روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۳۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

1168 : زنده‌ایم

خب من بازم نمردم چشام باز شد به طرز احمقانه ای. حرفی ندارم بزنم دیگه. :( خب این که مثلا بگی تغییرو از خودت باید شروع کنی یه جورایی انگار کلیشه ایه و فقط حرفِ. کسی که تو همچین موقعیتی قرار میگیره قطعا راهی در برابر خودش نمیبینه یا جوری که بقیه راه هارو امتحان کرده نشد انگار یجور زدن به سیم آخر وضعیت از حد توان و ظرفیت اون آدم بیشتر و بدتره. شایدم از این تکرار احمقانه اتفاقات که هی میفتن هی تجربه ها تکرار میشن خسته شده. نمیدونم به هر حال بیخیال. من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم نمیتونم تحمل کردن برام سخت شده توی بعضی مسائل.

دلم میخواد میمردم. دلم میخواد این روزا زوتر تموم شه

1166 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1165 : گذشته حال آینده

این پست هی آپدیت میشه...


+بعضی وقتا آدم نباید به این فکر کنه درست میشه خلاص میشه میگذره امید داشته باشه میتونی کاری کنه شاید گاهی باید قبول کنی هیچ راهی نیست هیچ چیز تغییر نمیکنه تو انگار گیر کردی باید قبول کنی رها کنی و سعی کنی حساس نباشی هر چند به نظر نشدنی میاد اما میشه میشه. امید داشتن عذاب رو انگار چندین برابر میکنه بیست سال امید بعد ببینی هیچی عوض نشده اصل قضیه هست فقط انگار روش ها متفاوت شده. انگار خودت ویران میشی  هی صبر صبر امید الکی بابا همین باید قبول کنی و. رها‌کنی و ببینی خودت رو چجوری میشه درست کنی و تمام عذابی که بهت وارد میشه رو قبول کنی یعنی مجبوری نباید ناله کنی این هست با تو تا اخر عمر شاید حتی. یا تا زمانی که خودت نمیدونی.


+یکی از چیزایی که فهمیدم و فکر میکنم برای سال جدید باید انجامش بدم اینه که نباید یسری چیزای بیمورد اتفاقای شاید بد درگیریامو بگم مثل دردو دل و شاید واضح هیچی نگی که حداقل اینجا خفگی و خودسانسوری بگیری دق میکنی. ولی اون چون درست خیلی وقتا شاید خالی بشی اما من اینجوری نیستم احساس میکنم نباید بگم که حال کسیو بد نکنم یعنی به اون صورت مستقیم نگم نه که بخوام دروغ بگم یا اینجا هیچی ننویسم. چون من در هر صورت یعنی هر آدمی شاید آخرش خودش با خودش باید ببینه چیکار کنه. 


+ راستشو بخوای مطلقن نمیتونم فکر کنم چیزی خوب پیش میره یا همه چی حل میشه یا من از این عذاب و فشار روانی که روم هست خلاص میشم چه بسا که فکر میکنم سال جدید در واقع آغاز وحشتناکی از این جه هست درگیری با اون مدام و مدام تنها نبودنم اصلا قابل توضیح نیست که بگم چجوریِ فقط میدونم هیچ چیز مثل گذشته حتی مثل سال پیش نیست البته چرا چرا انگار اتفاقات بچگیم داره دوباره مرور میشه انگار فقط دوره ای هی تجربه میشه بر میگرده در نتیجه شاید خوندن این پست خیلی امیدوار کننده نباشه اگه میخواین حال عیدتون خراب نشه منو نخونین کلا امسال منو نخونین علاقه این ندارم حال کسیو خراب کنم ولی این زندگی منه و من بقول کافکا مینویسم تا خلاص بشم شاید شاید اما نه همه جیزو خیلی چیزا قابل نوشتن نیست. ولی باید هنوز به فکر راه حل باشم دارم فکر میکنم اینم یه جور امید تو دنبال درست کردن نیستی دنبال آروم تر و لطیف تر کردن فضا و اتفاقاتی. 


