روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۳۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

1158 : و عشق تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

من از ساعت هفت بیدار شدم هرچند وسطش چرت زدم اما این که بخوابم نبود کلا جام که عوض میشه هم زود خوابم میبره و هم زود بیدار میشم. تختمو دوست دارم و پایین بودنشو با این که چراغ مطالعه‌امو روشن کرده بودم اما نور بالا نرفت یعنی جوری نبود که مهارو اذیت کنه بعدشم که خاموش کردم بخوابم نور اشپزخونه معلوم بود صدا هم که ظاهرا بالا نمیره در هر صورت سب آرومی‌بود بعد از مدتها احساس راحتی کردم و برای خودم بودمو نگران نبودم. 


دیشب فکر کردم اما هنوز مونده همشو مینویسم و حواسم هست یعنی یسری پست های خودمو از پارسال دیدم و خب به نظرم هنوز مونده تا اونجوری درست بشم. یعنی بهتر بشم شک دارم کلا اخلاقی خیلی سریع از سرم بیفته اما خب سعیمو میکنم. مثلا همین شاید خیلی خجالتی بودنم یا تعارفی بودنم یا معذب بودنم یعنی فکر میکنم حداقل در مورد بعضیا به کل باید برداشته بشه و خودمم دلم میخواد واقعا در نتیجه جدی تر میرم تو کارش اما نه الان نمینویسم شاید خورد خورد هرچی یادم اومدو بنویسم بعد یهو بزارم یه پست واحد که برای سال دیگه ددسترسیم بهش باز راحت باشه. الان هنوز  دارم  میبینم و وااای مامان هی میاد صدام میکنه پاشو پاشو حاضر شو دیر شد اصل هرچی تو مخم بود پرید برم خرید کنم تموم شه راحت شم اه دلم میخواد جای خرید واقعا کارای دیگمو کنم ولی اه باید تحمل کنم امروزو البته زیادم بد نیست یعنی درست از شلوغی خوشم نمیاد اما حالو هوای عید این که انگار همه دارن اینجوری پیش میرن لذت بخش تازه شدن بهار شدن نو شدن. باید سعی کنم لذت ببرم. باید برم. 

وایالان چند دفعست تو این چند روز تواتاق که هستم یهو مها بهم میزنه مثلا با دو تا دستاش میزنه یهو تو شقیقم محکم منم حواسم نیست یعنی تو فکرم بعد عصبی میشم وای دلم میخواد گریه کنم دیگه الان داد زدم داد که نه جیغ بود بدم میاد کسی دست بزنه بهم اینجوری عصبی میشم اینجوری  فقط دارم گریه میکنم ازش متنفرم دلم میخواد بزنمش اصلا خیلی بد میشه حالم خر نفهم نمیفهمه وقتی بهش میگم اصلا نمیدونم چجوری باید بگم که چقدز عصبی میشم و دست خودم نیست. یه بار دیگه این کرو کنه مطئن نیستم حتی بتونم خودمو کنترل کنم. احمق. اصلا خالی نمیشم هرچی میگم. دلم میخواد فقط بزنمش. 

1157 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1156 : سه روز تا عید...

