روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۴۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

1034 : هیچ

 عزیزترین، چندین روز است هیچ چیزی دریافت نکرده‌ام. تو نباید فکر کنی که من در سعادتِ ابدی زندگی می‌کنم. شاید این آرامشِ نسبی فقط نوعی انباشتِ ناخشنودی باشد، که شبی، مثلِ دیشب، ناگهان چنان بیرون می‌زند که آدم به ناله می‌افتد و روزِ بعد (امروز) مثلِ کسی که در تشییعِ جنازه‌ی خود شرکت کرده باشد سرگردان فرو می‌ماند.


فرانتس کافکا

نامه به فلیسه

1033 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1032 : هاناارنت آخرین مصاحبه و دیگر گفتوگوها

متاسفانه باید اعتراض کنم من به حلقه ی فیلسوفان تعلق ندارم. حرفهٔ من،اگر کسی اساسا بتواند از آن سخن بگوید، [در حوزهٔ] نظریهٔ سیاسی است.گرچه شما خیلی لطف دارید ولی من نه حس میکنم که فیلسوفم ، و نه فکر میکنم در حلقهٔ فیلسوفان پذیرفته شده ام. 

اما برویم سراغ پرسش دیگر که ابتدا مطرح کردید : شما میگویید: عموماً این‌طور تصور می‌شود که فلسفه شغلی مردانه است. [اما] لازم نیست همیشه حرفه‌ای مردانه بماند! کاملا ً ممکن است که روزی روزگاری یک زن فیلسوف باشد. 


هانا آرنت

آخرین مصاحبه و دیگر گفتوگوها، ترجمهٔ هوشنگ جیرانی، نشر ققنوس


خب و اما این کتاب. تازه شروعش کردم چیز زیادی فعلا نمیتونم بگم اما خب خیلی به نظرم خاکی‌میاد دوما که امیدوارم به شناخت خوبی ازش برسم. خودش خیلی متواضع به نظر میاد که گفت من خودم رو فیلسوف نمیدونم. این کتاب مثل اون کتاب گفتگو با سوزان سونتاگ نشر حرفه نویسنده است که خوندم. همونطور که اونجا گفتم وقتی اینجوری ادم انگار روبروی طرف نشسته و حرفاشو مستقیم میشنوه شاید توی کتاب ها به این صورت هیچوقت نباشه یعنی در مورد خودش نگه. 

واقعا چرا اینجوری تصور میکنن. این که شغل مردونست تو ایرانم همین باید باشه من فیلسوف زن نشنیدم البته دنبالشم نرفتم. حتما من نمیشناسم. اصلا از این دسته بندی زن و مرد خوشم نمیاد اینقدر بدم میاد اینجوری میگن یه بنده خدایی خیلیم به خودش افتخار میکرد فلسفه خونده ارشد بعد دقیقا این زن بودنو انگار همش دنبال پایین اوردنش بود انگار فقط به عنوان یه جنس میدید زنو این چه فلسفه ای هست که تو خوندی. والا در نتیجه زیاد به دانشگاه نباید فکر کرد که چیزی از توش میای بیرون. :/

به هر حال اون روزی روزگاری ممکن است یک زن فیلسوف باشد منو میگه ها احتمالا ۲۰-۳۰سال آینده شااااااید بشم شاید. :دی میدونم میدونم ارزو بر جوانان اولن عیب نیست دومن که من خوشم میاد از فلسفه همینجوری بخونمش اگه زبانم قوی بشه شاید بشه‌‌. به هر حال من باد گرفتم توی زندگیم هیچ چیز بعید نیست. هرچیزی میشه اتفاق بیفته ادم باید به اون چیزی که دوست داره فکر کنه.ممکنم هست اصلا عوض بشه اما در لحظه چرا باید بگم نمیتونم نمیشه نداریم ؟  من یه عکاس و شاید یه نیمچه فیلسوف میشم که نویسندگیم یاد گرفته زبانشم قوی شده کلیم کتاب خونده و میخونه. خب میدونین من قبلا چقدر وحشتناک بودم؟ خب هیچی نمیدونستم مثل خیلیا که الان بهشون بگی از فلسفه خوشم میاد یا دلم میخواد بخونم شاید فکر میکردم فلسفه مال ادمای خیلی گنده است که سخت ادم حالیش نمیشه اصلا سمتش نرم نفهمم اما همین ادما مگه از چیشروع کردن چشم باز کردنو این شدن؟؟؟ نه همه سطح پایینی داشتن به هر حال پله پله تا هرچی شود فقط باید تز دیروز بیشتر دونست بیشتر یاد گرفت بیشترکارکرد و کلا ادم رو خودش کار کنه. ادم تغییر میکنه. من هثخیلی عوض شدم اگه اینجوری مه ادامه دادم پیش برم مگه میشه یه سال ده سال بیست سال دیگه همین ادم الانم باشم. خدارو چه دیدی :))))


چیزی که برام جالب بود رابطه ی هانا آرنت و مارتین هایدگر بود که خب ظاهرا بعد یه مدت به نظر دووم نمیاره البته خیلی کنجکاوی نکردم فقط توی بیوگرافیش خوندم. چقدر بد. نه؟؟ :((( 


1031 : صادق هدایت...

