشم تولد مها و شام رفتیم بیرون تا همین نیم ساعت پیش اینه که همش  مونده. و منم خیلی خوابم میاد. اه فردا کلاس عمومی. متنفرم یعنی از این درسای تکراری ..

 

بعضی وقتا نمیفهمم. واقعا نمیفهمم. خیلی چیزارو نمیفهمم. تو هر مسئله ای. درک کردن آدما به همون اندازه که درکم نمیکنن برام سخته و واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. حتی خودمم خودمو نمیفهمم. چجوری باید بگمو نمیفهمم. این که چیو باید بفهممو نمیفهمم. من هیچی نمیفهمم هیچی.و خب بدیش اینه هیشکیم منو نمیفهمه.

 

ادم عاقل خودشو از چاله نمیندازه تو چاه. درستش اینه . اما زیادم تو چاله موندن باعث میشه خود چاله به مرور عمیقو عمیق تر بشه جوری که بیاد رو دست چاه اونوقت نمیتونی ازش در بیای. سوال اینجاست چجوری میشه با هیچی از این چاله ی لعنتی بیرون اومد.اگه تقلا کردنت به عمیق تر شدنش کمک کنه چی؟ باید راه درستو انجام داد یه بی توجهی همه چیو خراب میکنه. تا اخر عمر تو میمونی تو چاهو دیواراش.

 

قبلنا آینده برام گنگ بود خیلی گنگ. حتی نمیتونستم خودمو تصور کنم. اما الان ، خیلی روشن و واضحِ اینقدری که ازش میترسم. از این تصویری که نمیدونم از کی اینقدر پررنگ  و مشخص شده تو ذهنم. از این پیر شدن اینجوری. دلم نمیخواد پیر بشم. هیچوقت. من خودمو میبینمو یه خونه ی خالی بدون هیج آدمی. دلم نمیخواد با کسی آینده ای داشته باشم.نه این که نخوام تو تجسمم نمیاد. گیر کردن بین کسی رو نمیخوام. این کهآویزون کسی بشم این که زندگیم پر شه از خاله زنک بازیای مسخره و... نمیدونم بقیه چجوری اینقدر مسخره میتونن در مورد زندگی کردن با یه آدم دیگه راحت تصمیم بگیرن.دلم میخواد تنها باشم البته نه همیشه اما خب ظاهرا  مجبورمو لطفا پیرم نشم .

 

دلم میخواست تلافی کنم. تلافی تمامشون رو اما نشد . من نمیتونم هیچوقت نتونستم.

 

همش بیربط به هم میدونم چرتو پرت حتی حوصله ندارم برگردم عقب بخونم. فقط نوشتم.

253 : معلم ادبیات !

هدایت هدایت هدایت

تازه دارم میشناسمش لعنتیو اما هنوز باید بگم در رتبه ی سوم قرار داره .رتبه ی بعد از کافکا . اما باید بگم ازش خوشمم میاد خیلیم خوشم میاد. البته نمیدونم دلیل این که سومین نفره شاید واسه اینه که قرعه ی سومین نفر بودن بهش خورده یعنی دیرتر اشنا شدم باهاش.اما خوندن این کتاب با این که اولش برام سخت بود اما الان جذاب شده و اصلا متوجه زمانی که براش میزارم نمیشم.