خب امروزم خیلی مسخره سوخت اما اگه نمیرفتم یعنی تا الان هم عقب انداختم اگه نمی رفتم کار عقب مونده میموند. اوووف یه اعصاب خوردی بدی دارم که امروز رو کامل از دست دادم. یعنی خب خیلی وقت بود اینقدر یه روزو هیچ کار نمردم یعنی هیچی حتی یک صفحه هم نخوندم خیلی حالم بده. چهار روزه دیگه مونده تا سال جدید باورم نمیشه اصلا باورم نمیشه که اینقدر سریع گذشت. سه ماه دیگه تابستونِ. خب راستش میخواستم تا وقتی خوابم ببره کتاب بخونم اما پیش خودم میگم شاید باید فکر‌کنم از این فرصت استفاده کنم دراز بکشم و ببینم چی بودم و ایرادامو درارم خیلی ایراد دارم با تمام این که برای شروع خودم خیلی کارارو انجام دادم ولی تنبلیامم کم نبوده یسری کارایی که دوست داشتم انجام بدمو انجام ندادم خیلی ناراحتم میکنه این موضوع راستش. امسال هم سال بدی بود هم سال خوب. انا خوبیش بیشتر بود حالا بماند‌که چرا اما بدی هم داشت و داره باید صبر کنم فعلا که میگم ذهنم درگیره میخوام ببینم چه کارایی رو میخواستم و مونده انجام ندادم ضعیف امل کردم چرا چرا چرا از دست دادم چیو باید بهتر کنم. یه دفتر چه برداشتم برای امسالم اینجا که مینویسم اما اوم میخوام باشه شایدم پشیمون شم. ببینم باید چیکار کنم. نگاه کن چشم بهم زدن عمر میگذره بعد فکر کن بیست سال گذشت ون هنوز اندر خم یه کوچه ام :((( وحشتناک خیلی وحشتناک. راستش از سال ۹۷ میترسم یه ذره نمیدونم چرا ولی خدا کنه سال خوبی باشه خیلی خیلی بهتری همش به این فکر میکنم یعنی سال دیگه این موقع چی‌میگم راجع بهش. ولی یک سال واقعا عمریِ. این گذر زمان ترسناک خیلی ترسناک نه که بترسم از پیر شدن از ازدست دادن از هیچ کاری نکردن از بیهوده گذروندن میترسم. دلم میخوادفکر کنم به خودم به گذشتم به آیندم به جانا به جانا وخودم به خیلی چیزا. دلم تنگ شده اما نمیخوام بهش فکر کنم نه الان شایدم دارم ازش فرار میکنم. دلم میخواد ببینم چه ایرادایی داشتم میدونم اشتباهم شده بکنم نمیدونم یادم مونده یا نه اشتباهاتم به هر حال امسالی که گذشت، سال ۹۶ من خیلی بزرگ شدم خیلی اما بزرگشدنم به این معنی میست که دیگه بچه نیستمانه من همیشه بچه میمونم بزرگ نمیشم. آدم بزرگ نمیشم نه توی زندگی شخصی. بگذریم. کامپ اومدم رو تختم انداختم اولین باره روش میخوابم. چراغ مطالعم روشن مها بالا خوابیده و نور نمیره. دوست دارم شبا و اینجا انگار که تنهام خودمم و خودم. 

یه پتو خریدم خیلی سنگین نیست و زخیم. پتوئه ولی اینقدر نرم بود نتونستم بیخیالش بشم همش دلم میخواد بغلش کنم :دی :/ عادت دارم با پتوهای سنگین بخوابم انگار آدم احساس امنیت و آرامش میکنه بدون پتو که اصلا خوابم نمیبره :/ بیخیال بهتره شرح حال ندم. 

1155 : تورتوری :دی

خب یه یکی دو ساعت رسیدم خونه دیگه تا یه چیزی خوردم که حکم شامو داشت و پرده رو وصل کردم الان شد. باورتون میشه که از ساعت ۱۱نیم ۱۲  اینطورا زدیم بیرون کلی گشتم فقط یه پرده و دو تا پتو خریدم؟؟ د به در دنبال یه پرده ی. تور از این قدیمیا منتها رنگیش بودم نه کرم نباتی اینا بلاخره پیدا کردم فقط یه مغازه اونم جلوی درش گذاشته بود مونده بود رو دستش :دی اینقدر دوسش درم اینقدر دوسش دارم که نگو یعنی مامان دیگه میخواست بزنتم ببین چی بود که اون بیچاره کم آورده بود :/ اما پتو هارو ۲۰ مین خریدیم :دی خیلی گوگولی شده مهام راضی خداروشکر بالاخره. کم کم کم واقعا داره شکل اتاق میگیره و دارم بهش علاقه پیدا میکنم :دی یه شلوغ دوست داشتنی. چقدر پپسی باز کردم. بزارین همه چیش کامل شه نشونتون میدم بعدم ^___^

دیدین یه روزه نشد خرید کنم من از هشت صبح بیدارم خدایی دیگه مامانو بابا دیر بلند شدن بعد رفتم حموم برا همین شد ۱۲ ظهر. شاید بشینم کتاب بخونم اگه خستگی بزاره. 