+ راستش من آدم خیلی خوبی نیستم از نظر جسمی کلا همه چیم حساسِ هرچی چیز بد بوده ظاهرا نسیب من شده یه بنده خدایی هی بهم با الفاظ ژنت خوب نیست معلول و غیره این نکته هارو بهم یادآوری میکنه ولی معلولیت نیست یعنی به نظر خودم فقط باید حواسم باشه مثلا پوستم حساس و خشک میشه زود یا ریه هام به گرد گلها حساس یعنی پوستم مثل بابام ریه ام هم شاید اون تو این سن مجبوره از دستگاه اکسیژن شبا که میخواد بخوابه استفاده کنه عمم هم همینجوره و فکر کنم یه ۱۰-۱۵ سالی هست از خونه بیرون نرفته و خب چاقیم مسئله ای که خیلی روی ریه و نفس کشیدن تاثیر داره سن که میره بالا یعنی خب من هنوز مشکلی ندارم که مثلا آسم باشه یا نیاز به استفاده از دستگاه داشته باشم اما اصلا دلم نمیخواد دچارش بشم البته اگه مها بزاره مها گل آورده اتاق و من کلا آلرژی بهاره انگار دارم دوباره گوشم گرفت و صدام. خارش بینی هنوز به سرفه نرسیده. چشامم داره خارش میگیره و قرمز میشه شایدم اینا اصلا ربطی نداشته باشه خیلیا حساسیت دارن اما خب فعلا اینقدر خودخواه حاضر نیست ببرشون بیرون این لعنتیارو. بگذریم از اینا. میخوام بیشتر مراقبت کنم از سلامتیم تبدیل بشه به یه عمل روتین. و خب من چاقم و میخوام لاغر کنم جدا از خوب به نظر رسیدن که دروغِ اگه بگم برام مهم نیست ولی در درجه آخر هست تقریبا میخوام سلامت بشم و پیشگیری کنم هرچند معلوم نیست تا کی زندم ولیی دلم نمیخواد با بی توجهی دچارشون بشم. در نتیجه از ۱۸ باشگاه دم خونمون ترم بهارش شروع میشه. میرم ثبت نام میکنم. خب من فقط فعالیت ندارم زیاد الان دوره ای از زندگیمم که بیشتر خونم کتاب میخونم و عکاسی میکنم ولی میگم فعالیت ندارم به اون صورت صبحا میرم باشگاه روزهای زوج و روزای فرد هم شاید برم پیاده پیاده روی ادم انگار دنبال راهیم هست که خودشو خالی کنه. فکر میکنم اینجوری با این قضایایی که هست حالم بهتر میشه. دلم میخواد خسته بشم عرق کنم انرژیمو حتی برای دو ساعت باشگاه خالی کنم فعالیت کنم بدن درد بگیرم و فکر کنم فکر کنم. نمیدونم همینجوری یا نه به هر حال وقتی اتفاق بیفته ممکن شرایط متفاوت باشه اما تو اصل قضیه فرقی نداره. باید فعالیت بدنی داشته باشم علاقه ای ندارم روز به روز چاق تر بشم چون دو سه کیلو از بعد از دانشگاه وزنم اضافه شده و خب همینِ. در نتیجه  باید این روندی که بعد دانشگاه پیش گرفتم اصولی تر بشه. امیدوارم کم خونیم بهتر شده باشه و مشکلی که سر اون باشگاه رفتنم داشتم حل شده باشه. الان میخوام برم یه جای بهتر خوبیش اینه که اینم نزدیکِ.  هرچند برای گرم شدن بدنم تا ۱۸ فروردین پیاده روی رو حتما میرم اینو به خودم قول میدم دیگه گذشت دوره ای که تو خونه میموندم و حداقل برای خودم بودم الان بیشتر درحال جنگم:دی بیخیال

میدونی الان فکر کردم این خودخواهی من میشه اونوقت که بخوام بگم مها به خاطر من حق نداره گل بزاره توی اتاق در نتیجه این قسمت از حرفمو پس میگیره اینجا اتاق اونم هست و به اون ربطی نداره که من مشکلم چیه  