میدونی چی برام جذابه این که تو این کتاب (آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه) در مورد ادبیات حرف میزنن در مورد نویسنده ها کتابها و خب من مثل یه شاگرد ابتدایی میمونم که با کوه این آدمها و کتابها مواجه شدم و نخوندمشون البته نه این که نشنیده باشم استاد از بعضیاشون کتاب معرفی کرده حرف زده شده اما من هنوز فرصت نکردم بخونم. اما جز اونا بازم هست که خب زیادم مطمئن نیستم از همش ترجمه شدش باشه ولی اسماشونو نوشتم تک به تک و وقتی نگاهشون میکنم باز حسرت میخورم که چرا باید الان بفهمم خوندن ادبیات چیه .ادبیات خوب و بد چیه.چرا تمام چیزایی که خوندم از بچگی انگار وقت تلف کردن بوده و هیچکس نبوده بهم یاد بده تا قبل استاد چی باید خوند چی نباید .اصلا کتاب خوب هست کتاب بد هم . نوسنده های بزرگ کیا هستن و... میتونستم تمام وقتایی که صرف هری پاتر کردم تو اون دوره سنی خیلی کتابای دیگه رو میخوندم در نتیجه رشد عقلیمم شاید با الان زمین تا آسمون فرق داشت. آه خدای من نمیدونم کتابای هری پاتر ،دارن شان ، نبرد شیاطین و ... چه گلی به سرم زدن واقعا نمیدونم.شاید کمی تخیلاتمو تقویت کردن. هرچند کل بچگی همشم از این کتابا نخوندم اما خب باز کتاب غول بزرگ مهربان ، هلو ی غول پیکر، یا 101 راه برای ذله کردن پدرو مادر ، سلام کسی اینجا نیست ؟ ،هابیت ،رازفال ورق، جودی ابوت، آن شرلی  و... اه عجیبه که اسماش یادم میاد تا قبل این باید زور میزدم فکر کنم چیا خوندم اما آیا خوندن اینها بهتر بود یا اگه این کتابهایی که نویسنده هاش جایگاهشون مشخصه.فکر نمیکنم برام فایده داشته بوده باشن. علنن تصور کتابخوانی داشتم. حالا من بدرک. به نظرت به بچه های الان یاد میدن که باید کتاب درست خوند. یادمه یه معلم ادبیات داشتم از ارتباطش با جن حرف میزد. یا یه دفعه میگفت موقع خوندن قرآن نا خودآگاه لباشو غنچه کرده جلو همه صدای ماچ کردن دراوورده. البته یادمه یه بار که روخونی میکردم ازم پرسید کتاب زیاد میخونی گفتم بله ولی دیگه چیزی نگفت به نظرتون عقلانی نبود اگه میپرسید چی میخونی؟ یا نه بگه از اینو اینو اینم بخون؟ چهار تا اسم معرفی کنه.نمیدونم ادم شاید نباید توقع داشته باشه.شاید باید اون موقع خودم شعورم بالا میبود برای پی گیری اینها.اما خب از کجا میفهمیدم . از کجا؟ البته باقی معلمهای ادبیاتمو یادم نیست اصلا واقعا میگم .همینم به خاطر این داستانایی که گفتم توذهنم مونده. ولی خب بازم من خوشبختم که تو این سنی که هستم فهمیدم میتونست هرگز باشه.

البته این روزا شاید پدرو مادرام مقصر باشن شده توصیه کنم به یکی دونفر البته فقط یک بار که بدم نیست فلانی کتاب بخونه کنار درسش. که من خودم خیلی پشیمونم زودتر شروع نکردم خیلی کمک میکنه به آدم و این داستانا... جوری گفتن درس داره انگار کتاب یه چیزی جدا از اینه که به سواد ربط داره . طرف کتاب بخونه انگار دیگه نمیتونه ادامه تحصیل بده.چی باید گفت آیا؟ احتمالا من نباید حرفی بزنم شاید نباید کلا میگفتم ...


جدا از تمام اینهایی که از هدایت یاد گرفتم چیزای دیگه ای هم هست. حرفایی که راجع به نویسنده ها میزنه یا  وقتی درمورد ترجمه کردن میگه.یا یسری نکته هایی که واسه نوشتن میگه یا چیزایی که شاید حتی اصلا ربطی به نویسندگیو کتابو این داستانا نداره.یا جاهایی که میره.حتی اسم مکانها. میتونم تجسمش کنم با این که مال اون دورست و ...


خیلی خستم خیلی خوابم میاد. فردا میخوام برم عکاسی امیدوارم بتونم تمرکز کنم .

شب بخیر

252 : آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه


 آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه

251 : با من صنما دل یک دله کن / گر سر ننهم آنگه گله کن...

دیوانه میکنه منو ...

خیلی وقت پیش هم گذاشته بودمش.


کیهان کلهر / علی بهرامی فر

فایل اصلی این اجرا که من تبدیل کردمش به mp3 : آپارات 


250 : زبان

فکر کنم حدودای 11 بیدار شدم صبحونه خوردمو وایسادم اتاقو مرتب کردن دیگه داشت کلافم میکرد البته هنوز تهش مونده اما از اون شلختگی در اومد تهشم تا شب جمع میکنم بعدشم جارو گردگیری.