1154 : دارم بیهوش میشم

خب من بالاخره تونستم بیام. وای‌فای قطع شده معلوم نی چیش شده. زنگ هم زد بابا حرفای الکی تحویل دادن شنبه میره حضوری خدمت میرسه :دی نت گوشیمم قطع و وصل میشه و خوب آنتن ندارم ولی باز به از هیچی. فردا فردا روز خریده.  به مامان گفتم از صبح کله سخر بزنیم بیرون تا نصف شب هر چی هست رو بخرم :دی. این که شوخی بود اما واقعا ترجیحم همینه نمیخوام وقت زیاد بزارم.  پرده پتو احتمالا ملافه جدید نگیرم. و کتونی بقیه رو حوصله ندارم بالاغیرتا اما مثل ناظما میگه نه باید بری خرید بسه همش لباس تکراری هی من میگم بابا مال پارسالمو نپوشیدم زیاد بعد عید میخرم میگه نه دیگه منم هیچی نگفتم همچین فردا برم خرید کنم پشیمون بشن والا من یا یکاری نمیکنم یا وقتی شروع کردم به روش خودم پیش میرم : دی. امروز نشد بیشر از دو فصل رو بخونم عصری عسلی اون اتاق پر از وسایلم بود هنوز خالی میکردم توش دوربینای آنالوگم یه آلبوم عکس کوچیک برای دبستانم و این چیزا بود که جا به جا کردم. قیافم دیدنی بود. اولین عکسایی که گرفتمم توش بود خیلی معمولی با این حال اولین عکسامن و دوسشون دارم برای بچه ای که هیچ درکی نداشت از عکاسی فکر نکنم بد باشن. دیگه این که خیلی دلم عکاسی آنالوگ میخواد خیلی اصلا دوربینامو دیدما دلم ضعف رفت همینجوری نگاه کردم از توشون اصلا یه حالی شدما اگه این ارتباطی که با وسایلم دارمو با یسری آدم داشتم خیلی خوب میشد :دی با این حال خیلی خیلی برام عزیزم اصلا به عنوان شی یا وسیله نیستن برام. حالا حالاهام فکر نکنم بتونم کار کنم یعنی خب اتاقکش هست وسایلشو باید بتونم تهیه کنم یا نه که فعلا لپ تاپ واجب تره اونم شانس من همیشه همین من واحب نیستم :/ بگذریم حالا وقت هست کلا باید صبر کنم کل زندگیم در حال صبر بودم اصلا به یه چیزی که بخوام اگه زود برسم ذهنم هنگ میکنه بالا نمیاد باور نمیکنه :/ از این خزئبلات. 

مها بر عکس من کاملا از وضعیت اتاق راضیه کلا از خداش من تو اتاق باشم حس بچگیاشو میدن چیزی که من ازش متنفرم.یعنی منم نه که ناراضی باشم خب همه جی بهتر ز قبل شده یه چیدمانی داره وسایلا سر جاشون هستن با این حال همه چی رو هم دوست ندارم اما شرایطو قبول کردم و فکر میکنم همین که هست غر زدن خوشم نمیاد ولی اینجوریم نی هپی باشم بگذریم گیر داده به مبلی که من اینجا نشستم که چرا تو بشینی‌من نشینم  :/ -____- بابا ولم کن ترو خدا :دی این لهنتیم که تو عید باید جمع بشه ظاهرا اما امشب گیر داد بیا اتاقو بچینیم وسایلاتو از اونور بیا از اون اصرار از من انکار اصرار انکار فکر میکنین چی شد. هیچی برا این که راحت شم برداشتم اوردم که توقع داشت مبلم ببرم تو اتاق :/ گفتم همین مونده خواهر جان مامانم لبخند میزنه میگه ببر همینجوریم منتظر عید بشه سر جای اولشون بره امروز میگفت پاشین کاراتونو کنین اصلا هوای عید نمیاد خلاصه این که همه در فکر اینن منو از جام بگیرن و منم میدونم اول و آخر باید تسلیم بشم  در نتیجه فعلا بردم اونور اما مبل سر جاش فردا که نیستم ولی از پس‌فردا آخرین استفاده هامو از این پنجره میکنم. اونور خفست دوست ندارم هیچ نمایی نداره یعنی چون بهار داره میاد دوست داشتم بیرونو میدیدم با این حال دل‌ خوشیم به همون پنجره ی کوچیک برای دیدن آسمونِ. 

یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت. چی بود؟ نمیدونم خیلی خوابم میاد. خیلی خیلی زیاد. بهرته برم انیدوارم فردا خیلی کسل کننده نباشه. وای آخرین جمعه ی امسال. یه روزم بایدب رم کتاب بخرم میخواستم به سپهر و سینا کتاب بدم عید ولی کتاب نمیخونن :/ -___- و من واقعا نمیدونم چجوری میتونم نظرشونو جلب کنم پیش خودم گفتم برای سپهر گفتگو با کافکارو بگیرم ولی اگه نخون چی؟ بقیه فکر میکنن انتخاب کتاب برای کاردو راحت ترین چیز شاید باشه وای واقعا نیست و خیلی سخت من خودم کتاب دوست دارم. دلمم میخواد به بقیه کتاب بدم. وای برای سینا هیچ ایده ای ندارم از یه طرم عمرا کتاب بخونه :/ بیخیال. خدا کنه یادم بمونه شنبه یکشنبه برم. به نظرتون علیه تفسیر تا قبل سال تحویل تموم میشه؟ دلم میخواست تموم شه آخرین کتاب امسالم باشه. چقدر برای سال جدید پیش خودم فکر میکنم هرچند جسته گریختست امروز فکرم درگیر‌چیزای دیگه بود. وای باید فکر کنم یه عالمه چقدر کار دارم چقدر عقبم وای باورم نمیشه سه شنبه عید من هیچ کار‌نکردم. دارم بیهوش میشم بهرته برم بعدا فکر‌کنم.


میدونم خیلی شاید خاص نباشن اما من خیلی دوسشون دارم خیلی وقت دارمشون یعنی عجیبم هست اسمی براشون انتخاب نکردم تا حالا ولی اون بالایی همون دوربینی‌هست که اولین عکسامو باهاش گرفتم وقتی بچه بودم. چه اسمی براش بزارم خوبه؟ دلم واقعا میخواد اصلا دلم رفت. تازه کنون لنز واید و تله هم داره الکی‌ مثلا خیلی خفن بچم :دی مهم اینه برای من جوری که برای هیچ کس نیست. چقدر زندگی باید کسل کننده باشه برای کسایی که با وسایلشون ارتباط برقرار نمیکنن چقدر خشک و بی روح به نظر میاد. نه؟ 



1153 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1152 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1151 : آثار صادق هدایت

«آثاری از صادق هدایت که توسط جهانگیر هدایت گردآوری شده (نشر چشمه) سانسور و تحریف شده‌اند. خریداری نکنید.

مدت‌ها قبل هم خدمت شما بزرگواران عرض کردم که هیچ کتابی از صادق هدایت نشر چشمه را خریداری نکنید. چون در کتاب خیام صادق، سانسور زیادی صورت گرفته که همین عمل زشت باعث عدم‌اعتماد دوستداران صادق هدایت به این نشر می‌باشد.

بنده هم همیشه در حد توانم مقابل جعلیات و سانسور ایستادگی کردم.

شما هم در حد توان پست‌های مربوط به جعلیات و سانسور آثار هدایت را برای کسانی که هنوز اطلاعی ندارند ارسال کنید.

یک دست صدا ندارد!»


عجب نشر چشمه رو شنیده بودم که خیلی مزخرف کلا و چند وقت پیش گفته بودم توی اینستا صفحه ای دیدم که به اسم لمپن و اون اولش دست به نقد چندتا مترجم زدو این داستانا بعد متوقف شد کارش تا دوباره جور دیگه ای شروع به کار کنه از اونجا یسری چیزا فهمیدم. جهانگیر هدایتم اونجا فکر میکنم خوندم ام نمیدونستم چرا که الان کاملا متوجه شدم ظاهرا به اسم هدایت و برای پول ادما چه کارا که نمیکنن و این که جز اسم فامیلی این جور که در عمل مشخص طرف هیچ شباهتی به خود صادق هدایت نداره. به هر حال هر کتابی رو نخرید از هر مترجمی نخونین هرچند تشخیصش سخت به نظر میرسه واقعا من خودمم اونجوری حرفه ای نشدم اما از یه جایی به بعد مشخص میشه حتما دیگه و ادم آدمهارو میشناسه. 