+ خب اینو یادم رفت بگم البته شاید بعد از نوشتن الانم دیگه هیچوقت راجع بهش حرف نزنم تا سال دیگه اون موقع بگم موفق بودم یا نه اما خب مینویسم الان اینجا. احتمالا باشگاه که برم خب بعضیا بگن رژیم باید بگیرم اما عمراً. یعنی در این حد چون غذا خوردنو دوست دارم و خب شاید تنها لذتی که عمرا کسی بهش گیر بده. یه کاری که چهار سال دانشگاهم کردم و خب خیلیم تاثیر داشت این بود که فقط وقتی گشنه بودم میخوردم و وقتی سیر میشدم دست از غذا میکشیدم به همین سادگی اما معجزه میکنه:دی. خب کار راحتی نیست وقتی فراموش کنی و بخوای خودتو آروم کنی کار نداشته باشی دوست داری بخوری چون کیف میده واقعا میده ها. اما این کارو دوباره دست میگیرم در واقع از همین الان که میخوام غذا بخورم. 


+ چند تا از اخلاقای بدم اینه که یعنی قبلا هم گفتم خیلی تعارفیم معذب خجالتی خب میدونین در مورد تعارف من همیشه به این فکر میکنم نکنه طرف داره فقط تعارف میکنه یعنی نمیدونم چجوری بگم خیلی محافظه کارم اونم نه برای خودم برای بقیه که شاید مثلا اون ادم دلش نخواد اون ادم دوست نداشته باشه اون ادم حالا هرچی و یعنی دوست ندارم یجورایی باعث زحمت و ناراحتی کسی بشم یه همچین حالتی دلم نمیخواد کسیو مجبور کنم خلاف میلش عمل کنه یعنی به واسطه انتخاب من مجبور شه شاید باید د مورد بعضیا اینجوری بود اما خب کسی که باهاش راحت شدی یعنی نباید تعارف داشت اگه چیزی باب میلش نباشه میگه دیگه یعنی نباید نمیدونم شتید در مورد اون دست خود ادم نبتشه یعنی چون اونو دوست دارم شاید حتی بیشتر به این بخوام فکر کنم که اذیت مشه یا به واسطه ی من تحت فشار قرار نگیره. نمیدونم باید باشه نباشه اصلا ادم گیج میشه فکر میکنم بودنش طبیعی ولی باید سعی کنم واقعا راحت تر باشم هرچند مقابل اون خیلی بهترم الان.


+پشیمونم نرفتم انقلاب فکر کنم الان دیره.


+خب یکی دیگه از چیزایی که فکر کنم هم رو مخ خودم هم بقیه اینه که ماریو میکنم بعد شک میکنم بعد ایراداشو میبینم فقط انگار در صورتی که شاید کسی دسگه ببینه اصلا به اون چیزایی که من فکر کردم ممکن فکر نکنه یا اصلا اونارو توش نبینه. وقتی کاری تموم شد تموم شد دیگه حرف اضافه نباید بزنم راجع بهش اگه هنوز ایراد داره پس تموم نشده. نه؟ اووف باید سعی کنم یادم بمونه اینقدر دودل نباشم شک نکنم اگه تمام توانمو گذاشتم پس خوبه برای همین زمان شاید بعدا بهتر بشم اما بعدن برای بعدن هست. 


+ فردا میرم انقلاب. اونجا اینقدر خاطرات خوشی دارم که یادآوریشون برام هیجان انگیز کنه روزای آخر سال ۹۶ رو. روزای خوب دانشگاه، اسکو، کتاب فروشی مولی ، دم میدون انقلاب اون چند لحظه، حتی فکر کردن به پایان نامم و روزای قبلش درگیریاش سوتی که دادم برای عکس فرستادن اخ خندم میگیره کاش حواسمو جمع میکردم.ولی خب دیگه گذشت :دی شاید دیگه تکرار نشه هیچ کدومش. جدا از اون خریدن کتاب هم جای خود.