کار مخبر اینست که پته اراذل را رو آب بیاندازد تا چشم و گوش مردم باز بشود. مخبر که نباید مثل کبک سرش را زیر برف بکند ... بدبختی ما اینجا اینست که همه می بینند ولی از ترس کونشان حاضر نیستند مدرک دست کسی بدهند. یک محمد مسعود بود که بلد بود خوب فحش بدهد ... اگر کسی تمدن میخواهد باید وحشیگری و بی شرفی ها را لو بدهد.



 صادق هدایت

آشنایی با صادق هدایت ، م.ف.فرزانه، نشر مرکز


خب تا حالا کتابی از هدایت نخوندم جز همین کتاب که اونو باهاش آشنا شدم. سری بعدی که کتاب بخرم حتما دنبالش میرم منتها یادم نی کدوم نشر بود فقط یه پک قرمز تو ذهنم هست‌پک قرمز و نارنجی که مال آل احمد اون یکیشه. بایذ اینام بگیرم‌‌ .




1030 : کتاب جدید و ...

آقا من هنوز دارم فکر میکنم چی بخونم. دلم میخواست علیه تفسیرو بخونم. اما این چند روز مطمئن نیستم بتونم اونجوری بشینم ترجیح میددم شاید کتاب کم حجم تری شروع کنم یعنی زود بتونم توی یک فاصله زمانی تموم کنم. دو این که از تمرکزم مطمئن باشم بعد سونتاگ رو شروع کنم.

چند روز پیش توی کانال آقا گل فکر کنم نمیدونم اسمش عوض شده دقیق یادم نیست یه قسمت از کتاب قدرت اسطوره، نوشته ی جوزف کمبل، نشر مرکز گذاشته بود همونی که من کامل نخوندم خب به خاطر یهسری چیزا بیخیالش شدم اون موقع. فکر کنم تنها کتابی که کامل نخوندم و میدونم میدونم باید بخونم دوباره از اولش ولی این نوشته رو گذاشته بود : 

«من راه بسیار خوبی به شما نشان خواهم داد: در یک اتاق بنشینید و بخوانید و بخوانید و بخوانید. و کتاب‌های درستی را بخوانید که افراد درست نوشته‌اند. هنگامی که با نویسنده‌ای برخورد می‌کنید که واقعاً شما را مجذوب می‌کند، هر چه او نوشته است را بخوانید. نگویید، اوه، می‌خواهم بدانم فلانی و بهمانی چه کرده‌اند، اصلاً نگران فهرست کتاب‌های پرفروش نباشید.فقط آن چه را که این یک نویسنده به شما می‌دهد بخوانید. سپس می‌توانید هر آن چه را که او خوانده است بخوانید، و بدین ترتیب دریچه جهان از دیدگاهی معین، به روی شما گشوده می‌شود. اما هنگامی که از یک نویسنده به نویسنده‌ای دیگر می‌پرید، می‌توانید تاریخی که هر یک از آن‌ها فلان کتاب خود را نوشته‌اند به ما بگویید، اما دید جدیدی از آن‌ها دریافت نمی‌کنید

به نظرتون اونی که زیرش خط کشیدم درسته؟ این که اگه از یه نویسنده به نویسنده دیگر پرید تاریخ معینی دریافت نمیکنه ادم؟؟؟ خب من که الان کلا داررم لیست کتابایی که دارمو میخونم که خب تقریبا همینجوری هم کردم ولی بعضی پقتا ادم نمیتونه پشت هم کتابای یه نویسنده رو بخونه. البته البته فهمیدم یادم اومد یادم اومد استاد میگفت کتابو هرچی که میلمون میکشه بخونیم فقط درست بخونیم. در نتیجه نه این که این غلط باشه اما خب شاید هرکس بجوری شایدم اصلا ناخودآگاه بشه اینجوری مثلا من از کافکا تقریبا چندتاشو خوندم یا سونتاگ دارم میخونم نمیدونم به هر حال با قسمت بالاش موافقم و من چقدر عقبم و چقدر زمان کم دارم احتمالا دیر فهمیدم. مشکل اینه خیلی دلم میخواد به کسایی که نمیدونن بگم پشیمون میشن اما بلد نیستم سعیم کردما اما انگار جک میگم بهشون. بگذریم. 