اصلا پول که میاد وسط بیاین قبول کنیم گند زده میشه به ارزش ها نه که همه اینجوری باشن اما بعضیا فراموشی میگیرن منفعت طلبی پول دوستی باعث میشه دیگه تقدس یه عمل از بین بره انگار آلوده میشه و انگار دیگه جایگاهشو از دست میده نمیدونم چجوری بگم از پول دراووردن میترسم ترجیح میدم واقعا فقیر باشم. میدونم دیوونم :دی ولی شاید برای همین من خیلی دیدم ادما عوض شدن و پول که وسط بوده طرف واقعا خیلی چیزا رو دیگه ندیده فقط خودشو دیده خیلی آدمارو میشه با همین قضیه پول شناخت اما میگم اگه کار کنم که احتمالا سال جدید پیدا کنم کاری که مناسبم باشه و بتونم  هرگز و تحت هیچ شرایطی برای درامد عکاسی نمیکنم هرگز نه که امتحان نکرده باشم یه مدت کارآموزی رفتم پولیم نگرفتم اما اونجا هم فقط پول بود اون آدما انگار دنبال کندن بودن. فکر میکنم ارزش کارم خیلی بالاتر از مقدار پولی که میگیرم. یعنی کلا دوست ندارم اون عکاسی رو و پول دراووردن ازشو یه بارم از یه مراسم عقد عکاسی کردم که چون فلاش اکسترنال خریده بودم به خاطر مراسم طرف یه قیمت کمی رو گذاشتم که دوستمون نگرفت عکساشو خیلی کم بودا چون من بهش گفتم که من با پول کار نمیکنم هی اصرار کرد منم کفتم باشه حالا که میگی پول میگیرم مال خودشم نبود داداشش بود و با تمام تنفرم سنگ تموم گذاشتم بعد قیمت خیلی کمی بود متناسب با اون همه عکسی که من گرفتم بگم خندتون میگیره و فیلمم گرفتم اما نیومد بگیره و انگار فکر نمیکرد من قبول کنم فقط انگار میخواست یه چیز الکی بده بعدم منتشو سر من بزاره منم محتاج که نبودم منی که رفتم یه فلاشم خریدم برای مراسم که کارش درست انجام بشه بعدش که دیدم اینجوری منم لج کردم و کلا خوشم نمیاد کسی خر حسابم کنه کلی زحمت کشیدم چند ساعت روی پا بودم من که گفتم پول نمیگیرم خودت گفتی مثلا توقع داشت بگم باشه کار من اندازه ادمس خرسی میارزه :/ تازه چیزی که من گفتم واقعا نه اونو گدا میکرد نه منو پولدار کلا ماجراش طولانی با این حال اخرم گفتم بیا عکساتو ببر جالب از رو هم نمیرفت یعنی خیلی دوست داشت که پول بده بعد ۱۵۰ تومنی که من گفتم فوش بود یعنی فوش عکستمم خوب شدن در مقایسه با جاهایی که دیده بودم عکسای مزخرف میگرتن کج کوله بعد با فتوشاپ صاف میکردن و ادیت کارای من بدون ادیت خوب بودن. بگذریم کلا بعد از این تحربه اصلا حالم بهم خورد از سروکله زدن از انگار دیدم آلوده میشه اون دیدی که به عکاسی دارم اون تقدسی که برام داشت . درست که این معقوله کاملا متفاوت از کاری هست که من میکنم ولی دوست نداشتم اصلا. این انگار طلبکار میشی از سرو کله زدن با آدما هم بیزارم واقعا‌ اما بیخیال مهم اینه دیگه هرگز تکرارش نکردم و نمیکنم واسه همین یعنی کلا از پول دراووردن بدم میاد میدونی انگار هیچکس منصف نیست انگار اگه آدم روراستی باشی و دنبال خیلی چیزا نباشی خیلی بهت ظلم میشه همین الان قضیه تخت رو ببینین بابای من شاید نباید اصلا پول راننده و اوردنشو میداد تا اونا پولمونو برگردونن اما بابام انصاف داشت و پول رو داد و اعتماد کرد حالا الان کلی باید مثلا صبر کنیم طرف اذیت کنه یه تومنم یه تومن دم عید مام مگه کی هستیم الانم که آنفولانزا اومده مرغداری لنگِ :دی درست میتونه بگذره یعنی شاید چاره ای نداشته باشه اما ادم زورش میاد و همین رفتارا باعث عدم اعتماد میشه دفعه بعد خود من شاید اعتماد نکنم توی خریدو اینجور‌چیزا. آدم باشیم ناموسا این لعنتی واقعا کار سختی نیست وقتی منیتمونو و منفعتمونو بزاریم کنار اینقدر دنبال چاپیدن نباشیم شایدم گاهی سخت باشه اما نشد نداره.