نودوشیش جان دیگه روزای آخر با هم بودنمونِ دلم برات خیلی تنگ میشه شاید نتونم بگم که چی شد اما با تمام تلخیا بهترینا رو تجربه کردم. خیلی از اولین هامو، عاشقانه هامو، هیجانهامو، خنده هامو ،حتی دیدار هامو، دلتنگیهای خاصمو، تو پر از اولینی. پر از حسهای مختلف.  پر از اتفاقات خوب برای منی که هرگز فکر نمیکرد براش بیفته. دلم تنگ میشه. کاش نودوهفت مثل تو اینارو داشته باشه. چیزایی که تو سالهای قبل هرگز نبود هرگز.  ما تو سروکله هم زدیم، خندیدیم ،گریه کردیم، یه عالمه سوتی دادیم، خشمگین شدیم، غر زدیم ،رقصیدیم حتی، لذت بردیم، هیجان زده شدیم ،عصبانی شدیم. با ادمهایی دوستی کردیم. دوستیامون بعضیاش کمرنگ شدو رنگ باخت بعضیاش اما محکم تر شد. عاشقی کردیم، عاشقی کردیم، عاشقی کردیم ....  چی بهتر از این دیگه مهم نیست چجوری تموم بشی. مهم اینه روزای خوبی رو نشونم دادی شبیه رویا. حتی فراتر از رویاهام. کاش هر سالم با اون باشه اما اولین سال هرگز از خاطرم نمیره. 


دلم خیلی براش تنگ شده. کاش ۹۷ سال دیدنش باشه. بیشتر دیدنش و کمتر دوری و دلتنگی. دلم خیلی براش تنگ خیلی خیلی زیاد. 

+ میدونم خیلی ایراد دارم اما دلم میخواد آدم بهتری باشم. هم توی زندگی شخصیم هم توی حرفه ام. امسال با سالهای قبلم فرق میکرد پر بار بود. من عادتهای خوبیو محکم کردم انجامشون رو. کتاب خوندم کتابهای خوبی خوندم کاری که سال ۹۵ و سالهای قبلش تک و توک و کم بود. شاید هم هرچی عقب تر کم تر. اما امسال تونستم و اولویتم بود. حدود ۴۰ تا کتاب خوندم. اما خب برای سال اول و شروع به نظر خوب میاد هرچند تعداد ملاک نیست اما مثال بود میدونم توی مدیریت زمان مشکل دارم باید سرعت انجام کارامو بیشتر کنم تنبلی نکنم و به این فکر کنم که با روی هم جمع شدن روز هفته ماه سال هست که من بهتر میشم اگه روزهامو هفته هامو ماه هارو سالهارو فراموش کنم و دست کم بگیرمو فکر کنم وقت دارم هیچی نمیشم هیچی. میخوام همچنان رو خودم کار کنم امیدوارم بتونم کاش شرایطم بهتر بشه امیدوارم. 


+خب سالی که گذشت خب من حرف زدم. بالاخره تونستم حرف بزنم بهتر شدم. به مرور هرچی به آخر سال رسیدم بیشتر شاید. دیگه نقابی ندارم. مدتهاست نقابی ندارم. سعی میکنم خوب بد اونی که هستمو نشون بدم. هیچ ادمی کامل نیست منم نقص دارم میدونم ولی میخوام بهتر بشم. میخوام خودم باشم میخوام کمک کنم کار کنم برای بقیه دوست دارم قدمی بردارم نمیدونم بشه یا نه اما بالاخره میرسه که من بتونم مثل ادمایی که دوست دارم برای بقیه راه‌گشا باشم. یعنی میشه؟؟ یه روزی منم بتونم نتیجه وقتایی که گذاشتمو ببینم و بتونم کاری کنم؟؟فراموش نکنم چیزایی که یاد گرفتمو؟؟ باید کار کنم هنوز مونده. هیچ کار بزرگی آسون نیست هیچ کدوم از آدمهایی که دوسشون دارم راحت به جایی نرسیدن اما فکر میکنم با علاقه پیش رفتن کتاب خوندن کار کردن. 


+ خب امسال در مقایسه با سالهای گذشته خیلی مستقل تر شدم. خیلی خیلی زیاد. برای این هم خوشحالم اما دلم میخواست بیشتر بشه. پارسال نوشته بودم دلم میخواد شاغل بشم اما نشدم. نه شرایطشو داشتم نه شاید وقت اونجوری یعنی اولویتمم نبود شاید الانم نباشه نمیدونم اما دوست دارم تا ببینم امسال چی پیش میاد کاری میکنم یا نه. 