تو مخم رفت برم یه لیسانس دیگه بگیرم مثلا ادبیات :/ بعد دیم فکر مزخرفی واقعا دانشگاه هیچ گلی به سر ادم نمیزنه. همین عکاسیم فقط به لطف یه استاد بود که واقعا تدریس میکردو آموزش دیدم بقیه خاله بازی بود تقریبا البته شاید ترمای اول از حق نگذرم  یسری اموزشای فنی رو دیدم یعنی ابزارو دوربینو اینا بیشتر نه. دیگه همین بهتره جای تز دادن از زمان استفاده کنم میدونم از پسش بر میام باید هرچند وقت یبار یاد خودم بیارم کجا بودم الان کجام و کجا میخوام باشم اینجوری ادم انگیزه پیدا میکنه ادامه بده سرعت کارشو زیاد کنه کم نیاره. میدونم تو یه چیزایی بدم زبان فارسیم هنوز قوی نیست درست حرف نمیتونم بزنم اونجوری یعنی جایی اگه مباحث جدی باشه درست نمیتونم خوب بنویسم وقتی راجع به مسئله ای جدی باشه. این نوشتنای اینجا هم کاملا آماتور وارم و عامیانه مینویسم. باید کتاب بخونم تا بتونم بفهمم حرف بزنم بنویسم شاید ده سال طول بکشه اما خب فعلا به مدت زمانش نباید کار داشته باشم باید فقط انجام بدم به مرور مشخص میشه چقدر عوض شدم. 


خب فکر کنم کتاب هانا آرنت (آخرین مصاحبه ها و دیگر گفتگو ها) رو بخونم. ترجمهٔ هوشنگ جیرانی، نشر ققنوس. 

تو را من چشم در راهم

شباهنگام

که می گیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام

در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم.

 

نیما یوشیج

زمستان ۱۳۳۶

1028 : اتمام کتاب سخن عاشق

خب کتاب سخن عاشق ، نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز تموم شد.  بعد این که خب یه بخشایی رو ازش گذاشته بودم کلا در مورد عشقو عاشقو یسری اتفاقاتی که براش میافته و یسری کارایی که انجام میده یا نمیده و فیره بود خب من یه بخشاییشو خیلی خوب میفهمیدم چون تجربه داشتم نه این که اون موقع میدونستم نه هیچ فکری نداشتم اون موقع که فلان رفتارم به خاطر اینه یا شاید طبیعی باشه یا فلان فکرم اشتباست یا درست در نتیجه کلا روشنم کرد یه بازبینی رو رفتار خودم داشته بوده باشم. یه چیزاییم نفهمیدم یعنی چند بارم میخوندم واقعا نمیفهمیدم ادم یه جاهایی فکر میکنه که تقلب میرسونه :) نمیدونم طبق معمول چجوری بگم :/ به هر حال چه عاشقین چه نیستین بخونین کمک میکنه کمتر اشتباه کنین نه شایدم اگه عاشق نیستین نباید بخونین چون شاید مزش به این باشه یه چیزایی رو درک کردع باشین گذرونده باشین بعد بفهمین بعد خودتونم بمونینو بگین اااا یعنی اینجوری بود شایدم اثیه چیزایی یادتون بیادو لبخند بزنین شایدم یه جاهایی شرمنده بشین خجالت بکشین. من که خب یه جاهاییم به یسری چیزا فکر نکرده بودم صببی شد.


حالا کتاب جدید چی بخونم؟ باید مدت زمان مطالعه اموببیرم بالا و یک کتابو زمان تموم کردنشو بیارم پایین. 

1027 : صبخ بخیر:))))

خودمم موندم اما دیگه اینجوری شد الان بیدارم اصلا دیشبا یهو خوابم گرفت اغا اینقدر کیف داد تازه خوابم ندیدم دیگه فقط بیهوش شدم بعد هی میخواستم بیدار بمونم چند صحه خیلی کم از کتاب سخن عاشق مونده بود نمیشد اصلا نتونسم چشمو باز نگه دارم افتاد برای الان که تمومش کنم :/ حالا این تموم شد چیکار کنم؟ برم پیاده روی یا زوده :)

1026 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1025 : چه حس بدی آدم هر شب هرشب خواب ببینه :/

اونم خوابای بعیدا نمیدونم ذهنم از کجا میاره تصاویرو. 

خونه تنهام. 


امروز بهتر از دیروز میشه. امیدوارم :(



چرا وقاحت عشق رو نمیفهمم درست؟ :(