خبر دیگه ای نیست. دارم یسری برنامه ریزی میکنم نمیدونم چی بشه ولی خب بهتره زود تر دست به کار بشم. زبان هنوز شروع نکردم تنبلی بسه دیگه . باید پاکنویسامم انجام بدم تو اون دفتره از نقد یک به بعد فعلا ترم مستندمو نوشتم .تایپ کتاب خانم میم و دیدن عکسام که ببینم چکار کنم این هفته.دلم میخواست شبیه کار جاکوملی بشه اما نشده هرچند استاد میگن اشکالی نداره این که همون باعث میشه عکسای بهتری بگیرم هم خوبه اما خب من دوست دارم همچنان واسش تلاش کنم.


نمیدونم چجوری باید زبانو شروع کنم یه خورده ازش میترسم :/ یادمه یه دفعه از یکی از معلمای زبانم پرسیدم زبانو چجوری میخونن خیلی شیک گند زد به هیکلم -____- ابتدایی بودم خب من  از کجا باید میدونستم .تنها کلاس زبانی که رفتم همون بود که جدا از برنامه مدرسه بود .منم دیگه پیگیری نکردم از هیشکیم جرئت نکردم بپرسمو کلا گذاشتمش کنار .انگار به این نتیجه رسیدم کودن ترین آدمم درموردش.  حتی با وجود اصرار مامانم برای رفتن به کلاس زبان حاضر نشدم که برم و خب تو این مورد زورش بهم نرسید ولی همیشه میگفت پشیمون میشی. و خب فکر میکنم که تا حدودی پشیمون شدم. چون الان کارم خیلی سخت تره خیلی. ولی خب هیچکاری نشد نداره و من نمیخوام ناامید بشم. چنان گیری بش میدم که خودم کف کنم امیدوارم نتیجه بده. البته اگه جرئت کنم که شروع کنم. عجیب که چقدر معلمها میتونن تاثیر داشته باشن و متاسفانه چقدر بعضیاشون بیشعورن. من واقعا ضربه های بدی از بعضیاشوون خوردم. حالا نه این که چیز خاصی باشه ها ولی خب همین که پررنگ تو یادم مونده میزان تاثیر گذاریشونو برام مشخص میکنه.اما دیگه مهم نیست. مهم اینه الان تو این مقطع از زندگیم کجام و چه کسی راه درست رو نشونم داده هرچند که من جرئت سوال پرسیدن ندارم هنوز خیلی اما تو حرفا بعضی وقتا مشکلات منم حل میشه همینم برام کافیه و خیلی چیزا که کلا هیچوقت نمیدونستم درموردشون برام روشن میشه .هرچند که دیگه آخرشه.


کاش میشد یکی بیاد کارای منو راستو ریست کنه وقتی همه چی بهم ریختست نمیدونم به کدوم باید برسم نمیدونم چیکار باید بکنم گیج بینشون وایمیستم بدون این که بتونم سرو سامونشون بدم.

بهتره دست بکار بشم امیدوارم به یه نتیجه ای برسم.

249 : کافکا / هدایت

حسی که به کافکا دارمو به هدایت ندارم. کافکا برام یجور دیگست .دوسش دارم واقعا دوسش دارم . اما برای هدایت تا اینجا که 100 صفحه خوندم احترام خیلی زیادی قائلم و خب ازش میتونم یادم بگیرم همونطور که از کافکا خیلی چیزا یاد گرفتم.اما کافکا رو خیلی جاها درک میکنم میفهممش ولی در مورد هدایت یه جاهایی گنگِ برام هنوز.شاید باید کتاب جلو بره.

247 : دلم میخواد پرواز کنم...