+ یادتونه نوشته بودم توی اتاقم یه اتاقک زدم که خالی باشه برای کارای چاپ و ظهور عکاسی آنالوگ ؟؟ خب خوبیش اینه سال ۹۶ جاش اوکی شد البته الان مامان وسایلشو گذاشته اما اینجور که بوش میاد برای رسیدن به چیزی که میخوام خودم باید پولامو جنع کنم تا بتونم وسایلشو تهیه کنم و این لعنتی نشدنی ترین کار ممکن برای من. کلا هیچوقت بلد نبودم و الانم نمیدونم اما واقعا دلم میخواد بشه و انجامش بدم. باید بگم فضاش کافیه و این خودش کلیه که جاشو دارم. نمیدونم تا کی محقق بشه اما تصمیم گرفتم پولامو جمع کنم درست زیاد پول تو جیبی نمیگیرم اما البته فروردین و اردیبهشت که هیچی اما از خرداد به بعد حدودا ۵۰تا ۷۰ تومن سعی میکنم خرج نکنم بعد باقیشو میرم خورد خورد این وسایل کوچیکشو میخرم میگم خیلیم هزینه هاشو نمیدونم چقدر اما خب تانک چمیدونم از این سه تا نمیدونم بهم میگن تشت که توش بتونم داروها ظهور ثبوت آب رو برای چاپ عکسم بریزم یا از این وزنه ها برای اندازه گرفتن درست کردن دارو اصلا یادم نیست باید مطالعه کنم خورد خورد دربیارم وسایلاشو احتمالا کتاب فن و هنر عکاسی که دارم کمکم کنه نمیدونم باز در این زمینه کلا ریز ریز این چیزاشو بخرم آخرای سالم با پولایی که جمع کردمو از بابا هم کمک میگیرم آگراندیسور رو میخرم شایدم زودتر بشه باید ببینم هزینه خریدش چقدره. وای کاش بتونم کاش از پسش بر بیام خیچوقت نتونستم پولامو جمع کنم اما اگه الان انجام ندم اونوقت معلوم نیست کی این چیزی که دوست دارم انجام بشه و آرزو به دل میمونم.من از آذر قراره کادو تولدمو بگیرم که کلا پرید فقط حرفش بود:/ خدا کنه سال ۹۸ یه اتاقک کامل داشته باشم. یعنی میشه؟؟؟. نمیدونم که از کجا بخرم احتمالا ناصر خسرو جایی که اصلا زیاد دوسش ندارم شناختن آدما فروشنده ها و این که بعضیاشون واقعا شارلاتانن سخته اما دیگه ببینم چی میشه. هیچ چیزی اسون نیست.کاش یادم نره کاش بتونم یعنی میشه. ؟؟ دلم داره ضعف میره براش.


+ خب باید بگم شال ۹۶ در مقایسه با الان واقعا آرامش داشتم. نمیدونی چقدر دلم تنگ شده براش ولی الان خب نیست زیاد. فکر کردن بهشم اشکمو در میاره خب نازک ناذمجی شدم خیلی اما امیدوارم خوب بشه امه چی از ادم الانم خوشم نماد مثل دیوونه هام :دی شایدم دیوونگی خصلت ماست :/ اووف دارم چرت میگم. 


+ خب یکی از چیزایی که نوشته بودم پارسال دوست دارم انجامش بدن یادگرفتن یه ساز بود. اما نشد و راستش اصلا نخواستم دیگه. به هر حال محدودیت هامو میدونم نمیتونم نه که دوست نداشته باشم ولی کلا اگه بخوام انرژیمو بزارم براش مطمئن نیستم هم نتیجه ای داشته باشه هم این که خب چیزای واجب تری هست. این برای همیشه از خواستنیام حذف شد احتمالا. معرقم نوشته بودم خب بدم نبود یه گیزایی درست کردم باهاش مونده برام.