1150 : تخت

خب یه خورده حواسمو سعی کنم پرت کنم. مثلا میشه...
عکس تختمو آپلود کردم یادم رفت بزارم. باید برم پتو و پرده بخرم مرم مامان یا خودش میره یا با کتک میبرتم :دی چه رنگی قشنگ میشه؟ من تخت روگردویی روشن گفته بودم که دوستمون تیرشو آورد :/ خیلی زشت شده؟؟ مدلش سادست و دوسش دارم خب مناسب ما این بود یزی که به سلیقم بخوره. هرچند یه خورده روشن تر از عکس اما باز رنگش خورد تو حالم الانم که تشکا:/ جای این که ما طلبکار باشیم این طلبکاره دست پیش میگیره پس نیفته:/ چی بگم نه سعی میکنم حرص نخورم. بیخیال قراره فعلا پایین مال من بشه بالا هم اوکیم ولی چند تا ایراد داره تشک که بیاد من بشینم روش سرم میخوره به سقف احتمالا:/ دو این که اگه چراقو روشن کنم فکر کنم اتاق روشن شه نه یعنی به مها برسه بره رو مخش. ولی پایین این که خیلی تاریکِ اما میتونم چراغ مطالعه روشن کنم و بالا نره نورش بعد این که رفت و آمده شم راحت:دی خوبی دیگشم اینه دو طبقه کوچیک قفسه گیرم میاد کتابخونم پر شده و من واقعا بهش احتیاج دارم.  




1149 : بی‌حوصله دل‌تنگ هوووف :(

واقعا میخوام کار‌کردنمو تدامه بدم اما هرکاری میکنم نمیتونم:((( حواسم پرتِ. این روزا اصلا حال و هوای عید رو نداره انگار نه انگار که یه هفته دیگه عیدِ. بگذریم.

با این حال فصل سوم علیه تفسیر رو شروع کردم امروز در مورد نمایش و تئاتره این بخش و نوشته در موردشون. الان  بخش دومشم.دستم به نوشتن نمیره اصلا ولی برای من جالبه من راستش از تئاتر خوشم میاد هرچند خیلی وقت هست که تنبلی کردم و نرفتم اما جزو چیزایی که دوست دارم. از سینما برام جذاب تره. من کلا خیلی عشق فیلم نیستم که همه جیشو دنبالش باشم دیوونش باشم درست که بعضیاشو دوست دارم خب آدم مگه میشه آثار کارگردانای بزرگ و کلا فیلمای درست حسابیو ببینه و به وجد نیاد؟ ولی این که هیچ فیلمی از زیر دستم در نره هم نیست. گاهی بعضی فیلما حوصله امو سر میبرن. 

همین دیگه. کاش بوی عید داشت این روزا.دلتنگی دارم برای خیلی چیزا خیلی چیزا. 


فلیسه

اشتیاق من برای تو همچون اشکی که فرو نمی‌ریزد به سینه‌ام فشار می‌آورد.


فرانتس کافکا ، نامه به فلیسه