دلم مخواد میتونستم بنویسم.اما نمیشه.حتی نمیدونم از کجا باید نوشت.یعنی میشه نوشت اما اونجوری که باید نه.
عجیب نیست که تمام حرفارو آدمی به خودش میگه .صدا همیشه درونش هست؟ اما همونهارو نمیتونه بنویسه، نمیتونه بیان کنه و به زبان بیاره ؟ البته نه همیشه. فقط گاهی اوقات .حالا جدا از اون با تصاویر باید چیکار کرد. حتی اوقاتی که پلکها هم بازن یه هاله ای در مقابلش از اون تصویر ضبط شده هست. نمیشه فرار کرد ازش. میبینی این حرفارو هرچند ساده وقتی میخونم میبینم به بدترین وجه ممکن میگمشون.دلم گریه کردن میخواد. حتی عکاسی کردن.  اما نمیتونم انجامشون بدم. نه بنویسم نه بگم نه گریه کنم و نه عکاسی. هیچکدوم نمیشه. همه چی مدام و مدام به درونم بر میگرده. یه شکنجه ی بی صدا .یه خودخوری مداوم.دلم میخواد بیرون بریزمشون رها کنم خودمو اونارو همه چیو.
اه
من کیم؟ واقعا کیم؟ یه سوال احمقانه ی ساده که گاهی نمیتونم جوابشو پیدا کنم.
حتی خودمو متعلق به اسمم نمیدونم.
متعلق به هیچی....
ازم میپرسن اسمت چیه؟
میگم مائده
خیلی ناخوآگاه
اما یعنی چی واقعا یعنی چی؟
چرا من باید نسبت به این اسمم احساس تعلق کنم.مگه فرقیم میکنه که چی باشه.
ادم نسبت به اسم بقیه ممکنه حس مالکیت کنه اما خودش نه...
هرچند اینجوری نگاه کنیم هیچکس نسبت به حتی اسم من همچین حسی نداره.
کسی با شنیدنش فکر نمیکنم از من چیز زیادی به خاطرش بیاد.
اما مالکیت من  روی اسم کسایی که دوسشون دارم هست .
یعنی یه نشونه که میدونی حتی اگه هزار تا هم باشه از اون آدم فقط یدونه برای تو با اون اسم و مشخصه هست.

بگذریم.

دلم میخواست میتونستم خودمو از همه چی جدا کنم
اما اونوقت من هیچوقت نبودم هیچوقت...





247 : آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه

 آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه

246 : آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه


آشنایی با صادق هدایت م.ف.فرزانه


245 : دیروز

خیلی وقت نیست که بیدار شدم. هیچکس خونه نیست تنهامو گشنمه. هیچی نیست که دلم بخواد بخورم...

میدونی نمیدونم در مورد دیروز دقیقا چی بنویسم ولی میدونم خیلی مسخرست اگه از کل کتابا عکس بگیرم بزارم بعد بگم مثلا   اینارو خریدم.به مرور که دستم بگیرم تا بخونم عکسشونم میزارم. الان کلی کتاب نخونده دارم تصمیم گرفتم تا نخوندم اینارو کتاب دیگه ای مگه این که خیلی واجب  شد نخرم.برا این که عادت میشه هی کتاب بخری انبار کنی میخوام بخونمشون.از قبلم چند تا کتاب مونده نخوندم باید سریع شروع کنم خوبه از این لحاظ میدونم میتونم دلخوش و خوشحال بشم از اومدن تابستون چون دیگه هیچ ذوقی ندارم از اومدنش.

دییروز دیروز واای خیلی خجالت کشیدم رفتیم غرفه ای که برای استاد بود وای همش میگم کاش کمتر میگرفتم نه؟ هنوز فکر میکنم خجالت میکشم چرا باید این همه تخفیف بخوره.خیلی حس گندی دارم .یعنی همون خجالت و این که خیلی لطف کردن. حتی به خاطر کتابی که هدیه گرفتمم نه این که خوشحال نباشم. هدیه گرفتن و یادگاری موندن یه کتاب اونم از استاد برام خیلی ارزش داره خیلی خیلی زیاد که تو کلمات نمیگنجه . ولی میگم شاید نباید اون همه کتاب میخریدم اون همه هم نه ها ولی زیاد بود خب بچه میرفتی بیررون میخریدی الان خیلی ضایع شد؟؟؟؟ نمیدونم چجوری میشه این همه لطف رو جبران کرد .مگه میتونیم تمام کارایی که این دوسال بررامون کردن رو جبران کنم که از پس اینم بر بیام؟ نمیدونم نمیدونم باید چیکار کرد.بیخیال شاید نباید فکر کنم به این چیزا...

هنوز صادق هدایتو دست نگرفتم این پست کتاب تموم شه میرم اونو شروع میکنم.کتاب خوندن ذهنمو مرتب میکنه مثل یه داروی مسکن میمونه گاهی ...

دوتا کتاب عکس گرفتم شک داشتم الان بخرم یا نه یعنی گفتم تاستون بخرمشون اما خریدم دیروز و فکر کنم اگه نمیخریدم ذهنم مشغولشون میموند.


دیروز خیلی روز خوبی بود برام خیلی خوش گذشت .خیلی خیلی زیاد




دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد/ حرفه نویسنده