+ اما زبان به قوت خودش باقیِ :( من خیلی داغون درسته یه نیم پله بهتر شدم ولی اوف کاش هین ادم باهاش برخورد میکردم الان چند ماهه من دارم سی صفحه رو هی مرور مینم هی بر میگردم عقب خب عزیزم برو جلو این چه وضعیِ؟ًاسترس دارم میترسم یادم برن همین چون حفظ نمیکنم فقط میخونم همینجوریم کلی تو ذهنم مونده ولی خب. 

1164 : پشیمون شدم حال ندارم برم نمیدونم چم شد؟

چه فایده ای داره هدیه بدی آخرشم هیچی شاید اصلا نخونن و خب وقتی براشون ارزش حساب نمیشه ایا باید خرید شاید باید چیزای دیگه خرید یعنی نمیدونم اصلا نمیخوام به هیچی فکر کنم. حتی حال ندارم واسه خودم برم حوصله شلوغی رو شاید ندارم. اه سال ۹۶ داری به بدترین وجه تموم میشی :(

1163 : برم انقلاب

صبح بخیر. دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و امروزم دیر بیدار شدم. دیشب یه خواب دیدم اصلا خیلی عجیب بو خودمم نفهمیدم چی شد. فکر‌کنم مامانم مرده بود:/ بعد من یه جا بودم شبیه یه دانشگاه بزرگ ولی اصلا ایرانی نبود نمیدونم کجایب بو ولی قیافه ها اینجایی نبود :/ البته چند تا اشنا توش بودن یکیش یکی از دختر خاله های پیگیرم که اینجام دست تز سرم من برنداشت. بعد اخرش یسری نمیدونم دوستام بودن کیا بودن همه هم پسر :/ دسگیر کردن اصلا یه وضعی فیلم پلیسی بود. خوابای منم هیچ کدوم آدمیزادی میستن کلا فیلم تخیلی میبینم :دی بیخیال. موندم برم انقلاب نرم انقلاب خب میخوام عیدی بدم یا ندم یعنی بعد عیدم میتونم بخرم نه ؟نمیبینمشون قبل عید. بعید هم چز سپهر و سینا احتمالا نبینم که اصلا نمیدونم خوششون میاد فکر نکنم استفاده کنن. یعنی نخرم؟ حالا من میخرم شاید خوند واسه سینا البته هیچ ایده ای ندارم که چه کتابی مناسب. شاید برا خودم برم بخرم یه دفترم بخرم عکسامو آلبوم کنم توش عکسای تاییدیمو یه کار دیگمو سال ۹۶ تموم کرده باشم. نمیدونم شاید بهتره بشینم خونه کتابمو بخونم؟ :/  شاید بهتر باشه برم یه خورده حالم عوض شه دم عید :) نمیدونم میتونم مثلا برم شهر کتابا چه سادیسمی دارم برم فقط انقلاب کتاب بخرم.

فکر کنم خوابام خیلیم از نگار روانشناسی پر باره نباید مسخره کنمشون بیچاره هارو الان که فکر کردم به این نتیجه رسیدم. 


میخوام چند تا مقاله هم پیرینت بگیرم تو عید بخونم یعنی اگه شد. اصلا واجب شد برم انقلاب دیگه :دی اینجا مثلا اصلا ما دستگاه پیرینت حوالیمون. نداریم :دی 

1162 : خود سیاهی

انگار من خود سیاهیم هیچ راهی به من نیست انگار هر جا برم تاریکیم هست انگار نور هست اما من توی نورم هستم خودم وسطش گیر کردم نمیدونم ولی احتمالا طبیعی خیلی وقت این چیزا طبیعی شده. 

1161 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1160 : یادم نیست چی نوشتم فکر کنم چرت و پرت شد

خب من اومدم خونه. یعنی یکی دو ساعت. حالو هوای خیابونا مردم همه چی خب عیده ولی راستشو بگم هنوز خریدو دوست ندارم اصلا استرس میگیرم انگار دلم میخواد راحت خرید کنم بود بود یعنی خوشم بیاد بخرم نبود نگیرم اصلا هرچی دلم خواست بگیرم. اما اینقدر نمیرم که مجبورم اصلا باید بخرم :/ الان سه سال دنبال کیفیم که خوشم بیاد اما نیومده فقط یه کیف کادو گرفتم :/ من اصلا نمیتونم از این کیفای خانمانه بندازم یعنی چجوری بگم اصلا بهم نمیاد یجوری میشمو دوست ندارم. کفشم که کتونی میپوشم فقط :/ میدونم من نوبرم تو تیپ زدن :( با این حال همیشه تلاشمو میکنم:دی خب ادم راحت باشه خیلی بهتر نیست؟؟ ادم باید با وسایلش  حال کنه وگرنه کیف که پره بیرون. خب اوووم هرکی یجوره دیگه من نمیفهمم چرا باید مهم باشه. یعنی چرا اینج اینقدر اهمیت میدن؟؟؟ اووف بیخیا این بحثا فقط یه مانتو خریدم با چند تا خورده ریز شبم تو ساختمون جلسست باید بر میگشتیم خونه. :( کاش این عذاب تموم میشد الان نمیدونم شال باید چی‌بگیرم با کتونی اووف :/ بیا بهش فکر نکنیم میدونم شاید باید تو اینم خیلی مثل بقیه باشم یعنی نمیشم نمیخوامم بشم ولی نمیدونم من حوصله مد رو ندارم :/یعنی این که همش بخوام بروز باشم یا دغدغه ام این باشه.

یه مانتو مشکی خریدم سادست بعد نمیدونم چجوری بگم جلوش دکمه نداره اه بیخیال دوسش دارم نانتو میرداماد که برعکس پارسال هیچی نداشت برام که خوشم بیاد اصلا یه خورده نه فقط برای منم ها برا مها هم انگار الگوهاشون مشکل داره بعضیاش نه که خوشم نیومده باشه از چیزی چرا ولی اندازم نبود یا تو تنم بد وایمیستاد  یا خیلی کوتاه بود کلا یه ایرادی داشت دیگه این شد که رفتم ونک اونجا اینو خریدم دوسش دارم فقط باید برای زیرش یه چیزی بخرم چون میگم دکمه نداره یعنی هیچی نداره از سر خودش باید با کمربند بیارم رو هم ببندم. بیخیال اووم چی میخواستم بگم هی میرم میام یعنی هی صدام میکنن یا زنگ درو میزنن اصلا تمرکز ندارم سه ساع گذشت ذهنم درگیره ولی نمیدونم دلم میخواد تنها بشم تا بتونم فکر کنم به یسری چیزا امروزم تموم شد امروزم از دست دادم کلا رو مود تند همه چی. ولی هی از ذهنم میپره باید یه انسجامی بدم بعد شاید اصلا نباید مینوشتم تا اون موقع. الانم که قراره خوشخوابامونو بیارن  باید رو تختمو جمع کنم اووف من هنوز آماددگی تموم شدن ۹۶ رو ندارم هنوز فکر نکردم درست باید بخونم و بنویسم تیکه نیکه فکر کنم اینقدر که این مهمه برام لباس خریدن مهم نی برام. فردا شاید برم انقلاب.  اصلا هیجان زدم واسه عید خیلی هیجان زدم. خیلی زیاد.




ای وای الان دیدم پستش نکردم اصلا یادم رفت:/ 

1159 : بهااار

مگه میشه این هوا این حال انگار شور عید نو شدن داره منو میگیره. شنیدن ییسری حرفا. امید حالمو خوش نکنه دوباره. 

البته یکی از ویژگیهام که بعضی وقتها خوبه بعضی وقتها بد اینه که زود یسری چیزارو فراموش میکنم یعنی نه همیشه ولی خب. البته روی اون حساس بودنمم کار میکنم. یعنی بقیه اینجوری نیستن که مثلا تو توی حال خودتی بعد یکی یهو با دودست شیرین کاری کنه بزنه تو سرت یا از این کارا؟ و عصبی نشین. نمیدونم اما خب شاید بده رو بدنم اینقدر یعنی باید کار کنم رو خودم. باید بهتر بشم یعنی میدونم میشم سعیمو میکنم :)


خدا کنه خریدام تموم شه امروز سفره هفت سینم باید درست کنم. اااا چقدر شکوفه درومده :) دیروزم دیدما اما یادم رفت بگم. یوهوووو